گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

خرّم آن ساعت که نوسازد دلم پیمان تو

عالمی حیران من باشند و من حیران تو

یا مرو یا دل که خون کردی مبر تا شام غم

گریه سیری توانم کرد در هجران تو

گریه کردم عمرها بی منت لخت جگر

بس اگر سوزد درونم آب شد پیکان تو

گر نگاهت رخنه در دل‌ها نماید دور نیست

سال‌ها هم‌خانگی کردست با مژگان تو

شکرلله دامنت نگرفت خاکم بعد مرگ

عاقبت گردی ز من ننشست بر دامان تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

باد همچون عرضت ایمن از حوادث جان تو

دولت تو محکم و پاکیزه چون ایمان تو

چرخ در حکم تو و ایام دو پیمان تو

کوکب برتر فرود کنگره ایوان تو

سنایی

دل نگیرد بوی ایمان تا نباشد آن تو

لب نیاید بوی جنت تا نیابد خوان تو

وقتها آنروز خوش گردد که بخرامی به درس

یک جهان در گیرد از یک لفظ در باران تو

لون دشمن همچو زر گردد به غزنین چون به بلخ

[...]

خاقانی

ای تماشاگه جان بر طرف لاله‌ستان تو

مطلع خورشید زیر زلف مه جولان تو

تا نهادی حسن را دار الخلافه زیر زلف

هست دار الملک فتنه در سر مژگان تو

حلق خلقی را به طوق شوق تو در بند کرد

[...]

ابن یمین

ای شهنشاهی که هر جا در جهان آزاده ایست

از میان جان و دل شد بنده احسان تو

بسکه با خلقان عالم همتت اکرام کرد

گشت تاریخ مکارم در جهان دوران تو

عرضه دارد کمترین بندگان ابن یمین

[...]

اهلی شیرازی

ای دلم چون پسته از شور نمک بریان تو

سوخت مغز استخوانم پسته خندان تو

من کجا پیدا شوم جاییکه همچون ذره اند

صد هزاران آفتاب از مهر سرگردان تو

عقل و هوش و دین و دل صرف تو کردم ایپسر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه