گنجور

 
امیر معزی

خبرت هست که در آرزوی روی توام

وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام

خسته هجر تو و سوخته عشق توام

عاشق موی تو و شیفتهٔ روی توام

بوی تو باد سحرگه به من آرد صنما

بندهٔ باد سحرگه ز پی بوی توام

به سر تو که برم عهد وفای تو به سر

تا بدانی که هواخواه و هواجوی توام