گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی
 

ای تو ز آغاز و انتها همه دانا

قدرت تو کرده خاک مرده توانا

بال فرو ریخت مرغ وهم ز اوجت

لال به وصفت زبان فکرت دانا

قطرهٔ باران کجا و چشمهٔ خورشید

قطره کجا میشود محیط به دریا

در رحم و در صدف ز قطرهٔ ناچیز

در سخنگو کنی و لؤلؤ لالا

وصف تو از وسعت عقول منزه

ذات تو ز آلایش صفات مبرا

گه کنی از خاک کیمیای سعادت

لعل بدخش آوری ز صخره صما

می تند از کرم پیله تار بریشم

گلبن و آب آورد ز خار و ز خارا

من که به کفران نعمت اندرم امروز

بر نکنم سر زخجلت تو به فردا

چاشنی قدرتت دهد چه حلاوت

نوش ز نیش و زخار آرد خرما

ساخته حلوا ز غوره مشک ترازخون

آورد از آب گنده صورت زیبا

حیف که ذرات عالمند چو خفاش

نور تو چون آفتاب بر همه پیدا

چون بپرد در هوای اوج جلالت

کسوت فقرت کند چو راست بر اعضا

تاج به سلطان دهد کرامت درویش

پشه لاغر کند شکار ز عنقا

در خور آشفته نیست ذکر مدیحت

کامده احمد به عجز معترف آنجا