گنجور

حاشیه‌ها

Mebia در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۲۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۶۲ - مردن مریم و تعزیت‌نامهٔ شیرین به خسرو از راه باد افراه:

لطفا بیت 35 
چه خوش گفتا لهاوری به طوسی
را به صورت "چه خوش گفتا لهاووری به طوسی "

اصلاح فرمائید 

در فرهنگ لغت دهخدا هم به صورت "لهاووری " آمده است .

سپاس

برمک در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۵۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی هرمزد دوازده سال بود » بخش ۳:

بسازد که ایران و شهر یمن

سراسر بگیرد بران انجمن

میخواهد ایران و یمن را بگیرد

محمد سلماسی زاده در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۴:

در بیت پنجم : کالیوه به معنای احمق و سرگردان و نادان است

محمد سلماسی زاده در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۳:

در بیت دوم "صف نعال" به معنای کفش کن و صف آخر مجلس و نزدیک به بیرون هر مجلس است.

جویا همتی اصل در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۱۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:

با درود فراوان بر دوستان عزیز

چقدر لذت میبرم از این شعر خیام، چند روز پیش در بوشهر عروسی دعوت بودیم و خیام خوانی بوشهری اجرا شد توسط خواننده اشکان پناهی بی نهایت خوشم آمد، میتوانید شما هم گوش کنید. لینک دانلودش در خدمت شما بزرگواران.

لینک موزیک

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:

طُفیلِ هستیِ عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

طُفیل یعنی در گرو یا وابسته بودنِ وجودی، بنحوی که اگر آن نبود دیگری هم وجود نمی داشت، و پری هر چه جز آدمی در عالمِ جان و ماده را شامل می شود، پس حافظ می‌فرماید اصلِ خلقت و هستیِ انسان و پری یا هرآنچه بجز انسان از فرشتگان و دیگر موجوداتِ عالمِ روح تا جماد و نبات و حیوان که موجود شدند، همگی طُفیلِ عشقند، یعنی اگر عشق نبود آنان( آدمی و پری) نیز وجود نمی داشتند، سخنی ست حکیمانه و فلسفی و چنین برداشت می شود که موجود طُفیلِ وجود است، بعبارتی همهٔ هستی عشق است که قائم به ذاتِ خود است و دیگر موجودات قائم به ذاتِ او، در مصراع دوم می‌فرماید پس ای انسان نسبت به کُلِ هستی ارادت و نگاهی عاشقانه داشته باش تا سعادتی ببری، یعنی هرآنچه موجود است را جلوه ای از عشق یا ذاتِ خداوند و با مهرورزی بنگر تا روی سعادت را ببینی. همین دستورالعمل برطرف کنندهٔ تمامیِ مشکلاتی ست که امروزه گریبانِ انسان را بصورتِ جمعی نیز گرفته است، از تخریبِ محیطِ زیست تا نفرت پراکنی، بی عدالتی، مذهب و قوم و نژاد پرستی، و در نتیجه جنگهای ویرانگر و خانمان‌سوز، همه و همه طفیلِ عدم‌ ارادت به عشق و اجرایِ این بیتِ حافظ است. و نکتهٔ مهم اینکه حافظ آدمی را به تنهایی در مقابلِ پری قرار داده است چرا که ِاو نیز از جنسِ عشق است و پری یا هر موجودی غیر از انسان که شاملِ فرشتگان نیز می شود همگی بیگانه با عشقند.

بکوش خواجه و بی نصیب ز عشق مباش

که بنده را نخرد کس به عیبِ بی هنری

خواجه یعنی همهٔ انسان‌ها و بواسطۀ اینکه به ذات از جنسِ عشقند گرامی و بزرگ زاده هستند، پس‌ با چنین توصیفاتی حافظ انسانِ بالفطره خواجه را تشویق و ترغیب می کند به کوشش در راهِ عشق و آن را هنری می داند که هرکس از آن بی بهره باشد دارای بزرگترین عیب است و کسی چنین بنده ای را نمی خرد، یعنی انسانی که در راهِ عاشقی حرکت نکند خود را از خواجگی و بزرگی و ارزشمندی محروم کرده است حتی اگر سرآمدِ فنون و هنرهای عالم و این جهانی باشد.

مِیِ صبوح و شکر خوابِ صبحدم تا چند؟

به عُذر نیم شبی کوش و گریهٔ سحری

یکی از معانیِ صباح روز است، مِیِ صبوحی در اینجا استعاره از شراب نوشی و لذتی ست که انسان از دلخوشی های روزمره می برد، مانند کسبِ درآمد و تفریح و رستوران و مسافرت یا پرداختن به انواعِ سرگرمی ها و ازجمله نوشیدنِ شرابِ انگوری که انسان می تواند از آنها لَذَّتی هرچند گذرا ببرد و در خوابِ خوشِ صبحگاهی یا خوابِ ذهن فرو رفته، زندگی را همین عیش و عشرت ها و شوخی و خنده های لحظه ای در نظر بگیرد، حافظ مخالفتی کُلّی با چنین سبکِ زندگی ندارد اما اگر رویه ای دائمی شود آنرا تباه کردنِ عُمر دانسته و می فرماید ای خواجهٔ شریف یا انسان تا به کِی قصدِ ادامهٔ لهو و لعب و بازیچه های دنیوی را داری؟ واقعاََ هم که انسان پس از چندی خود به بیهودگیِ چنین سبکی از زندگی پِی می برد و بدلیلِ اینکه همچون گذشته لذتی از آنها نمی برد در پِیِ لذتهایی متفاوت و جذاب تر می رود که پاره ای اوقات برای بدنِ انسان هم خطرناکند، پس حافظ می فرماید به عُذرخواهی کوش و از اینکه تا به امروز هم اینچنین ایامِ با ارزشِ عمر را به بطالت گذرانیده ای نیمه ای از شب را بیدار باش و به گریهٔ سحری بپرداز، گریه و راز و نیاز از نظرِ عرفا اندیشه در بارهٔ خویش یا بعبارتی خود شناسی ست، یعنی تنها راهی که انسان می تواند به خداشناسی برسد.

تو خو چه لُعبتی ای شهسوارِ شیرین کار

که در برابرِ چشمی و غایب از نظری

و در ادامه حافظ شمه ای از گریهٔ سحری و راز و نیاز را با ما درمیان گذاشته و روی به معشوقِ الست او را لُعبتِ حقیقی یا بُتی زیبا توصیف می کند که لذتی بالاتر از دیدارِ آن شهسوارِ شیرین کار یافت نمی شود، یعنی شیرین کاری های لُعبتِ دنیوی سرانجام خسته کننده می شوند اما او شهسوار و پادشاهِ همهٔ لُعبلت و بُت های جهان است که شیرین کاری هایش هر لحظه نو و تازه بوده و در نتیجه موجبِ ملالتِ انسان نمی شوند، یا بفرمودهٔ مولانا؛

هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَد

                                             شیرین تر و نادرتر زان شیوهٔ پیشینش

و حافظ یکی از این شیرین کاری ها را غیبت و حضورِ آن معشوق می داند که در عینِ ظهور غایب است، درواقع عارفان ارادتی می‌نمایند و از آدمی گرفته تا پری همه را ذاتِ عشق و در حقیقت او می بینند در حالیکه از نظرِ دیگران غایب است و دیده نمی شود.

هزار جانِ مقدس بسوخت زین غیرت

که هر صباح و مسا شمعِ مجلسِ دگری

هزار یعنی چه بسیار، غیرت در اینجا به معنای غیریت و بیگانگی آمده است، و مسا یعنی شب هنگام، پس‌حافظ خطاب به لُعبتِ زیبای حقیقی یا معشوقِ الست ادامه می دهد هر صبح و شام شمعِ مجلسِ دیگران هستی و عشق و ذاتِ تو همچون شمع روشنی بخشِ همهٔ جلوه هایِ وجود است، و درواقع از آدمی تا پری بواسطۀ این نور است که دیده می شوند، اما هزاران هزار جانِ مقدس(خواجگان) که امتدادِ جانِ تو و ذاتاََ از جنسِ عشق هستند بدلیلِ اینکه جلوه هایِ تو را در این جهان نمی بینند و با عشق بیگانه هستند و آنرا انکار می کنند سوختند و نتوانستند به ابدیتِ تو زنده و جاودانه شوند. درحقیقت مخاطب همهٔ جان های مقدس هستند که چون معشوقِ الست از نظرشان غایب است و او را نمی بینند در نهایت پس از چند صباحی مِیِ صبحگاهی و عشرتِ دنیوی سرانجام " ناخوانده نقشِ مقصود" از کارگاهِ این جهان بدونِ هیچ بهره ای رخت بربسته و شمعِ جانِ مقدسشان به خاموشی می گراید.

ز من به حضرتِ آصف که می بَرَد پیغام؟

که یاد گیر دو مصرع ز من به نظمِ دَری

حضرتِ سلیمان در اینجا استعاره از خداوند است و حضرتِ آصف که وزیرِ دانشمندِ سلیمان بود تمثیلِ انسان است که جانش مقدس و جانشینِ خداوند بر روی زمین می‌باشد، پس حافظ می خواهد تا کسی که با زبانِ دیگر ملل آشنایی دارد این پیغامِ او را به نوعِ بشر از هر نژادی که هستند و با هر زبان که سخن می گویند برساند که دو یا چند مصرع از حافظ را که به زبانِ شیوای دَری سروده شده یاد بگیرند، حافظ در اینجا نمی گوید از حفظ بخوانند، بلکه می خواهد تا فارسی زبانان و جهانیان با هر زبانِ دیگری این پیغام‌ها را فراگیرند و بکار بندند تا جانِ مقدسشان نسوزد و به خاموشی نپیوندد که اگر چنین کنند این مضامینِ عارفانه در جهان گسترش یافته و موجبِ بیداریِ انسان‌ها از خوابِ صبحدمِ ذهنی شان می گردد.

بیا که وضعِ جهان را چنان که من دیدم

گر امتحان بکنی مِی خوری و غم نخوری

وضعِ جهان علی رغمِ پیشرفت های تکنولوژی و دستاوردِ رفاه برای جان های مقدس همچنان چندان مساعد نیست و در بسیاری از امور همانندِ روزگارِ حافظ و چه بسا اسفناک تر است، پس‌‌یکی از پیغام ها این است؛ بیا یعنی آگاه باش و حافظ با این هُشدار به همهٔ انسان‌ها توصیه می کند که تا دیر نشده مِی نوشی را هم یک امتحانی بکنند و از ابیات و غزلهایِ او که همچون شرابِ ناب هستند جرعه ای بنوشند تا غم از دلهاشان زدوده شود، پس‌حافظ نتیجهٔ اوضاعِ چنین جهانی را تولیدِ غم و درد برای بشریت می داند که اگر به توصیه اش عمل می شد چه بسا دو جنگِ بزرگِ جهانی و پیامدِ آن جنگهای منطقه ایِ کنونی رُخ نمی داد و اینهمه غم و رنج بر انسان‌ها وارد نمی شد و منابعِ کثیرِ آن به پیشرفت،  آسایش و رفاهِ همهٔ نوعِ بشر اختصاص می‌ یافت.

کلاهِ سروریت کج مباد بر سرِ حُسن

که زیبِ بخت و سزاوارِ مُلک و تاجِ سری

پس‌حافظ که تمثیلِ حضرتِ آصف را بیان کرد اکنون داستانِ کج شدنِ تاجِ پادشاهی حضرتِ سلیمان را بخاطر آورده و شایسته می داند تا در اینجا اشاره ای هم به آن داشته باشد، حضرت سلیمان که بر باد سوار بود و کُلِ هستی همچون بادِ موافق در خدمتِ او بودند تاجِ سروریِ او بر سرش پابرجا بود تا اینکه دلبستهٔ صورتِ بلقیس شد بدونِ اینکه جانِ مقدسِ او را ببیند، و اینجا بود که تاجِ سروری کج شد و بارها سعی نمود تا آنرا بر جایِ خود راست کند اما بارِ دیگر کج می شد، پس این نقیصه را از باد دانسته و از او خواست تا درست بوزد، باد هم از سلیمان خواست تا کج ننشیند و این نقص را از خودِ وی دانست، مولانا در ابیاتی می فرماید؛ 

پس سلیمان اندرونه راست کرد     دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد

بعد از آن تاجش همان دم راست شد   آنچنان که تاج را می خواست شد

پس‌حافظ نیز با تلمیحی به این داستان می فرماید ای خواجه و جانِ مقدس؛ تو پادشاهِ حُسن و زیبایی و عشقی، پس‌ الهی که کلاه و تاجِ سروریِ تو بر سرِ حُسنت کج مباد و از خوابِ صبحگاهی برخیزی، چرا که زیبندهٔ بخت و سزاوارِ مُلک تو هستی و تاجِ پادشاهیِ این جهان فقط برازندهٔ توست آنچنان که شایستهٔ سلیمان بود.

به بویِ زلف و رُخَت می روند و می آیند

صبا به غالیه سایی و گُل به جلوه گری

" بویِ" با ایهامی که دارد هر دو معنایِ آرزومندی و همچنین عطر و بو را به ذهن متبادر می کند، پس‌حافظ خطاب به معشوقِ الست ادامه می دهد بادِ صبا که پیغام رسانِ توست با درآمیختن و ساییدنِ عطرهای چون مُشک و عنبر به یکدیگر، عطرِ زلفت (پیغامهای معنوی) را به این امید در جهان منتشر می کند تا گُل یا انسانِ عاشقی شکفته شود. منظور عطرِ عارفان و بزرگانی چون عطار و فردوسی، مولانا و نظامی و سعدی و حافظ است که هر یک عطر و بویِ خاصِ خود را دارند و کارِ صبا درآمیختنِ این عطرها به یکدیگر و رساندنِ پیغامِ عشقِ این عاشقان به گُل یا همهٔ جان های مقدس و انسان‌ها می‌باشد، باشد که در این میانه گُلی شکوفا شده و در جهان با جلوه‌گری رخسارِ معشوقِ الست را به جهانیان بنماید آنگونه که گلهای عاشقِ ذکر شده نمودند.

چو مستعدِ نظر نیستی وصال مجوی

که جامِ جم نکند سود وقتِ بی بصری

پس‌حافظ خطاب به جان‌های مقدس یا همهٔ انسان‌ها می فرماید با این کارِ صبا بهانه ای برای عدمِ شکوفاییِ گُل یا بُعدِ جانِ شما وجود ندارد مگر اینکه مستعدِ نظر نباشی، درواقع می فرماید خواجه زادگانی که عاشق نیستند و همین بی هنری را هنر دانسته و به لعبت و بتهای این جهانی می پردازند خود نمی خواهند که از شکرخوابِ صبحگاهی برخیزند، پس وصالی هم در کار نیست و همچون هزاران جانِ مقدسِ دیگر از این بیگانگی با عشق خواهند سوخت، چنین انسانهایی که قصدِ امتحانِ نوشیدن می را هم ندارند اگر حتی به مقامِ پادشاهی و ریاست جمهوری نیز رسیده و جامِ جم را در دست بگیرند برایشان سودی نخواهد داشت چرا که بدونِ بَصَر و نابینا هستند و از شرابِ بزرگان و غالیه ای که صبا ساییده و در جهان منتشر می کند بی نصیب هستند.

دعای گوشهٔ نشینان بلا بگرداند

چرا به گوشهٔ چشمی به ما نمی‌نگری

اما هنوز روزنه های امید برای کسانی که در شکرخوابِ صبحگاهی هستند باز است تا شاید با دعایِ گوشه نشینان این بلای نابینایی از آنان گردانده شود، پس‌حافظ از زبانِ چنین کسانی خطاب به گوشه نشینان یا هنرمندانی چون مولانا و سعدی و حافظ از آنان می خواهد تا با گوشهٔ چشمِ عنایتی به این خواب رفتگان در ذهن بنگرند باشد که با این بیداری  استعدادِ وصال در آنان نیز  بیدار و فعال شود.

بیا و سلطنت از ما بخر به مایهٔ حُسن

و ازین معامله غافل مشو که حیف خَوری

پس آن گوشهٔ نشینان و عارفانِ به عشق زنده شده همگان را دعوت می کنند تا با سرمایهٔ حُسن و عشقِِ فطریِ که دارند همچون سلیمان تاج و تخت و مقامِ سلطنتِ خویش را بوسیلهٔ آموزش‌های این بزرگان خریده و به عشق زنده شوند، پس بار دیگر تأکید می کند چنانچه کسی از این معامله پرسود غافل شود بدون تردید تأسف خورده و پشیمان می شود.

طریقِ عشق طریقی عجب خطرناک است

نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

در ادامه گوشهٔ نشینان که انسان را دعوت به طریقتِ عاشقی می‌کنند به این مطلب واقفند که این طریق و روشی ست بسیار پر خطر برای رسیدن به مقصد که همانا کوشش برای بی نصیب نماندن از عشق است و دیدارِ آن لُعبتِ شهسوار، اما حافظ پناه بر خدا می برد اگر کسی در این راه قدم گذارد و به مقصد نرسد، به یک معنا یعنی بدونِ تردید که خواهد رسید و سرانجام گُلِ وجودش شکفته خواهد شد.

به یُمنِ همتِ حافظ امید هست که باز

اری اسامر لیلای لیلة القمر

 

 

 

 

پــــــیـــر خـــــرابــــــاتـــــ در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۶ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:

سلام دررود فراوان و ارزوی سلامتی و سربلندی. بعد از هفت ماه برگشتم..... حرف شما درسته و منم قبول دارم مولانا میگه: از کفر و ز اسلام برون صحرائیست....

اما تو این صحرا و بیابان انسان ساده وخام رو کی راهنمای کنه؟ عشق ورزی به کل مخلوقات ایا پاسخگو هست...  اینجاست ک سرور دو عالم حضرت محمد وارد میشود حتی ماه فرو میماند از جمال محمد #سعدی

گمرهان را ز بیابان همه در راه آرد  مصطفی بر ره حق تا به ابد رهبان باد #مولانا

شرمنده بابت دیر نظر دادن

سفید در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست:

 

مادر بت‌ها بت نفس شماست

 

پسرک بی نام و نشان در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۳۱:

درود بر عزیزان.

مصرع اول یک کسره اضافه دارد و شکل صحیح:

بر تافت عنان ، صبوری از جانِ خراب!

علیرضا شریان در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۵۶ در پاسخ به مانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

سپاس از نوشته خوب شما.

اگر شیطنت‌های حافظ رو هم در نظر بگیریم، "عکسِ روح" رو میشه "برعکس روح= حور" هم تأویل کرد.

برمک در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۹ در پاسخ به مصطفی قباخلو دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۳ - کابوس ضحاک و پیشبینی موبدان برآمدن فریدون را:

هوش بچم مرگ است و این واژه  در نوشته های پهلوی بسیار امده  و همچنین اهوش نیز بچم نامیرا است
 میگوید بنگر که مرگ تو به دست کیست ایا بدست مردمان است یا بدست پریان

برمک در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۳ - کابوس ضحاک و پیشبینی موبدان برآمدن فریدون را:

بشاید=شایسته است

به خورشید رویان جهاندار گفت

که چونین شگفتی بشاید نهفت

که گر از من این داستان بشنوید

شودتان دل از جان من ناامید

-

برمک در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۳۲ دربارهٔ دقیقی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲۵:

 

دقیقی چار خصلت برگزیده‌ست

به گیتی از همه خوبی و زشتی

لب یاقوت‌رنگ و ناله چنگ

می چون زنگ و کیش زرتهشتی

یا
دقیقی چهار خصلت دوست دارد
به گیتی از همه خوبی و زشتی
لب یاقوت رنگ و ناله چنگ
می خونرنگ و دین زردهشتی

زهیر در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۰ در پاسخ به مسعود پارسی دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۸:

اینم صدای «بابک حمیدیان» در دکلمۀ انتهایی فیلم سینمایی «غریب»:

wisgoon.com/v/1000Y5LKML

کمال رحمانی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۰:

لطفا معنی بورم را بنویسید.

عطاءالله فرهی منش در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

بیت چهارم: 

باده درده؛ چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

دو جمله است. 

۱- باده درده:  باده را در پیاله بریز و به گردش درآور!(جمله امر یا خواهش و دعا) 

۲- چند از این باد غرور، خاک بر سر نفس نافرجام را؟: 

تا کی نفس نافرجام به سبب این باد غرور، خاک بر سر باشد؟ 

به نظر می رسد که فعل جمله (باشد) به قرینه معنوی حذف شده و حرف اضافهٔ "را" علامت فک اضافه است. 

"خاک  بر سرِ نفس نافرجام"  =  "خاک بر سر نفس نافرجام را". 

 

تفسیر: 

باده: استعاره برای آن عنایت الهی که انسان  به مدد آن از مرحله نفسانیت می رهد و به کمال می رسد. 

باد غرور: نفسانیت و خودپرستی ای که حاصل ناپختگی در مسیر سیر و سلوک روحانی است. 

خاک بر سر بودن یا شدن:  کنایه از تحمل خفت و خواری است. 

نفس نافرجام:  نفس و ذاتی است که در مراحل سلوک به تکامل و رهایش از خویشتن نرسیده و پخته نیست. 

مفهوم کلی: 

می فرماید ای واسطهٔ لطف الهی، اکسیر عنایت در کام ما بریز، تا به مدد آن به مرحلهٔ رهایش از نفسانیت نائل شویم و از خواری و خفت حاصل از واماندگی در مراحل سیر و سلوک نجات یابیم.  

nabavar در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

غزلی بر همین اوزان
    زر ناسره        
 به  در  میکده ی  عشق  گدا گونه نشست
نظر از هرچه به جز ساقی  میخانه ببست
گفت ما و سر لطف تو و یک جرعه ی مهر
اگرت باده به کف نیست ته ِخمره که هست
ما  رضاییم  به  دُردی  و   نخواهیم   مگر
آنچه  از مهر تو  بر دایره ی  جام نشست
چون به  آیینه ی  دل ها  نظر  انداخته ای
بنگراین لوح دل ماست که گیریش به شست
صیقلی خواسته ام از توکه با باده ی ناب
بزدایی ش  ز هر  هرزه  گناهی که بجست
چون صلایی ز نهان  محفل عشاق  رسید
خاطرم   آمده   آن  حکم  بلا  عهد الست
دل  و جام تو و آن باده ی نوشین که مرا
بال  پرواز  دهد تا سر عهدی  که گسست 
دانمت  جام  بر آری   و  به  کامم  ریزی
هیچ ساقی به سر می زده ساغر نشکست
کیمیایی ست ” نیا “ دامن  ساقی  برگیر  
تا  زر ناسره ات ناب شود  در کف دست

ر.غ در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۹:

بُنگهِ عقلت کند زیر و زبر - با سلام، بُنگهِ را بُن گهِ تایپ کرده‌اید لطفا تصحیح کنید.

 

nabavar در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ شیخ بهایی » کشکول » دفتر اول - قسمت اول » بخش پنجم - قسمت اول:

هرچه درین تراوشات ذهن شیخ بیشترعمیق شدم، کمتر به نیّات او پی بردم، کاش هوشمندی و ادیبی ازین راز پرده بردارد.

اکثر اشعار بی وزن و بسیاری بی قافیه و گنگ هستند که سواد من را به چالش می کشند.

کاوان اسلامی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۶۴:

از GPT‌خواستم برام باتوجه به شاخص هایی که تعریف کردم براش معنا کنه این رباعی زیبا رو - در این ایامی که دارم پادکست رواق رو گوش میکنم:

🔸اضطراب مرگ: گذر از "جمع" و "خویش" به معنای روبه‌رو شدن با مرگ نمادین "خویش" و رها کردن هویت قبلی است. تنها با پذیرش مرگ است که فرد می‌تواند به معنای واقعی زندگی دست یابد.
🔸اضطراب آزادی: وقتی شاعر به "بی‌سر و پا شدن" اشاره می‌کند، نشان‌دهنده آزادی مطلق است، اما با پذیرش این آزادی مسئولیت‌های سنگینی هم همراه است.
🔸اضطراب تنهایی: عبور از جمع به فرد، یعنی پذیرفتن تنهایی در جستجوی معنا.
🔸اضطراب بی‌معنایی: دردی که شاعر به آن اشاره دارد، دردِ مواجهه با بی‌معنایی جهان است، و در نهایت، تنها از طریق تحمل آن است که می‌توان به معنا دست یافت.

🔴این شعر در کل به فرآیند خودشناسی و رشد وجودی اشاره دارد. در مسیر شناخت واقعی خویش، باید از تاثیرات و فشارهای جمع و دیگران عبور کرد تا به فردیت رسید. همچنین، باید از محدودیت‌ها و ترس‌های درونی خود گذشت تا به بلوغ و مردانگی معنوی دست یافت. برای دستیابی به معنای واقعی زندگی و عشق اصیل، باید آمادگی پذیرش بی‌ثباتی و خطرات را داشت. رنج و درد نیز در این مسیر ضروری‌اند، زیرا همین رنج‌ها باعث رشد و دستیابی به معنا و درک عمیق‌تر از زندگی می‌شوند.

۱
۵۲۷
۵۲۸
۵۲۹
۵۳۰
۵۳۱
۵۶۸۹