کوروش در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق:
ثالثا تا از تو بیرون رفتهام
گوییا ثالث ثلاثه گفتهام
تفسیر لطفا
کوروش در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق:
اولا بشنو که چون ماندم ز شست
اول و آخر ز پیش من بجست
یعمی چه ؟
کوروش در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۵ - نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید:
کم ز بادی نیست شد از امر کن
در رحم طاوس و مرغ خوشسخن
یعنی چه ؟
مهدی گلی در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۱:
سلام وقت به خیر، امکانش هست بیت سوم رو معنا کنید؟ وگر حجاب شود مر ترا ابوجهلی، چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی؟ بسیار ممنون میشم
جهن یزداد در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۴:
خروشیدن ناله و آه خاست
به هر برزنی شیون شاه خاست
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۴ - زاده شدن فریدون، کشته شدن پدرش و پرورش او با شیر گاو برمایه:
فریدون که بودَش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه بر کام شیر
تنگ شدن زمین,
از خویش گریزان و
از خویش سیر گشته
شرایط و حال و هوای روحی آبتین اصلا خوب نبوده است, گویی با ضحاکیان درگیر بوده است.
این چنین به نظر می رسد که ضحاک مخالفینِ خود را به آشپزخانه می فرستاده است که قاعدتا تعداد این مخالفان کم نبوده است.
کاش اساتید به فهم بهتر این ابیات کمک کنند.
سپاسگزارم
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۴۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۴ - زاده شدن فریدون، کشته شدن پدرش و پرورش او با شیر گاو برمایه:
این یکی از محدود بخش هایی بود که حاشیه ها کاملا در جهت معنی و درک بهتر ابیات بود
دست همگی مریزاد
جهن یزداد در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲:
بدین گونه تا روزگاری دراز
برآورد دارنده بگشاد راز
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو
چو آن کودک خرد پر مایه گشت
بر آن کوه بر کاروانها گذشت
نشانش پراگنده شد در جهان
بد و نیک هرگز نماند نهان
به سام نریمان رسید آگهی
از آن نیک پی پور با فرّهی
شبی از شبان داغ دل خفته بود
ز کار زمانه برآشفته بود
چنان دید در خواب کز هندوان
یکی مرد بر تازی اسپ دوان
ورا مژده دادی به فرزند او
بر آن برز شاخ برومند او
چو بیدار شد موبدان را بخواند
از این در سخن چند گونه براند
چه گویید گفت اندر این داستان
خردتان بر این هست همداستان
هر آنکس که بودند پیر و جوان
زبان برگشادند بر پهلوان
که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ
چه ماهی به دریا درون با نهنگ
همه بچه را پرورانندهاند
ستایش به یزدان رسانندهاند
تو پیمان نیکی دهش بشکنی
چنان بیگنه بچه را بفگنی
به یزدان کنون سوی پوزش گرای
که اوی است بر نیکویی رهنمای
چو شب تیره شد رای خواب آمدش
از اندیشهٔ دل شتاب آمدش
چنان دید در خواب کز کوه هَند
درفشی برافراشتندی بلند
جوانی پدید آمدی خوب روی
سپاهی گران از پس پشت اوی
به دست چپش بر یکی موبدی
سوی راستش نامور بخردی
یکی پیش سام آمدی زان دو مرد
زبان بر گشادی به گفتار سرد
که ای مرد بیباک ناپاک رای
دل و دیده شسته ز شرم خدای
تو را دایه گر مرغ شاید همی
پس این پهلوانی چه باید همی
