گنجور

 
سعدی

الا گر بختمند و هوشیاری

به قول هوشمندان گوش داری

شنیدم کاَسب سلطانی خطا کرد

بپیوست از زمین بر آسمان گرد

شه مسکین از اسب افتاد مدهوش

چو پیلش سر نمی‌گردید در دوش

خردمندان نظر بسیار کردند

ز درمانش به عجز اقرار کردند

حکیمی باز پیچانید رویش

مفاصل نرم کرد از هر دو سویش

دگر روز آمدش پویان به درگاه

به بوی آنکه تمکینش کند شاه

شنیدم کان مخالف‌طبع بد‌خو‌ی

به بی‌شکری بگردانید از او روی

حکیم از بختِ بی‌سامان برآشفت

برون از بارگه می‌رفت و می‌گفت

«سرش برتافتم تا عافیت یافت

سر از من عاقبت بدبخت برتافت

چو از چاهش برآوردی و نشناخت

دگر واجب کند در چاهش انداخت»

غلامش را گیاهی داد و فرمود

که«امشب در شبستانش کنی دود»

وز آنجا کرد عزم رخت بستن

که حکمت نیست بی‌حرمت نشستن

شهنشه بامداد از خواب برخاست

نه روی از چپ همی گشتش نه از راست

طلب کردند مرد کاردان را

کجا بینی دگر برق جهان را؟

پریشان از جفا می‌گفت هر دم

که «بد کردم که نیکویی نکردم»

چو به بودی طبیب از خود میازار

که بیماری توان بودن دگر بار

چو باران رفت بارانی میفکن

چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن

چو خرمن برگرفتی گاو مفروش

که دون‌همت کند منّت فراموش

منه بر روشنایی دل به یک بار

چراغ از بهر تاریکی نگه‌ دار

نشاید کآدمی چون کرهٔ خر

چو سیر آمد نگردد گِردِ مادر

وفاداری کن و نعمت‌شناسی

که بد فرجامی آرد ناسپاسی

جزای مردمی جز مردمی نیست

هر آن  کاو حق نداند آدمی نیست

وگر دانی که بدخویی کند یار

تو خوی خوب خویش از دست مگذار

الا تا بر مزاج و طبع عامی

نگویی ترک خیر و نیکنامی

من این رمز و مثال از خود نگفتم

دُری پیش من آوردند، سفتم

ز خُردی تا بدین غایت که هستم

حدیث دیگری بر خود نبستم

حکیمی این حکایت بر زبان راند

دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند

به نظم آوردمش تا دیر مانَد

خردمند آفرین بر وی بخواند

الا ای نیکرای نیک‌تدبیر

جوانمرد و جوان‌طبع و جهانگیر

شنیدم قصه‌های دلفروزت

مبارک باد سال و ماه روزت

ندانستند قدر فضل و رایت

وگرنه سر نهادندی به پایت

تو نیکویی کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

که پیش از ما چو تو بسیار بودند

که نیک‌اندیش و بدکردار بودند

بدی کردند و نیکی با تن خویش

تو نیکوکار باش و بد میندیش

شنیدم هر چه در شیراز گویند

به هفت اقلیم عالم باز گویند

که سعدی هر چه گوید پند باشد

حریصِ پند، دولتمند باشد

خدایت ناصر و دولت معین باد

دعای نیک‌خواهانت قرین باد

مراد و کام و بختت همنشین باد

تو را و هر که گوید همچنین باد

 
 
نسکبان اندروید
شمارهٔ ۴۱ - حکایت به خوانش فاطمه زندی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
عنصرالمعالی

