گنجور

حاشیه‌ها

ادبیات در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹:

سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست... روحت شاد خداوندگار عشق و ادب🌹🌹

ادبارِ کاتب در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۵۴ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

شجریان در دستگاه ماهور خوانده است ...

جهن یزداد در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۴۹:

هزار کار بکردار تیر راست شود
هر آنگهی که زشست تو خم گرفت کمان
بپیش  فر تو بسیارها بود اندک
بفربخت تو دشوارها شود آسان
اگر بکوشد با خنجرت پلنگ دژم
وگر ببیند پیکان تو هژبر ژیان
پلنگ خون نشناسد برگ دراز خنجر
هژبر پی نشناسد بتن در از پیکان
هزار کار فرو بسته وز تو یک چاره
هزار گیتی آشفته وز تو یک فرمان

جهن یزداد در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۴۹:

بهار تازه ز سر تازه کرد لاله ستان
برنگ لاله می از یار لاله روی ستان
جهان جوان شد و ما همچنو جوانانیم
می کهن بجوان ده درین بهار جوان
بشادکامی امروز داد خویش بده
که نیست  روز دگر  را پذیره پایندان
نه کار کژ جهان را تو راست خواهی کرد
چگونه راست کنی؟ چون کژست کار جهان
کدام روز بشادی گذاره خواهد کرد
 کسی که او ببهاری چنین بود پژمان

جهن یزداد در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ ازرقی هروی » قصاید » شمارهٔ ۴۹:

می کهن بجوان ده در این بهار جوان

جهن یزداد در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۸ - در مدح امیر ابوالفتح:

پارسی بیخته در زبان قطران
بنگریم که نگاشتن را به چم خلق اورده

اگر نه یزدان درمان  درد بر تو نوشت
چرا دو چشم تو درد آمده است و لب درمان
اگر نخواست دلم زار و مستمند چنین
چرا نگاشت رخش خوب و دلفریب چنان

اگر نه هست نشان از دهان تو سخنت
چرا به بی سخنی باشدت نهفته دهان
اگر نه چشم تو با من نبرد خواهد کرد
چرا نهاده بتیر و کمان سر پیکان
اگر نه گردون بر کام او گذارد گام
چرا هر آنچه بخواهد بدو رسد آسان

اگر نه هست چنین این سخن که می گویم
چرا چو پار نجوید مرا شه آران

 

جهن یزداد در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۴ - در مدح سلطان مسعود و فتوحات او و کشتن او شیر را:

کسی که سروده های فرخی را نخواند لذت شعر پارسی را در نیافته

گزاف داری چندان هزار مرد دلیر
که شوخ وار بجنگ شه آمدند چنان
دلاورانی بگزیده از سپاه عراق
 سوارگانی یک اسپه از که گیلان
زپای تا سر در آهن زدوده چو تیغ
گرفته تیغ بدست و دو دست شسته ز جان
ز پای تا سر ان کوه مرد کاری دید
ندید کوه و سپه را ز هیچگونه کران

خدایگان جهان روی را بلشکر کرد
بشرم گفت بلشکر که ای جوانمردان
پدر مرا و شمارا بدین زمین بگذاشت
جدا فکند مرا با شما زخان و زمان
بنام نیک ازینجا روان شدن بهتر
که باز گشتن نزد پدر بدیگر سان
دگر کز اینجا تا جای ما رهیست دراز
ز راست و زچپ ما دشمنان و ما بمیان
بدین ره اندر چندانکه مرد سیر شود
نه  توش یابد مرد شکست دیده نه نان
زیان رسید شما را زبهر من بسیار
چنان کنم که فرامش کنید نام زیان
همه سپاه نهادند رویها بزمین
وز آنچه شاه جهان گفت چشمها گریان
میان آن سپه اندر فتاد چونکه فتد
میان گور و میان گوزن شیر ژیان

امیرالملک در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۰۳ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۰ - فی‌الحکمة:

پیشنهاد می‌کنم حداقل نیم نگاهی به سیر این کلمه از زبان عربی و قرآن تا احادیث و بعد صیقل خوردن معنای آن در آثار عرفانی و نیز در شعر بیاندازید. از حافظ است:

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی

جهن یزداد در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی:

گویا در شمارش بندها  نیز لغزش بزرگی شده این سروده شش لختی است
 بند یک

شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد
کاروان مهرگان از خزران آمد
یا ز اقصای بلاد چینستان آمد
نه ازین آمد، بالله نه از آن آمد
که ز فردوس برین وز آسمان آمد
‌بند دو

مهرگان آمد، در باز گشائیدش
اندرآرید و تواضع بنمائیدش
از غبار راه ایدر بزدائیدش
بنشانید و به لب خرد بخائیدش
خوب دارید و فراوان بستائیدش
هر زمان خدمت لختی بفزائیدش

بند سه

خوب داریدش کز راه دراز آمد
با دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد
سفری کردش و چون وعده فراز آمد
با قدح رطل و قنینه به نماز آمد
زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد
سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد

بند چهار

نگرید آبی وان رنگ رخ آبی
گشته از گردش این چنبر دولابی
رخ او چون رخ آن زاهد محرابی
بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی
یا چنان زرد یکی جامعهٔ عتابی
پرز  برخاسته زو، چون سر مرغابی

بند پنج

وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناری
که بمالی و بمالند و بنگذاری
زو به مقراض ارش نیمه دو برداری
کیسه‌ای دوزی و درزش نپدید آری
وانگه آن کیسه ز کافور بینباری
در کشی سرش به ابریشم زنگاری


وبهمین روال تا پایین
همچنان که هیچ چیزی از این سروده نیفتاده
ان بند اینگونه است

آن خداوند من آن فخر خداوندان
دو لبش درگه گفتن خندان خندان
قوتش چندان وانگه خردش چندان
که درو عاجز گردند خردمندان
مایهٔ راحت و آزادی دربندان
خدمتش را هنر و جود چو فرزندان



محمد حسین کاوری در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۰۸ در پاسخ به ایرج دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۰ - بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیه‌السلام:

این بخش از شعر خیلی سبکه و در شان مولانا نیست. نمیتونم باور کنم چنین چیزی رو مولانا سروده باشه

عارف بنان در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۱۰۹ - بینی جهان را خود را نبینی:

درود بر دوستان. عجب شعر زیبایی. اینجا شاعر اشاره به درون نگری و خود شناسی داره که منجر به بیداری روحانی یا اصطلاحا خروج از ماتریکس ذهن و بیداری از خواب مصنوعی یا به تعبیر قرآن لیله القدر میشه ( توصیه میکنم دوستان فیلم سینمایی سه گانه ماتریکس رو مشاهده کنن در این زمینه)

ر.غ در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۵۷ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸:

در ضمیر ما نمی‌گنجد بغیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس
یاد می‌دار آنکه: هستی هر نفس با دیگری
ای که بی‌ یاد تو هرگز بر نیاوردم نفس
می‌روی چون شمع و خلقی از پس و پیشت روان
نی غلط گفتم، نباشد شمع را خود پیش و پس
غافلست آنکو به شمشیر از تو می‌پیچد عنان
قند را لذت مگر نیکو نمی‌داند مگس؟
کویت از اشکم چو دریا گشت و می‌ترسم از آنک
بر سر آیند این رقیبان سبکبارت چو خس
یار گندم‌گون به ما گر میل کردی نیم جو
هر دو عالم پیش چشم ما نمودی یک عدس
خاطرم وقتی هوس کردی که: بیند چیزها
تا ترا دیدم، نکردم جز به دیدارت هوس
دیگران را از عسس گر شب خیالی در سرست
من چنانم کز خیالم باز نشناسد عسس
اوحدی، راهش به پای لاشهٔ لنگ تو نیست
بعد ازین بنشین که گردی برنخیزد زین فرس

نازنین مریم حسینی در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:

عرض سلام 

جناب دینانی در کتاب حافظ معنوی آوردن دور و تسلسل محال آنجاست که یک موجود در تمام هستی خود وابسته به غیر باشد و این وابستگی تا ابد ادامه پیدا کند این سیر باید به واجب الوجود منتهی شود .

هر دوری مستلزم تسلسل است و بالعکس این نکته‌ای است که خیلی از اهل فلسفه آن را نمی‌دانند "دور عاشقان باید متسلسل باشد و ساغر همچنان در گردش" 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۳۰ - جمشید و سفر دریا:

در کتاب «خورشید و جمشید» که به سرپرستی شادروان احسان یارشاطر گردآوری شده، از چهار نسخه بهره گرفته‌اند. گویا نسخه‌های پنجم و ششم (موجود در مجلس) در آن زمان در دسترس نبوده است.

1-در یکی از این نسخه‌ها:

بیت «وداع پیر کرد از دیر مینا/بیامد ضمه زو نزدیک دریا» وجود دارد که پس از نخستین بیت آمده است. چنین بیتی هم با آغاز داستان در بخش 28 سازگار است و هم پیش‌درآمدی است بر اینکه جمشید کنار دریا می‌آید و دستور ساخت کشتی را می‌دهد.

2-در هر دو نسخه، بیت شماره 3 به این شکل است:

«صد و هشتاد کشتی راست کردند/در او چیزی که می‌بایست بردند» این شکل از بیت شماره 3، از نظر قافیه کاملا سازگار است (بر خلاف شکل کنونی).

امیر نصر در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۱:

سلام

نفس مراتب مختلفی دارد 

نفس اماره

نفس لوامه

نفس مطمئنه 

نفس ...

نفس دو روی سکه دارد یک روی آن به جانب روح و یک روی آن به جانب جسم است اما آن مرتبه آن که روی به جسم دارد طناز و خودپرست و آسایش طلب و دنیایی و کثرت گرا است و مرتبه دیگرش که نظر به روح دارد صعود کننده به سمت خدا، وحدت، و نور است 

حال مولانا میگه یار رب تو مرا به نفس طناز مده منظور مرا از این سو خلاص کن تا به سوی توی بگریزم  در واقع به واسطه همین نفس است که اینگونه در انسان جمع اضداد وجود دارد

حمید در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۱۰ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:

رضا جان بسیار عالی احسنت و صدآفرین 

آسمان آبی در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۴۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱:

اشعار پروین بسیار دلنشین هستن.

Kako Kalahan در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸:

بیت یکی مانده به آخر باید سخت کرده ای باشد (؟)

سید علی حسینی در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

سلام با تشکر ا ز همه دوستان  فکر کنم در  خوانش بیت ششم  مصرع اول سخن خود   مستقل  مورد خطاب بوده و شنونده فغان عاشقی و منظور شاعر. زیرا فغان میکده  ازجامی که زده شده و روانها را ربوده در نهایت محصول ان سخن است و سخن بوده که چشم دل را از خواب بیدارکرده بنابراین گویش در این مصرع میتواند غلط باشد. با تشکر از دوستان فرهیخته و عارف یاد  میگیرم.سپاس از همه دوستان 

 

 

سام در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۸ - آرزوی مادر:

  کاری از گروه ادبی ققنوس

کشاورزی دنیادیده در مزرعه‌ای، روزگارش را با کاشتن و زراعت سپری می‌کرد.

درهنگام درو، خرمن محصول را روی هم انباشته می‌کرد. فکرش را با کار مشغول می‌کرد و به این ترتیب فکر و خیالش آسوده بود.

از باد و گرد و خاک چه زجرها که نمی‌کشید تا اینکه بتواند گندمی که درو کرده بود را از کاه آن جدا کند (به کمک باد)

برای آنکه یک روز انبارش را پر کند، ستم‌های زیادی از آب و گل می‌دید.

در هنگام شخم زدن و پرچین به پا کردن، درد دل‌های زیادی از دست هر باد و خاکی که می‌آمد داشت.

یک روز هنگام سحر، هوا آنقدر سرد شد که کشاورز از شدت سرما به خود لرزید.

خار و خاشاکی را جمع آوری کرد و شاخه‌ای از یک درخت انگور پیر شکست.

آن هیزم را نزدیک خرمن قرار داد. با آتشزنه‌ای آتش را روشن کرد.

هنگامی که آتش شروع به دود کردن کرد، و شعله‌های آن به آسمان بلند شد، ناگهان پرنده‌ای فریاد زد:

که ای کسی که با کاشتن یک دانه، شصت دانه درو می‌کنی، من هم بهره‌ای در این خرمن دارم.

سزاوار نیست که در اینجا آتش روشن کنی، مبادا که با این کار خانمانی را آتش بزنی

اگر کسی این آشیانه را بسوزاند، آن قدر می‌دانم که با این کار خود گویی تمام جهان را سوزانده است.

اگر جرقه‌ای از این آتش به ما بخورد، حساب ما از این دفتر خارج می‌شود (از دفتر گیتی خارج می‌شویم=می‌میریم)

بارها خودم را با شوق و شادمانی از دام و بند رها کردم. به این امید که روزی، چند جوجه داشته باشم

هنوز زمان زیادی تا آن زمان مبارک (متولد شدن جوجه‌ها) باقی مانده است. هنوز این آشیانه بدون آواز شادمانی بچه‌ها است.

کسی که به تو از این شاخه، میوه‌ای داد، به من یاد داد که از انتظار (بدنیا آمدن جوجه‌ها) شادمان باشم.

در هر قدمی که برمی‌داری، لذتی نهفته است. در هر دلی، آرزویی پنهان است.

به جان ناتوان، قدرتی بده. چرا که جان از ناتوانی‌ها می‌ترسد.

 

گروه ادبی ققنوس

۱
۷۷۸
۷۷۹
۷۸۰
۷۸۱
۷۸۲
۵۷۲۵