وقت بیاید که دور غم به سر آید
صبح وصال از شب امید برآید
عمر عزیز از سر وداع بر آرد
آن دو سه روز فراق هم به سر آید
بر درِ این سخت خفته، صبر کنم صبر
آخر اگر مرده نیست، هم به در آید
بازِ من اکنون که در گریزگَه افتاد
مرغدلی شرط نیست تا به بر آید
هست ز ایام یک نظر طمعم بس
وین قدر ایام را چه در نظر آید؟
سخت بیفتادم از زمانه چه گویم
من نیم آن کس که با زمانه برآید
عمر و مراد، ای عزیز هر دو عزیزند
این بده ار بایدت کزآن خبر آید
تیر بلا کز کمان حادثه بجهد
پوست ندارد مگر که بر جگر آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره فراق و دوری از محبوب میپردازد. شاعر امیدوار است که روزی دوران غم به پایان برسد و صبح وصال فرارسد. او به صبر خود اشاره میکند و اعتراف میکند که در مدت این دوری، سختیها را تحمل میکند. شاعر از ناتوانی در مقابله با زمانه و مشکلاتش میگوید و به ارزش عمر و آرزوهای عزیزش اشاره میکند. در نهایت، او به این نکته میرسد که هر درد و بلایی که بر او میآید، جزئی از تجربه زندگی است و باید با آن رو به رو شود.
هوش مصنوعی: زمانی خواهد رسید که غم و اندوه پایان خواهد یافت و صبحی روشن از عشق و وصال ظاهر خواهد شد و شبهای پر از امید به پایان میرسند.
هوش مصنوعی: عمر گرانبها به پایان میرسد و تنها چند روز جدایی باقی میماند که آن نیز به سر خواهد آمد.
هوش مصنوعی: در کنار این در که به شدت بسته است، منتظرم بمانم. اگر او واقعاً مرده نباشد، روزی از در بیرون خواهد آمد.
هوش مصنوعی: من اکنون در وضعیتی قرار دارم که دیگر دلیلی برای امیدواری نیست و نمیتوانم به آرامش دست پیدا کنم.
هوش مصنوعی: از روزگار فقط یک نگاه به آینده برایم کافی است، و این مقدار از زمان چه ارزشی دارد در نظر من؟
هوش مصنوعی: در شرایط سخت و دشوار زندگی به چه چیزی باید بگویم؟ من مانند کسانی نیستم که میتوانند با این سختیها و مشکلات کنار بیایند و مقاومت کنند.
هوش مصنوعی: عمر و آرزوی تو هر دو ارزشمند هستند. اگر لازم است، این را به او بده که از آن باخبر شود.
هوش مصنوعی: هر بلایی که به سر آدم میآید، مانند تیر است که از کمان حوادث به پرواز در میآید و تنها زمانی اثرش را میگذارد که به دل انسان برسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رنج و عنای جهان اگر چه دراز است
با بد و با نیک بی گمان به سرآید
چرخ مسافر ز بهر ماست شب و روز
هر چه یکی رفت بر اثر دگر آید
ما سفر برگذشتنی گذرانیم
[...]
جور و جفای تو نیک و بد بسر آید
خط تو آخر بدیر و زود برآید
ناوک مژگان تو چو تیر سحرگه
پوست ندارد خبر که بر جگر آید
ماه چوبیند رخت ز دست درافتد
[...]
مرد که با عشق دست در کمر آید
گر همه رستم بود ز پای درآید
ورزش عشق بتان چو پردهٔ غیب است
هر دم ازو بازویی دگر بدر آید
نیست به عالم تنی که محرم عشق است
[...]
بر سرِ آنم که گر ز دست برآید
دست بهکاری زنم که غصّه سرآید
خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اَضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست
[...]
از کمرش کام دل چگونه برآید
خردشودشیشه ای که برکمرآید
گل شوداز اضطراب دست زلیخا
یوسف ماچون ز صحن باغ برآید
محنت روی زمین رسید به مجنون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.