گنجور

حاشیه‌ها

یوسف شیردلپور در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۳۲۶:

گلهای تازه 154

استاد شجریان و اسد الله ملک فوق العاده است 💚💚💞🌹

نیما رحمتی نژاد در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۲ در پاسخ به نادر.. دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۰:

سلام تفعل زدم . این غزل اومد. مخاطب این ابیات کیه؟

هی به زبان ما گو رمز مگو پیدا گو

چند خوری خون به ستم ای همه خویت خونین

چند گزی بر جگرش چند کنی قصد سرش

چند دهی بد خبرش کار چنین است و چنین

چند کنی تلخ لبش چند کنی تیره شبش

نیما رحمتی نژاد در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۰:

سلام تفعل زدم . این غزل اومد. مخاطب این ابیات کیه؟

هی به زبان ما گو رمز مگو پیدا گو

چند خوری خون به ستم ای همه خویت خونین

چند گزی بر جگرش چند کنی قصد سرش

چند دهی بد خبرش کار چنین است و چنین

چند کنی تلخ لبش چند کنی تیره شبش

ali safaee در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۳۳ دربارهٔ صفی علیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲:

بر سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود

درستش

در سراغش گرد عالم گشتنت افسانه بود

هست

توران یوردخانی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲ - فی المعارف والحکم:

وزن شعر 

دریا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳۰:

خوانش این رباغی را کجا میتوان پیدا کرد? 

ایا واژه (کشد) با اعراب نوشته شود بهتر نیست?

عباس صادقی زرینی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۹۰:

از حادثهٔ جهان زاینده مترس

و ز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس

این یکدم عمر را غنیمت میدان

از رفته میندیش وز آینده مترس

 

 

معمولا این رباعی ها معروف به رباعی های سرگردان هستند 

یعنی شاعر اصلی آن معلوم نیست و همیشه به نام شاعران صاحب نام مشهور آمده است یا در دیوان آنها جمع آوری شده است 

شهریار آریایی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

بشارت بَر به کویِ می فروشان

که حافظ توبه از زهد و ریا کرد

حضرت حافظ با "زهد" و "ریاضت" و "ترکِ دنیا" مخالف است و موافق عیش و نوش است. این خوب است.

امین مروتی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸:

 

شرح غزل شمارهٔ ۲۸۶۸ دیوان شمس

            فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

 

محمدامین مروتی

 

مولانا طربناک ترین و فرحناک ترین و شادترین شاعر ایران است. از فرط شادی در پوست خود نمی گنجد و این شادمانگی را با بکرترین و بی تکرارترین تعابیر بیان می کند. این انبساط خاطر از تجربه های عارفانه و عشق وحدت جودی برمی خیزد:

 

در دلت چیست عجب که چو شکر می‌خندی

دوش شب با کی بدی که چو سحر می‌خندی

وقتی انسان خوشحال است، با خودش هم می خندد و مولانا این خنده را به سبب شیرینی اش به شکر تشبیه می کند. گویی از یک معاشقه شبانه ی طولانی باز می گردد که همچون سحر، نورانی و روشن و سبکبار است.

 

ای بهاری که جهان از دم تو خندان است

در سمن زار شکُفتی، چو شجر می‌خندی

منشأ و منبع سبزی درختان، بهار است و این بهار از مشاهده ی شکفتن و خندیدن یاسمن ها و درختان، خود نیز می شکفد و می خندد.

 

آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی

و اندر آتش بنشستی و چو زر می‌خندی

صورت معشوق چنان گرم و پر حرارت است که به آتش تشبیه می شود. آتشی که بت ها را می سوزاند ولی خودش مثل طلا در کوره آتش، جلوه می کند و از این جلوه گری شاد و خندان است. یعنی آتش عشق، حال عاشق را خوش می کند.

 

مست و خندان ز خرابات خدا می‌آیی

بر شر و خیر جهان همچو شرر می‌خندی

عاشق و سالک از خرابات خدا مست و خندان است و در فراسوی خیر و شر و فارغ از سود و زیان همچون اخگران آتش، بر هوا می پرد و می رقصد.

 

همچو گل ناف تو بر خنده بریده‌ست خدا

لیک امروز مها نوع دگر می‌خندی

عاشق مانند گلی است که خداوند ناف او را بر خنده بریده است. یعنی با تمام وجود مانند گل باز و خندان است. با این وجود، شادی عاشق هر روز رنگی نو دارد و با شادی دیروز تفاوت دارد. امروز از دیروز حالش بهتر است.

 

باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند

ز چه باغی تو که همچون گل‌تر می‌خندی؟

باغ های طییعی در اثر خزان خشک می شوند ولی بهار عاشقان خزان ندارد و همیشه پر از خنده و شادی است.

 

تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد

چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می‌خندی

عاشق و معشوق مانند ماه بر فلک نور می افشانند و دشمنانشان ابلهانه می خواهند به سوی آنان تیر بیاندازند که طبیعتاً تیرشان بدان اوج نمی تواند برسد و باعث خنده عاشقان می شود. منظور این است که عشق، عاشق را در مقابل بددلی های دشمنانش، مصون و آسیب ناپذیر می کند.

 

بوی مُشکی تو که بر خنگ هوا می‌تازی

آفتابی تو که بر قرص قمر می‌خندی

مانند بوی خوش مشک بر اسب هوا سوار شده ای و جولان می دهی و عطرت را همه جا پخش می کنی. آفتاب نور تو، بر ماه هم می تابد و ماه هم خندان و نورانی می شود.

 

تو یقینی و عیان، بر ظن و تقلید بخند

نظری جمله و بر نقل و خبر می‌خندی

عارفان اهل یقین و به عینه دیدن و نظر هستند، لذا بر ظن و گمان و تقلید و خبر می خندند.

 

در حضور ابدی، شاهد و مشهود توی

بر ره و رهرو و بر کوچ و سفر می‌خندی

خداوند زمانمند نیست و همه زمان ها را در آن واحد نظاره گر است ولی سالک و رهرو در حال سفر و گذر است و فقط موقعیت خود را تشخیص می دهد. این وصف می تواند وصف عاشق واصل هم باشد که راه و مسیر برایش عین مقصد است.

 

از میان عدم و محو برآوردی سر

بر سر و افسر و بر تاج و کمر می‌خندی

عاشق خود را بی وجود و معدوم می داند. محو در معشوق است. در عین حال بر کسانی که تعین و تشخص و تاج و کمر دارند، می خندد.

 

چون سگ گرسنه هر خلق، دهان بگشاده‌ست

توی آن شیر که بر جوعِ بقر می‌خندی

مردمان معمولی، مانند سگان گرسنه اند و دهانشان باز است ولی مردان و شیران خداوند، احساس سیری می کنند و بر پرخوری و گرسنگی گاو صفتان می خندند.

 

آهوان را ز دمت خون جگر، مشک شده‌ست

رحمت است آنک تو بر خون جگر می‌خندی

مشکی که در ناف آهوست، خون جگری بوده است که در معرض دم گرم تو قرار گرفته است و این تبدیل خون به مشک، به بهای خون جگر خوردن، می ارزد و عین رحمت و مایه شادی است.

 

آهوان را به گه صید به گردون گیری

ای که بر دام و دم شعبده گر می‌خندی

دام و جادوی شعبده بازان در برابر دم گرم تو، چیزی نیست که تو آهوان معنا را در آسمان صید می کنی نه در زمین.

 

دو سه بیتی که بمانده‌ست بگو مستانه

ای که تو بر دل بی‌زیر و زبر می‌خندی

مولانا در مقطع غزل می گوید، ای خواننده ی مست، حالا که داری بر احوال زیر و رو شده من می خندی، بقیه ابیات این غزل را خودت بگو.

 

14 آبان 1403

امین مروتی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸:

شرح غزل شمارهٔ ۳۷

مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

 

محمدامین مروتی

 

یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا

یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا

ابتدا فکر می کنیم موسیقی کلمات، بر معنا غالب آمده است و مولانا بیشتر می خواهد موسیقی درونی خود را بیرون بریزد. ترکیب کلمات در وهله ی اول بی معنی به نظر می رسد تا زمانی که بتوانید ترکیب "یار غار" را در مصرع اول ببینید. یار غار، ابوبکر است که در هجرت به مدینه و در غار همراه پیامبر بود. امروز هم یار غار را به معنی دوست همراه و همدل تا پایان راه، می شناسیم. در روایات هست که در غار پیامبر خسته بود و سر بر دامن ابوبکر گذاشته و خوابیده بود و در این حال ماری سر از سوراخی بیرون می کشد. بوبکر انگشت پایش را بر دهانه سوراخ می نهد و نیش مار را تاب می آورد تا پیامبر بیدار نشود. نکه داشتن یعنی هوای کسی را داشتن و ممکن است تلمیحی به این قصه باشد.

ظاهراً مولانا به دنبال یار غار خود است و آن عشق است که او را خون به دل کرده و بنابراین از محبوب بزرگوار می خواهد هوای عاشق خون به جگر را داشته باشد و او را از مخاطرات راه نگه می دارد.

 

نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی

سینهٔ مشروح تویی، بر در اسرار مرا

مولانا خطاب به شمس می گوید تو راهنما و جان منی و سینه ای پر از راز و سر داری و من بر در تو نشسته ام که این اسرار را بگشایی و با من در میان نهی. سینه پیامبر هم مشروح بود و توسط خداوند شرحه شرحه شده بود. الم نشرح لک صدرک؟ یعنی آیا سینه تو را وسعت ندادیم؟ شمس نیز یک سینه سخن برای مولانا داشت.

به جای "بَر در"(ضبط فروزانفر)، می توان خواند: "پُر دُر"(ضبط شفیعی کدکنی). در این صورت یعنی سینه تو پر از در اسرار برای من است.

 

نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی

مرغ کُه طور تویی، خسته[1] به منقار مرا

می گوید نور معرفت و شادی من و سعادت و اقبال من تویی. تو سیمرغی هستی ساکن افق های بلند که مرا با منقارت زخمی کرده ای. یعنی مرا عاشق خود کرده ای. من زخمی عشق توام. در عین حال با توجه به کلمات نور و طور، می تواند زبان موسی در کوه طور هم باشد.

 

قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی

قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا

همه چیز تویی. من در میانه نیستم. هر چه با من می کنی بکن که تسلیم توام، ولی آزارم مده.

 

حجرهٔ خورشید تویی، خانهٔ ناهید تویی

روضهٔ امید تویی، راه دِه ای یار، مرا

منشأ و منبع همه انوار حقیت تویی و من دل و امید به تو بسته ام. مرا به باغ خودت راه ده.

 

روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی

آب تویی، کوزه تویی، آب دِه این بار مرا

درویش با آب و کوزه، در طی روز به دریوزه و گدایی می پردازد. اما  من گدای توام. آب و کوزه و من تویی و تو می توانی با نوشاندن آب معرفت، روزه ام را بگشایی.

 

دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی

پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا

مخاطب می تواند شمس یا خدای شمس باشد. بیت اشاره به وحدت وجود دارد. همه چیز خداست. این تعینات حاصل اراده خود او برای آمدن از وحدت الوهیت به کثرت عالم است تا خام ها را پخته کند. اگر چنین است همه چیز به دست توست. مرا نیز در خامی رها مکن.

 

این تن اگر کم تَنَدی، راه دلم کم زندی،

راه شدی، تا نبُدی، این همه گفتار مرا

مولانا در پایان می گوید اگر جسم من کمتر راهزن دلم می شد و کمتر تکاپو می کرد، راه بر من نمایان می شد و نیاز نبود این همه سخن بگویم.

 

 

9 آبان 1403

 

[1] خسته: زخمی

حمید زارعیِ مرودشت در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » غزلیات » شمارهٔ ۱ - باز باد اندر فتاد:

به نظرِ من مصحح در مصراعِ دومِ بیتِ اول کلمه‌ی «گوز» را بیهوده و اشتباه سانسور کرده است. اینجا گوز به معنای گردو است و مشخصا میگوید آلتم چنان سخت و سفت شده است که میتوان رویش گردو مغز کرد. برای مغز کردنِ گردو باید آن را بر جایی سخت بگذارند.

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۵:

اگر نان بدی در تنم جان بدی

اگر چند جانم به از نان بدی

 

گنجوریان

لطفا مانایِ بیت بالا را بیان کنید.

سپاسگزارم 

nabavar در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۱ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۴:

گرامی فاطمه بانو

بپیچد  همی  از  نهیبِ گزند:

شبان ثروتمند ی که صاحب این گوسفندان است از اینکه گزند و صدمه ای به او برسد بیمناک است و هراسان.

توانگر خداوند = صاحب ثروتمند

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۴:

توانگر خداوند این گوسفند

بپیچد  همی  از  نهیبِ گزند

 

مصرع دوم این بیت با توجه به چند بیت پیشین, به چه ماناست?

سپاسگزارم 

رهرو در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۱ - ترجیع در مدح تاج‌الدین ابوبکربن محمد:

سلام و عرض ادب.

از بزرگواران دانا سوالی دارم.

چگونه است که در این ترجیع بند وزن طبق نوشتهٔ مذکور «مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن» می‌باشد در حالی که در بند آخر میشود:«مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن»؟

متشکر میشوم جوابم را بدهید.

محمد حسین طالبیان شهرضا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸:

شاید منظور بیت سوم این است که با وجود لب تو سیرت خوبی و بدی بر باد رفته است و هیچ انگاشته می شود وبا وجود رخ و جمال زیبای تو صورت هر مرد و زنی با خاک مساوی است 

بهزاد دماوندی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۵ در پاسخ به سراینده تازه کار دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۱:

دو گیتی اش ... دو جهان . مرگ و زندگی 

برمک در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۲۵ دربارهٔ عیوقی » ورقه و گلشاه » بخش ۱۵ - جنگ کردن پسر ربیع با گلشاه:

در ورقه و گلشاه، عیوقی دراینجا شیرینکاری کرده  
چو بر مرگ گلشاهش آمذ هوا
فرو هشت شمشیر تیز از هوا 

 
 نه آمد با از  پساوند است و نه آمذ با از ، مگر آنکه گروهی از ایرانیان انرا   آمز گفته و چنین پساوند است و این گونه پساوند را تنها در پارسی واژگان روا دارند  که گویشی دگر از ان هست برای نمونه بود که  دریغ و گریز پساوند نهند چرا که گریز را گریغ نیز گویند و بسی میبینیم که  بد و گنبذ را پساوند نهند لذیذ و رسید پساوند نهند  و چند گویشی را تنها در واژ پارسی  میشمارند و نه واژ عربی و صباح را با شاه پساوند ننهند اگر چه ایرانیان صباه گویند

برمک در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ عیوقی » ورقه و گلشاه » بخش ۲ - در ستایش سلطان محمود رحمه الله:

 

 

اولگ گرابر، ورقه و گلشاه فارسی را در کنار صورالکواکب عربی، قدیمی‎ترین نسخه‎های  برجای‎ماندۀ ایرانی با نگارگری می‎داند (همو، 1390: 58ـ59). حتی هنرپژوهانی چون ارنست کونل نیز که سمک عیار کتابخانۀ بادلیان را سرآغاز نقاشی سلجوقی معرفی می‎کنند، دیرینگی ورقه و گلشاه را یادآور می‎شوند (همو، 1387: 2096 به بعد). ورقه و گلشاه استانبول، 71 نگاره دارد. بدون تاریخ است اما رقم نقاش بر یکی از صفحات آن دیده می‎شود: عبدالملک‎بن محمد الخوئی. پژوهشگران، تاریخ تولید نسخه را گوناگون بیان کرده‎اند؛ برای نمونه، اولگ گرابر، آن را برجای‎مانده از 596 ه.ق. می‎داند (همو، 1390: 58)؛ علی تجویدی تاریخ درست را سده‎های 4ـ5 ه.ق. می‎نویسد (همو، 1386: 71)؛ و یعقوب آژند، سدۀ 7 ه.ق. را تاریخ پرداخت این نسخه می‎نگارد (همو، 1389: 107). همانندی‎های شیوۀ اجرا در این نسخه با سفالینه‎های منقوش برجای‎مانده از آن دوران سبب شده است، سبک نسخه را پیشامغول (سلجوقی) بدانند. نگاره‎های این نسخه، در کادربندی‎های کشیدۀ افقی اجرا شده است. گاه بیرون‎زدگی میله‎های پرچم، تنۀ درختان و ... کادربندی فشرده و محدود را شکسته است و نگاه را به فراتر از کادربندی می‎کشاند. رنگ‎های چیره قرمز و آبی است. پیکره‎ها و اسب‎ها بیشترین فضای تصویری را پُر کرده‎اند و گاه برخی عناصر فرعی، مانند دروازۀ شهر، خیمه و سراپرده و ... نیز دیده می‎شود. تزیینات گیاهی در بیشتر نگاره‎ها غیرحقیقی و پُرکنندۀ فضاست و به طبیعت‎پردازی راه نمی‎برد. گاه نیز تنها اسلیمی‎های پیچان و درشت، تمامی پس‎زمینه را پوشانده است. اشیاء و اجسام بسیار گزیده و به فراخور نیاز اجرا شده است؛ درعین‎حال، گرابر این اجسام را «انعکاس مشاهدۀ مستقیم» می‎داند که نقاش، پیرامون خود دیده است (همو، 1390: 59). نگاره‎های هر صفحه، بازگوکنندۀ عین‎به‎عین داستان است و مانند بیشتر نسخه‎نگاره‎های آن دوران به موضوعی فراتر از متن ادبی اشاره ندارد. گرابر می‎نویسد: «به ندرت چیزی بیش از متنی که این نقاشی‎ها را در میان گرفته، برای فهم آن‎ها ضرورت پیدا می‎کند» (همو، 1390: 59).

هاله‎های زرین و تزیینی که از هنر پیشااسلامی برجای‎مانده است، گرچه از مفهوم قداست تهی شده، به‎مانند سفالینه‎ها، چون عنصری تزیینی گرداگرد سر افراد نقش‎اندازی شده است. کونل در شرح بهره‎مندی  و اجرای این هاله‎های زینتی در نسخۀ مشابهی ـ نسخۀ خطی جالینوس در کتابخانۀ سلطنتی وین ـ می‎نویسد: «تمامی پیکره‎ها و حتی پرندگان در پرواز، هاله‎ای بر گرد خود دارند که نشانۀ دیگری از توجه نقاش به تأکید بخشیدن بر جنبۀ تزیینی اثر» است (همو، 1387: 2097). هاله‎های تزیینی، درست با همین هدف در ورقه و گلشاه نیز اجرا شده است. تزیینات پارچه‎ها و سراپرده‎ها بسیار ریزپردازانه و دقیق اجرا شده است و از گوناگونی نقش‎مایه‎های بافته‎های آن دوران نشان دارد. شاید بتوان آرایه‎بندی‎های تزیینی در ورقه و گلشاه استانبول را نمونه‎ای از کهن‎ترین ریزپردازی‎های نگارگری ایرانی به شمار آورد. تأکید بر نمایش چادرها و سراپرده‎ها ـ بیش از فضاهای ساختمانی ـ شاید یادآور متن داستان ـ دو دلدادۀ قبیله‎نشین عرب ـ یا حتی بازنمود فرهنگی باشد که نسخه را پرداخته است.

داستان ورقه و  گلشاه را عیوقی از شاعران دورۀ نخست غزنوی ـ هم‎روزگار سلطان محمود ـ سروده است. عیوقی را تا چند دهۀ پیش، تنها برپایۀ دو بیت شعری که از وی در لغت فرس آمده بود، می‎شناختند؛ تا اینکه دکتر احمد آتش، استاد دانشگاه استانبول، این نسخۀ خطی را از او یافت.1 استاد صفا دربارۀ داستان ورقه و گلشاه می‎نویسد: «سرگذشتی عاشقانه است از اصل عربی. ورقه پسر شیخ قبیله بنی شیبه و گلشاه دختر عم او بود که از کودکی یکدیگر را دوست داشتند و داستان پرحادثه عشق آنان تا دورۀ رسالت پیغامبر اسلام(ص) به طول انجامید و با آنکه این عاشق و معشوق در حرمان مرده بودند پیغامبر آنان را زنده و با یکدیگر تزویج کرد و هر دو عاشق به سعادت عمر گذرانیدند» (همو، 1366: 602). داستان عاشقانۀ ورقه و گلشاه در آثار سوزنی و مولوی نیز آمده است. یوسف مداح، شاعر ترک‎زبان در سال 770 ه.ق. این داستان را به ترکی سرود و کتابی دیگر با نام حکایه عجیبه از احوال گلشاه و ورقه از فارسی به ترکی ترجمه و در سال 1324 در تاشکند منتشر شد

برمک در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۸ دربارهٔ عیوقی » ورقه و گلشاه » بخش ۱ - طبق نظر محققان شانزده بیت ابتدایی توسط نسخه برداران اضافه شده و از همای و همایون خواجوی کرمانی وام گرفته شده است:

 این چند بیت هیچ به سروده عیوقی نمیماند در یگانه نسخه او نیز پیداست که این سروده را پستر به ان دستنویس افزوده اند

۱
۵۳۰
۵۳۱
۵۳۲
۵۳۳
۵۳۴
۵۷۲۵