ادبیات در ۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۲ در پاسخ به بیدل بی نشان دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:
بغیر از صنایع ادبی وریتم زیبای ترجیح بند حضرت افصح المتکلمین، در ترجیح بند حضرت سعدی، ارتباط بین بند ترجیح بند وبیت آخر بند، بسیار زیبا برقرار شده است، اینست که به سعدی میگویند استاد سخن فارسی🌹👌
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۷:
از بی رگانِ وقت ، صدایی نشد بلند
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۱ دربارهٔ سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۷:
با توجه به تعداد ابیات و تکرار بیت اول غزل با دو روایت و همچنین تکرار قافیه به دفعات ، و تعداد ابیات ، این غزل باید دو غزل مجزّا بوده باشد.
جاوید مدرس اول رافض در ۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
تضمین این غزل
به بحر عشق رو کردی مپنداری کران دارد
فرو کش عقل در این ره که دل آنجاعنان دارد
فراغ از سدره وطوبی دلم سرو روان دارد
"غلام آن سبک روحم که با من سر گران دارد
جوابش تلخ وپنداری شکر زیر زبان دارد"
-------------------------------------------
دلی گر شاد باشد بشکفد چون گل طرب زاید
زتیغش گر جفا بارد ولیکن صبر میباید
برسم عشقبازی از تحّمل عشق می پاید
"مرا گر دوستی با او به دوزخ میبرد شاید
به نقد اندر بهشت است آنکه یاری مهربان دارد"
------------------------------------------
چو مکتوبی زیار آید زهی گنجی و مطلوبی
دلا در حلقه زلفش طنین موج و آشوبی
خریدار غم عشقم به مسروری و پاکوبی
"کسی راکاختیاری هست ومحبوبی ومشروبی
مراد از بخت وحظ از عمرومقصود از جهان دارد"
-----------------------------------------
زخورشید رخش سوزد هزاران بار انجم را
کمانش از کجی ماند چو نیش تیز کژدم را
اگر چه جو فروش است او نماید روی گندم را
"برون از خفتن و خوردن حیاتی هست مردم را
بجانان زندگانی کن بها ئم نیز جان دارد"
---------------------------------------------
تمنای وجودش دارد این جان از سرا پایم
بزلفش التجا کردم که آنجا خوش بود جایم
بگفتا بوسه ات بخشم از این لعل شکر خایم
"محبت با کسی دارم کزو با خود نمی آیم
چو بلبل کز نشاط گل فراغ از آشیان دارد"
-------------------------------------------
مجال عشق را باید حریفی بهر همدردی
دلا مهر بتان با خون دل در سینه پروردی
عمل باید به پند پیر دانا از جوان مردی
"نه مردی گر به شمشیر ازجفا ی دوست برگردی
دهل را کاندرون بادست زانگشتی فغان دارد"
------------------------------------------
نهان باشد حدیث عشق و داد دل ازآن خیزد
اگر با داده بستیزی ،سپهرت با تو بستیزد
هزاران فتنه با نقشش ازین طـُرفه بر انگیزد
"به تشویش قیامت در،که یار از یار بگریزد
محب از خاک برخیزد محبت هم چنان دارد"
-----------------------------------------
"زکوی یار میآید نسیم باد نوروزی "
" ازاین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی"
قبا بشکافد اندر تن گل نو رس زبهروزی
"خوش آمد باد نوروزی به صبح از باغ پیروزی
به بوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد"
-------------------------------------------
دلا رندی غنیمت دان به خشنودی و شنگولی
برندی ره نبردی گر از این رُتبت تو معزولی
خوشا جانا که با دلدار خود آسوده مشغولی
"چنان سربر کنار یار خواب صبح مستولی
چه غم داری زمسکینی که سر بر آستان دارد"
-----------------------------------------
کمانداران ابرویش به نظم و ،صف در آرایش
ازآن مژگان دلدوزش توان ودل بفرسایش
مجو( رافض) امان از او ندارد روح بخشایش
"چو سعدی عشق تنها باز و راحت بین وآسایش
نه تنها مُلک میراند که منظوری نهان دارد"
جاوید مدرس اول رافض در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۴ در پاسخ به نادر.. دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
تضمین این غزل
به بحر عشق رو کردی مپنداری کران دارد
فرو کش عقل در این ره که دل آنجاعنان دارد
فراغ از سدره وطوبی دلم سرو روان دارد
"غلام آن سبک روحم که با من سر گران دارد
جوابش تلخ وپنداری شکر زیر زبان دارد"
-------------------------------------------
دلی گر شاد باشد بشکفد چون گل طرب زاید
زتیغش گر جفا بارد ولیکن صبر میباید
برسم عشقبازی از تحّمل عشق می پاید
"مرا گر دوستی با او به دوزخ میبرد شاید
به نقد اندر بهشت است آنکه یاری مهربان دارد"
------------------------------------------
چو مکتوبی زیار آید زهی گنجی و مطلوبی
دلا در حلقه زلفش طنین موج و آشوبی
خریدار غم عشقم به مسروری و پاکوبی
"کسی راکاختیاری هست ومحبوبی ومشروبی
مراد از بخت وحظ از عمرومقصود از جهان دارد"
-----------------------------------------
زخورشید رخش سوزد هزاران بار انجم را
کمانش از کجی ماند چو نیش تیز کژدم را
اگر چه جو فروش است او نماید روی گندم را
"برون از خفتن و خوردن حیاتی هست مردم را
بجانان زندگانی کن بها ئم نیز جان دارد"
---------------------------------------------
تمنای وجودش دارد این جان از سرا پایم
بزلفش التجا کردم که آنجا خوش بود جایم
بگفتا بوسه ات بخشم از این لعل شکر خایم
"محبت با کسی دارم کزو با خود نمی آیم
چو بلبل کز نشاط گل فراغ از آشیان دارد"
-------------------------------------------
مجال عشق را باید حریفی بهر همدردی
دلا مهر بتان با خون دل در سینه پروردی
عمل باید به پند پیر دانا از جوان مردی
"نه مردی گر به شمشیر ازجفا ی دوست برگردی
دهل را کاندرون بادست زانگشتی فغان دارد"
------------------------------------------
نهان باشد حدیث عشق و داد دل ازآن خیزد
اگر با داده بستیزی ،سپهرت با تو بستیزد
هزاران فتنه با نقشش ازین طـُرفه بر انگیزد
"به تشویش قیامت در،که یار از یار بگریزد
محب از خاک برخیزد محبت هم چنان دارد"
-----------------------------------------
"زکوی یار میآید نسیم باد نوروزی "
" ازاین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی"
قبا بشکافد اندر تن گل نو رس زبهروزی
"خوش آمد باد نوروزی به صبح از باغ پیروزی
به بوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد"
-------------------------------------------
دلا رندی غنیمت دان به خشنودی و شنگولی
برندی ره نبردی گر از این رُتبت تو معزولی
خوشا جانا که با دلدار خود آسوده مشغولی
"چنان سربر کنار یار خواب صبح مستولی
چه غم داری زمسکینی که سر بر آستان دارد"
-----------------------------------------
کمانداران ابرویش به نظم وصف در آرایش
ازآن مژگان دلدوزش توان ودل بفرسایش
مجو( رافض) امان از او ندارد روح بخشایش
"چو سعدی عشق تنها باز و راحت بین وآسایش
نه تنها مُلک میراند که منظوری نهان دارد"
جاوید مدرس اول رافض در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
تضمین این غزل
ای آن که درد عشقت بر عاشقان گوارا
بردیگران میفکن آن سایۀ همارا
امید وصل داریم لطفی نما خدارا
"مشتاقی وصبوری از حد گذشت یا را
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را"
.......................................
اکنون زحال آن گل ما را صبا خبر کن
بلبل بنال ازین غم غوغا بهر سحر کن
ای ماه سرو قامت بر کوی ما گذر کن
"باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را"
.....................................
در آرزوی وصلت ما راست درد و حسرت
بر جور دور گردون لب می گزم ز حیرت
کوهی زغم بجانست دل می کشد زغیرت
"سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را"
....................................
مجنون معاف عقل است جانا مگوی پند م
در آرزوی زلف و محتاج آن کمندم
پیش آِی و سایه افکن زان قامت بلندم
"من بی تو زندگانی خود را نمی پسندم
کا سایشی نباشد بی دوستان بقا را"
...................................
گر باغبان عشقت شاخی زگل بکارد
بر پای شاخ آن گل جوئی زاشک آرد
مرغ غزلسرایش شکری بر آن گزارد
"چون تشنه جان سپردم آنگه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را"
...................................
با نرگس و کمند ش آن ماه دل رباید
در راه عشق جانا ترس از خطر نباید
رفتی ، فراقت آمد هجران غمی فزاید
"حال نیاز مندی در وصف می نیاید
آنگه که باز گردی گوئیم ماجرا را"
..................................
در هجرو درد و رنجت کوشیده ام به همت
با جلوه ای زمهرت دل میشود مرمت
با دشمنان مدارا با دوستان مروت
"بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را"
.................................
دل خوش مکن که باشد ما فات را غرامت
گر فوت گشت نقد ت ، سودت دهد ندامت؟
دوری گزیند از ما آن یارسرو قامت
"یارب توآشنا را مهلت ده وسلامت
چندان که باز بیند دیدار آشنا را"
...............................
زاهد شدم به پیشش تسبیح و ذکر گویان
چون صوفیان بتزویر می را زخرقه شویان
همچون شهی گدا وش قلبی زمهر جویان
"نه ملک پادشا را در چشم خوب رویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را"
.......................
از چشم در کنارم جاریست زاشک سِیلی
چشمش دگر ندارد بر خاک پاش میلی
وندر نگاه آن یار عاشق بود طفیلی
"ای کاش بر فتادی برقع زروی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را"
..........................
سختی مکن بدنیا مزدآایدت بسختی
آسایشی بدست آر همراه یار لختی
(رافض) کنار جوی ولعل لب و درختی
"سعدی قلم به سختی رفتست و نیک بختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را"
تبریز 85.11.27 جاوید مدرس اول(رافض)
جاوید مدرس اول رافض در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۰ در پاسخ به ف-ش دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
تضمین این غزل
تضمین غزلی از سعدی 3
ای آن که درد عشقت بر عاشقان گوارا
بردیگران میفکن آن سایۀ همارا
امید وصل داریم لطفی نما خدارا
"مشتاقی وصبوری از حد گذشت یا را
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را"
.......................................
اکنون زحال آن گل ما را صبا خبر کن
بلبل بنال ازین غم غوغا بهر سحر کن
ای ماه سرو قامت بر کوی ما گذر کن
"باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را"
.....................................
در آرزوی وصلت ما راست درد و حسرت
بر جور دور گردون لب می گزم ز حیرت
کوهی زغم بجانست دل می کشد زغیرت
"سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را"
....................................
مجنون معاف عقل است جانا مگوی پند م
در آرزوی زلف و محتاج آن کمندم
پیش آِی و سایه افکن زان قامت بلندم
"من بی تو زندگانی خود را نمی پسندم
کا سایشی نباشد بی دوستان بقا را"
...................................
گر باغبان عشقت شاخی زگل بکارد
بر پای شاخ آن گل جوئی زاشک آرد
مرغ غزلسرایش شکری بر آن گزارد
"چون تشنه جان سپردم آنگه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را"
...................................
با نرگس و کمند ش آن ماه دل رباید
در راه عشق جانا ترس از خطر نباید
رفتی ، فراقت آمد هجران غمی فزاید
"حال نیاز مندی در وصف می نیاید
آنگه که باز گردی گوئیم ماجرا را"
..................................
در هجرو درد و رنجت کوشیده ام به همت
با جلوه ای زمهرت دل میشود مرمت
با دشمنان مدارا با دوستان مروت
"بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را"
.................................
دل خوش مکن که باشد ما فات را غرامت
گر فوت گشت نقد ت ، سودت دهد ندامت؟
دوری گزیند از ما آن یارسرو قامت
"یارب توآشنا را مهلت ده وسلامت
چندان که باز بیند دیدار آشنا را"
...............................
زاهد شدم به پیشش تسبیح و ذکر گویان
چون صوفیان بتزویر می را زخرقه شویان
همچون شهی گدا وش قلبی زمهر جویان
"نه ملک پادشا را در چشم خوب رویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را"
.......................
از چشم در کنارم جاریست زاشک سِیلی
چشمش دگر ندارد بر خاک پاش میلی
وندر نگاه آن یار عاشق بود طفیلی
"ای کاش بر فتادی برقع زروی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را"
..........................
سختی مکن بدنیا مزدآایدت بسختی
آسایشی بدست آر همراه یار لختی
(رافض) کنار جوی ولعل لب و درختی
"سعدی قلم به سختی رفتست و نیک بختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را"
تبریز 85.11.27 جاوید مدرس اول(رافض)
جاوید مدرس اول رافض در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:
استقبال از این غزل
شب تا سحر نخفته درمانده زیر باران
در حسرت صبوحی با خیل میگساران
ساقی صراحیی ده لب تشنگان صبحیم
باشد که بشکند زان سر گیجه ی خماران
پوشید آسمان را نیلی ستبر ابری
پنهان شد آسمان صبح ستاره باران
صبح امید ما را ساقی طلایه میباش
غم لشگری پراکند، فوج طلایه داران
معجون جام ساقی دارد عجایبی خوش
موج فرح فزایش داروی غمگساران
مائیم و کهنه دلقی سترست بر معایب
کین را رهی نباشد در کبر کامگاران
مطرب زپرده بیرون شد دل بزن نوایی
سا قی بیا و سر کن ،شب را به زنده داران
صبح امید مارا از آفتاب مهرت
گرمایشی بیفزا ما ئیم امیدواران
عقل معاش خود را دیوانه کن بجامی
ما مست جام عشقیم"رافض" ز هوشیاران
.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
ترجمه متون عربی
با سپاس بسیار از استاد ارجمندم دکتر عباچی نازنین که با صبر و حوصله راهنمایی فرمودند
2 خبر برید به بلبل که عهد میشکند گل
تو نیز اگر بتوانی ببند بار تَحَوُّل
تَحَوُّل: جابجا شدن
3 أَما أُخالِصُ وُدّی؟ أَلَم أُراعِکَ جَهدی؟
فَکیْفَ تَنقُضُ عَهدی؟ وَ فیمَ تَهجُرُنی؟ قُل!
آیا عشق و دوستی ام را خالص نکردهام؟ آیا تا توانستم رعایت حال تو را نکردهام؟ پس چگونه پیمان مرا میشکنی و برای چه از من دوری میکنی؟ بگو
4 اگر چه مالک رِقّی و پادشاه به حقی
همت حلال نباشد ز خون بنده تَغافُل
رِقّ: بندگی و بردگی در اصطلاح همان بنده و برده است.
تَغافُل: خود را به غفلت و بی خبری زدن
گرچه مالک بنده هستی و به حقیقت پادشاه هستی تو را حلال نباشد که از خون بنده، خود را به غفلت و بی خبری بزنی
5 مَنِ المُبَلِّغُ عَنّی إِلیٰ مُعَذِّبِ قلبی؟
إِذا جَرَحْتَ فُؤادی بِسَیْفِ لَحْظِک، فَاقْتُل
کیست که از من به آزار دهندۀ دلم پیام رساند؟ هنگامی با شمشیر چشمانت قلبم را زخمی کردی پس مرا بِکش
6 تو آن کمند نداری که من خلاص بیابم
اسیر ماندم و درمان تحمل است و تَذَلُّل
تَذَلُّل: فروتنی
7 لَأُوْضِحَنَّ بِسِرّی و لَو تَهَتَّکَ سِتْری
إذَا الْأَحِبَّةُ تَرضیٰ دَعِ اللَّوائِمَ تَعذُل
قسم می خورم که رازم را آشکار خواهم کرد هرچند پوششم دریده شود هنگامی که دوستان راضی میشوند پس ملامتکنندگان را رها کن تا سرزنش کنند.
9 تَمِیلُ بَینَ یَدَینا و لا تَمِیلُ إِلَینا
لَقَد شَدَدتَ عَلَینا، إِلامَ تَعقِدُ؟ فَاحْلُلْ
إلَامَ: تا کی؟ این تعبیر مترادف (إلی مَتیٰ) است
مقابل ما میگردی و به سوی ما میل نمیکنی (جلوی ما با ناز و کرشمه راه می روی ولی نزد ما نمی آیی) همانا بر ما سخت گرفتی؛ تا کی گِرِه میزنی؟ پس گره را باز کن.
10 مرا که چشم ارادت به روی و موی تو باشد
دلیل صِدق نباشد نظر به لاله و سنبل
صِدق: راستی و درستی
11 فُتاتُ شَعرِکَ مِسکٌ إِنِ اتّخَذتُ عبیراً
وَ حَشوُ ثَوبِکَ وردٌ و طِیبُ فِیک قَرَنفُل
فی: دهان – فم هنگامی که اضافه شود (به ضمیر ک اضاف شده است.) در حالت جر، فی میشود و اینجا چون مضاف الیه و مجرور است فی استفاده میشود (به کاف خطاب اضاف شده است. وقتی مضاف الیه باشد در حالت رفع فو – در حالت نصب فا و در حالت جر فی)
موهای ریزِ زلفت، مشک است اگر عبیری بگیرم و اضافههای لباست گل است و بوی دهانت مانند عطر قرنفل است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰:
بیت چهارم ، همان تکرار بیت سوم است
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰:
بازار گرمم از خنکی هایِ بخت ، زفت،
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۷:
اندیشه کرده ، روَم سویِ اهلِ جود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۷:
تا از مقامِ خُود ، نگذارم قَدم برون
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۷:
از همنفس ، چُو آینه آزار می کشم
علی عابد در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۵۰ در پاسخ به احسان چراغی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:
مخالفم. اگر از کلمه خدا استفاده کنیم اشاره مستقیم به چیزی داره که ممکنه کسانی بهش معتقد نباشن مثل من. اما استفاده از واژه کرم زیرکانه بود چون اشاره به هرچیز یا موضوعی است که ما از آن بوجود اومدیم یا سرنوشت ما است. مثل کائنات یا طبیعت و...
سیده فاطمه حسینی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۱ در پاسخ به سیـنا --- دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۵:
سلام فکر می کنم به این صورت است:
انسان در وطن = شرار در سنگ خارا
غربت= خارج شدن شرار از سنگ به وسیلۀ آهن
شرار (جرقه آتش) در درون سنگ است که پس از برخورد با سنگ دیگر و یا آهن آشکار می شود. می گوید ماندن در وطن شرف دارد بر غربت همان طور که شرار آتش از سنگ خارا دل بر نمی دارد. و در درون آن نهفته است.
احمد احمدی لفورکی در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۵۹ در پاسخ به صمد قره داغی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۸:
بله، گویا ارتباطی به هنر به معنای امروزی آن در زبان فارسی ندارد. درباره همین بیت آوردهاند:
هنر در فرهنگی شهسوارانه (دستکم در ایران باستان) نوعی منش و نه «تکنیک» (techne - τέχνη) بود. بنابراین، هنر ایرانی مد نظر فردوسی عبارت از جنگجویی و اطوار شهسوارانه است و نه هنر در معنای امروزی آن.
برگرفته از کتاب «هندوپارتیان و برآمدن ساسانیان» - صفحه 344.
Mojtaba Razaq zadeh در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸:
یا من به غلط از این اشعار تفکر خدا ناباوری رو برداشت میکنم، یا اینکه اقای عمر خیام واقعا هدفشون از این اشعار رد خدا بوده!
سینا معتمدی نژاد در ۱ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۷ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:
درود بر همۀ عزیزان
شعر بسیار زیبا که مخصوصا با وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن و آهنگ ویژه اش زیباتر هم شده
رضا پردیس در ۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۰۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۹ - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی: