گنجور

حاشیه‌ها

حمزه زاهدی در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۳۰ در پاسخ به maryam دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:

سلام.

به‌نظرم، کلمه‌ی "وقت" رو باید به سکون آخر خوند.‌ "وقت" در این صورت معنای "اجل" و "زمان مرگ" می‌ده و معنای سرراست و درستی پیدا می‌کنه و از این حشو قبیحی که الان داره مبرا می‌شه.

خانم الف در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۸:

ظاهراً این رباعی مدعی زیاد داره.

ولی قدیمی ترین مدعی آن ابوسعید ابوالخیر است

 

جهن یزداد در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » مجلد هفتم » بخش ۴۱ - قصیدهٔ سوم اسکافی:

چندان که این بزرگ زیبا  نویس است شعر ناشناس است  از انهمه سروده های ابدار  فرخی و عنصری و رودکی نمونه نیاورده  این دو سروده بی ارزش و با بدترین قافیه که در همه پارسی یک سروده نیک در ان  پیدا نمیشود  از ان همه  سروده های  جانانه متنبی  یکی نیاورده  سست ترین سروده متنبی  را برگزیده

جهن یزداد در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » مجلد هفتم » بخش ۳۹ - فصل در معنی دنیا:

و نواخت براندازه بداشت
داشتن=حرمت نهادن

میثم ظفر در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ عمان سامانی » گنجینة الاسرار » بخش ۷:

سلام

معنی اشعار جایی نیست مطالعه کنیم؟

آرش در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

پیوند به وبگاه بیرونی

علیرضا در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۴۳ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد:

سلام و درود در این بیت عبارت "پروین گُسِل" کنایه از پریشانی و پراکندگی است و استعاره است از ادراکِ "ماهِ دل"

حضرت مولانا میفرمایند: دیدی که لطافت دل از یک مشت گل ( از یک تکه لقمه ) ، ماهِ ادراکش چگونه پروین گسل میشود؟! یعنی ببین دل( فکر) چه اندازه ظرافت و لطافت دارد و چقدر رقیق و لطیف است که ادراکش از مقداری لقمه غذا پریشان و پراکنده گشت.

اینت : در این بیت هم معنای تحقیر را متضمن است و هم معنای "دیدی که" را مستلزم میشود

 

بهرام مفتخر در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

عجب غزلی بود و چه شاهکاری کرده حافظ! بماند به یادگار در سایت گنجور، امروز، روزی پرازغم برای من هست که باید از گروهی کاری که با تمام وجود دوستش می‌دارم، خداحافظی کنم. با وجود این‌که حداقل، ادعا می‌کنم که تصمیمات زندگی‌ام رو نباید با ماوراالطبیعه ترکیب کنم؛ تفالی زدم و این غزل آمد! «گر از این منزلِ ویران به سویِ خانه رَوَم / دگر آن جا که رَوَم عاقل و فرزانه رَوَم» چه دلداری بزرگی حافظ مرا داد! برداشتی که من از غزل کردم این بود: هر چند که از این تیم کاری (که واقعا هم رو به ویرانی و از‌هم‌پاشیدن است) باید به سوی خانه بروم، اما حضور در این گروه، آن‌قدر دانش، اعتماد‌به‌نفس و توان من رو بالا برد که خودِ گذشته‌ام، قبل از حضور در این گروه و خودِ امروزم در زمان خداحافظی، دو انسان کاملاً متفاوت هستیم! حافظ با این غزل، به‌وضوح به من گفت که ناشکری نکن پسر! برگرد به خانه! تو بُرد خودت رو از حضور در این گروه کار کردی!

عارف در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۰:

سلام.

در بیت هفتم اشتباه تایپی را اصلاح فرمایید:هنر آموز

بهنام محمدیان در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۱۷ در پاسخ به سوزان مهدوی دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱ - سرآغاز:

سلام

بسیار ممنونم

 

حمید در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۱۱ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

چه اجباری است حتما آسمان وریسمان را به هم ببافی تا از شعر حافظ دنیایی انسانی عارف و آن دنیایی بسازی؟

حمید در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۰۳ در پاسخ به ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

درود بی پایان بر ساقی 

علی دادمهر در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۳۶ دربارهٔ میرداماد » دیوان اشراق » رباعیات » شمارهٔ ۲۹۱:

با سلام 

این رباعی در مدح شاگرد ایشان ، فیلسوف شهیر ملاصدرا ملقب به صدرالمتالهین می باشد که در سریال روشن تر از خاموشی اینگونه نقل شده است (مصرع اول ایراد دارد): 

صدرا جاهت گرفته باج از گردون 

اقرار به بندگیت کرد افلاطون 

در مسند تحقیق نیامد چون تو 

یک سر ز گریبان طبیعت بیرون 

کوروش در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۳ - صفت بعضی اولیا کی راضی‌اند به‌احکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان:

حسن ظنی بر دل ایشان گشود

 

که نپوشند از عمی جامهٔ کبود

یعنی چه ؟

 

 

 

کوروش در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۲۱ در پاسخ به سیاوش خزاعی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف:

اسلام پافشاری میکنه که خدا عدل نداره ؟

آیات قرآن :

إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ

،

إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ 

،

این دو مورد بود فقط ، موارد زیاده لطفا قرآن رو مطالعه بفرمایید

برگ بی برگی در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵:

به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم

دین در اینجا به معنیِ باورهای تقلیدی آمده است و انسانِ باورمند بدون تردید خود را عالم و دانا تر از دیگرانی می داند که به باورهایِ او اعتقادی ندارند، درواقع آنان را گمراه و نادان می داند و حافظ می فرماید از خواصِ عاشق شدن به معشوقِ ازل این است که باورهایی را که دین می پنداشته از دست داده است، دینی که توهمِ دانستن و علم را برای او یا هر باورمندی دیگر به همراه می آورَد، چنانچه می‌پندارد ناباوران به دینِ ارزشمند او آگاهی ندارند وگرنه که آنان نیز قطعن به باورهای او می‌گرویدند، در مصراع دوم بیا بگو یعنی آگاهانه بگو و حافظ از معشوقِ ازل که آگاه و دانایِ مطلق است سؤال می کند بگو که عاشقی چون حافظ بجز از دست دادنِ چنین دینی که تا پیش از عاشقی به آن معتقد بود و توهمِ دانستن بیش از سایرین چه طرفی از این عشق بسته است، البته که چنین از دست دادنی لازمه شروعِ عاشقی و بسیار ارزشمند است که هر عاشقی شهامت و شایستگیِ رهایی از آنچه دین می پنداشته و توهمِ دانستن و دانایی را ندارد، رستمی همچون حافظ است که اینچنین به یکباره در می یابد هیچ نمی داند و نمی خواهد بوسیله دانشِ توهمیش دیگران را جذبِ دینِ خود کند.

اگرچه خرمنِ عمرم غمِ تو داد به باد

به خاکِ پایِ عزیزت که عهد نشکستم 

خرمنِ عمر کنایه از اندوخته هایی ست که انسان در طولِ زندگی جمع آوری می کند، شخصِ دیندار عباداتش را خرمنِ عمر می داند آنچنان که شخصِ دنیوی ثروت و دارایی هایِ جمع آوری شده را، اما پس از اینکه حافظ و یا عاشق باورها و دانشِ توهمیِ خود را از دست بدهد غمِ ارزشمندِ عشق به معشوقِ الست بر او مستولی می گردد، غمی که موجبِ بر باد دادنِ خرمن و حاصلِ عمرِ او می شود که درواقع همه بی حاصلی و بی ثمری هستند، حافظ به معشوقِ الست عرضه می دارد و قسم می خورد که با وجودِ برباد دادنِ خرمنِ توصیف شدهٔ عمرش که همان دین در بیتِ نخست است هرگز عهد و پیمانِ موسوم به الست را نشکسته و همچنان بر عهدِ خود برایِ زنده شدنش به عشق در دنیایِ فرم پابرجاست و این رها کردنِ دین و دانش بر باورِ او به عشق تاثیری نداشته و بلکه ضرورتی برای عاشق شدن و وفای به عهدِ الست یا همان دینِ حقیقی است.

چو ذَرِّه گرچه حقیرم ببین به دولتِ عشق

که در هوایِ رُخت چون به مِهر پیوستم

ذراتِ معلق در هوایی که در پرتو نورِ خورشید دیده می شوند بنظر‌ می رسند رقص کنان بسویِ منشأ نور در پروازند تا به خورشید بپیوندند و حافظ پروازِ عاشقانه اش بسویِ منشأ نور را همانگونه می بیند، انسان که در برابرِ کائنات کمتر از ذره ای میکروسکوپی می باشد اگر عاشقانه در هوایِ دیدار به مِهر بپیوندد و درآمیزد با او یکی خواهد شد و زان پس ذره نیست و بلکه خورشیدِ با عظمت و بینهایت خواهد بود، حافظ به معشوقِ الست عرضه می دارد که ببین به دولتیِ سرِ عشق و هوایِ دیدارِ رخت چگونه به مِهر و خورشید که همان مِهر و عشق است پیوسته و با او یکی شده است. و این امکان پذیر نیست مگر آنکه عاشق، دین و دانش و متعاقبِ آن خرمنِ عمر را برباد دهد.

بیار باده که عمریست تا من از سَرِ امن

به کنجِ عافیت از بهرِ عیش ننشستم

از سرِ اَمن یعنی بمنظورِ طلبِ امنیت و داشتنِ آینده ای مطمئن (احتمالن در سرایِ باقی!) و کنجِ عافیت یعنی کُنجِ سلامت و بدونِ آنکه انسان بخواهد خطر کند، منظور از بهرِ عیش بخاطرِ طمع به بهشت است که در دینِ سطحی، باورمندان با توصیفاتِ ذهنی از بهشت و عباداتی سطحی تر آرزویِ رسیدن به شیر و عسل و شراب و یا دستیابی به حوری های بهشتی را دارند، حافظ می‌فرماید به میمنتِ اینکه او هرگز در طولِ عمر خود چنین خیال های خام و بی پایه ای را در سر نمی پرورانده است باده را بیاورید یا به قولِ امروزی ها شامپاین باز کنید و جشن بگیرید. 

اگر ز مردمِ هُشیاری ای نصیحت گو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

 حافظ در ادامه بیت قبل کسانی را که در کُنجِ عافیت نشسته اند، اهلِ خطر کردن نیستند و در سر هوایِ پاداشی امن یا بهشت را دارند مردمِ هشیار نامیده است که بر مبنایِ عقلِ خود متوهمانه گمان می کنند راه را یافته اند و امثالِ حافظ هستند که در خطا بسر می برند، پس باید آنان را نصیحت و یا بقولی ارشاد کنند تا از خیرِ راهِ پر خطرِ عاشقی بگذرند و در کُنجِ عافیت با طمع به پاداش و بهشت به عبادت بپردازند، اما حافظ که عُمری و برای لحظه ای نیز اهلِ نشستنی چنین منفعلانه نبوده است می فرماید ای نصیحت گو، سخن بر خاک میفکن، یعنی کلامت را قدر بدان و برایش ارزش قائل شو و بیهوده مگو، چرا که حافظ مست است و به همین جهت راهِ پرخطر عاشقی را برگزیده است. انسانِ هُشیار و عاقل اهلِ خطر نیست.

چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

پرستش و مهرورزی در عرفان به معنیِ خدمت آمده است، پس‌ 

حافظ همین مستیِ خود را تنها توشه و خدمتی می داند که از عهده اش بر آمده و در برابرِ حضرتِ دوست خجالت زده و شرمنده شده و افسوس می خورد که بیش از این خدمتی( عشق ورزیِ) به سزا از دستش بر نیامده است، و اگر خدمت را به معنیِ معمولش در نظر بگیریم نیز البته که حافظ فروتنانه چنین سخن می گوید، چرا که خود فرموده است " من که ره بردم به حُسنِ گنج بی پایانِ دوست/ صد گدایِ همچو خود را بعد از این قارون کنم" و چه خدمتی بزرگتر از این به خود،  جهان و جهانیان از کسی ساخته است؟

بسوخت حافظ و آن یارِ دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خَستم

مرهم یعنی نوشدارو، خاطر به معنیِ ضمیر و قلب آمده، و خستن در اینجا یعنی آزرده شدن بر اثر غمِ فِراق، پس‌حافظِ مست که از غمِ آن یارِ دلنواز خرمنِ عُمر بر باد داده است در غمِ عشقش می سوزد درحالیکه آن یار با خود نگفت که مرهمی برای شفایِ خاطرِ آزرده اش بفرستد، یعنی بی نیازیِ مطلقِ حضرت دوست و نیازمندیِ انسان به مرهم و پیغامهایی معنوی که در قالبِ ابیاتی حکیمانه بر زبانِ حافظ جاری می گردند و موجبِ شفایِ دلِ آزرده ی عاشقانی می گردد که عهد نشکستند و یا اگر شکستند قصدِ بازگشت به آن عهد را دارند.

 

 

 

 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۱۷ در پاسخ به منصورگروسی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲:

در بیت

روی بپوش ای قمر خانگی

تا نکشد عقل به دیوانگی

در واقع یک شرط مستتر است

اگر روی نپوشی کار عقل به دیوانگی می کشد

سخن سعدی کامملا دقیق و درست و سعدیانه است.

رضا از کرمان در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۵۶ در پاسخ به سینا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹:

سلام

دوش یا دوشینه(قید) به معنای دیشب است

ملک برخاست جام باده در دست 

هنوز از باده دوشینه سرمست  (نظامی)

  شاد باشی

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲ سال قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

بهترین تفسیری که از این غزل به ذهنم می‌رسد این است که بگویم دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

گاهی اعتراف به ندانستن، چیز خوبی است

به قول استاد سُها

مکوش تا بنمایی که عالم دهری

که گاه لفط نمی‌دانم عالمانه‌تر است

واقعا نمی‌دانم

۱
۷۷۵
۷۷۶
۷۷۷
۷۷۸
۷۷۹
۵۷۲۵