گنجور

حاشیه‌ها

ابو زید ابراهیم در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۱:

ای وای باورم نمی‌شود که ما همزبان مولاناییم و چنین راه گم کرده ایم. خداوند بالای مایان رحم کند و خداوند روح مولانای بزرگ بلخ را شاد داشته باشد. 

عباس جنت در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۹:

جندرخانه لغت‌نامه دهخدا جندرخانه . [ ج َ دَ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) صندوقخانه . (آنندراج ). رختخانه . خانه ای که در آن رخت گذارند لکن به نون خطاست و صحیح به میم است چنانکه صاحب فرهنگ سامانی تصریح نموده که جمدرخانه و جمدارخانه مخفف جامه دارخانه باشد چه جامه دار کسی باشد که حافظ و دارنده ٔرخوت و اقمشه باشد. (آنندراج ). رجوع به جندر شود.

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

تضمین غزل شماره ۱۸ حافظ
...........
جز بشادی و طرب غصه بَرد بنبادت
باده و مطرب شاهد برسد فریادت
تا زگردون گذرد نغمه صوت شادت
..................
ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادت
وان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادت
*****************
وصف و حمد رخت بود تفاخر اوراق
یار در بر گرفته،، دست هم چراغ ایاق
آفتابی  فتد ز منظرت، به صحن رواق
.............
در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
******************
بشاخِ سرو همه بلبلان بجوش و نوای
ساقی میر کجا مطرب و تنبورکجای
ساقیا باده بگردان وکرم کن بخدای
........
برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند آزادت
******************
دل ما شاد ازآن مخزن گنج غم توست
زندگی یابد همان دل که نصیبش دم توست
مطربا شادی دوران همه زیر و بم توست
..........
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت
******************
محرم سرً  درین دهر مگر سینه نیافت
هرکه در راه عشق غم ز درد و فتنه نیافت
به صحن میکده کس هیچ رند تشنه نیافت
...........
شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
******************
ساقیا آن قدح پر میت چو ناز آور
وین دلم روی برآن زلف سرافراز آورد
مطرب احوال دل شاد چو با ساز آورد
..................
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولت مادرزادت
******************
فاتح جام جمم هر سحر چو شد مفتوح
خیز و جامی به سحر گیر ز صحبای صبوح
ساقیا رطل گران ده تو در ادوار فتوح
...............
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت
******************
جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۶ در پاسخ به شاهرخ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

تضمین غزل شماره ۱۸ حافظ
...........
جز بشادی و طرب غصه بَرد بنبادت
باده و مطرب شاهد برسد فریادت
تا زگردون گذرد نغمه صوت شادت
..................
ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادت
وان مَواعید که کردی، مَرَواد از یادت
*****************
وصف و حمد رخت بود تفاخر اوراق
یار در بر گرفته،، دست هم چراغ ایاق
آفتابی  فتد ز منظرت، به صحن رواق
.............
در شگفتم که در این مدّتِ ایّامِ فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
******************
بشاخِ سرو همه بلبلان بجوش و نوای
ساقی میر کجا مطرب و تنبورکجای
ساقیا باده بگردان وکرم کن بخدای
........
برسان بندگیِ دختر رَز، گو به درآی
که دَم و همّت ما کرد ز بند آزادت
******************
دل ما شاد ازآن مخزن گنج غم توست
زندگی یابد همان دل که نصیبش دم توست
مطربا شادی دوران همه زیر و بم توست
..........
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد، مَر آن دل که نخواهد شادت
******************
محرم سرً  درین دهر مگر سینه نیافت
هرکه در راه عشق غم ز درد و فتنه نیافت
به صحن میکده کس هیچ رند تشنه نیافت
...........
شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
******************
ساقیا آن قدح پر میت چو ناز آور
وین دلم روی برآن زلف سرافراز آورد
مطرب احوال دل شاد چو با ساز آورد
..................
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالعِ ناموَر و دولت مادرزادت
******************
فاتح جام جمم هر سحر چو شد مفتوح
خیز و جامی به سحر گیر ز صحبای صبوح
ساقیا رطل گران ده تو در ادوار فتوح
...............
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت
******************
جاوید مدرس رافض

محمد مهدوی در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۳۱ در پاسخ به محمد علی مشایخی دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:

خب رفیق من ، شاعر داره زاویه دید های متفاوت و فلسفه اونها رو برات شرح میده ، بعد تو دوباره از زاویه دید خودت بهش نگاه می‌کنی.

همه ادیان دارن میگن که یکی هست و هیچ نیست جز او

منتهی از زاویه دید های متفاوت.

با بیان ها و فلسفه های متفاوت.

 

رضا عزیزی در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸:

خواجه دانست که من لئوه ام و هیچ نگفت 

حافظ ار نیز بداند که چنینم چه ه ه شود 😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

احد در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:

سلام

برای فهم بیت ۱۱ لازم نیست اینقدر دنبال معنی «بک»باشیم.انچه مسلم است به قول بعضی از دوستان منظور «محمد بک»همان شخص خیالی بزرگوار و مورد نظر مولانا ست. و مراد از «پلنگ و سگ», هم خصلت‌های پست انسانهاست. بعضاً شنیده ایم در رویارویی و مجادله بعضی افراد کسی که میخواهد غیظ خود را بیان کند میگوید«نگذار اون روی سگم بالا بیاید» این برداشت بنده از این مصرا است.

فرهود در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:

تنک مپوش که اندام‌های سیمینت ...

تلفظ صحیح تنک به معنی نازک و ناچیز، تَنُک است که اکثرا به غلط تُنُک می‌گویند.

اگر کوه فرمانش دارد سبک

دلش خیره خوانیم و مغزش تَنُک

فردوسی

 

فرهود در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۴۸ - مقالت پانزدهم در نکوهش رشگبَران:

زخم تنُک زخمه پیران خوش است ...

تلفظ صحیح تنک به معنی نازک‌، تَنُک است که اکثرا به غلط تُنُک می‌گویند.

اگر کوه فرمانش دارد سبک

دلش خیره خوانیم و مغزش تَنُک

فردوسی

 

جهن یزداد در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۲۴:

که بگذشت  بر مرد پ بر اسپ ساد

ساد =یکراست

جهن یزداد در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲۰:

کجایند ایرانیان زیر این سروده ها بخندند کاری که گیو با پیران کرد

Sajjad Heidari در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۰۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۳ - در صفت عشق مجنون:

مجنون نه ز می، ز بوی «وی» مست

Mahmood Shams در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲:

نسبت عاشق به غفلت می‌کنند

و آن که معشوقی ندارد غافل است

 

روح حضرت سعدی و حاج قاسم عزیز شاد

زبان حال و دل ماست این غزل روح نواز

 

درست در روز تشییع پیکر حادثه تروریستی کرمان

خواندن این شعر نغز و فوق العاده زیبا ، یاد و تصویر سالار و سید شهدای مقاومت شهید سلیمانی را برایم زنده کرد و این شاه غزل را تقدیم شهیدان راه حق به ویژه سردار دلها و یارانش و 

شهدای ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲ می کنم که به جانان پیوستند و دیدار و زیارت روی جانان نصیب شان شد .

خوشا به سعادتشون 🕊💐

امیر حوسَین در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم، code غلط بود آنچه pin code داشتیم

ادبیات در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۴۹ در پاسخ به علی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱:

سعدی استاد حافظ است

Mokoshle در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۴۸ در پاسخ به فرهود دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

اره حافظ اشتباه گفته تو درست میگی😂😂😂

برگ بی برگی در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

باز آی و دلِ تنگِ مرا مونسِ جان باش

وین سوخته را محرمِ اسرارِ جهان باش

باز آمدنِ دلدار حکایت از این دارد که دلِ حافظ و هر انسانی پیش از این مأوای یارِ مورد نظر بوده است، دلی که یار در آن حضور داشته و از همین روی فراخ و منبسط بوده و اکنون با غیبتِ دلدار این دل تنگ و محدود شده است، پس‌ حافظ بمنظورِ گسترده شدنِ فضایِ درونی و مرکزِ خود یار را طلب می کند تا دگر باره با حضورش این دلِ تنگ و غم زده را مونسِ جان باشد، در مصرع دوم سوخته مربوط به جان است که عدمِ حضورِ یار در دل و مرکزِ انسان موجبِ سوختن و کاهشِ جانِ او می گردد و جانِ سوخته نیز عاری از هرگونه اندیشه و خلاقیتی می باشد اما در صورتی که او بازگردد همین جان بار دیگر زنده به اصلِ خود شده و محرمِ اسرارِ جهان خواهد شد آنچنان که پیش از این غیبت چنین بوده است پس اکنون نیز با رسیدنِ به وحدت‌ با خداوند هیچ سِرّی از او پوشیده نخواهد بود.

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

انسان به بمنظورِ رسیدن به چنین مرتبه ای و بازگشتِ دلدار به دو سه ساغر از ِآن شرابِ نابی که در میکده عشق با پرداختِ بهای آن می‌فروشند‌ نیازمند است و حافظ می‌فرماید بجز این پیمانه هایِ  شرابِ عشق تو بگو اصلن رمضان باش و همچون ماهِ صیام از هرگونه آشامیدنی و غذایی پرهیز کن، اتفاقی نخواهد افتاد و بلکه انسان باید از آنها پرهیز کند، کنایه از اینکه بمنظورِ ورود در راهِ عاشقی سالک ضرورتی ندارد که به هر خوراکِ ذهنی و سر کشیدن به اندیشه های کاذب و عرفان های پوچ و نوظهور بپردازد، همین‌ ساغرهایِ میخانه عشقی چون غزلیات و اشعارِ حافظ او را کفایت می کند.

در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالک 

جهدی کن و سرحلقه رندانِ جهان باش

حافظ بهایِ پیمانه هایِ شرابِ میکده عشق را آتش زدن در خرقه می داند، این خرقه می تواند کنایه از دلبستگی هایِ دنیوی و توهماتِ ذهنی از هر نوعِ آن باشد توهماتی همچون طلبِ سعادتمندی از پول و مقام و شهرت و یا خرقه ای از باورها و اعتقاداتِ سطحی و متوهمانه که حافظ شرطِ ورود به عالمِ عرفان و سلوکِ معنوی را عبور از چنین خرقه ای می داند که اگر همراه با جهد و کوشش در طریقتِ عاشقی باشد هر  سالکِ عارفی می‌تواند همانندِ حافظ سرحلقه ی  رندانِ جهان یا راهنمای دیگر سالکان باشد، خرقه پوشان فقط با حفظِ ظاهر و دینداریِ صورتی و عاریتی، بدونِ جهد و تحقیق داعیه مرشدی دارند که حافظ معتقد است امکان پذیر نیست.

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو می رسم اینک به سلامت نگران باش 

پس از آتش زدن در خرقه های رنگارنگ است که سالکِ عارف دل نگرانیِ دلدار را در رسیدن به حضور برطرف می کند، بنا بر آیاتِ قرآنی این نگرانی از سویِ حضرتِ پیامبر می باشد که موجبِ حزنِ حضرتش در عدمِ توجه مردم به ندای ارجعی بوده است، در مصراع دوم نگران باش به معنایِ چشم انتظاری آمده است و سلامت دارای ایهام است که علاوه بر معنایِ معمولش، رسیدن به بارِ عامِ  یا بارِ سلامِ پادشاه‌ را نیز تداعی می کند و نوید بخشِ رسیدنِ به حضورِ حافظ یا سالکِ عارفی است که با جهد و تحقیق در طریقتِ عاشقی قرار دارد.

خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش

ای دُرجِ محبت به همان مُهر و نشان باش 

لعلِ روان بخش استعاره از شرابِ گلگونِ عشق است که انسان در الست از دستِ حضرت دوست نوشیده و پیمان بست که جان و روانِ او با جانِ جانان یکی و از یک جنس می باشد، عارفِ سالکی چون حافظ همواره دلش در حسرتِ نوشیدنِ جرعه ای دیگر از آن شرابِ جان بخش خون و پُر درد است، دلی که در مصراع دوم دُرج یا صندوقچه ی عشق می داند که در الست مُهر و موم شده و نشانِ حضرتِ دوست بر آن ثبت شده است، یعنی غیرِ او نباید به آن راه داشته باشد، عارفِ سالک همواره در تشویش است و دعا می کند که مبادا مُهر پادشاه شکسته شود و غیر به آن راه یابد که در اینصورت باید پاسخگو باشد، حکایتی ست از پایداری و ثباتِ حافظ یا عارف در عشق.

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیلِ سرشک از عقبِ نامه روان باش

جانی که ادامه جانان است و مأوای او صندوقچه دل است همواره نگران از رفت و بازگشت هایِ سالک است  و از این فراز و نشیب‌ها غصه دار می گردد، پس حافظ سیلِ اشک را راهگشا می داند که سالک می تواند با تضرع و التماس به درگاهِ خداوند از او بخواهد تا در این راهِ سخت یاورِ او باشد، نامه ای که سالک برای معشوق یا جانِ اصلیِ خویش نوشته است می تواند همان قرآنی باشد که در غزلِ پیشین شرح آن رفت و سالک با اختیارِ خود آن را می نویسد تا توسطِ زندگی خوانده شود، این نامه در مسیرِ رسیدن به دلدار همزمان با تاخت و تازِ خویشتنِ برآمده از ذهن و مقاومتش در برابرِ خویش اصلی گرد و خاکی را در پیِ نامه پراکنده می کند که تنها سیل  اشکِ سالک می تواند مانعی برای نشستنش بر روی نامه شود، گرد و غباری که مانعی می‌ گردد برای خوانده شدنِ نامه ای که باید خوانده شود. 

حافظ که هوس می کندش جامِ جهان بین

گو در نظرِ آصفِ جمشید مکان باش

چنانچه می دانیم جامِ جهان بین جامی افسانه‌ای ست که منتسب به کیخسرو بوده است اما پس از ظهورِ عرفانِ ایرانی بزرگانِ این وادی از سنایی تا مولانا و حافظ که جمشید شاه را همان سلیمان می دانستند این جام را به جمشید تفویض نمودند و سپس آصف وزیرِ خردمندِ سلیمان را نیز به جمشید شاه بخشیدند، درواقع سلیمان و یا جمشید شاه در فرهنگِ عارفانه استعاره از خداوند است و آصف وزیر و جانشینِ سلیمان نیز استعاره از انسانِ کامل است که به عشق زنده شده و پیر و راهنمایِ دیگر سالکانِ طریقت شده است، پس‌ حافظ می فرماید اگر حافظ یا سالکِ طریقت درصددِ رسیدن به وحدت با خداوند و بدست آوردنِ جام جهان بین باشد که می تواند بوسیله آن کلیه ابعادِ وجودِ خویش را در آن مشاهده کند، پس لازم است همواره در نظر و معرضِ دیدِ آصف یا پیر و راهنمایِ معنوی باشد که جمشید مکان یا خلیفه و جانشینِ خداوند بر رویِ زمین است، در غزلِ مطلعِ دیوانش می فرماید ؛ 

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ 

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

در حقیقت از ضروریاتِ بازگشتِ یار و مونس شدن با دلِ عارف سالک بهرمندی پیوسته ی انسان از پیرِ و راهنماست که با خداوند به وحدت رسیده و به جام جهان بین دست یافته باشد که می‌تواند سالک را تا مرتبه وقوف به اسرارِ هستی تعالی بخشد.

 

جواد بورقانی در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۳۸ - گوهر و سنگ:

مرا،سرکوبی از هر رهگذاریست

به اشتباه "رهگذر" تایپ شده

. . در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ ایرج میرزا » قالب‌های نو » شمارهٔ ۱ - در رثاء درة المعالی:

این ترجیع بند نیست؟

elyas raad در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۱:

دیوان شمس:

چو در سلطان بی‌علت رسیدی

هلا بر علت و معلول می‌خند

 

مثنوی:

آنک بیند او مسبب را عیان

کی نهد دل بر سببهای جهان

 

۱
۸۱۶
۸۱۷
۸۱۸
۸۱۹
۸۲۰
۵۶۹۴