حکایت: شنیدم که متوکل را بنده‌ای بود فتح نام، بغایت خوبروی و روزبه و همه منبرها و ادب‌ها آموخته و متوکل او را به فرزندی پذیرفته و از فرزندان خود عزیزتر داشتی؛ این فتح خواست که شنا کردن آموزد، ملاحان بیاوردند و او را در دجله شنا کردن همی‌آموختند و این فتح هنوز کودک بود و بر شنا کردن دلیر نگشته بود، فاما چنانک عادت کودکان بود از خود می‌نمود که شنا آموخته‌ام، یک روز پنهانی استاد به دجله رفت و اندر آب جست و آب سخت قوی می‌رفت، فتح را بگردانید، چون فتح دانست که با آب بسنده نیاید با آب بساخت و بر روی آب همی‌شد تا از دیدار مردم ناپیدا شد، چون وی را آب بارهٔ ببرد و بر کنار دجله سوراخ‌ها بود، چون به کنار آب به سوراخی برسید جهد کرد و دست بزد و خویشتن اندر آن سوراخ انداخت و آنجا بنشست و با خود گفت که تا خدای چه خواهد، بدین وقت باری خود را ازین آب خون‌خوار جهانیدم و هفت روز آنجا بماند و اول روز که خبر دادند متوکل را که فتح در آب جست و غرقه شد از تخت فرود آمد و بر خاک بنشست و ملاحان را بخواند و گفت هر که فتح را مرده یا زنده بیارد هزار دینارش بدهم و سوگند خورد که تا آنگاه که وی را بر آن حال که هست نیارند من طعام نخورم. ملاحان در دجله رفتند و غوطه می‌خوردند و هر جای طلب می‌کردند تا سر هفت روز را، اتفاق را ملاحی بدان سوراخ افتاد، فتح را بدید، شاد گشت و گفت هم اینجا باش تا زورقی بیارم؛ از آنجا بازگشت و پیش متوکل رفت و گفت: یا امیرالمؤمنین اگر فتح را زنده بیارم مرا چه دهی؟ گفت: پنج هزار دینار نقد بدهم. ملاح گفت: یافتم فتح را زنده، زورقی بیاوردند و فتح را ببردند. متوکل آنچ ملاح را گفته بود بفرمود تا در وقت بدادند. وزیر را بفرمود و گفت که در خزینهٔ من رو، هر چه هست یک نیمه به درویشان ده. بدادند. آنگاه گفت طعام بیاریت که وی گرسنهٔ هفت روزه است. فتح گفت: یا امیرالمؤمنین من سیرم، متوکل گفت: مگر از آب دجله سیر شدی؟ فتح گفت: نه کی من این هفت روز گرسنه نه بودم، کی هر روز بیست تا نان بر طبقی نهاده بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی تا دو سه تا از آن نان برگرفتمی و زندگانی من از آن نان بودی و بر هر نان نوشته بود کی محمد بن الحسین الاسکاف. متوکل فرمود که در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله افکند کیست و بگوییت تا بیاید که امیرالمؤمنین با او نیکویی خواهد کرد، تا نترسد. چنین منادی کردند، روز دیگر مردی بیامد و گفت منم آن کس، متوکل گفت: به چه نشان؟ مرد گفت: به آن نشان که نام من بر روی هر نانی نوشته بود که محمد بن الحسین الاسکاف. متوکل گفت: نشان درست است، اما چندگاهست که تو درین دجله نان می‌اندازی؟ محمد بن الحسین گفت: یک سال است. متوکل گفت: غرض تو ازین چه بود؟ مرد گفت: شنوده بودم که نیکی کن و به آب انداز، که روزی بر دهد و بدست من نیکی دیگر نبود، آنچ توانستم همی‌کردم و با خود گفتم تا چه بر دهد. متوکل گفت: آنچ شنیدی کردی، بدانچ کردی ثمره یافتی. متوکل وی را در بغداد پنج دیه مِلک داد. مرد بر سر ملک رفت و محتشم گشت و هنوز فرزندان او در بغداد مانده‌اند و بر روزگار القائم بامرالله من به حج رفتم، ایزد تعالی مرا توفیق داد تا زیارت خانهٔ خدای بکردم و فرزندان وی را بدیدم و این حکایت از پیران و معمران بغداد شنودم.

سعدی

همین شعر » بیت ۳۲

تو نیکویی کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز