گنجور

حاشیه‌ها

علی دادمهر در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۳۶ دربارهٔ میرداماد » دیوان اشراق » رباعیات » شمارهٔ ۲۹۱:

با سلام 

این رباعی در مدح شاگرد ایشان ، فیلسوف شهیر ملاصدرا ملقب به صدرالمتالهین می باشد که در سریال روشن تر از خاموشی اینگونه نقل شده است (مصرع اول ایراد دارد): 

صدرا جاهت گرفته باج از گردون 

اقرار به بندگیت کرد افلاطون 

در مسند تحقیق نیامد چون تو 

یک سر ز گریبان طبیعت بیرون 

کوروش در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۳ - صفت بعضی اولیا کی راضی‌اند به‌احکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان:

حسن ظنی بر دل ایشان گشود

 

که نپوشند از عمی جامهٔ کبود

یعنی چه ؟

 

 

 

کوروش در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۲۱ در پاسخ به سیاوش خزاعی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف:

اسلام پافشاری میکنه که خدا عدل نداره ؟

آیات قرآن :

إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ

،

إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ 

،

این دو مورد بود فقط ، موارد زیاده لطفا قرآن رو مطالعه بفرمایید

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵:

به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم

دین در اینجا به معنیِ باورهای تقلیدی آمده است و انسانِ باورمند بدون تردید خود را عالم و دانا تر از دیگرانی می داند که به باورهایِ او اعتقادی ندارند، درواقع آنان را گمراه و نادان می داند و حافظ می فرماید از خواصِ عاشق شدن به معشوقِ ازل این است که باورهایی را که دین می پنداشته از دست داده است، دینی که توهمِ دانستن و علم را برای او یا هر باورمندی دیگر به همراه می آورَد، چنانچه می‌پندارد ناباوران به دینِ ارزشمند او آگاهی ندارند وگرنه که آنان نیز قطعن به باورهای او می‌گرویدند، در مصراع دوم بیا بگو یعنی آگاهانه بگو و حافظ از معشوقِ ازل که آگاه و دانایِ مطلق است سؤال می کند بگو که عاشقی چون حافظ بجز از دست دادنِ چنین دینی که تا پیش از عاشقی به آن معتقد بود و توهمِ دانستن بیش از سایرین چه طرفی از این عشق بسته است، البته که چنین از دست دادنی لازمه شروعِ عاشقی و بسیار ارزشمند است که هر عاشقی شهامت و شایستگیِ رهایی از آنچه دین می پنداشته و توهمِ دانستن و دانایی را ندارد، رستمی همچون حافظ است که اینچنین به یکباره در می یابد هیچ نمی داند و نمی خواهد بوسیله دانشِ توهمیش دیگران را جذبِ دینِ خود کند.

اگرچه خرمنِ عمرم غمِ تو داد به باد

به خاکِ پایِ عزیزت که عهد نشکستم 

خرمنِ عمر کنایه از اندوخته هایی ست که انسان در طولِ زندگی جمع آوری می کند، شخصِ دیندار عباداتش را خرمنِ عمر می داند آنچنان که شخصِ دنیوی ثروت و دارایی هایِ جمع آوری شده را، اما پس از اینکه حافظ و یا عاشق باورها و دانشِ توهمیِ خود را از دست بدهد غمِ ارزشمندِ عشق به معشوقِ الست بر او مستولی می گردد، غمی که موجبِ بر باد دادنِ خرمن و حاصلِ عمرِ او می شود که درواقع همه بی حاصلی و بی ثمری هستند، حافظ به معشوقِ الست عرضه می دارد و قسم می خورد که با وجودِ برباد دادنِ خرمنِ توصیف شدهٔ عمرش که همان دین در بیتِ نخست است هرگز عهد و پیمانِ موسوم به الست را نشکسته و همچنان بر عهدِ خود برایِ زنده شدنش به عشق در دنیایِ فرم پابرجاست و این رها کردنِ دین و دانش بر باورِ او به عشق تاثیری نداشته و بلکه ضرورتی برای عاشق شدن و وفای به عهدِ الست یا همان دینِ حقیقی است.

چو ذَرِّه گرچه حقیرم ببین به دولتِ عشق

که در هوایِ رُخت چون به مِهر پیوستم

ذراتِ معلق در هوایی که در پرتو نورِ خورشید دیده می شوند بنظر‌ می رسند رقص کنان بسویِ منشأ نور در پروازند تا به خورشید بپیوندند و حافظ پروازِ عاشقانه اش بسویِ منشأ نور را همانگونه می بیند، انسان که در برابرِ کائنات کمتر از ذره ای میکروسکوپی می باشد اگر عاشقانه در هوایِ دیدار به مِهر بپیوندد و درآمیزد با او یکی خواهد شد و زان پس ذره نیست و بلکه خورشیدِ با عظمت و بینهایت خواهد بود، حافظ به معشوقِ الست عرضه می دارد که ببین به دولتیِ سرِ عشق و هوایِ دیدارِ رخت چگونه به مِهر و خورشید که همان مِهر و عشق است پیوسته و با او یکی شده است. و این امکان پذیر نیست مگر آنکه عاشق، دین و دانش و متعاقبِ آن خرمنِ عمر را برباد دهد.

بیار باده که عمریست تا من از سَرِ امن

به کنجِ عافیت از بهرِ عیش ننشستم

از سرِ اَمن یعنی بمنظورِ طلبِ امنیت و داشتنِ آینده ای مطمئن (احتمالن در سرایِ باقی!) و کنجِ عافیت یعنی کُنجِ سلامت و بدونِ آنکه انسان بخواهد خطر کند، منظور از بهرِ عیش بخاطرِ طمع به بهشت است که در دینِ سطحی، باورمندان با توصیفاتِ ذهنی از بهشت و عباداتی سطحی تر آرزویِ رسیدن به شیر و عسل و شراب و یا دستیابی به حوری های بهشتی را دارند، حافظ می‌فرماید به میمنتِ اینکه او هرگز در طولِ عمر خود چنین خیال های خام و بی پایه ای را در سر نمی پرورانده است باده را بیاورید یا به قولِ امروزی ها شامپاین باز کنید و جشن بگیرید. 

اگر ز مردمِ هُشیاری ای نصیحت گو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

 حافظ در ادامه بیت قبل کسانی را که در کُنجِ عافیت نشسته اند، اهلِ خطر کردن نیستند و در سر هوایِ پاداشی امن یا بهشت را دارند مردمِ هشیار نامیده است که بر مبنایِ عقلِ خود متوهمانه گمان می کنند راه را یافته اند و امثالِ حافظ هستند که در خطا بسر می برند، پس باید آنان را نصیحت و یا بقولی ارشاد کنند تا از خیرِ راهِ پر خطرِ عاشقی بگذرند و در کُنجِ عافیت با طمع به پاداش و بهشت به عبادت بپردازند، اما حافظ که عُمری و برای لحظه ای نیز اهلِ نشستنی چنین منفعلانه نبوده است می فرماید ای نصیحت گو، سخن بر خاک میفکن، یعنی کلامت را قدر بدان و برایش ارزش قائل شو و بیهوده مگو، چرا که حافظ مست است و به همین جهت راهِ پرخطر عاشقی را برگزیده است. انسانِ هُشیار و عاقل اهلِ خطر نیست.

چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

پرستش و مهرورزی در عرفان به معنیِ خدمت آمده است، پس‌ 

حافظ همین مستیِ خود را تنها توشه و خدمتی می داند که از عهده اش بر آمده و در برابرِ حضرتِ دوست خجالت زده و شرمنده شده و افسوس می خورد که بیش از این خدمتی( عشق ورزیِ) به سزا از دستش بر نیامده است، و اگر خدمت را به معنیِ معمولش در نظر بگیریم نیز البته که حافظ فروتنانه چنین سخن می گوید، چرا که خود فرموده است " من که ره بردم به حُسنِ گنج بی پایانِ دوست/ صد گدایِ همچو خود را بعد از این قارون کنم" و چه خدمتی بزرگتر از این به خود،  جهان و جهانیان از کسی ساخته است؟

بسوخت حافظ و آن یارِ دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خَستم

مرهم یعنی نوشدارو، خاطر به معنیِ ضمیر و قلب آمده، و خستن در اینجا یعنی آزرده شدن بر اثر غمِ فِراق، پس‌حافظِ مست که از غمِ آن یارِ دلنواز خرمنِ عُمر بر باد داده است در غمِ عشقش می سوزد درحالیکه آن یار با خود نگفت که مرهمی برای شفایِ خاطرِ آزرده اش بفرستد، یعنی بی نیازیِ مطلقِ حضرت دوست و نیازمندیِ انسان به مرهم و پیغامهایی معنوی که در قالبِ ابیاتی حکیمانه بر زبانِ حافظ جاری می گردند و موجبِ شفایِ دلِ آزرده ی عاشقانی می گردد که عهد نشکستند و یا اگر شکستند قصدِ بازگشت به آن عهد را دارند.

 

 

 

 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۱۷ در پاسخ به منصورگروسی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲:

در بیت

روی بپوش ای قمر خانگی

تا نکشد عقل به دیوانگی

در واقع یک شرط مستتر است

اگر روی نپوشی کار عقل به دیوانگی می کشد

سخن سعدی کامملا دقیق و درست و سعدیانه است.

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۵۶ در پاسخ به سینا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹:

سلام

دوش یا دوشینه(قید) به معنای دیشب است

ملک برخاست جام باده در دست 

هنوز از باده دوشینه سرمست  (نظامی)

  شاد باشی

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

بهترین تفسیری که از این غزل به ذهنم می‌رسد این است که بگویم دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

گاهی اعتراف به ندانستن، چیز خوبی است

به قول استاد سُها

مکوش تا بنمایی که عالم دهری

که گاه لفط نمی‌دانم عالمانه‌تر است

واقعا نمی‌دانم

محسن اصلانی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۴۱ در پاسخ به پژورمضانى دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷:

دوست ادیب و عزیزم ؛ با تقدیم احترام ، این ابیات با این واژگانی که شما فرموده اید چندان سنخیتی ندارد . ممنون از نگاه پرمهرشما

 

Sheevin _۹۰ در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹:

شعر زیبایی بود♥️♥️♥️

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

جلوه گاهی حسن خواهد ، اینهمه پرهیز چیست

j.j.jnowzad در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۶:

حضرت سعدی دقیقا اشاره ای مستقیم  و عالی بر تفاوت‌های فردی کرده اند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰:

هیچگه بیمارِ دل را بالش و بستر نبود

نَهان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۲۰ در پاسخ به حبیب شاکر دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲:

بله درست می‌گین کاملاً موافقم باهاتون 

کژدم در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۵۶ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۱۱ - باد فرح‌بخش بهاری:

عارف پیرامون این تصنیف نوشته است: «بیات زند که بدبختانه بیات ترک معروف است در صورتی که روح ترک از چنین آواز و این آهنگ خبر ندارد و قول می‌دهم آن را در هیچ یک از ممالک و حتی بادیه‌نشین‌های ترک نخواهید شنید. دور نیست که بعضی از ایرانیان بیگانه‌پرست در موقع استیلای ترک‌ها برای اینکه شاید این آهنگ به گوش یکی از سلاطین مغول خوش آمده است از راه تملق آن را به اسم ترک خوانده‌اند. از این می‌شود پی برد به دستگاه‌هایی که مانند ماوراءالنهر، روح‌الارواح، مهدی ضرابی، نوروز عرب به اسامی عربی موسومند، حتی اگر حجاز را که شبیه‌ترین آوازها به لحن عرب است یک ایرانی و یک عرب بخواند خواهیم دید که هرگز به هم شبیه نیستند. مملکتی که تاریخ عمومی ملی خود را به طوری که لازم است وقایه نکرده البته تاریخ موسیقی نخواهد داشت! در اینکه شعر و موسیقی از دیرباز در ایران دارای شکوه و عظمت بوده است شبهه‌ای نیست؛ و زمان سلطنت خسروپرویز و افسانه‌های باربد شاهد این دعوی است. و احتمال اینکه اغلب نغمه‌های معروف را عرب از ایران گرفته است بیشتر از عکس آن است. در واقع ذوق به من اجازه نمی‌دهد که زیادتر از دو آوازه به عرب‌ها اسناد دهم که یکی از آن دو «ارجوزه» است که در جنگ می‌خواندند و دیگری «هدی» که با آن نغمه شتر می‌راندند. آوازهای ایرانی از صدها سال به این طرف در فشار متعصبین نادان فراموش شده و در واقع ارباب صنعت موسیقی در ایران با آن همه تحقیرها که دیده و به اسم «مطرب» در یک مفهوم استحقار نامیده شده‌اند، و برای سلامت نگه داشتن کاسهٔ تار کاسهٔ سرشان در دست یک مشت اشرار یا …های بی‌عار شکسته است، جسارتی به کار برده‌اند که تاکنون این نغمه‌ها را در سینه نگه داشته و اقلاً قسمتی را نگذاشته‌اند از میان برود. موسیقی هزار یک احترامی را که در اروپا دارد در ایران نداشته و موسیقی‌شناس در جزو رقاص، عمله اموات، روضه‌خوان و بالاخره مطرب، مانند بعضی از شعرای قدیم نوکران حضرت اشرف‌ها و اسباب کیف و تردماغی آقایان بودند. در دورهٔ مشروطه نیز به عزت موسیقی چندان نیفزود. جوانی را که شخصاً می‌شناسم و سابقه‌اش معلوم است و شاید فردا نازالملک یا چشمک‌السلطنه یا قرالدوله لقب گیرد (برای اینکه از اسم او مردم پی به سابقهٔ او نبرند چنانکه اغلب لقب‌داران حالشان این است). بلی، این جوان که شغلش ضرب گرفتن بود داخل ژاندارمری شد و بعد رفته در قم رییس نظمیهٔ آنجا شد. یک تارزنی را که گذرانش همان تارش بود برای خوشایند عدهٔ …های از شمر بدتر محکوم به حبس نموده و تارش را که رباب جان او بود شکست!

موسیقی قدیم و حتی بعضی از آلات موسیقی ایران در سایهٔ این بی‌احترامی از میان رفته است و تنها اثری از آن‌ها در داستان‌ها و اشعار و غیره مانده است. خواجه می‌فرماید: 

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گوید

که گوش هوش به فتوای اهل راز کنید

من می‌گویم:

کمانچه مانده و سنتور و تار تا زود است

به حکم شرع پر هر سه زود باز کنید

بعد از مرحوم محمدصادق‌خان که خلاق سنتور بود، سنتور از بین رفته و تنها کسی که آن را هنوز نگه داشته است، سماع حضور است، که مربی و معلم بی‌نظیری‌ست.

پس از حبیب سماع حضور بر سنتور

ای اهل ذوق به فتوای من نماز کنید

کمانچه هم که دارد جای خود را به «ویالن» می‌دهد و شاید عاقبتش بعد از حسین‌خان و باقرخان همان باشد که عاقبت دیگر افتخارات و آثار ملی ما، و زبان حالش این است:

منم که سرّ دل از سینه گوشزد کردم

به جز شکایت از دست بد چه بد کردم

دمی ز پا ننشستم نگفتنی گفتم

فغان ز چرخ به حدی که می‌رسد کردم

ز کیقباد و جم و داریوش و کیخسرو

یگان یگان به نظرها رسانده رد کردم

ثنا و مدح سلاطین تاج‌بخش عجم

به بزم دوست به کوری خصم بد کردم

برای خاطر اثبات حرف خود این یک

غزل ز گفتهٔ عارف به کف سند کردم

ولی افسوس کسی گوش به گفتهٔ او نکرد و آخر گفت:

آنچه از پیر مرا خاطر و از استاد است

گفتم، افسوس که در گوش تو همچون باد است

تار هم بعد از مرحوم میرزا حسین‌قلی چراغش تقریباً خاموش شد و با اینکه حالا معمول‌ترین آلت موسیقی ایرانی‌ست باز بزرگ‌ترین استاد آن که قرن‌ها لازم است که دست طبیعت پنجه‌ای بدان قدرت به وجود آرد از میان رفت؛ پنجه‌ای که هر وقت به حرکت می‌آمد قرار از کف و آرام از دل شنوندگان می‌ربود و مانند صورت بر دیوار، به قول عرب «کان علی رؤسهم الطیر» بی‌اختیار مجذوب سکوت می‌گردید. 

کاسهٔ تار بعد از او زیبد

که در آن عنکبوت بندد تار

قدردانی در میان ماها نیست. پنج سال قبل در موقع اقامت در استانبول احتراماتی را که عثمانی‌ها به جمیل تنبورچی که وفات کرده بود، نمودند مرا متحیر ساخت. چه مقاله‌ها که ننوشتند! چه تقدیرها که نکردند! در ایران کسی نفهمید که میرزا حسین‌قلی که بود و کی مرد و او را در کدامین دخمه دفن کردند! (تو گویی فرامرز هرگز نبود!)

این است وضع کشور حق‌ناشناس ما.

روزگار تار پس از مرگ وی چنان تیره و تار شد که امروز، که در ایران بازار پارتی‌بازی گرم است، به واسطهٔ نداشتن پارتی «زبان‌بریده به کنجی نشسته صم بکم».

بدبختانه این روزها به واسطهٔ باز شدن پای بعضی جوانان مقلد به اروپا موسیقی ایران دارد از مد می‌افتد. آقایان می‌گویند موسیقی ایران حزن‌انگیز است، و حال آن که در اروپا نیز اپراهای بزرگ اغلب غم‌انگیز هستند. اگر دقت شود آواز ایرانی طبیعی‌ترین آوازهاست. هر وقت از خواننده‌ای خواستیم تعریف کنیم می‌گوییم مثل بلبل چه‌چه می‌زند. در تمام دنیا خواندن این حیوان کوچک اسباب تعجب مردان بزرگ بوده است، و آواز ایرانی شبیه‌ترین آوازهاست به صدای این حیوان. کار ایرانی همواره تقلید است؛ مثلاً قفقاز که نغمه‌ها و عادات و مذهب آن‌ها ایرانی و نژاد قسم بزرگ سکنهٔ آن آریایی‌ست، یک اپرای ترکی به اسم «آرشین مال آلان» درآورد و در ایران نیز رواج پیدا کرد در صورتی که آوازهای آن تماماً ایرانی‌ست و لازم بود به جای تماشای پیس دیگران خودمان اپراها ترتیب می‌دادیم.

باری این تصنیف را بعد از تصنیف شوستر ساخته پنج شش ماه فاصله مابین این تصنیف و تصنیف شوستر. آن در اوایل زمستانی که پس از اولتیماتوم روس‌ها و موفقیت به انجام خیالات خودشان که یکی از آن‌ها خارج شدن شوستر از ایران بود، و این در اوایل ماه دوم بهار همان سال یک حالت یأس و ناامیدی گفته شده است؛ تصنیف در بیات زند که بدبختانه معروف به بیات ترک است.»

کژدم در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۹ - به مناسبت اخراج مورگان شوستر آمریکایی از ایران:

عارف پیرامون این تصنیف نوشته است: «در موقع اولتیماتوم روس (۱۳۲۹) و بدبختی ایران و رفتن شوستر از این مملکت و فریاد «یا مرگ یا استقلال» شاگردان مدارس و جمع شدن مردم جلوی بهارستان بالاخره در همچو روز هیجان و بدبختی ما نیز از اقامت تهران صرف‌نظر کردیم (دلم ز شهر چو دیوانه رو به صحرا کرد) و با رفیق خودم محمدرفیع‌خان به بهجت‌آباد حرکت کردیم و این تصنیف را در آنجا ساخته به نام شوستر آمریکایی شب‌هایی و روزهایی با ساز شکرالله‌خان خوانده و در خواندن آن چه مصیبتی داشتیم، فراموش‌شدنی نیست.»

تاریخ قمری‌ست برابر با ۱۲۹۰ خورشیدی.

کژدم در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزل‌ها » شمارهٔ ۴۳ - آرزو:

عارف پیرامون این غزل نوشته است: «در استانبول روزی که آقای میرزا سلیمان‌خان از قول مشاورالممالک که با چند نفر دیگر برای نمایندگی در انجمن ملل به اروپا می‌رفتند، گفتند که حسین‌خان لَلـهٔ بدبخت را به دار زدند. این غزل را برای خاطر این یک شعر که همان وقت به خاطرم آمده بود: 

بیدار هرکه گشت در ایران رود به دار

بیدار و زندگانی بیدارم آرزوست

به یادگار آن مرحوم که جوان پاک‌عقیده‌ای می‌پنداشتم نوشتم. (۱۳۳۷)» 

تاریخ قمری‌ست برابر با ۱۲۹۷ خورشیدی.

سعید راضی لاری در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲:

درود

به نظر معنی آقای سورشجانی صحیح تر است

دکتر صحافیان در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

 

دلبر زیبایم! پیشتر، بیشتر به فکر عاشقانت بودی و حکایت مهربانی‌ات همه جا پیچیده بود.
۲- چه زیبا بود هم‌نشینی با شیرین‌دهان، یادش به خیر همه سخنمان در باره راز عشق و لطایف حلقه عاشقان بود.
۳-آری پیش از آفرینش کیهان و برافراشتن سقف مینایی آسمان، یگانه توجه و نگاهم ابروان زیبای معشوق بود( تبادر به طاق ابرو و سقف سبز ناظر به ابروی فیروزه‌ای)
۴- از آغاز پگاه آفرینش تا دیرهنگام شب جاودانگی عشق بر پیمانی یگانه استوار است(بیان راز دیگر عشق در محفل عشاق)
۵- اگر سایه لطف‌آمیز معشوق بر عاشق افتاد تعجب نکن! همچنان که ما سراپا نیازیم به سویش او سخت مشتاق ماست( تورات؛ خداوند به داود فرمود تا از جوانان بنی‌اسرائیل بپرسد: جرا خویشتن را به غیرم مشغول می‌دارید حال آنکه من مشتاق شمایم؟!رؤیت ماه در آسمان ۱۸۸-چون آدمی با همه عجز و ضعف بار ما کشد ما با همه قدرت و کرم اولی‌تر که بار او کشیم مرصاد ۴۸)
۶-زیبایی مهوشان مجلس دل و دینمان را می‌برد، ولی اساس توجهمان بر لطافت طبع بر اساس عشق بود که زلالی و زیبایی اخلاق را ثمر می‌داد.
۷- درویشی بر ایوان شاه نکته‌ای به من آموخت که بر هر سفره‌ای که نشستم، رزق از آن خداوند بود( نگاه به جهان از دیدگاه نام‌های خداوند که شامل خدایی بودن زیبایی و شوق معشوق نیز می‌شود)
۸- ای زاهد! اگر اکنون رشته تسبیحم پاره شده عذرم را بپذیر چه آنکه دستم در ساعد ساقی سپید اندام بود(عذر بدتر از گناه برای طنز و تعریض به زاهد- خانلری: ساعد ساقی)
۹- همچنین اگر در شب ارزشمند قدر شراب صبحگاهی خورده‌ام خرده نگیر! یارم سرخوش به پیشم ِآمد و جام( حال خوش) در کنار طاق بود( رسیدن به حال خوش از شب قدر اولی‌تر است- با حال خوش شب، صبح می‌شود و شراب صبحگاهی شایسته خوردن)
۱۰- آن‌گاه که آدم در بهشت بود، شعر رازآمیز حافظ زینت‌بخش گل و نسرین در باغ جاودانگی بود.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی 

 

حمید در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۴۳ در پاسخ به سیدعلی ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

عالی بود 

با هر ستاره‌ای سـر و کار ست هر شبم
از حسـرت فـــروغ رخ هـمـچـو مـــــاه تـو

منظور این نیست که شبها به ستاره ها مینگرید ، بلکه منظورش این است که در نبود تو ای معشوق که درجه ات بسیار بالااست،من مجبور شدم با آدم های معمولی هم کلام شوم ( ماه در مقابل ستاره )

کوروش در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان:

منظور از آب در این حکایت چی بود ؟

۱
۷۴۰
۷۴۱
۷۴۲
۷۴۳
۷۴۴
۵۶۹۱