گر آهو است بر مرد موی سپید
تو را ریش و سر گشت چون خنگ بید
پس از آفریننده بیزار شو
که در تنتْ هر روز رنگیست نو
پسر گر به نزدیک تو بود خوار
کنون هست پروردهٔ کردگار
کز او مهربانتر ورا دایه نیست
تو را خود به مهر اندرون مایه نیست
به خواب اندرون بر خروشید سام
چو شیر ژیان کاندر آید به دام
چو بیدار شد بخردان را بخواند
سران سپه را همه برنشاند
بیامد دمان سوی آن کوهسار
که افگندگان را کند خواستار
ره بر شدن جست و کی بود راه
دد و دام را بر چنان جایگاه
نشیمی از او برکشیده بلندکه ناید ز کیوان بر او بر گزند
ابر آفریننده کرد آفرین
بمالید رخسارگان بر زمین
همی گفت کای برتر از جایگاه
ز روشن روان و ز خورشید و ماه
گر این کودک از پاک پشت من است
نه از تخم بد گوهر آهرمن است
از این بر شدن بنده را دست گیر
مر این پر گنه را تو اندر پذیر
چنین گفت سیمرغ با پور سام
که ای دیده رنج نشیم و کنام
پدر سام یل پهلوان جهان
سرافرازتر کس میان مهان
بدین کوه فرزند جوی آمدست
تو را نزد او آب روی آمدست
روا باشد اکنون که بردارمت
بیآزار نزدیک او آرمت
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که سیر آمدستی همانا ز جفت
نشیم تو فرخنده گاه من است
دو پرّ تو فرّ کلاه من است
چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه
ببینی و فر کیانی کلاه
دگر کاین نشیمت نیاید به کار
یکی آزمایش کن از روزگار
ابا خویشتن بر یکی پرّ من
خجسته بود سایهٔ فرّ من
گرت هیچ سختی به روی آورند
ور از نیک و بد گفت و گوی آورند
بر آتش برافگن یکی پرّ من
ببینی هم اندر زمان فرّ من
که در زیر پرت بپروردهام
ابا بچّگانت برآوردهام
همان گه بیایم چو ابر سیاه
بیآزارت آرم بدین جایگاه
فرامش مکن مهر دایه ز دل
که در دل مرا مهر تو دلگسل
دلش کرد پدرام و برداشتش
گرازان به ابر اندر افراشتش
ز پروازش آورد نزد پدر
رسیده به زیر برش موی سر
تنش پیلوار و به رخ چون بهار
پدر چون بدیدش بنالید زار
فرو برد سر پیش سیمرغ زود
نیایش همی بآفرین برفزود
سراپای کودک همی بنگرید
همی تاج و تخت کئی را سزید
بر و بازوی شیر و خورشید روی
دل پهلوان دست شمشیر جوی
سپیدش مژه دیدگان قیرگون
چو بسد لب و رخ به مانند خون
دل سام شد چون بهشت برین
بر آن پاک فرزند کرد آفرین
فرود آمد از کوه و بالای خواست
همان جامهٔ خسرو آرای خواست
سپه یکسره پیش سام آمدند
گشاده دل و شادکام آمدند
تبیرهزنان پیش بردند پیل
برآمد یکی گرد مانند نیل
خروشیدن کوس با کرّهنای
همان زنگ زرین و هندی درای
سواران همه نعره برداشتند
بدان خرّمی راه بگذاشتند
به شادی به شهر اندرون آمدند
ابا پهلوانی فزون آمدند
-
من سروده را اینگونه میپندارم
خالقی مطلق بجای جوانی ، غلامی و بجای سپیدش مژه،سیاهش مژه آورده و بتر آنکه هیچ چیز از این دگرگونی یاد نکرده
-
نعره گویا همان ناله بوده به عربی رفته
بابک چندم در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۱۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعتهای دیگر به دست هوشنگ:
دوستدار گرامی
حقیقتاً خوشا و خرما،
همچنین به اقبال و سعادت شما در سفرهایتان به کوچه باغهای تاریخ و دیار نیکان و نیاکان...
من نیز سفرهایم لابلای صفحات تاریخ است و در جستجوی سرچشمه های مرتبط با پیشینیانمان، کمتر به گنجور سر میزنم شاید سالی یکی دو بار... حال و دماغ بیش از آن نیست...
باری
جای دوستان قدیم و ندیم خالیست، هر بار که از هریک نوشته ای میبینم این بیت جلو چشمانم میاید:
"چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی"
سر افراز و شاد باشید و روزگارتان همواره خرم
جهن یزداد در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۵۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲:
بگمان من آنچه میان این چند رسته امده پر از وازگان عربی است و به سخن شاهنامه نیز نمیبرد و از فردوسی نیست آراسته آن چنین است
بیامد دمان سوی آن کوهسار
که افگندگان را کند خواستار
ره بر شدن جست و کی بود راه
دد و دام را بر چنان جایگاه
نشیمی از او برکشیده بلند
که ناید ز کیوان بر او بر گزند
ابر آفریننده کرد آفرین
بمالید رخسارگان بر زمین
برگ بی برگی در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:
فتویِ پیرِ مُغان دارم و قولی ست قدیم
که حرام است مِی آنجا که نه یار است ندیم
منظور از پیرِ مُغان یا پیرِ خرابات راهنمایِ معنوی ست که در اینجا از نگاهِ حافظ در مذهبِ رندی به درجهٔ اجتهاد رسیده است و می تواند فتوی صادر کند، پس میفرماید فتوای پیرِ مُغان را در جیب دارد و اصلاََ به فتوی هم کار نداشته باشیم قول و سخنی از قدیم بر سرِ زبانهاست که می گویند نوشیدنِ شراب در آنجایی که یارَت همنشین و هم صحبتِ تو نیست حرام است. البته که مراد شرابِ روحانی ست و بهرمندیِ پویندگانِ راهِ عشق از سخنانِ عرفا و بزرگان که همچون شرابِ ناب انسان را مست می کند، اما منظورِ از بیانِ شاعرانهی چنین سخنانی مستی و لذتی ست که سرانجام منتهی به حضورِ یار یا معشوقِ ازل در کنار گردد درحالیکه بسیاری از عاشقان برای مثال از شرابِ غزلهای حافظ مست می شوند اما هیچگونه سعی و کوششی نمی کنند تا آن آموزه ها را بکار بسته و بوسیلهی این ابیات و غزلها یار یا اصلِ زیبا رویِ خود را به عنوانِ بهترین ندیم و همنشین در مجلسِ بزمِ خود داشته باشند، که در اینصورت پیرِ مُغان فتوی داده است و از قدیم هم چنین گفته اند که بهتر است چنین سالکانی میگساری را فراموش کنند.
چاک خواهم زدن این دلقِ ریایی، چه کنم
روح را صحبتِ ناجنس عذابی ست علیم
دلق جامه ای ست که دراویش بر تن می کنند و حافظ در ادامه به چراییِ حرام بودنِ آنچنان می نوشی از ابیات و سخنانِ بزرگان پرداخته و می فرماید اینکه پویندهٔ طریقتِ عاشقی مدعی باشد که برای مثال سالها شرابِ حافظ را نوشیده است اما می بینیم هنوز بدگوییِ دیگران را می کند و یا هنوز هم خشم و کینه و حرص و حسادت دارد بیانگرِ این مطلب است که از میگساریِ خود بهره ای نبرده و درواقع شراب را ضایع کرده است چرا که موجبِ تبدیل و تحولی در او نگردیده و درنتیجه از حضورِ و همنشینیِ یارِ خود محروم است، پس ادعایِ او نشانهٔ ریاکاری ست، و حافظ میفرماید اگر او باشد این دلق و جامهٔ ریاکاری را چاک خواهد زد و از تن بیرون می کند، چرا که اصولن روحِ انسان با ریاکاری آزرده می شود و برایش عذابی دردناک است، از نظرِ روانشناسی نیز انسانهایی که با خود روراست بوده و گفت و فعلشان یکی ست آسوده تر هستند پس به قولی یا زنگیِ زنگ، یا رومیِ روم یعنی تا کِی انسان می تواند نقش بازی کرده و با شنیدنِ غزلهایِ حافظ وانمود کند که مست شده و حظِّ روحانی می بَرَد اما در حقیقت دلش به عشق زنده نشده است وگرنه که یار را در کنار می داشت و رفتار و گفتارش نیز متأثر از همنشینی با آن یارِ زیبا روی می بود. پس عاشقان باید دل را یکدله کنند تا با حضورِ یار، شراب بر آنان حلال شود.
تا مگر جرعه فشاند لبِ جانان بر من
سالها شد که منم بر درِ میخانه مقیم
پسحافظ خود را مثال می زند که سالهاست با اخلاص و پایداری در راهِ عاشقی مقیمِ میخانهٔ عشق گشته است تا مگر جانان یا معشوقِ ازل جرعه ای از آن شرابِ ناب را از لبانِ خود برفشانده و بر حافظ جاری کند تا به این وسیله سِرّی از اسرارِ عشق بر او فاش گردد، شاید این معنی هم موردِ منظور بوده باشد که پس از اینهمه سال مرارت و اقامت بردرِ میخانه برای طلبِ شراب، آنوقت مخاطبین و خوانندگانش این شراب را که از سرچشمهی لبِ جانان تراوش کرده است یعنی این ابیات و غزلهایِ زیبا را تلف می کنند و مستِ آن نمی شوند. درحقیقت هم اگر بشریت مستِ این شراب می شد که حال و روزِ جهانی که در آن زیست می کنیم بگونه ای دیگر می بود.
مگرش خدمتِ دیرینِ من از یاد برفت
ای نسیمِ سحری، یاد دهش عهدِ قدیم
خدمت در اینجا یعنی بندگی، و عهدِ قدیم همان عهدِ موسوم به الست است، و حافظ همانطور که از دیگران می خواهد تا بی یارمِی ننوشند خود نیز سالکِ عاشقی نیست که به شراب بسنده کند، بلکه می خواهد تا به وصالِ آن یگانه ساقی رسیده و با وحدت و یگانگی با زندگی به او زنده شود، پس می فرماید بر همین اساس در عهدِ الست پاسخِ بلی داده و ربوبیتِ خداوند را پذیرفت که معنایِ آن می شود خدمت یا بندگیِ او، اما اکنون سالهاست که بر درِ میخانه مقیم است و آنقدر وصالش به درازا کشیده است که بیمِ آن می رود او بندگیِ دیرینِ من و عهدِ قدیم را فراموش کرده باشد؟ پس ای بادِ صبا آن عهد را به آن یار یادآوری کن تا پس از اینهمه عنایتش در پر کردنِ جامهایِ شراب اکنون اگر مصلحت بداند رخساره بنماید.
بعدِ صد سال اگر بر سرِ خاکم گذری
سر برآرد ز گِلم رقص کنان عَظمِ رَمیم
عَظمِ رمیم یعنی استخوانهای پوسیده و معنایِ ظاهر بیت این است که اگر پس از صد سال بر خاکِ گورم گذر کنی استخوانهای پوسیده ام زنده شده و رقص کنان از قبر بیرون می آیند. اما می دانیم که بزرگان تأکید کرده اند که چنین فرصتی برای انسان فقط در این جهان وجود دارد و باید پیش از اینکه جان به جان آفرین تسلیم کند به عهدِ خود وفا کرده و به عشق زنده شود، پس منظور از گِل همین وجودِ جسمانیِ انسان است که از منظرِ عرفا تا پیش از اینکه به وصالِ معشوق برسد خاک و استخوانهای پوسیده ای بیش نیست، و حافظ هم پیش از این فتوی داده است تا نمرده بر چنین انسانی نماز کنند، پس حافظ می فرماید اگر صد سال هم که بگذرد بر درِ میخانهٔ عشق می ماند تا سرانجام معشوق بر خاکش گذری کند و سرانجام این وجودِ جسمانی که بدونِ عشق استخوانهایِ پوسیده ای بیش نیست از گورِ ذهن رقص کنان برخاسته و زنده گردد.
دلبر از ما به صد امّید سِتَد اول دل
ظاهراََ عهد فرامُش نکند خُلقِ کریم
اما سببِ تأخیر چیست، حافظ یا سالکِ عاشق تا به کِی باید بر درِ میخانه نشسته و به نوشیدنِ شرابش اکتفا کند و چه وقت زمانِ وصل فرا می رسد؟ می فرماید دلدار ابتدا در عهدِ الست دلِ انسان را ربود و با صدها امیدواری به او دلگرمی داد که پس از حضور در جهانِ ماده در صورتی که از شرابِ عشقش بهرمند شود معشوقِ ازل در همین جهان رخساره به او می نماید و ظاهراََ بنا بر شواهد خداوند که خُلقِ کریم است هیچ عهدی را فراموش نمی کند، پس چرا دیدار اینچنین به درازا کشیده است؟
غنچه گو تنگدل از کارِ فروبسته مباش
کز دمِ صبح مدد یابی و انفاسِ نسیم
غنچه استعاره از عاشقی ست که مدتی مدید است بر درِ میخانهٔ حضرتش نشسته و از شرابِ حافظ یا دیگر بزرگان می نوشد اما هنوز به دیدارِ معشوق نائل نشده و از این تأخیر در شکوفایی و تبدیل دلتنگ شده است، پس حافظ میفرماید به غنچه بگویید از کارِ فروبستهٔ خود دلگیر و نومید نباشد زیرا که بدونِ شک خداوند عهد را فراموش نمی کند و بلکه شاید " مصلحتِ وقت نمی بیند"پس مطمئن باشد با استمرار در باده نوشی سرانجام در سحرگاهی با مددِ دَمِ صبح و انفاسِ نسیم غنچهٔ فروبسته اش شکفته و تبدیل به گُل خواهی شد. در قدیم اعتقادِ عموم این بود که نسیمِ صبحگاهی که بر غنچه می وزد موجبِ شکفته شدنت می گردد، انفاس در اینجا به معنیِ نَفَس هایِ بزرگان و عارفان است که آموزه هایِ آنان همچون نسیمی در صبحدم بر عاشقان دمیده و آنان را شکوفا می کند، و حافظ میفرماید به غنچه بگویید در اتفاقِ این رُخداد جایِ هیچ شک و شبهه یا دلتنگی و نا امیدی نیست.
فکرِ بهبودِ خود ای دل ز دری دیگر کن
دردِ عاشق نشود به، به مُداوایِ حکیم
اما غنچه یا عاشقی که دردِ عشق دارد احتمالن بر اثرِ تنگدلی و نومیدی به میخانه هایِ دیگری سرَک می کشد تا شرابِ آنان را نیز بیازماید که یکی از آنها دل بستن به مداوایِ حکیم است، حکیم در اینجا با ایهامی که دارد ابتدا معنایِ طبیب را به ذهن متبادر می کند اما بنظر می رسد معنایِ مورد نظرِ حافظ حکیمی باشد که حکمت و فلسفه می داند، و حافظ در ادامهٔ بیتِ قبل خطاب به غنچهٔ عاشق می فرماید دردِ عشق دردی نیست که با نسخهٔ حُکما و فلاسفه که بر مبنایِ استدلالهای عقلی نسخه می پیچند بهبودی حاصل کند، پس برای رهایی از این درد و بهتر شدنِ حال درِ دیگر را پیشنهاد می کند که همان درِ میخانهٔ حافظ است، یعنی باز آی که بهتر از حافظ که طبیبِ عشق است طبیب و حکیمی نخواهی یافت.
گوهرِ معرفت آموز که با خود ببری
که نصیبِ دگران است نِصابِ زر و سیم
پسحافظ که در بیتِ پیشین به ضرورتِ مراجعه به پیر و طبیبِ عشقی پرداخت که می تواند موجبِ بهبودیِ عاشق گردد در اینجا نیز همهٔ انسانها را به کسبِ گوهرِ معرفت از پیشگاهِ آن طبیبان توصیه می کند چرا که تنها گوهری را که انسان می تواند از این جهان با خود ببرد همین گوهرِ حضور و معرفت است، در مصراع دوم نِصاب یعنی مقدارِ مُعین و کم و زیاد، پس حافظ می فرماید این گوهر را بدست بیاور و کم و بیشِ زر و سیمِ این جهان را به اهلِ دنیا واگذار کن، یعنی بگذار آنان سرگرمِ کارِ جمع آوریِ سیم و زرهایِ این جهانی باشند تا تو آسوده خاطر به کارِ جمع آوریِ گوهرِ اصلی که گو معرفت است بپردازی و سرانجامِ کار نیز صَرفه با توست زیرا که آنان نمی توانند آن سیم و زر را با خود ببرند اما تو می توانی آن گوهرِ ارزشمند را تا ابد به همراه داشته باشی.
دامِ سخت است مگر یار شود لطفِ خدا
ور نه آدم نَبَرد صرفه ز شیطانِ رجیم
اما چرا انسان با اینکه این مطالب را می داند بازهم در دامِ این جهان می افتد و دل در گروِ سیم و زر بسته و برای دستیابی به چیزهایِ این جهانی از قبیلِ ثروت و قدرت از هیچ ستمکاری نسبت به دیگران رویگردان نمی شود؟ شیطانِ رجیم یا ابلیسِ رانده شده از درگاهِ خداوند نمایندگانی در درونِ هر انسانی دارد که آنرا نَفسِ امّآره یا خویشتنِ مولودِ ذهن نامیده اند که لحظه ای از فکرِ نِصابِِ زر و سیم آسوده نمی شود، زیرا که افزایشِ آنها را موجبِ سعادتمندیِ خود می داند، پس حافظ میفرماید این دامی سخت است که برای انسان در این جهان گسترده اند که تنها با لطفِ خداوند می توان از آن رهایی یافت وگر نه انسان قافیه را به شیطانِ رجیم یا رانده شدهٔ درگاهش خواهد باخت و صرفه یا منفعت نصیبِ او که دشمنِ انسان است دشمن خواهد شد.
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟ شاکر باش
چه به از دولتِ لطفِ سخن و طَبعِ سلیم
در انتها حافظ میفرماید اگر طلا و نقره یا ثروت و مقام نداری چه می شود؟ درواقع هیچ اتفاقی نمی افتد و بلکه حافظ از این فقدان شکرگزاری می کند چرا که اگر او نیز در چنین دامِ سختی گرفتار می شد و مشغول به این ظواهرِ دنیوی می گشت بدونِ تردید از دولت و ثروتِ لطافتِ سخن و طبعِ سلیمی که دارد باز مانده و محروم می شد، و چه دولتی بهتر از این دو که حافظ را جاودانه کرد.
جهن یزداد در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۴۴:
مباشید گستاخ با این جهان
که او بدتری دارد اندر نهان
گستاخ=مطمئن
جهن یزداد در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۷:
بودن در پارسی به چم شدن است
فرو بود رستم ببوسید تخت
که ای نامور خسرو نیکبخت
جهن یزداد در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۷ در پاسخ به iamadelabbasi دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۷:
هرزه چه می لایی چگونه سپندارمذ زمین و زن است نکند ما مردم سرخپوستیم و پارسی ندان و نشنیده ایم
سپند را هرکه اندکی پارسی پهلوی داند بداند که سپند بچم مقدس و معصوم و پاک است و آنرا در نام گوسپند نیز میبینیم به بچم جانْور پاک است و
سپندآرمذ، سپندا آرمذ است بچم سپندا آرمد /سپندآرمیدن/آرامش سپند و پاک
سودابه مهیجی در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۹:
بیت ۷ اینطور صحیح است
دعوی هستی عدم را انفعال نیستی ست
زهرا صالحی در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:
علیاحضرتان دقت بفرمایید برای اظهار نظر و حاشیه اضافه کردن به غزل علاوه بر نام نویسی در گنجور و دریافت کد نیاز به علم و دانش در این زمینه هم دارید .
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵:
تو مپندار ، که یک آن سخنِ رامم نیست
اقبال طهماسبی در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:
هر کس هر چه خودش از شعر برداشت میکنه قابل احترامه ولی اینکه ان چیزی که من میگم درسته و تو هم باید همین رو دریافت کنی حرف درستی نیست.
این التذاذ شعر است🌹
ساقی مجنون در ۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ وحشی بافقی » فرهاد و شیرین » بخش ۴۲ - پاسخ دادن شیرین پرستاران را:
زیبا و عاشقانه
من در اشعار وحشی بافقی گم می شم
کوروش در ۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق: