غلامرضا باقرزاده در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹۲:
مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد
امیررضا نیک خو در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ وحشی بافقی » خلد برین » بخش ۹ - حکایت:
فوق العادس این شعر
درود بر وحشی بافقی بزرگ بخاطر این شاهکار ادبی
فرانسوا کاظمینیا در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ طغرل احراری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵:
عالی، با ایماژهای درجهی یک!
محمد سلماسی زاده در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۸:
در بیت :
گرچه فرعون به در ریش مرصع دارد
او حدیث چو در موسی عمران چه کند
در هر دو مصرع واژه "در" با ضم دال خوانده می شود . دُر = گوهر
برگ بی برگی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱:
خوش کرد یاوری فلک روزِ داوری
تا شُکر چون کنی و چه شُکرانه آوری
با هر کسی که نامِ فلک را بگویی بر او لعن و نفرین گفته و از بی وفایی هایش شکایت می کند اما حافظ می فرماید اینگونه نیست و اگر خوب بنگری فلک یا روزگار در برهه هایی از زندگی بسیار هم خوب و خوش یاوری کرده است، این یاوری از سوی فلک یا روزگار غالبن در بارهٔ جوانان اِعمال می شود یعنی اوضاع بر وفقِ مراد بوده و روزگار به کامِ اوست، با سعی و کوشش در کار و تحصیل موفق می شود، شغل و موقعیت می یابد، همسر اختیار می کند و تشکیلِ خانواده می دهد و در رسیدن به بسیاری از خواسته های خود موفق می شود، (داوری در اینجا یعنی کوشش و کار)، پس حافظ می فرماید فلک با یاریِ خود تو را به موفقیت های بسیار ارزشمندی می رساند و پس از آن در انتظار می نشیند تا ببیند تو چگونه شُکرِ این یاوری را بجا می آوری و به شکرانهٔ این موفقیتها برای فلک و جهانیان چه به ارمغان می آوری.
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غمِ افتادگان خَوری
پسحافظ برای تبیینِ مطلب مثالی زده و می فرماید اگر کسی بر زمین بیفتد و برای مثال ورشکست گردد، پسآنگاه خداوند دستِ او را گرفته و بارِ دیگر بر پا می داردش، و این کارِ خدا پیغامی ست تا آن شخص نیز دستِ افتادگان را بگیرد و روزی به یاریِ کسی بشتابد. این را قانونِ جُبران نامیده اند، یعنی اگر فلک در جوانی به تو یاری می رساند که در تحصیل یا کار و درآمدِ معاشت و یا ازدواجت موفق باشی باید قانونِ جبران را رعایت کرده و شکرگزارِ چنین یاری و همراهی باشی و شُکرِ حقیقی این است که با وفای به عهدِ خود، خویشِ زیبا و اصلیِت را برای جهان به ارمغان آوری و از جنسِ عشق شوی.
در کویِ عشق شوکتِ شاهی نمی خرند
اقرارِ بندگی کن و اظهارِ چاکری
شوکت در اینجا یعنی کِبر و غرور، اما تقریباََ همهٔ ما انسانها با ناشکری که ناشی از بادِ غرورِ ماست موفقیت های بدست آمده را صِرفاََ بواسطۀ کوشش و شایستگیِ خود دانسته و بی ارتباط با یاریِ فلک یا روزگار می دانیم، پسحافظ می فرماید در کویِ عشق و در راهِ منزلِ جانان کِبر و غرورِ پادشاهی را به پشیزی هم نمی خرند، یعنی هیچ ارزشی برایش قائل نیستند، پس اگر بخواهی همچنان در مدارِ موفقیت باشی باید که شکرِ خداوند را بجای آوری زیرا که فلک نیز تحتِ امر و ارادهٔ خداوند است و با اشاره اوست که به جوانان یاری می رساند، و چنانچه گفته شد شکرانه ای را که باید به ارمغان آورد همان وفای به عهدِ الست است که اقرار و تاییدِ دوبارهٔ بندگی و چاکریِ انسان است نسبت با رَبّ و پروردگارِ خویش.
ساقی به مژدگانیِ عیش از دَرَم درآی
تا یک دم از دلم غمِ دنیا به دربری
اما حافظ مژدهٔ عیشی بسیار بزرگتر از توفیق های ذکر شدهٔ انسان را داده و در ادامه حضورِ ساقی و پیری راهنما بمنظورِ وفای به عهدِ انسان در اقرار به بندگیِ معشوقِ الست را ضرورتی اجتنابناپذیر می داند، ساقیانی چون حافظ و مولانا و دیگران میتوانند از دریچهٔ قلبِ انسان وارد شده و مژدگانیِ عیشِ مُدام را به او بدهند که اگر چنین توفیقی حاصل شود همهٔ غمهای او را در دُمی از دل و جان انسان بیرون می کنند. پس میبینیم که با وجودِ موفقیت هایی که انسان با یاوریِ فلک بدست می آورد قادر به شادیِ مُدام و فراغتِ او از غمِ دنیا نیستند، پس لازمهی به در بردنِ غم از دل مژدهٔ حضورِ ساقی و شرابِ منحصر بفردِ اوست.
در شاهراهِ جاه و بزرگی خطر بسی ست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری
حافظ می فرماید شاهراهی که انسان را به جاه و بزرگی می رساند همان طریقتِ عاشقی ست و چنانچه بارها تأکید نموده راهی ست پر خطر و در اینجا نیز آن را "گریوه" یا راهی ناهموار و صعبالعبور می داند و نیز توصیه می کند که بهتر است از این راه سبکبار بگذری تا موفق شوی به آن عیشِ موعود دست یابی.
سلطان و فکرِ لشگر و سودای تاج و گنج
درویش و امنِ خاطر و کُنجِ قلندری
پسحافظ در اینجا خود به معنیِ سبکباری پرداخته و مثالی می زند تا ببینیم چگونه می توان سبکبار بود، می فرماید پادشاهان را ببین که پیوسته در فکرِ لشگر و وسواسِ از دست دادنِ تاج و تخت هستند و دَمی نیز از گنج و خزانهٔ خود نمی توانند فارغ و آسوده خاطر باشند، در مقابل درویشی را ببین که خاطرش امن و راحت است زیرا چیزی ندارد که بخواهد از دست بدهد و کُنجِ قلندری بر گزیده است، قلندر در اینجا یعنی درویش و بی نیاز، پس رهپویانِ طریقتِ عاشقی نیز باید درویش و فقیر باشند، البته که این به معنیِ برباد دادنِ اندوخته های مادی و معنوی که در جوانی با کوشش و همیاریِ فلک به دست آورده و پس از این نیز حتی بیشتر بدست می آورد نیست و حافظ بارها تأکید نموده ضمنِ بهرمندی از امکانات و مواهبِ دنیوی قرار ندادنِ این دارایی ها در دل و مرکزِ انسان است که او را درویش مسلک می کند.
یک حرفِ صوفیانه بگویم اجازت است؟
ای نورِ دیده صلح به از جنگ و داوری
حافظ برای بیانِ یک حرفِ صوفیانه اجازه می خواهد زیرا در معنایِ عام بسی واضح و مبرهن است که صلح بهتر از جنگ است و ممکن است اعتراضِ خواننده را برانگیزد، اما در معنای مورد نظرِ صوفیان صلح یعنی اقرارِ بندگی و چاکری بنا بر عهدِ الست با رضایت و خوشنودی که اگر هرانسانی از چنین اقرار و وفای به عهدِ الست در شاهراه و طریقتِ عاشقی قدم نگذارد معشوقِ الست با جنگ و اجبار او را ملزم به وفای به عهدِ خود می کند، به اینصورت که از فلک می خواهد تا یاریِ خود را در همهٔ امور از چنین شخصی دریغ دارد و اگر جنگ مغلوبه شود حتی ممکن است چیزهایی که پیش از این فلک با یاوری به انسان هدیه داده است را یک به یک از او باز ستاند تا او را آگاه و بیدار کند که چاره ای جز اقرارِ بندگی و وفای به عهدِ الست وجود ندارد. به این ترتیب می بینیم برای مثال زوجی که در ابتدایِ پیوندشان مملو از عشق بودند بنا بر بی مهریِ فلک و اتفاقاتی که رقم می زند اکنون پس از چند سالی به دشمنِ یکدیگر تبدیل شده اند و زوجین در بهت و حیرت که چگونه ورق برگشت و اوضاع چنین شد. حافظ با خطاب به همهٔ انسانها که آنها را نورِ دیده و فرزندِ خود می داند داوری و قضاوتِ اتفاقات بر مبنای ذهن را نیز در حکمِ جنگ دانسته و در کنارِ هم قرار می دهد و از نورِ دیدگان می خواهد تا صلح را به جنگ ترجیح دهند. ضمنِ اینکه در خوانش "و داوری" را می توان به بیتِ بعد متصل کرده و در معنایِ مثبتِ آن گرفت.
چون به پرسیدنِ اربابِ نیار آمده ای
پیشِ بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
نیلِ مراد بر حسبِ فکر و همت است
از شاه نذرِ خیر و ز توفیق یاوری
اگر " و داوری" را متصل به این بیت بخوانیم جمله ای که حاصل می شود تعریفِ داوری از زبان صوفی یا در اینجا عارف است که می فرماید داوری و قضاوتِ حقیقی نیل و رسیدنِ به مراد که همان وفای به عهدِ الست و بندگیِ پروردگار است و بر حسبِ فکر یا اندیشه و تعقل و همچنین کار و کوششِ معنوی در طریقت و شاهراهِ عاشقی می باشد. همچنین از منظرِ صوفیانِ حقیقی داوری از آنِ شاه یا خداوند است که هرچه برای انسان نذر یا مقرر می کند خیرِ انسان در آن نهفته است، یعنی اتفاقاتی که به داوریِ ما بَدَند نیز بنا بر خیر و مصلحتِ ما رقم می خورند، همانطور که وقتی فلک رویِ خوش به ما نشان می داد و در هر کاری توفیق می یافتیم یاوری و همکاریِ او بود که موجبِ موفقیتهای ما می شد، از نگاهِ حافظ و صوفیان( در اینجا عارفان) همهٔ این اتفاقها در معنای مثبتِ داوریِ خداوند لحاظ می شوند.
حافظ غبارِ فقر و قناعت ز رُخ مشوی
کاین خاک بهتر از عملِ کیمیاگری
فقر و قناعت در اینجا به معنیِ احساسِ فقر نسبت به هر چیزِ بیرونی جز معشوق آمده است، و این به معنیِ از دست دادن و یا بهر نبردن از چیزهایی که انسان با کوشش و با یاوریِ فلک به آنها دست یافته است یا می یابد نیست، بلکه حسِ بی نیازی از قرار دادنِ آنها در دل است که قناعت و فقر نامیده می شود، یعنی عدمِ دلبستگی به آنها، و حافظ می فرماید گرد و غبارِ چنین فقری را از رخسار مشوی چرا که خاک بهتر از عملِ کیمیاگریست و تو با دست یافتن به گنجِ حضورش ثروتمندِ حقیقی خواهی شد.
ادیب ارسبارانی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹۰:
با سلام
در بیت اول، صبحت از سیری (و بی اشتهایی) نیست (سیر seer)
بلکه منظور، سیر ( و سلوک)، سیر (و سیاحت) می باشد. (سِیر seyr)
عاشق خسته دل در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸:
خیلی شعر قشنگی هست به خصوص بیت اولش تو فیلم غریب هم خیلی احساس برانگیز بود
برمک در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۳:
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
دیریست همچو مژگان از درد ناتوانی
دامن فشاندن من دارد جگر فشانیاز وحشت نفسها دریاب حسرت دل
بانگ جرس نهان نیست در گرد کاروانی
برمک در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
شتر پیشی گرفت از من به رفتار
که بر من بیش از او بار گران است
بدار ای ساربان اشتر زمانی
که یار نازنین در کاروان است
بابک بامداد مهر در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۹:
شعر اصل هستی رابه چالش می کشد و می گوید من این ایوان نه تو را نمی دانم...و ازنشناختن نقاش جادو و ندانستن ومقام حیرت دروجود انسان صحبت می کند آنوقت دوست عزیزی که مسلما در ابتدای راه شناخت وسلوک است به دنبال اثبات ترک بودن شخص مولوی است. و ما انسانها چقدر دوست داریم آنجاکه به دنیا آمده ایم راخاص بدانیم تا خودرا بزرگ بدانیم .امروزه درفضای مجازی نیز افغانستانی به ایرانی و فارس به ترک و گاهی عرب به عجم و مغول به ...فخر می فروشد درحالیکه این بزرگان اولین آموزه شان نفی من وانانیت نژادی بوده و قدم بعدی پذیرش هیچ بودن است که همه چیزشدن است.به قول اخوان ثالث"دراین بی فخربودنها گناهی نیست"
حبیب شاکر در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶:
سلام بر همراهان گرام
گر حال دلت خوش است و اوضاع خوب است
بر لب لب جام و در برت محبوب است
خوش باش و مشو زمکر دنیا ایمن
کز بهر تمام سرکشان سر کوب است
سپاس از همه دوستان
حبیب شاکر در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۲۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵:
سلام بر یاران نیک اندیش
بی عشق و امید زندگی زندانست
زندان به ازین دخمه دردستان است
بی عشق عزیزان و امید دیدار
پستوی عدم بهتر از این ویران است
سپاس از همه دوستان
امیر بهرامدوست در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۵ - تغزل درمنقبت ولی عصر حجة بن الحسن (ع):
وزن این قصیده، برخلاف آنچه که ذکر شده، «فاعلات مفتعلن فعلن» هستش.
دکتر صحافیان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸:
زیباترینم! اگر از بوستان زیباییات میوهای بچینم، هیچ نخواهد شد(ایهام در همه ابیات جز بیت ۵: استفهام انکاری یا "چه" تعجبی: چه عالی میشود)
۲- ای خدا! اگر لحظهای در پناه سایه شیرین آن دلبر سرو اندام، بیاسایم چه میشود؟
۳- جانم به لب آمد! ای انگشتری فرخنده و همایون اثر جمشید، اگر پرتوی از آن بر نگین من بیفتد چه میشود؟( ایهام: پرتوی از لبت بر لبم بیفتد)
۴- در غوغای ریا و سالوس که واعظ شیفته پادشاه و حاکم است، اگر من عاشق زیبااندامی شدهام چه اشکالی دارد؟
۵- عقلم از خانه جان بیرون رفت. آری اگر شراب این است، از پیش میدانم که در سرای دینم چه خواهد شد.( ... جز بیت ۵ که بیانگر تحقق پیشبینی شاعر- خراب شدن حتمی خانه دین- است و بیت ۶ که استفهام معمولی است.شرح شوق،۲۶۵۰)
۶- سرمایه عمر به معشوقه و شراب گذشت، تا از معشوقه چه دستاوردی برسد و از شراب چه بهرهای؟
۷- خواجه شهر راز عشقم را فهمید و هیچ نشد، حافظ هم اگر بداند هیچ اتفاقی نمیافتد.( خانلری: هیچ نشد)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
ماه تابان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۴ در پاسخ به بي دين دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
حافظ یک عالم دینی هست جناب و در اصل، استاد بوده و در کنارش شاعر هم بوده، با گذر زمان اون جنبه اش مورد غفلت واقع شده و بیشتر به شکل یک ادیب دیده شده. آسمون و ریسمون نداره، اولا تخلصش گویای اینه که زمین تا آسمون فرق داره با شما و در ثانی اگر یکم دانش ادبی داشته باشید ادبیات عرفان کاملا قابل تشخیص هست. حالا چرا نمیخواید قبول کنید رو خدا میدونه. چون انگار حب و بغض بیشتر از اینکه در ایشون باشه متل شما است
Mahmood Shams در ۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:
تاریخ معاصر ایران و جنگ تحمیلی و عاقبت دیکتاتورهای ظالم و خونخوار مثل صدام اثبات این بیت زیبا از حضرت حافظ است که عاقبت ظالمان چه شد جز ذلت و خواری و آوارگی و هلاکت
و این عاقبت بزودی نصیب نتانیاهو و رژیم جعلی صهیونیستی خواهد شد تا بار دیگر ثابت شود ظلم و ظالم پایدار نخواهد ماند و خون افراد بی گناه و آه و نفرین کودکان شیرخوار و زنان و مردان غیر نظامی دامان ظالمان را خواهد گرفت
jalal bahador در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۶ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۱ در پاسخ به هیچ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰:
از قضا همین امروز جناب رشید رضایی این اثر رو خوندن
فاطمه زمانی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۶ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
سپاس از رضا
نَهان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۶ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۱ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:
فکر نکنم فروغی اشتباهی کرده باشه، به نظرم احتمالا شما معنی شعر رو درست متوجه نشدید :] منظور سعدی در بیت آخر اینه که : دل یک آدم زنده دل هیچوقت از بین نمیره اما اگر جسمش نابود بشه هیچ باکی نیست، چون دل اون زنده خواهد موند...
غلامرضا باقرزاده در ۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶: