گنجور

 
سعدی

دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر آتشِ عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم باز ننشست

از رای تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست

از پیش تو راهِ رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان

بس توبهٔ صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببْرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
غزل ۴۱ به خوانش حمیدرضا محمدی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
اشکالات خوانش

بیت سوم: از رای تو سر نمی‌توان تافت وز روی تو در نمی‌توان بست در اجرا، مصراعِ نخست نیز روی خوانده شده است

همهٔ خوانش‌هاautorenew
اشکالات خوانش

بیت دوم مصرع دوم: بر آتش عشقت آب تدبیر عشقت آب تدبیر باید سرِ هم خوانده شود (عشقتابِ) و با جدا خواندن، وزن دچار مشکل می شود. بیت 6 ای سروِ بلندِ بوستانی /در پیش درخت قامتت پست بعد از بلند مکث شده است که صحیح نیست چون در این صورت بوستان در برابر قد یار پست می شود و می دانیم که پست بودن صفت سرو یا هر درخت دیگر است نه صفت بوستان.

غزل شمارهٔ ۴۱ به خوانش فاطمه زندی
اشکالات خوانش

بیت سوم: از رای تو سر نمی‌توان تافت وز روی تو در نمی‌توان بست در اجرا، مصراعِ نخست نیز روی خوانده شده است

فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
غزل شمارهٔ ۴۱ به خوانش امیر اثنی عشری
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش
سعدی

همین شعر » بیت ۳

از رای تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست

سلمان ساوجی

عشقت در غارت درون زد

با عشق تو در نمی‌توان بست

مسعود سعد سلمان

گرمابه سه داشتم به لوهور

وین نزد همه کسی عیان است

امروز سه سال شد که مویم

ماننده موی کافرانست

بر تارک و گوش و گردن من

[...]

سنایی

زان چشم پر از خمار سرمست

پر خون دارم دو دیده پیوست

اندر عجبم که چشم آن ماه

ناخورده شراب چون شود مست

یا بر دل خسته چون زند تیر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
خاقانی

آن کز می خواجگی است سرمست

بر وی نزنند عاقلان دست

بی‌آنکه کسی فکند او را

از پایهٔ خود فروفتد پست

مرغی که تواش همای خوانی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از خاقانی
سید حسن غزنوی

ذاتی که چو بخت نور جان است

جانی که چو بخت خود جوان است

از لطف بهار در بهار است

وز فضل جهان در جهان است

در ناصح دین مگر یقین است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه