علیرضا حمزه لو در ۲ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۴۹ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۶:
من که نظر قطعی دارم به نوعی تناسخ معتقد بوده در این خصوص می تونید به یافته های خانم دولارس توجه کنید در مورد تکامل هم مولوی قبل از داروین میگه از جمادی مردم و نامی شدم و...
امیر رزبانی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۳۰ دربارهٔ رودکی » مثنویها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه » بخش ۲:
در پاسخ به خسرو این اشتباه رو از خیلی ها دیدم.نیمروز یعنی مرکز.جنوب با واژه هایی همانند خور موج یا هرمز گفته میشده.که هرمز گان نشانه آشکارشه.
امیر رزبانی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۲۵ دربارهٔ رودکی » مثنویها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه » بخش ۴:
کاپی در جاجرم خراسان به معنی فرد گوشه گیر و منزوی است.یعنی کسی که یک گوشه کپ میکند و مینشنید.همچنین یک پرنده هم هست که همین ویژگی تنهایی را دارد.و کپ کردن هم مصطلح است یعنی چپه کردن ولی تا بحال به معنی میمون نشنیده بودم
امیر رزبانی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۵۵ دربارهٔ رودکی » مثنویها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه » بخش ۶:
ورغ به معنی آب بند هم اکنون هم در خراسان به ویژه شهر جاجرم به کار میرود و ضرب المثل .ورغ رو آب برد.به معنی کار از دست رفت.بسیار کاربردی هست در زبان روزمره
برگ بی برگی در ۲ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴:
هاتفی از گوشهٔ میخانه دوش
گفت ببخشند گنه مِی بنوش
در اولین حاشیه علیرضای بزرگوار به زیبایی میخانه را آن لامکانی توصیف نموده اند که محلی ست برای پرواز و رهایی از خویشتن که البته گوشه ای از آن فضای بینهایت به عشق و عرفان اختصاص دارد، شاید از گوشه ای دیگر فلاسفه نیز با زبانی دیگر به آوازِ بلند انسان را به نوشیدنِ مِیِ خرد فرا می خوانند و همچنین از گوشه هایِ دیگرِ این میخانه عالمان و دانشمندان هستند که با اکتشافات و اختراعاتِ خیره کنندهٔ خود به گونه ای دیگر میگساری می کنند و دیگران را نیز دعوت می کنند تا این ظرفیتِ بینهایتِ انسان را به رخِ باشندگانِ عالم کشیده و از این طریق مست و از خود بی خود شوند. گوشه ای دیگر نیز احتمالن به هنرمندانی چون حافظ و شکسپیر و دیگر شاعران و یا میکل آنژ و داوینچی و دیگر نقاشان و یا بتهون و دیگر موسیقیدانان اختصاص دارد که جهان و آنچه در اوست را آنچنان زیبا و عاشقانه می بینند که با خلقِ آثارِ حیرت انگیزِ خود انسان را بدونِ باده مست می کنند و پیغامهای عاشقانه و زیبایی شناسانه خود را از طریقِ هنر به گوشِ جهانیان می رسانند. پس حافظ می فرماید از گوشه گوشهٔ این میخانه دوش( یا در هر دَم) هاتفی ندا می کند که از رحمتِ خداوند نا امید مباش زیرا خداوند به شرطِ نوشیدنِ مِی گناهانِ گذشته ات را میبخشد و با این میگساری از مجموعهی چنین میخانه ای است که با امروزِ تو کار دارد و خطاهای گذشته ات برای او اهمیتی ندارد.
لطفِ الهی بکند کارِ خویش
مژده ی رحمت برساند سروش
حافظ تأکید می کند که خداوند پیوسته در کار است و لطفِ خود را شاملِ همگان می کند اما اگر سالکِ طریقت با درنظر گرفتنِ این لطف به نوشیدنِ مِی از گوشه گوشهٔ این میخانه که وجهِ اشتراکِ همه آنها عشق است بپردازد بدونِ تردید لطفِ مضاعفی شامل حالش گردیده و سروشی آسمانی مژده ی رحمتش را به انسانِ میگسار می رساند، یعنی رحمت و بخشایشِ خداوند شاملِ همه ی خطاهایِ گذشته اش می شود گویی که او همین لحظه از مادر زاده شده است.
این خردِ خام به میخانه بر
تا مِیِ لعل آوَرَدَش خون بجوش
حافظ تمامیِ خطا یا گناهان انسان را به گردنِ خردِ خام و یا عقلِ جزوی و معاش اندیش او می اندازد، عقلی که برتری طلب است و رقم خوردنِ اتفاقاتِ خوب را نتیجهٔ بدست آوردنِ مقام و اعتبارهای دنیوی و ثروت و یا رسیدن به معشوق و دلدارِ خود می داند، پس تصویرِ ذهنیِ آن چیزها را در دل و مرکزِ خود قرار می دهد و برای رسیدن به آن هدف قایل به هیچ محدودیتی در استفاده از ابزار نیست و همین امر از نظرِ عارفان به خودی خود گناه محسوب می شود، پسحافظ لازم می داند سالک این خردِ خام را به میخانه ببرد تا بوسیله میِ لعل که میِ عشق و خردِ ایزدی است خونش به جوش آمده، پخته شود و به عقلِ کل یا خرد و هشیاری خدایی متصل شده و بر مبنایِ چنین خردی به اهدافِ زندگیِ خود و ازجمله عشقورزی به همسر و دلدارِ خود و یا پرورشِ فرزندان بپردازد. بجوش آمدنِ خون به زبانِ امروز یعنی رگِ غیرتش بجنبد و بیاد آورد که خرد و عقل در هر مرتبه ای هم که باشد برگرفته از آن عقلِ کُلی است که کائنات و جهان را اداره می کند پس باید در میخانه بوسیله میِ لعل متعالی و پخته شود.
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هرقَدَر ای دل که توانی بکوش
حافظ میفرماید اما لازمه پخته شدنِ این خردِ خام وصال و رسیدن به صاحبِ آن عقلِ کل یا خداوند است که البته با کوششِ تنها بدست نمی آید و نیازمندِ لطف و عنایتِ اوست اما این دلیل نمی شود که سالک جبری شده و بخواهد تا بدونِ کوشش و تنها با اتکا به لطفِ خداوند به وصالش برسد که در اینصورت راه بجایی نخواهد برد، بلکه بایستی با امیدواری به لطفِ خداوند هرچقدر که در توان دارد در این راه جهد و کوشش کند و از میِ لعلگونی که در گوشه گوشهٔ میخانه عشق توسطِ عارفان و بزرگان عرضه می شود بنوشد تا سرانجام خونِ خردِ خامش به جوش آمده و پخته گردد.
لطفِ خدا بیشتر از جرمِ ماست
نکتهٔ سربسته چه دانی؟ خموش
حافظ که می داند ممکن است افرادی مِیِ مورد نظر در بیتِ آغازین را همان شرابِ انگوری پندارند که پس از نوشیدنش خداوند گناهش را به لطفِ خود می بخشد در این بیت چنین سخنی را نکته ای سربسته و در لفافه توصیف می کند که آن گروه نمی دانند اما تفسیر به رأی میکنند، پس آنان را به خاموشی دعوت کرده و می فرماید البته که لطفِ خداوند بینهایت است و بیشتر از جرم و گناهِ ما انسانها، اما تکرار و اصرار به گناهِ نوشیدن شراب و یا قرار دادنِ چیزهایِ این جهانی و ذهنی در دل و میلِ به مست شدن به چیزهایی نظیرِ مقام و ثروت و شهرت و اعتبار و حتی مست شدن به عبادات و باورهایِ سطحیِ خود می تواند انسان را از موهبت لطف و مژده رحمتش محروم کند.
گوشِ من و حلقهی گیسوی یار
رویِ من و خاکِ درِ مِی فروش
حافظ پس از نکاتی که متذکر شد تا خونِ خردِ خامِ رهپویانِ راهِ عاشقی در میخانه اش به جوش آید و به وصلش برسند اکنون به مطلبِ دیگری می پردازد و آن قرار دادنِ با میل و رغبتِ گوشِ خود در معرضِ حلقهی گیسوی یار است، یعنی پذیرشِ غلامی و حلقه بگوشیِ حضرتش تا در خدمتِ به او که درحقیقت خدمت به خود است همت گمارد، در مصراع دوم می فروش بزرگان و عارفان هستند که شرابِ ناب را از ساقیِ کُل دریافت می کنند و به جهانیان عَرضه می کنند، پس حافظ کارِ دیگرِ سالکِ طریقت را قرار دادنِ رویِ خود بر خاکِ کوی و آستانِ چنین راهنمایانِ حقیقی می داند که نشانه تسلیم و پذیرشِ بی چون و چرا در نوشیدنِ شرابی ست که در جامِ او می ریزد.
رندیِ حافظ نه گناهیست صعب
با کَرَمِ پادشهِ عیب پوش
حافظ اینکه بمنظورِ رساندنِ پیغامهای معنویِ خود از استعاره هایی چون حلقهی گیسوی یار و یا مِی فروش بهره می جوید را از رندیِ خود می داند که بدلیلِ امکانِ ریخته شدنِ قُبحِ فسق از نظرِ متشرعین گناه محسوب می شود اما می فرماید با کرامت و رحمتِ آن یگانه پادشاهِ عیب پوش گناهی صعب و سخت محسوب نمی شود و لطفِ الهی این گناهِ سبک را به ثوابِ سنگینش که راهگشایِ عاشقان است خواهد بخشید.
بیتِ تخلص نشانه ای از پایانِ غزل است که بنظر میرسد حافظ دو بیتِ دیگر را برای مدحِ شاه شجاع به آن افزوده است که البته بی ارتباط با پیغامِ غزل هم نبوده و قابلِ شرح است.
nabavar در ۲ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۲ - ترسیدن فرعون از آن بانگ:
کورش جان
هر پیمبر که در آید در رحم
نجم او بر چرخ گردد منتجم
پیغمبر ان از همان بدو تولد بر تمام عالم نور افشانی می کنند.
غلوی ست در مدح پیغمبری
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۳:
اینقدَرها از برای رفتنَش جانی نداشت
محمد یوسفی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱:
در رساله التنبیه به سال ۶۰۰ ق چنین آمده است:
دارنده، چو ترکیب طبایع آراست
باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست؟
گر خوب نیامد این بنا، عیب کراست؟
ور خوب آمد، خرابی از بهر چراست؟
فتوحی رودمعجنی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۱۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۳ - مطلع سوم:
دید مرا گرفته لب، آتش پارسی ز تب / نطق من آب تازیان برده به نکتهٔ دری
آتش پارسی: تبخال است. در ذخیرۀ خوارزمشاهی آمده است : آماسی است که حوالی آن سرخ باشد و سخت سوزان و گرم باشد آن را آتش پارسی گویند. (ذخیره خوارزمشاهی، ج 1 ص 160). تصحیح محمدرضا محرری. انتشارات فرهنگستان علوم.
یار در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۰۸ در پاسخ به داوود گریم زاده دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹:
این در کدام نسخه آمده است؟
یار در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹:
شاهکار
زبان قاصره
نمیشه یه بنی بشر اینطوری شعر بگه
امکان نداره
بس که این شعر و کلا اشعار سعدی شاهکاره
واقعا من چیزی نمیگم
شاهکاره!
جعفر عسکری در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۲۵ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱:
سلام.
همونطور که دوست عزیزم آقای علی دادمهر فرمودن، این رباعی از مجیرالدّین بیلقانی درگذشتهی سال 586 ه.ق است.
شکل درست این رباعی رو مینویسم:
گل صبحدم از باد، برآشفت و بریخت
با باد صبا، حکایتی گفت و بریخت
بدعهدی عمر بین!
که گل در ده روز
سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت
کسرا محمدی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۱۰ در پاسخ به احمد رضا بیریا دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۴۱ - حکایت:
جالب اینجاست الان 54 سال سن دارید👏
احد نازی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۰۱ در پاسخ به بنده خدا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۶ - دفع گفتن وزیر مریدان را:
درود و وقت بخیر چطور میتونم با شما در ارتباط باشم استاد بزرگوار
مسافر در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:
سلام
این غزل توسط آقای پرویز شهبازی در برنامه 995 گنج حضور به زبان ساده شرح داده شده است
می توانید ویدیو و صوت شرح غزل را در آدرسهای زیر پیدا کنید:
مرتضی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ فایز » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۷۰:
گل تو سر زند هر ساله از نو
من این رو از یه پیرمرد اهل دل و شعر اینجوری شنیدم
گل ها سر می زنند هر ساله از نو
ادبیات در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۰۹ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - پند و موعظه:
من آن ظلوم جهولم که اوّلم گفتی
چه خواهی از ضعفا ای کریم و از جهّال
مرا تحمل باری چگونه دست دهد
که آسمان و زمین برنتافتند و جبال
ثنای عزّت حضرت نمیتوانم گفت
که ره نمیبرد آنجا قیاس و وهم و خیال
ختام عمر خدایا به فضل و رحمت خویش
به خیر کن که همین است غایةالآمال
بر آستان عبادت وقوف کن سعدی
که وهم منقطع است از سرادقات جلال
یک دنیا حکمت واندرز تواین شعر است،.. سعدیا، چه سروده ای،من چه بگویم،... شاهکاره
سید مصطفی سامع در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۳۳ دربارهٔ نیر تبریزی » آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی) » بخش ۶ - ذکر شهادت زبدهٔ ناس، حضرت ابی الفضل العباس:
ازدواج با ام البنین
اول دفتر به نام خالق جان آفرین
آن خدای واحدِ فردِ ودود بی قرینمی گشایم لب به نعتِ خسرو ذوالاحتشام
مصطفی سردار دین آن صاحب والامقامپس از آن گویم ثنای مرتضی شاه جهان
کو بود شیرِ شجاعِ کردگارِ لامکانمی کنم اینک روایت داستانی را چنان
از روایات موثق گوش ده بر من زجانرفت از دار فنا زهرای اطهر فاطمه
گشته دشوار از برای مرتضی عالم همهگفت حیدر با عقیل نیک منسب یا اخی
یک زنی کن انتخاب از خاندان پُر دلیخاندانش گر شجاع و پُر دلی باشد بسی
نسل آن زن هم دلیروشیر دل آید همیبود یک مردی دلیر و نامدار اسمش حزام
نزد او آمد عقیل ولیک با صد احترامگفت حرف از ماجرای عقد با آن نامدار
ازبرای دخت او با مرتضی شد خواستگاراصل ونسلش بود از شیران ابنای کلاب
از یلان نامدار و پر دلِ دوران ناب
عقد او با مرتضی صورت گرفت در روزگار
آمد اندر منزل شاه عرب با افتخاراز قضا بنگر که اسم او بود هم فاطمه
لیک در دل داشت مهر فاطمه بی واهمهاز ارادت او بگفتا من کنیز این درم
من کنیز خانه بانوی پاک اطهرمنزد طفلانت مگو نام مرا از بعد این
بر کنیز خود بگویید ازوفا ام البنینگشت چندی طی، تولد شد یل شیر علی
از قدوم حضرت عباس شد عالم جلیوه چه زیبا نوگلی آمد به گلزار ولا
شد بهار از مقدم او گلشنِ دنیای ماهر طرف بنگر ز یمن مولدش باشد شعف
پایکوبی کن دلا بشنو نوای ساز و دفآمده شاهی که از او می شود مشکل روا
او بود باب الحوایج او بود مشکل گشادید یک روز از قضا ام البنین آن شیررب
در بغل دارد گل زیبای خود آن خوش لقبگاه بوسد هر دودستش گاه بوسد چشم او
چهره مولا شده با اشک چشمش شستشوگفت یا حیدر چه باشد عیب ونقص دلبرم
این چنین گریان تویی ای رهنما و رهبرم
گو به من عیبی بود آیا به دستان پسر
بهرچی اینسان تویی مولای من خونین جگرگفت حیدرنیست عیبی بر دودستانش ولی
هست در دستان او یک راز پنهان و خفیگو به من یا مرتضی من هم شوم واقف ز راز
غم مرا در دل فراوان شد بگو ای غمگدازگفت مولا می شود دستان طفل ما جدا
در صف کرببلا از ظلم اعدای دغامی شود قربان مولایش حسین این باوفا
می دهد چشم و دو دست خویش در راه خداتا که بشنید این سخن از شیر منان آن زمان
طفل خود را او گرفت و شد روان از آن مکانبرد در نزد حسین آن طفل خود را با ادب
دور او دادش طواف آن بانوی نیکو نسبگفت یا مولا حسین جانم به قربان تو باد
جان عالم ،جان این طفلم به قربان تو بادصد چو عباسم فدای عزت شایان تو
من خوشم اینک که عباسم شود قربان توصد سلام کبریا سامع براین بانو مدام
صد درود مصطفی بر شان آن والامقامیکشنبه ۱۵-۱۱-۱۴۰۲
سید مصطفی سامع در ۲ سال قبل، دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۳۲ دربارهٔ وفایی شوشتری » دیوان اشعار » مدایح و مراثی » شمارهٔ ۳۴ - در مدح حضرت ابوالفضل (ع):
ازدواج با ام البنین
اول دفتر به نام خالق جان آفرین
آن خدای واحدِ فردِ ودود بی قرینمی گشایم لب به نعتِ خسرو ذوالاحتشام
مصطفی سردار دین آن صاحب والامقامپس از آن گویم ثنای مرتضی شاه جهان
کو بود شیرِ شجاعِ کردگارِ لامکانمی کنم اینک روایت داستانی را چنان
از روایات موثق گوش ده بر من زجانرفت از دار فنا زهرای اطهر فاطمه
گشته دشوار از برای مرتضی عالم همهگفت حیدر با عقیل نیک منسب یا اخی
یک زنی کن انتخاب از خاندان پُر دلیخاندانش گر شجاع و پُر دلی باشد بسی
نسل آن زن هم دلیروشیر دل آید همیبود یک مردی دلیر و نامدار اسمش حزام
نزد او آمد عقیل ولیک با صد احترامگفت حرف از ماجرای عقد با آن نامدار
ازبرای دخت او با مرتضی شد خواستگاراصل ونسلش بود از شیران ابنای کلاب
از یلان نامدار و پر دلِ دوران ناب
عقد او با مرتضی صورت گرفت در روزگار
آمد اندر منزل شاه عرب با افتخاراز قضا بنگر که اسم او بود هم فاطمه
لیک در دل داشت مهر فاطمه بی واهمهاز ارادت او بگفتا من کنیز این درم
من کنیز خانه بانوی پاک اطهرمنزد طفلانت مگو نام مرا از بعد این
بر کنیز خود بگویید ازوفا ام البنینگشت چندی طی، تولد شد یل شیر علی
از قدوم حضرت عباس شد عالم جلیوه چه زیبا نوگلی آمد به گلزار ولا
شد بهار از مقدم او گلشنِ دنیای ماهر طرف بنگر ز یمن مولدش باشد شعف
پایکوبی کن دلا بشنو نوای ساز و دفآمده شاهی که از او می شود مشکل روا
او بود باب الحوایج او بود مشکل گشادید یک روز از قضا ام البنین آن شیررب
در بغل دارد گل زیبای خود آن خوش لقبگاه بوسد هر دودستش گاه بوسد چشم او
چهره مولا شده با اشک چشمش شستشوگفت یا حیدر چه باشد عیب ونقص دلبرم
این چنین گریان تویی ای رهنما و رهبرم
گو به من عیبی بود آیا به دستان پسر
بهرچی اینسان تویی مولای من خونین جگرگفت حیدرنیست عیبی بر دودستانش ولی
هست در دستان او یک راز پنهان و خفیگو به من یا مرتضی من هم شوم واقف ز راز
غم مرا در دل فراوان شد بگو ای غمگدازگفت مولا می شود دستان طفل ما جدا
در صف کرببلا از ظلم اعدای دغامی شود قربان مولایش حسین این باوفا
می دهد چشم و دو دست خویش در راه خداتا که بشنید این سخن از شیر منان آن زمان
طفل خود را او گرفت و شد روان از آن مکانبرد در نزد حسین آن طفل خود را با ادب
دور او دادش طواف آن بانوی نیکو نسبگفت یا مولا حسین جانم به قربان تو باد
جان عالم ،جان این طفلم به قربان تو بادصد چو عباسم فدای عزت شایان تو
من خوشم اینک که عباسم شود قربان توصد سلام کبریا سامع براین بانو مدام
صد درود مصطفی بر شان آن والامقامیکشنبه ۱۵-۱۱-۱۴۰۲
علیرضا حمزه لو در ۲ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۳۰ در پاسخ به روفیا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدیدکنندگان را: