ای بی وفا که عمری سازیم با جفایت
با ما سری نداری بازیم سر به پایت
بس خون که در دل افتاد از بوی باده تو
بس پای کو به گل ماند از حسن دست خایت
غوغای عهد ضحاک یکباره خیزد از خلق
بر دوش اگر ببینند آن طرّه دوتایت
ما را و مدعی را در بزم عشق قربی است
کو از شراب بی خود ما مست از لقایت
ما رأی خویشتن را باری عدم شمردیم
ایدون هر آنچه خواهی میکن که رأی رایت
گوهر چو قابل افتد گویند کش بها نیست
آن گوهری که نبود ای سیم تن بهایت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیوفایی معشوق و درد و رنجی که از این رابطه کشیده، اشاره میکند. او از عشق و شوقی که به معشوق داشته، سخن میگوید و به زیبایی و جذابیت او اشاره میکند که باعث زجر و درد او شده است. شاعر احساس میکند که در این عشق بهنوعی قربانی شده و به تأمل در قدر و ارزش خود میپردازد. او به معنای واقعی عشق و عدم استقلال در تصمیمگیریهایش فکر میکند و گویی به تقدیر خود resign کرده است. در نهایت، نکتهای درباره ارزش گوهر وجود انسان و تأثیر آن بر روابط انسانی مطرح میشود.
هوش مصنوعی: ای بی وفا، تو که به ما بیمهر و ستم رفتار کردی، ما سالها با سختیها و بیمحلیهای تو کنار آمدیم، اما حالا میبینیم که حتی سر و سری هم با ما نداری و بیتوجهیات را ادامه میدهی.
هوش مصنوعی: به خاطر بوی خوش شراب تو، چقدر اندوه و غم در دلها ایجاد شده است. و به خاطر زیبایی دستان تو، چه بسیار افرادی که در فریب آن، در گل و لای عشق گیر کرده و نتوانستهاند رهایی یابند.
هوش مصنوعی: اگر مردم از ظلم و ستم ضحاک خسته شوند و در همبستگی نشانهای از قدرت و زیبایی را ببینند، ناگهان شور و هیجانی در میان آنها ایجاد میشود.
هوش مصنوعی: ما و مدعی در جشن عشق نزدیک به هم هستیم، او از شراب و حال خراب من مست شده است و به خاطر دیدن تو سرمستتر شده است.
هوش مصنوعی: ما نظرات و افکار خود را بیاهمیت شمردیم، بنابراین هر چیزی که میخواهی انجام بده، چون فقط نظر تو مهم است.
هوش مصنوعی: اگر جواهر ارزشمندی در دست نباشد، دیگران آن را بیارزش میدانند. ارزش تو نیز به این بستگی دارد که در چه شرایطی و نزد چه کسانی قرار میگیری. اگر در جایی ناچیز به شمار آیی، از ارزش تو کاسته میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت
آب حیات رشحی از جام جانفزایت
هم خواجه تاش گردون دل بر وفا غلامت
هم پادشاه گیتی جان بر میان گدایت
هم چرخ خرقهپوشی در خانقاه عشقت
[...]
بد میکنند مردم زان بیوفا حکایت
وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت
بنیاد عشق ویران، گر میزنم تظلم
ترتیب عقل باطل، گر میکنم شکایت
صد مهر دیده از ما، ناداده نیم بوسه
[...]
ای ابتدای دردت هر درد را نهایت
عشق ترا نه آخر شوق ترا نه غایت
ذوق عذاب تا کی بیگانه را چشانی
از رحمت تو ما را هست این قدر شکایت
در ماجرای عشقت علم و عمل نگنجد
[...]
زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت
گر نکتهدانِ عشقی بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را آبی نمیدهد کس
[...]
ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایت
بر وی لباس خوبی چست است چون قبایت
بر فرق تاجداران کفش تو تاج و هر یک
بنهاده تاج از سر چون کفش پیش پایت
سرهای سربلندان در حلقه کمندت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.