گنجور

حاشیه‌ها

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۵۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

یک غزل بسیار لطیف که با صدای محمد اصفهانی بسیار دلنشین شده است

بیت اول یک پارادوکس نیست  شاعر یار را آرام جان خود می داند اما در عوض یار محنت رسان او شده است

آیا این به این دلیل است که عشق انوری با یارش یک طرفه است یا اینکه انتظاری که از مهربانی یار وجود داشت برآورده نشدوجای آنرا محنت گرفت

مانند آن حافظ می فرماید که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

اما معنی آن بیت که در آن میگوید باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو

یعنی که یار از پیش من برفت وجانم با اوبرفت( رمقی برای شاعر از دوری یار نماند)

گروهی از پیش یار انوری برگشتند وچون یار برنگشت جان  ودل انوری همچنان در کنار یار سفرکرده که هنوز برنگشته مانده  است .

پیداست آن من کو

یعنی مشخص است انچه که مربوط به من است( جان انوری) در پیش یارم می باشد

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:

حافظ به خوبی این غزل را تکمیل کرده

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

زینت تاج ونگین از گوهر والای تو

برمک در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ میرزاده عشقی » نوروزی نامه » بخش ۶ - سخن در اتحاد و یگانگی ایرانیان و ترکان و پیروزی این دو ملت در سایه اتحاد و یگانگی:

 عثمانی که همه چیز مارا به  باد داده بود چگونه میهن پرستان ما  بجای دشمنی و جنگ با ان و در کنار انگلیس بودن برای برگرداندن زمینهای ایران  به مدح  عثمانی میپرداختند

Hamid.kh در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت بلبل:

بیت 12 مصراع دوم به جای نثار باید نوشته شود نشان بدین صورت : چون کند معشوق من در نوبهار/ مشک بوی خویش بر گیتی نشان

 

حبیب شاکر در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹:

باعرض سلام 

در مصرع دوم از بیت اول اگر بجای «زکوثر»«چوکوثر»می بود متناسب تر می شد

حبیب شاکر در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸:

سلام بر همراهان نیک سیرت 

تا چند اسیر کم و بیشی عاقل 

با بیش خوش و ز کم پریشی عاقل 

آبت چو گذشت  ز سر ،چه صد یا سه وجب 

صد نوش پرد ز درد نیشی عاقل

تشکر از همه دوستان

راشد ظاهر rashidahmadzahir@gmail.com در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشود:

چند تا بیت ها این حکایت اینجا ذکر نشده که در اول این حکایت هست :

 

چون رسول آمد به پیش پهلوان 

گفت پیغام ملک اندر زمان 

گفت من نی ملک میخاهم نه مال 

لیک می‌جویم یکی صاحب جمال 

داد کاغذ اندر و نقش و نشان 

گفت پیشش بر بگو او را عیان 

کاندرین کاغذ نگرچه صورتست 

زود بفرستش که ملک و جانت رست 

چون رسولش بازگشت و گفت حال 

داد کاغذ را وبنمود آن مثال 

من نیم در عهد ایمان بت پرست 

بت بر آن بت پرست اولی ترست 

با تبرک داد دختر را و برد 

سوی لشکرگاه و در ساعت سپرد

تشکر

محمد سلماسی زاده در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۹:

در بیت :

می او خور همه او شو سر شش گوش مباش

مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود

 

یعنی باده وحدت بنوش و از جهات ششگانه ( بالا ، پایین ، چپ ، راست ، عقب و جلو ) ( کنایه از تکثر ) رها شو.

بدنبال تایید و تصدیق دیگران مباش

وحید نجف آبادی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:

عشق معراجیست سوی بام سلطان ...

کسی که عاشق اون یگانه صاحب جمال بشه از زیبایی چهره اش میتونی بخونی(سعی کردم معنی بیت رو بنویسم ولی نمیشه) 

بهزاد جان بزرگی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

عارفان فرصت رو غنیمت شمردن و در حق غرق گشتن. عامیان اما، حب دنیا باعث غفلتشون از اون فریضه اصلی که در فطرت ما نهاده شده که همانا عروج و مستغرق شدن در اون یگانه هستی بخش هست، شده و نظر رو به سوی دنیا معاف میدارند غافل ازونکه در بازی زندگی، دوم روا نباشد. وقتی مردی، تو موندی و توشه راحت.

نادر خمسه ای در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳:

به تعبیر دلنشین مولانا این حاشیه ام جواب آن دوست عزیزی که تعجب کرده بود چرا برای شعری به این زیبایی، هنوز کسی حاشیه ننوشته.

در قرآن مجید آیه تامل برانگیزی در سوره مائده آمده که در باب شان نزول آن هم قصّه ی تامل برانگیز دیگری وجود دارد. قضیه از این قرار است که چپ و راست به حضرت محمد(ص) مراجعه می کردند و خواسته ها و درخواست های گوناگون داشتند و تهدید می کردند که اگر خواسته های آنها اجابت نشود از دین او خارج و به اصطلاح مرتد می شوند و به نوعی برای ایمان آوردن خود منتی بر رسول خدا می گذاشتند تا اینکه آیه 54 سوره مائده نازل شد که ای پیامبر به این به ظاهرایمان آورندگان ندید بدید بگو:

«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَ یُجاهِدُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ »

 

«ای کسانیکه مثلاً ایمان آورده اید(در جای دیگر هم به آنها گفته بود:« یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا "آمِنُوا" ای کسانیکه به ظاهر ایمان آورده اید بیائید و درست و حسابی ایمان بیاورید"آمِنُوا" )  هر کس از شما از دینش برگردد [زیانی به خدا نمی‏رساند] خدا به زودی گروهی را می‏آورد که آنان را دوست دارد، و آنان هم خدا را دوست دارند؛ در برابر مؤمنانْ فروتن‏اند، و در برابر کافرانْ سرسخت و قدرتمندند، همواره در راه خدا جهاد می‏کنند، و از سرزنش هیچ سرزنش کننده‏ای نمی‏ترسند. این فضل خداست که به هر کس بخواهد می‏دهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست.» تا این آیه نازل شد همه دویدند خدمت پیامبر(ص) ک یا رسول الله این قوم که قرار است خدا بیاورد چه کسانی هستند؟!!!. پیامبر(ص) دستش را روی سر سلمان پارسی که آنجا نشسته بود گذاشت و فرمود از قوم این مرد. یعنی ایرانیان.

حالا مولوی به قول معروف زبان گرفته و برای خدا شیرین زبانی و دلبری و دلربایی می کند که من ایمان نیاوردم تا مثل بعضی گردنم از تیغ رها شود(به اصطلاح طُلَقا مانند بنی سفیان و بنی مروان لعنت الله علیهم اجمعین) یا مثل بعضی دیگر دنبال غنیمت یا اسم و رسم باشم «آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم» حالا اگر تو این (نه فقط ایمان ظاهری بلکه) عشق مرا قبول نکنی و به آن «نَه» یا «نِی به معنی نفی و رد ایمان» بگویی. من که جا نمی زنم. بلکه این «نِی» تو را مانند نِیِ نیشکر می شکنم (تحلیل می کنم به ناز تو) و از شِکر و شیرینی آن مدهوش می شوم و می گویم « اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی» ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم.

«آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان       تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم»

دیگر اینکه چون برای تظاهر و فخر فروشی ایمان نیاورده ام خیلی چراغ خاموش و بی سرو صدا مثل عقل و جان آدمی که دیده نمی شود آمده ام تا به دور از چشم دیگران فقط از مشعله نظر و عنایت توکه جانِ جهان و اَبصَرُالناظرین هستی بهره ببرم.

«آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم       آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم»

آمده ام و بر سر راه تو نشسته ام تا از تو ره زنی و دلبری کنم اما نه اینکه اگر مانند گدایان مبلغی مرحمت فرمودی یا مانند راهزنان به طمع محتویات جیب و کیف بغل و پولت، به دیناری از عنایت تو یا به محتویات جیب و انبان تو قانع باشم آمده ام تا سر گنج و رحمت واسعه ی تو بنشینم. به هرحال راضی به ماضی (یعنی آنچه قبلاً داده ای) نیستم. آمده ام که یا زر و طلای درست و حسابی ببرم یا اگر نتوانستم خبر آن را به عالم پخش کنم که چه گنج بیکرانی نزد توست تا همه را به سمت تو بکشانم. اما:

«گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن        گر ز سرم "کله" برد من ز میان "کمر" برم»

اما همه بدانید اگر در این راه سلطان عشق و معشوق مطلق عالم وجود مرا قبول نکرد و دلم را شکست، دل که سهل است به جایش برای او جان می دهم. واگر کلاه خدمتگزاری مرا از سرم انداخت و آن را یعنی خدمتکاری مرا قبول نکرد به جای آن کمربند خدمت به کمر می بندم. "زنار" کمربندی بود که ذمیان نصرانی در مشرق زمین به امر مسلمانان مجبور بوده‌اند داشته‌باشند تا بدین وسیله از مسلمانان متمایز گردند و جزیه بپردازند.(لغتنامه دهخدا)  همچنین در اصطلاح تصوف بمعنی یک رنگی و یک جهتی سالک باشد در راه دین و متابعت راه یقین. در کشف اللغات می گوید: زنار در اصطلاح سالکان عبارت از عقد خدمت و بند طاعت محبوب حقیقی است در هر مرتبه که باشد. چرا؟ چون:

«اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم    اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم»

چگونه اینطور نباشم در حالیکه به هرطرف که چشم می اندازم تمام، آثارجمال و جلال اوست گویی او فقط در چشمان من خانه کرده و نشسته است و فقط او را می بینم. به قول باباطاهر :

به دریا بنگرم دریا تِ بینُم                به صحرا بنگرم صحرا تِ بینُم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت             نشان از قامتِ رعنا تِ بینُم

یا به قول هاتف:

یار بی‌پرده از در و دیوار         در تَجَلّی است یا أُولِی‌ الْأَبْصار

شمع جویی و آفتاب، بلند           روز بَس روشن و تو در شبِ تار

گر زِ ظلْماتِ خود رَهی، بینی     همه عالَم، مَشارِقُ الْأَنوار

کوروَش‌، قائد و عصا طلبی       بهر این راهِ روشن و هموار

چشم بُگشا به گلسِتان و بِبین           جلوهٔ آبِ صاف در گل و خار

ز آبِ بی‌رنگ، صد هزاران رنگ    لاله و گل نِگَر درین گلزار

پا به راهِ طَلب نِه و از عشق           بهرِ  این راه، توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند          که بُوَد پیشِ عقل بس دشوار

یار گو بِالْغُدِوِّ وَ الْآصال                یار جو بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکار

صد رَهَت «لَنْ تَرانِی» ار گویند      باز می‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد          پایِ اَوهام و دیدهٔ اَفکار

بار یابی به مَحفلی، کآن‌جا             جِبرئیلِ اَمین ندارد بار

این رَه، آن زادِ راه و آن منزل        مردِ راهی اگر، بیا و بیار

ور نَه، ای مردِ راه، چون دگران     یار می‌گوی و پشتِ سَر می‌خار

هاتف، اربابِ معرفت که گَهی        مست خوانندشان و گَه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی      از مُغ و دیر و شاهد و زُنّار

قصد ایشان نَهُفته‌اسراری است       که به ایما کُنند، گاه اظهار

پِی بَری گر به رازشان، دانی        که همین است سِرِّ آن اَسرار

                 که یکی هست و هیچ نیست جز او  

                         وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو

 

«آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می خورد       پیش گشاده تیر او وای اگر سپر برم»

این بیت مولانا هم به داستانی قرآنی اشاره دارد. بنی اسرائیل از حضرت موسی(ع) درخواست و اصرار داشتند که خدا را به چشم سر به آنها نشان بدهد و هرچه موسی دلیل می آورد و توضیح می داد که خدا اینگونه دیدنی نیست و شما بایست چشم دل به روی او بگشایید قانع نمی شدند. سرانجام قرار شد با هفتاد تن از بزرگان و نمایندگان آنها به طور سینا و محل میقات موسی(ع) بروند و موسی خواسته آنها را مطرح کند. چون به آنجا رسیدند و حضرت موسی (ع) خواسته آنها را مطرح کرد، خطاب آمد. ای موسی کسی که قادر به دیدن من نیست  و حتی تو که پیامبر و امین و "هم کلام ما" هستی و با وصف "کلیم الله" بودن می توانی با ما حرف بزنی، مرا نخواهی دید یعنی قادر به دیدن من نیستی (لَن تَرانی) ولیکن برای اینکه این جاهلان و لجبازان بفهمند به کوه مقابل نگاه کن. آنگاه وقتی خداوند یک تجلی به کوه نمود کوه متلاشی شد و موسی و همراهان از هیبت این تجلی بیهوش شدند.

«وَ لَمَّا جاءَ مُوسی‏ لِمیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی‏ أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی‏ وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی‏ فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی‏ صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ (اعراف143)

زمانی که موسی به میعادگاه ما آمد، و پروردگارش با وی سخن گفت،(از طرف بنی اسرائیل) عرضه داشت: پروردگارا! جمال با کمال و ذات بی‏نهایتت را به من بنمای تا تو را ببینم. خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهی دید، ولی به این کوه بنگر اگر [پس از جلوه من‏] بر جای خود ثابت و برقرار ماند، تو هم به زودی مرا خواهی دید. چون پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را متلاشی نمود و موسی بی‏هوش شد، پس هنگامی که به هوش آمد گفت: تو منزّهی [از اینکه مشاهده شوی،] از این درخواست خود(اگرچه از طرف دیگران بود ولی برای اینکه آنها هم بفهمند و مانند من عمل کنند) توبه می کنم، و من [در میان مردم این روزگار] نخستین باور کننده [این حقیقت که هرگز دیده نمی‏شوی‏] هستم.»

حالا مولوی می گوید آنکه از یک تیر تجلی او کوه شکاف می خورد و متلاشی می شود، پیش این همه تجلیات او که مسلسل وار مرا تیرباران میکنند و نمی توانم از دیدن او و تجلیات او چشم ببندم چه کار کنم؟ می توانم وقتی کوه متلاشی می شود من سپر بگیرم؟ یعنی مقاومت کنم و نبینم؟ وای بر من اگر سپر برم.

«گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود                 تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم»

مولوی می گوید با همه این توضیحات به  آفتاب (یعنی به خدا به مصداق الله نور السماوات و الارض) گفتم (یعنی میگویم) مگر می شود تو تاب یعنی تابش و تابیدن نداشته باشی و ما هم تابش تو و نورانیت روز را نبینیم؟ از آن طرف وقتی صفات تو عین ذات توست مگر می توانی وقتی رحمان و رحیمی بر بندگانت رحمت نکنی وقتی خالقی خلق نکنی و وقتی عین نور و روشنایی هستی نور افشانی نکنی و بر عالم نتابی و تجلیات خود را و تابش خود را در خودت نگاه داری؟ اینکه از نظر فلسفی غیر ممکن است.اگر نتابی تب می کنی یعنی تاب نمی آوری. او هم گفت بله تو راست میگویی ولی "اگر" این کار را بکنم که نمی کنم. یعنی محال است. و این اگر یعنی تعلیق به محال. مثل اینکه می گویند اگر دستم رسد بر چرخ گردون. که معلوم است نمی رسد. پس این داستان ادامه دارد و تابش رحمت من همواره جریان خواهد داشد. بعد دوباره مولوی می گوید حالا که اینطور است.

«آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد          و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم»

وقتی من خدایی دارم که با او اینچنین صفا می کنم و از جویِ حُسن و کمال او (و له اسماء الحسنی) همواره سیراب می شوم و جگرم خنک می شود.  ولی با این وجود حتی دست خیالم نیز به دامان او نمی رسد:

«در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام        وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم»

در آرزوی رسیدن به او هچو خیال، محو و نابود شده ام. ولی او بداند که چون دستم و حتی شعاع خیالم به جایی نمی رسد او را به ماه و خورشید و امثال آن(در نورانیت و نور بخشی) توصیف می کنم و مثال می زنم و الا مسلماً او برتر از اوهام و توصیفات ماست. مثل خیالبافان  و شعرایی که روی معشوق خود را از زیبایی و نورانیت به ماه تشبیه می کنند.

بعد در پاسخ آن تهدید قرآنی که فرمود ای پیامبر وقتی در مقابل عرضه ایمان و شراب الهی بعضی سرکشی میکننند به آنها بگو اگر مرتد شوید قوم دیگری را می آورم که من آنها را دوست دارم و آنها هم مرا دوست دارند، مولوی می گوید:

«این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من     گفت بخور، گر نخوری، پیشِ کسِ دگر برم»

ارادتمند نادر خمسه ای

محمد رضا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۳:

هوای بخت  بی بال و پرم کرد

استاد شجریان اینطور خواندند ، به نظرم درست اینه

فاتح عبداله‌زاده در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۱۶۵:

محضِ رستاخیز ، لطفا ویرایش کنید 

مجتبی عیوض صحرا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » بخش ۸:

چنین داد پاسخ مر او را تخوار ...

درباره داستان ریونیز در آبادیس هم واکاوی کرده ام اگه دوست داشتید بخوانید،سپاس

پیوند به وبگاه بیرونی

مجتبی عیوض صحرا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:

دورِ فلکی یکسَره بر مَنْهَجِ ...

واکاوی چکامه ( شعر ) لسان الغیب ( حافظ ) :

دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

دارای جهان: داریوش سوم

نصرت: یاور

دین خسرو کامل: دین زرتشت و اشاره به نامه پیامبر اسلام به خسرو پرویز، که او پیش از آن یکتا پرست بود!

دورِ فلکی یکسَره بر مَنْهَجِ عدل است/

خوش باش که ظالم نَبَرد راه به منزل

مَنهَج: راستی و درستی ( اَشا )

جهان برپایه راستی است و ستمگر به جایی نمی رسد!

پیوند به وبگاه بیرونی

مجتبی عیوض صحرا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۱۰ - سخن دقیقی:

گرامی بگیرد به دندان درفش به دندان بدارد درفش بنفش

 این نوشته هم نشان دهنده رنگ بنفش کاویانی هست و هم الگوبرداری داستان حضرت عباس از شاهنامه هست!

پیوند به وبگاه بیرونی

مجتبی عیوض صحرا در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ افسرالملوک عاملی » کوروش نامه » بخش ۲ - پادشاهی دَیِوکَس نخستین شاه ماد:

دِیُوکِس فرنام(لقب) دیاکو هست!

پیوند به وبگاه بیرونی

حبیب شاکر در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷:

سلام بر دوستان عزیز 

دیدم به ره میکده پیری دانا 

گفتم که چگونه گذرانی؟گفتا؟ 

درمانده ام و راه پس و پیشم نیست

نه حاصلی از دی نه امید  فردا 

سپاس از همه بزرگواران

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۰ - وله:

در بیت شماره 17 واژۀ «گستوان» (gostvan) به معنی «بالاپوش زره‌دار» است <محسن شجاعی (ویراستار)، محمود جان شکوری، ولادیمیر کاپرانوف، رحیم هاشم، ناصر جان معصومی؛ فرهنگ فارسیِ تاجیکی، جلد دوم، صفحه 1500؛ فرهنگ معاصر، 1384، تهران، ایران.>.

این واژه را بجز در این شعر از جیحون یزدی و «تاریخ فرشته»، در جای دیگری از نوشته‌های ثبت شدۀ کنونی فارسی نمی‌توان یافت. تاریخ فرشته، کتابی است به تالیف محمدقاسم هندوشاه استرآبادی و ویرایش محمد رضا نصیری که در سال 1388 به چاپ رسیده است.

مجید کاظم زاده در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - در احوال لیلی:

نظامی بزرگ معرفی لیلی را به زیباترین وجه ممکن انجام داد
سر دفتر آیت نکویی
شاهنشه ملک خوبرویی
فهرست جمال هفت پرگار
از هفت خلیفه جامگی خوار
رشک رخ ماه آسمانی
رنج دل سرو بوستانی
منسوبه گشای بیم امید
میراث ستان ماه و خورشید
محراب نماز بت پرستان
قندیل سرای و سروستان
همخوابه عشق و همسر ناز
هم خازن و هم خزینه پرداز
پیرایه گر پرند پوشان
سرمایه ده شکر فروشان
دلبند هزار در مکنون
زنجیر برهزار مجنون
لیلی که به خوبی آیتی بود
و انگشت کش ولایتی بود
سیراب گلش پیاله در دست
از غنچه نوبری برون جست

۱
۵۲۶
۵۲۷
۵۲۸
۵۲۹
۵۳۰
۵۶۸۹