گنجور

حاشیه‌گذاری‌های برمک

برمک

تاریخ پیوستن: ۶م خرداد ۱۴۰۰

دوستدار پارسی دری و دگر هیچ

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۴۶۵

ویرایش‌های تأیید شده:

۵۹


برمک در ‫۸ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۶ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود غازی غزنوی:

یک توده شاره های نگارین به ده درست

یک خانه بردگان نو آیین به ده درم

برمک در ‫۱۴ روز قبل، سه‌شنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ مرادی » شمارهٔ ۲:

زانجا که وزن راست ناید و همچنین از واژه کنذ پیداست اینگونه بوده

از حشم و گنج چه فریاد و سوذ
چو مرگ بر سرت کنذ تاختن



فریاد در این  سروده به چم  راستینش  فریادرسی  امده 

برمک در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۶ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۷ - چیم کیم:

برجاس   به معنی نشانه است


نشانه کردم خود را به گونه گونه گناه

نشانهٔ چه که برجاس تیر خذلانم


منجمان آمدند خلخیان
ابا سطرلابها چو برجاسا.

ابوالعباس عباسی ( از فرهنگ اسدی ).

سوی او جست چو تیری سوی برجاسی
بایکی داسی ماننده الماسی.

منوچهری.

برجاس او بسر بر گه باز و گه فراز
چون چاکری که سجده برد پیش شاه ری.

منوچهری.

تیر وهم تو کز کمان بجهد
نجم برجیس باشدش برجاس.

مسعودسعد.

دل حسود تو نالان و مضطرب بادا
ز تیر حادثه مانند سینه برجاس.

سیدحسن غزنوی.

نشانه کردم خود را بگونه گونه گناه
نشانه چه که برجاس تیر خذلانم.

سوزنی.

چون بسوی دل او تیر سؤال سائل
تیر غازی برود راست ببرجاس و هدف.

سوزنی



برمک در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۳ - در مدح وزیر شمس الملک:

ان بیت در این نسخه دستکاری شده  سوزنی سروده 



از کلک تست نصرت دین محمدی
 ایتوک ده به شاه که کلکم  حسام تست

 ایتوک بچم  نوید و مژده  است گویا کسی که  معنی ایتوک را میدانسته و ایتوک را نمی پسندیده انرا مژده کرده


از کلک تست نصرت دین محمدی
این مژده ده به شاه که کلکم  حسام تست


و یکی که معنی ایتوک را نمیدانسته کلا بیت را دگرگون کرده 


برمک در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۳۳ در پاسخ به يحيي دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

انگاه کرده را درو میکند؟

برمک در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مدح ابونصر مملان:

محمّد معزّی نیشابوری (521 – 439 قمری) از "قطران" یاد کرده گوید:

 چو بهر من ز تو اعظام و اکرام است هر روزی
ترا هرگز نگویم  آنچه  قطران  گفت مملان  را
که از تو در نکو کاری  مرا شکر است  بسیاری 
 ز مملان از حسودان  گر شکایت بود قطران  را

برمک در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۴ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۳ - در مدح شیخ العمید(ابوسهل زوزنی):

 

 

چنین خواندم امروز در دفتری

که زنده‌ست جمشید را دختری

بود سالیان هفتصد هشتصد

که تا اوست بند باشد بزندان دری

هنوز اندر آن خانهٔ باستان

بمانده‌ست بر پای چون داوری

نه بنشیند از پای و نه یک زمان

نهد پهلوی خویش بر بستری

نگیرد خوراک و نخواهد ز اب

نگوید سخن با سخنگستری

مرا این سخن بود نادلپذیر

چو اندیشه کردم من از هر دری

بدان خانهٔ باستانی شدم

به هنجار چون آزمایشگری

یکی خانه دیدم ز سنگ سیاه

گذرگاه او تنگ چون چنبری

گشادم در او به افسونگری

برافروختم زروار آذری

چراغی گرفتم چنانچون بود

ز زر هریوه سر خنجری

در آن خانه دیدم به یکپای بر

 بیوگی کلان، چون هیونی بری

سفالین  بیوگی به مهر خدای

بر او بر نه زری و نه زیوری

ببسته سفالین کمر هفت هشت

فکنده به سر بر تنک چادری

چو آبستنان اشکم آورده پیش

چو خرمابنان پهن تار سری

بسی خاک بنشسته برتار او

نهاده به سر بر گلین افسری

بر و گردنی تهم چون ران پیل

 ته پای او گرد چون اسپری

دویدم من از مهر نزدیک او

چنانچون بر خواهری خواهری

ز تار سرش باز کردم سبک

تنکتر ز پر پشه چادری

ستردم رخش را به سرآستین

ز هر گرد و خاکی و خاکستری

فکندم کلاه گلین از سرش

چنان کز سر لشکری افسری

بدیدم به زیر کلاهش فراخ

دهانی و زیر دهانش بری

مر او را لبی زنگیانه سطبر

چنانچون هیونی لب اشتری

گشاده بد اندر دهانش دری

همی بوی مشک آمدش از دهان

چو بوی خوش آیددز لبشکری

ببردم ازو مهر دوشیزگی

وزان نوشدارو زدم ساغری

ببوییدم او را وزان بوی او

برآمد ز هر موی من باوری

به ساغر لب خویش بردم فراز

مرا هر لبی گشت چون شکری

سراری شدم آن زمان، زان خورشت

زشادی همی گرد من لشکری

یکی ناگه از خانه آواز داد

چون رامشبری نزد رامشگری

که هست این بیوگی به مهر خدای

بباید بهرگونه کابینش کرد

بیرزد به کابین چنین دختری

سر از خاک برداری و باده را

کشی یاد فرخنده رخ مهتری

همایون نهادی، بلند اختری

فزونی همی‌زاید از دست او

که هر بچه‌ای زاید از مادری

نه نافه بیارد همه آهویی

نه انبر فشاند همه جوذری

گران برد او در سبکباریش

به هر کشتیی در، بود لنگری

به  کردش به پایست هنجار نیک

به شاهی به پایست هر لشکری

ایا خواجه همداستانی مکن

که بر من ستیزه کند هر خری

فراوان مرا  دشمنان خاستند

ز هر گوشه‌ای و ز هر کشوری

تو گر یاور و پشتبانی مرا

به اندی نیندیشم از هر غری

چنین بارگاهی چنین نامور

نباشد زیان از چو من کهتری

چه کمی ز یک مرغ در خرمنی

چه بیشی ز یک واژ در دفتری

الا تا ازین جوق پیغمبران

نباشد سخندان چو پیغمبری

خداوند ما باد پیروزگر

سرو کار او با پرندین بری



برمک در ‫۲۰ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۸ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

بیگمان این بیت  بسیار سست است و با همه کوششی که کرده اند مانند حافظ بسرایند اما رسوایند  .  تا جایی که بیاد دارم در هیچ نسخه ای ندیدم مگر نسخه های بازاری که بی ارزشند زمان قاجار 

برمک در ‫۲۰ روز قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۳ - در مدح شیخ العمید(ابوسهل زوزنی):

چنین خواندم امروز در دفتری

که زنده‌ست جمشید را دختری

نه بنشیند از پای و نه یک زمان

نهد پهلوی خویش بر بستری

مرا این سخن بود نادلپذیر

چو اندیشه کردم من از هر دری

بدان خانهٔ باستانی شدم

به هنجار چون آزمایشگری

یکی خانه دیدم ز سنگ سیاه

گذرگاه او تنگ چون چنبری

گشادم در او به افسونگری

برافروختم زروار آذری

چراغی گرفتم چنانچون بود

ز زر هریوه سر خنجری

در آن خانه دیدم به یکپای بر

بیوگی کلان، چون هیونی بری

سفالین  بیوگی به مهر خدای

بر او بر نه زری و نه زیوری

ببسته سفالین کمر هفت هشت

فکنده به سر بر تنک  چادری

چو آبستنان اشکم آورده پیش

چو خرمابنان پهن تار سری

بسی خاک بنشسته بر تار او

نهاده به سر بر گلین افسری

بر و گردنی تهم چون ران پیل

ته پای او گرد چون اسپری

دویدم من از مهر نزدیک او

چنانچون بر خواهری خواهری

ز تار سرش باز کردم سبک

تنکتر ز پر پشه چادری

ستردم رخش را به سرآستین

ز هر گرد و خاکی و خاکستری

 

به ساغر لب خویش بردم فراز

مرا هر لبی گشت چون شکری

   

خداوند ما باد پیروزگر

سرو کار او با پرندین بری

برمک در ‫۲۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد  کآری هست

برمک در ‫۲۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۴ در پاسخ به مسعود یحیوی masoudyta@gmail.com دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵:

وحید دستجردی   نوشته هاش معتبر نیست و هیچ تصحیح او بر اساس نسخه معتبر نیست . با بساجه کردن  شعر که  نمی توان انرا  قدیمی کرد   هر شعری را میشود  ز ان را ج و د انرا ه کرد 

برمک در ‫۲۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۰ در پاسخ به کاظم دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵:

میشود یک نسخه تاریخ دار پیش از طالب  املی نام ببرید؟ 

شما بی گمان  نه سبک هندی میشناسید و نه شعر پارسی و نه  چیزی از نسخه شناسی میدانید وگرنه چچنین سخنی نمی گفتید

برمک در ‫۲۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۵:

نمیدانم چگونه این شعر  روستایی را  با زبان این صد سال  به باباطاهر وصل کردید این شعر  از سروده عشایری این صد سال  است  و شعر زشتی هم هست میگوید شب تاری که گرگون میبرند میش دو زلفونت حمایل کن بیا پیش 

اگر همسایگان بیدار گردند بگو راه خددا دادم به درویش .  

برمک در ‫۲۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۳:

در پارسی (پارسی پهلوی و پارسی دری نیز) س/ هـ بهم میگردند و همه جا  میتوان انها را جای هم نهاد مانند سنگ/هنگ . ماه/ماس.ماهی/ماسی. اگاه/اگاس . گاه/گاس . روباه / روباس . اماه /اماس . پلاس / پلاه . اهنگر/اسنگر . اهن / اسن . ده /دس . داه / داس ( یعنی کنیز / برده زن ) جستن/ جهیدن( جستن/جهتن بوده  جهْت را جهید برای این میگوییم که جهت گفتن سخت است ) خواه/خواست .

برمک در ‫۲۸ روز قبل، سه‌شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۲۵ در پاسخ به حبیب حسین تبار دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:

نام دختر پیغمبر را همه عربها  میدانستند فاطمه ایا  شوهرش  مانند شما می اندیشید؟

برمک در ‫۲۸ روز قبل، سه‌شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۲۲ در پاسخ به حبیب حسین تبار دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:

کسی به شما انگ نمیزنه  شما براستی  عقب مانده و متحجری . آنچه در شعر پارسی امده  رشک عاشقانه هست و ربطی به غیرت مرد و زن ندارد  ان هم به خاطر ازار جامعه  و ممنوع بودن  برخی دوست داری ها بوده وانگهی این سروده غزل مذکر هست یعنی عشق مرد به مرد

برمک در ‫۲۹ روز قبل، دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:

 

نه با او  می‌توان یکدم  سخن گفت

نه هرگز از کمندش می‌توان رست

نه از دیدار او چشمان توان دوخت

نشاید در به روی دوستان بست

به افدم دوستی نتوان بریدن

 فرادم  خود نمی‌بایست پیوست

برمک در ‫۲۹ روز قبل، دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:

به به بنگرید چه خوار و زیبا پارسی سروده


نشاید گفتن آن‌کس را دلی هست

که ندهد بر چنین رویی دل از دست

نه آزاد از سرش بر‌می‌توان خاست

نه با او می‌توان آسوده بنشست

اگر دودی رود بی‌آتشی نیست

و گر خونی بیاید کشته‌ای هست

نشاید خرمن بیچارگان سوخت

نمی‌باید دل درمندگان خست

به دل گفتم «ز چشمانش بپرهیز»

که هشیاران نیاویزند با مست

دلی از دست بیرون رفته سعدی

نیاید باز تیر رفته از شست

 

 

برمک در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۳ در پاسخ به ارجمندی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:

درمندگان راست و استوار است  درمندگان هم دردمندگان است و هم درماندگان

برمک در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۰ دربارهٔ قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:

هرکه امشب می نمی‌نوشد به ما منسوب نیست

پارسا در حلقه مستان نشستن خوب نیست

در چنین فصلی که بلبل مست و گلشن پرگل است

گر همه پیمانه عمرست خالی خوب نیست

 

تا دل از خون پر بود مگذار خالی دیده را

شیشه تا پر می بود پیمانه خالی خوب نیست

 

-

۱
۲
۳
۲۴