علی در ۱ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد:
با سلام خدمت همه عزیزانی که از بیش از ۱۶ سال پیش تا کنون مطالب و نظرات ارزشمند و مفیدی در رابطه با این حکایت بمن آموختند و واقعا برایم قابل استفاده بود ، و درود بر مولانا که در طرح مسائل جامعه شناسی و تربیتی بی نظیر است .
مهر و ماه در ۱ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۱۹ در پاسخ به سعید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰:
سپاس از دقت نظر شما در توضیحات
کوروش در ۱ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۱ - نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بیوفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو:
اندرین کون و فساد ای اوستاد
آن دغل کون و نصیحت آن فساد
منظور از کون و نصیحت چیه
کوروش در ۱ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان:
این چنین جذبیست نی هر جذب عام
که نهادش فضل احمد والسلام
تفسیر لطفا
الهه در ۱ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
قبل از این غزل، داشتم برای بار شاید صدم، شعر بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو رو میخوندم. و بعد دنبال این بود که غزل های غمگین دیگه ای از سعدی بخونم تا رسیدم به این صفحه.
حسی که بعد از خوندنش دارم، غیر قابل وصفه، انگار پر از شور و شعف و شوق و اشتیاق و شادی و عشقِ همراه با امیده این شعر. یه گفتگوی دلبرانه با معشوق،همراه با گوشه و کنایه.
خلاصه که خیلی لذت بردم.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
یکی از خوانشها که در پای بسیاری از غزلیات است یادم میاندازد به این خاطرۀ استاد شجریان از محضر استاد برومند:
استاد گفت بخوان
سعی کردم آن چه را آموخته بودم (و در آن زمان مُد بوده) بخوانم
استاد با دستش روی قالی دست میکشید؛ بعد از چند لحظه گفت: بعضیها گشاد گشاد میخونند و فکر میکنند خوب میخونند.
چند دقیقه بعد گفت بخوان و این بار آن چه را خودم بودم خواندم
گفت این درسته. باید این طور بخوانی
حفیظ احمدی در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰:
با سلام و خسته نباشید!
فرهاد دریا از آوازخوانان افغان این شعر زنده یاد محتشم را در قالب آهنگی خوانده است.
با احترام حفیظ از افغانستان
بابک بامداد مهر در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:
یکی ست ترکی وتازی دراین معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
بدان زبان که تو دانی=فارسی
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۵ در پاسخ به فؤاد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۹:
زواره برادر رستم است. و فرامرز پور رستم. - پور رستم فرامرز و زواره برادرش بر او افرین کردند
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۹:
نگه کرد بهمن به نخچیرگاه
بدید آن بر پهلوان سپاه
یکی مرد همچون کُه بیستون
درختی گرفته به چنگ اندرون
یکی نره گوری زده بر درخت
نهاده بر خویش گوپال و رخت
یکی جام پر می به دست دگر
پرستنده بر پای پیشش پسر
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۸:
همی رفت پیش اندرون رهنمون
جهاندیدهای نام او گرسیون
در برخی دستنویسه های کهن چنین امده
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۲ در پاسخ به 7 دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲:
هوش مرگ است و نه خشک شدن
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۱ در پاسخ به danna دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲:
میگوید اگر پدرم نپذیرفت به زور تخت شاهی را میگیرم و ایرانیان را شادکام میکنم و دارایی می بخشم و. برای اینکه مادر را هم با خود همراه کند می گوید همه کارها را بدست تو میدهم. بانوی ایران کنم یعنی همه کاره ایران می کنم
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر
به یزدان که بر پای دارد سپهر
که بیکام او تاج بر سر نهم
همه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنم
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۱ در پاسخ به nabavar دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲:
میگوید اگر پدرم نپذیرفت به زور تخت شاهی را میگیرم و ایرانیان را شادکام میکنم و دارایی می بخشم و. برای اینکه مادر را هم با خود همراه کند می گوید همه کارها را بدست تو میدهم. بانوی ایران کنم یعنی همه کاره ایران می کنم
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر
به یزدان که بر پای دارد سپهر
که بیکام او تاج بر سر نهم
همه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنم
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۰ در پاسخ به nabavar دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲:
میگوید اگر پدرم نپذیرفت به زور تخت شاهی را میگیرم و ایرانیان را شادکام میکنم و دارایی می بخشم و. برای اینکه مادر را هم با خود همراه کند می گوید همه کارها را بدست تو میدهم. بانوی ایران کنم یعنی همه کاره ایران می کنم
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر
به یزدان که بر پای دارد سپهر
که بیکام او تاج بر سر نهم
همه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنم
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۰ در پاسخ به جلال دامن افشان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲:
میگوید اگر پدرم نپذیرفت به زور تخت شاهی را میگیرم و ایرانیان را شادکام میکنم و دارایی می بخشم و. برای اینکه مادر را هم با خود همراه کند می گوید همه کارها را بدست تو میدهم. بانوی ایران کنم یعنی همه کاره ایران می کنم
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر
به یزدان که بر پای دارد سپهر
که بیکام او تاج بر سر نهم
همه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنم
برمک در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۹ در پاسخ به مجتبی خراسانی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲:
میگوید اگر پدرم نپذیرفت به زور تخت شاهی را میگیرم و ایرانیان را شادکام میکنم و دارایی می بخشم و. برای اینکه مادر را هم با خود همراه کند می گوید همه کارها را بدست تو میدهم. بانوی ایران کنم یعنی همه کاره ایران می کنم
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر
به یزدان که بر پای دارد سپهر
که بیکام او تاج بر سر نهم
همه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنم
علی مظاهری روزنامه نگار در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
این متن را آوردم زیرا کسی، شعر با بسی غلط ؟؟؟؟ بازنویسانده و در گنجور گنجانده!!!
حضرت میرزا عبدالقادر بیدل طاب ثراه، را در ماه محرم عارضۀ تب روی داد، چهار و پنج روز به حرارت گذشت، بعد از آن تب مفارقت کرد، ایشان غسل فرمودند، روز دوم از غسل به تاریخ سوم صفر روز چهارشنبه وقت شام، حرارت عودت کرد و تمام شب ماند، شب گاهی به افاقت و گاهی به غَش گذشت و در وقت افاقت بی اختیار خنده از ایشان سر می زند.
جانان به قمارخانه رندی چندند / بر نسیه و نقد هر دو عالم خندند
به هر حال آثار یاس به نظر آمدن گرفت و تا صبح حال دگرگون شد، یوم پنج شنبه چهارم ماه صفر، شش گهری روز برآمده همان روح پرفتوح آن زنده به عیش سرمدی از آشیانۀ تن بال و پر افشانده بر ساکنان عرش معلی سایه انداخت و به وصال حقیقی کامیاب گردید، رحمة الله علیه.
غزلی و رباعی نوشته، زیر بالین گذاشته بود، بعد از برداشتن مردۀ ایشان کاغذ مذکور برآمد و اشتهار یافت:
به شبنمی صبح این گلستان نشاند جوش غبار خود را/عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را
ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه ام ناگزیر طاقت/که هر چه زین کاروان گران شد بدوشم افگند بار خود را
به عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش و کم ز غفلت/تو گر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمار خود را
قدم به صد دشت و در گشادی ز ناله در گوش ها فتادی/عنان به ضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را
بلندی سر به جیب پستی شد اعتبار جهان هستی /چراغ این بزم تا سحرگاه زنده دارد مزار خود را
ز شرم هستی قدح نگون کن دماغ مستی به وهم خون کن/تو ای حباب از طرب چه داری پر از عدم کن غبار خود را
به خویش گر چشم می گشودی چو موج دریا گره نبودی/چه سحر کرد آرزوی گوهر که غنچه کردی بهار خود را
اگر دلت زنگ کین زداید خلاف خلقت به پیش نآید/صفای آیینه شرم دارد که خورده گیرد دُچار خود را
تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این که غنچه مانی/فزود خود داریت برنگی که سنگ کردی شرار خود را
وداع آرایش نگین کن ز شرم دامان حرص چین کن/مزن به سنگ از جنون شهرت چو نام عنقا وقار خود را
بدر زن از مدعا چو بیدل ز الفت وهم پوچ بگسل/بر آستان امید باطل خجل مکن انتظار خود را
علی مظاهری روزنامه نگار در ۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
اعتبار افزای ما در جهان هستی و بلندکردن نام و چه و چه ... همه باعث پستی قدر ما نزد خداست علو است و نکوهیده است اهریمن منم گفت و کبر آورد و رانده شد
دنیاگرایی را پستی و دنائت گرایی میداند بارها فرموده و سرود
سر به جیب پستی > بلندایی که اتفاقا سرش در جیب پستی است و نهادش از پستی برآمده و آب می خورد!
سحر در ۱ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۱۴ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳: