گنجور

حاشیه‌ها

بنده بنده خدا در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - ستایشِ خرد:

سلام . بسم الله الرحمن الرحیم(چو دیدار یابی به شاخ سُخن بدانی که دانش نیابد به بُن )درک من ازاین بیت این است وقتی بایک شاعر ویا استاد سخن گفتگو میکنید هر چقدر هم که استاد باشد نمیداند که کلمه بن که معنی آن بنا وبنیاد است از کجا آمده ونخواهد دانست که  فردوسی  این کلمه را از روی چه دستور وحرف وکلمه ای ساخته است وشک ندارم که عجم را وفارسی را بوسیله کلام دین یعنی قرآن زنده کرد.

عباس صادقی زرینی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹:

 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست 

تا در نگرد که بی تو چون خواهم هفت 

 

در کتاب نزهه المجالس ص ۶۵۰ 

رباعی شماره ۳۸۶۲ به نام اشرف آمده است 

Fateme Zandi در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه:

بنام او 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

 

بیت 4449

 

جوحی هر سالی ز درویشی ، به فن 

/ رو به زن کردی که ای دلخواه زن

 

جوحی هر سال به علّت فقر و تنگدستی از روی حیله رو به زنش می کرد و می گفت : ای زنی که مطلوب دلِ همگانی .

 

بیت 4450

 

چون سِلاحت هست ، رَو صیدی بگیر 

/ تا بدوشانیم از صیدِ تو شیر

 

چون سِلاحِ زیبایی و عشوه گری داری . برو شخصی هوسباز را شکار کن تا از صیدِ تو شیرِ منفعت بدوشیم .

 

بیت 4451

 

قوسِ ابرو ، تیرِ غمزه ، دامِ کید

 / بهرِ چه دادت خدا ؟ از بهرِ صید

 

خداوند ، ابروی کمان مانند و نگاهِ نافذِ همچون تیر و دام حیله را برای چه به تو داده است ؟ برای آنکه خلق الله را شکار کنی .

 

بیت 4452

 

رَو پیِ مُرغی ، شِگرفی ، دام نِه

 / دانه بنما ، لیک در خوردش مده

 

اینک برو دامی برای پرنده ای بزرگ بگستر . دانه را بدو نشان بده . امّا نگذار آن را بخورد . یعنی برو شخص بزرگی را به دام بینداز تا مخدوعش سازیم . بی آنکه از تو کام گیرد از او کام گیریم .

بیت 4453

کام بنما و ، کن او را تلخ کام / کی خورد دانه چو شد در حبسِ دام ؟

 

کام بدو نشان بده . امّا او را تلخ کام کن . پرنده ای که در دام محبوس باشد کی دانه می خورد ؟

 

بیت 4454

 

شد زنِ او نزدِ قاضی در گله

 / که مرا افغان ز شویِ دَه دله

 

زنِ جوحی برای شکایت نزد قاضی رفت که فریاد از این شوهر هوسباز . [ دَه دِله = مجازاََ هوسباز ، کسی که دلش هر دَم هوای کسی کند ]

 

بیت 4455

 

قصّه کوته کن ، که قاضی شد شکار 

/ از مَقال و از جمالِ آن نگار

 

داستان را کوتاه کن که قاضی در دامِ گفتار و زیبایی آن زنِ محبوب افتاد .

 

بیت 4456

 

گفت : اندر محکمه ست این غُلغله 

/ من نتانم فهم کردن این گِله

 

قاضی که مجذوب آن زن شده بود سعی کرد بهانه ای بتراشد که با او خلوت کن . پس بدان زن گفت : فعلاََ محکمه شلوغ و پُر غوغاست و من نمی توانم آنطور که سزاست به شکایت تو گوش کنم .

 

بیت 4457

 

گر به خلوت آیی ، ای سرمِ سَهی 

/ از ستمکاریِّ شُو شرحم دهی

 

ای خوش اندام ، اگر به خلوتِ خانۀ من بیایی و ظلم شوهرت را شرح دهی حتماََ به کارت رسیدگی خواهم کرد . [ سرو سهی = سروِ راست رُسته ، در اینجا مجازاََ به معنی خوش قد و قامت است ]

 

بیت 4458

 

گفت : خانۀ تو ز هر نیک و بَدی /

 باشد از بهرِ گِله آمد شدی

 

زن گفت : در خانۀ تو هر آدم نیک و بَد برای طرح شکایت رفت و آمد می کند . پس آنجا نیز خالی از ازدحام نیست .

 

بیت 4459

 

خانۀ سَر ، جمله پُر سودا بُوَد / صدر ، پُر وسواس و پُر غوغا بُوَد

 

خانۀ سَر پُر از خیالاتِ فاسده است و خانۀ سینه پُر از شکوک و اضطراب . ( صدر = سینه ) [ مولانا از ازدحام محکمه به بیان آشفتگی درونی آدمیان ( بواسطۀ هجوم خیالات و افکار پریشان و نداشتن تمرکز روحی ) منتقل می شود . ]

 

بیت 4460

 

باقیِ اعضا ز فکر آسوده اند

 / و آن صدور از صادران فرسوده اند

 

سایر اعضای بدن از اینگونه افکار آسوده اند . و دل ها بر اثر افکار و خیالاتِ درهم و برهم دچار فرسایش می شوند . [ افکار و خیالات به ساختمان مغز مربوط می شود و سایر اعضا چنین وظیفه ای ندارند و از این نظر از فکر آسوده اند . امّا از آن حیث که نوع افکار نیز بر اعضای بدن تأثیر می گذارد آنها نیز به نوعی درگیر افکار هستند . ]

 

بیت 4461

 

در خزان و بادِ خوفِ حق گُریز

 / آن شقایق های پارین را بریز

 

به برگ ریزان و بادِ بیم حضرت حق پناه ببر و شقایق های پارینه را بتکان . یعنی صفت قهریّه حضرت حق همچون خزان ، افکار و اوهام فاسده را از درختِ روح می تکاند . به عبارت دیگر ابتلائات و ریاضات ، روح را به پالایش از رسوباتِ تشویش آورِ فکری می رساند . [ گُریز = فرار کن ، فعل امر از مصدر گریختن / پارین = پارسال ، پارینه / شقایق های پارین = در اینجا کنایه از افکار کهنه و فرسوده است ]

 

بیت 4462

 

این شقایق منعِ نو اِشکوفه هاست 

/ که درختِ دل برایِ آن نماست

 

شقایق های پارینه از شکفتن شکوفه های تازه جلوگیری می کند . همان شکوفه هایی که درختِ دل برای شکوفا کردن آنها پدید آمده است . ( نَما = رشد ، نمو ) [ طراوت و بالندگی درخت دل بستگی دارد به ریزش برگ های کهنۀ افکار و خواطر و محو آنها . بنابراین اندیشه های نو در کسانی موج می زند که دائماََ پالایش روحی دارند . ]

 

بیت 4463

 

خویش را در خواب کن زین اِفتکار 

/ سر ز زیرِ خواب در یَقظَت بر آر

 

خود را از این قبیل افکار در خواب کن . یعنی از اندیشه های پوچ و فرسوده فارغ شو و آنگاه از این خواب به بیداری حقیقی وارد شو . ( افتکار = اندیشیدن / یَقظَت = بیداری ) [خود را از این افکار در خواب کن . منظور خواب غفلت نیست بلکه آن خواب است که به بیداری جاودانه می انجامد . مانند اصحاب کهف که دیری خوابیدند . امّا سرانجام به بیداری رسیدند . ]

 

بیت 4464

 

همچو آن اصحابِ کهف ، ای خواجه زود

 / رَو به اَیقاظاََ که تَحسَبهُم رُقود

 

ای خواجه ، تو نیز مانند اصحاب کهف هر چه زودتر به بیداری حقیقی نایل شو . زیرا که دیگران تو را نیز مانند خودشان خواب می پندارند .

 

بیت 4465

 

گفت قاضی : ای صَنم ، معمول چیست ؟ 

/ گفت : خانۀ این کنیزک بس تهی است

 

قاضی به زن جوحی گفت : ای زیبا رُخسار ، در اینگونه کارها چه امری رایج است ؟ یعنی من نمی دانم کجا باید خلوت کنیم . هر چه تو بگویی همان کار را می کنیم . زن گفت : خانۀ این کنیزک ، یعنی خانۀ من بسیار خلوت است .

 

بیت 4466

 

خصم در دِه رفت و ، حارس نیز نیست 

/ بهرِ خلوت بس نیکو مسکنی است

 

دشمن ، یعنی شوهرم که از او شکایت دارم به روستا رفته . نگهبانی هم وجود ندارد . بنابراین خانۀ من برای خلوت کردن جای بسیار مناسبی است .

 

بیت 4467

 

امشب اَر امکان بُوَد ، آنجا بیآ 

/ کارِ شب بی سُمعه است و بی ریا

 

اگر امکان دارد امشب به خانۀ ما بیآ . زیرا کاری که در شب انجام شود نه کسی می شنود و نه کسی می بیند . [ سُمعه = انجام عمل خیر برای اینکه دیگران بشنوند ، به معنی شهرت طلبی و خودنمایی است ]

 

بیت 4468

 

جمله جاسوسان ز خَمرِ خواب مست 

/ زنگیِ شب جمله را گردن زده ست

 

همۀ جواسیس ، یعنی همۀ مردمی که اهلِ فضولی و سخن چینی هستند از شرابِ خواب ، مست می شوند . یعنی جملگی به خواب می روند . چرا که غلامِ سیاهِ شب گردن همه را زده است . یعنی مردم همه شب هنگام مانند اموات روی زمین ولو می شوند . [ زنگیِ شب = شب که همچون زنگی ، سیاه است ]

 

بیت 4469

 

خواند یر قاضی فسونهایِ عجب

 / آن شِکرلب ، وانگهانی از چه لب

 

آن زنِ شیرین لب ، افسونهای شگفت انگیزی بر جناب قاضی خواند . آن هم از چه لبی . ( شکرلَب = شیرین لب ، خوش گفتار ]

 

بیت 4470

 

چند با آدم بِلیس افسانه کرد

 / چون حَوا گفتش : بخور ، آنگاه خَورد

 

ابلیس چند بار در خصوص خوردن گندم بر آدم افسون خواند امّا آدم خام نشد . ولی همینکه حوّا بدو گفت : از این شجرۀ ممنوعه بخور . او نیز خورد . [ این نشان می دهد که مکر زن از مکر ابلیس قوی تر است . چنانکه در آیه 76 سورۀ نساء ، کید شیطان را ضعیف می شمرد و در آیه 28 سورۀ یوسف ، کید زنان را عظیم می نامد . ]

 

بیت 4471

 

اوّلین خون در جهانِ ظلم و داد 

/ از کفِ قابیل بهرِ زن فتاد

 

نخستین قتلی که در دنیای ظلم و ستم رُخ داد به دست قابیل انجام شد و آن هم به خاطر زن بود . [ بر حسب روایات تاریخی حوّا در هر شکم یک دختر و یک پسر می زایید . و پسر این شکم با دختر شکم دیگر ازدواج می کرد . قابیل کشاورز بود و هابیل گله دار . قابیل که بزرگتر بود خواهر همزادِ او زیباتر از خواهر همزاد هابیل بود . قرار شد هابیل با همزادِ قابیل ازدواج کند ولی قابیل رضا نداد و مدّعی شد که من با ازدواج با او سزاوارترم . قرار شد هر دو برادر برای خدا قربانی آورند و قربانی هر کس مقبول افتاد او با آن دختر ازدواج کند . هابیل برّه ای پروار آورد و قابیل دسته ای خوشه . قربانی هابیل مقبول افتاد و قربانی قابیل مردود . پس کینۀ برادر به دل گرفت و او را کَشت ( تاریخ الطبری ، ج 1 ، ص 72 ) ]

 

بیت 4472

 

نوح چون بر تابه بریان ساختی

 / واهِله بر تابه سنگ انداختی

 

هر گاه نوح در «ماهی تابه» چیزی سرخ می کرد . واهله (همسر او) بدان «ماهی تابه» سنگ پرتاب می کرد . یعنی در کارِ دعوت نوح کارشکنی می کرد .

 

بیت 4473

 

مکرِ زن بر کارِ او چیره شدی

 / آبِ صافِ وعظِ او تیره شدی

 

حیلۀ زن بر کار دعوت نوح (ع) چیره آمد و آبِ صافِ مواعظِ او تیره شد . یعنی سخنانش را مردم گوش نمی کردند .

 

بیت 4474

 

قوم را پیغام کردی از نهان

 / که نگه دارید دین زین گمرهان

 

زن نوح به مردمی که مخاطب تبلیغ نوح (ع) بودند نهانی پیغام داد که دین (آباء و اجدادی) خود را از این قبیل گمراهان یعنی نوح و امثال او حفظ کنند . [ ابیات اخیر همه در بیان کید زنان بود ]

 

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵۳ - خوان کرم:

چون ترازوی تو کژ بود و دغا

راست چون جویی ترازوی جزا

مولانا

این ترازو ، گر ترازوی خداست

این کژی و نادرستی از کجاست

پروین اعتصامی 

بزرگمهر در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

«جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه

چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند.»

 تفسیر این دو بیت با استفاده از ابیات حافظ به نظر میرسد چیز دیگری باشد که به آن بی توجهی شده است:

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سر گرفته، دگر چهره بر فروخت

وین پیر سالخورده جوانی زسر گرفت

حافظ باده را نور میبیند که  روشنی بخش است

میگوید:

« ساقی به نور باده برافروز جام را »

در بیت اول پرده برداشتن از رخ یار باز کردن سر خمره شراب است، که همنشین و یار همیشگی حافظ رند است. و به این ترتیب و با نور این باده چراغ خلوتیان هم دو باره درگرفت.

آن شمع سر گرفته و چهره برفروخته هم کنایه از باده ( سرخ‌رنگ) موجود در خمره است که با برگرفتن سرش نور افشانی میکند و حافظ سالخورده را به جوانی می‌اندازد

« چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۷:

از روز قیامت جهان‌سوز بترس

وز ناوک انتقام دلدوز بترس

ای در شب حرص خفته در خواب دراز

صبح اجلت رسید از روز بترس

مولانا

وای آن روزی که قاضی مان خدا بی

بـه مـیـزان و صــراطم ماجـرا بی

بـه نوبـت می رونـد پـیر و جـوانـان

وای آن ساعت که نوبت زان ما بی

باباطاهر

برمک در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۷:

هردو چهان خواب فراموشیم
منتم از دیده بیدار خویش

دکتر صحافیان در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:

معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا می‌کند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم)
۲- با همه هم‌‌پیاله نشو‌، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران)
۳-زلفانت را تاب نده، تا این‌گونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی.
۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبی‌خود نشوم. غم‌خوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم.
۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بی‌نیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم!
۶-در هر مجلسی چون شمع چهره‌افروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زده‌ای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن!
(بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم)
۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانه‌وار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شده‌اند)
۸- بر من بیچاره عشق دل‌سوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهی‌ام نرسد.
۹- هرگز مباد که حافظ از ستم‌هایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شده‌ام رها و آرامم(و دارای حال خوش)
- تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکی‌است/ به جانبی متعلق شد از هزار برست.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی 

برمک در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱:


در پی چیزی که  نیاید به دست
زیر و زبر کردی کاچار خویش
خیره بدادی به پشیز جهان
سیم و زر و درهم و دینار خویش
یار تو و مار تو است این تنت
رنجه‌ای از مار خود و یار خویش
مار فسای ارچه فسون‌گر بود
کشته شود بیهده از مار خویش
و اکنون کافتاد خرت، مردوار
چون ننهی بر خر خود بار خویش؟
بد به تن خویش چو خود کرده‌ای
باید خوردنت ز کشتار خویش
پای تو را خار تو خسته است و نیست
پای تو را درد جز از خار خویش
راه غلط کرده‌ستی، باز گرد
سوی بنه بر پی رفتار خویش
پیش خداوند خرد بازگوی
راست همه گفته و دیدار خویش
وانچه‌ت گوید بپذیر و مباش
 بیهده بیدل پی  گفتار خویش
اهرمنت جای بدوزخ برد
 اهرمنان را  مده افسار خویش
راه ندانی، چه روی پیش ما
گرم دوی تیزی بازار خویش
گازری از بهر چه دانی درست
چونکه نشوئی خود دستار خویش؟
بام کسان سود  نبخشد ترا
چونکه نبندی بن دیوار خویش؟
چون ندهی پند تن خویش را
ای  شده سرگشته پی کار خویش؟
شرم همی داری ز آموختن
شرم همی نایدت از کار خویش؟
نیست تو را یار مگر دیوپای
کو ز تن خویش تند تار خویش
 کار تن خویش ببایدت دید
تا نشود جانت گرفتار خویش
یار تو تیمار ندارد ز تو
چون تو نداری خود تیمار خویش
نیک نگه کن به تن خویش در
باز شو از خرگه و  خروار خویش
نیز به فرمان تن بد کنش
خفته مکن دیدهٔ بیدار خویش
پاک بشوی از همه آلودگی
پیرهن و چادر و شلوار خویش
داد به الفغدن نیکی بخواه
زین تن  بدخواه نگونسار خویش
دین و خرد باید سالار تو
تات کند یارت سالار خویش
یار تو باید که بخرد تو را
هم تو خودی خیره خریدار خویش
چونکه بجوئی همی آزار من
گر نپسندی زمن آزار خویش؟
چون تو کسی را ندهی زینهار
 هیچ  نداردت به زنهار خویش
رنج بسی دیدم من همچو تو
زین تن بد خوی سبکسار خویش
پیش خردمند شدم دادخواه
از تن خوش خوار گنه کار خویش
 داور خود باش و به دانش بسنج
هرکه کنی راست به کردار خویش
بنگر و با کس مکن از ناسزا
آنچه نداریش سزاوار خویش
آنچه‌ت ازو نیک نیاید مکن
داروی خود باش و نگه‌دار خویش
وز پس آن نیز گواهی بگیر
بر خرد خویش ز کردار خویش
خوار کند همره نادان تو را
همچو فرومایه تن خوار خویش
خواری ازو بس بود آنکه‌ت کند
رنجه به ژاژیدن بسیار خویش
سیر کند ژاژ ویت تا مگر
سیر کند  اشکم ناهار خویش
راه مده جز که خردمند را
جز پی دیدن سوی دیدار خویش
تنها بسیار به از یار بد
یار تو را بس دل هشیار خویش
مرد خردمند مرا خفته کرد
زیر نکو پند به خروار خویش
چون دلم انبار سخن شد بس است
کاه فروکرده به انبار خویش

 

بزرگمهر در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۳ در پاسخ به M دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:

حق با شماست چیز مهمی نمیگه، به نظر من این غزل که خیلی هم مورد توجه عده‌ای قرار گرفته یکی از ضعیف‌ترین غزلهای حافظ گرامی‌ست، که احتمالا در دوران جوانی سروده برای یک اتفاق ساده. احتمالا کم تجربه بود و دخترخانم را ترسانده کسانی کمک کردند و اورا فراری داده‌اند و داغش را بر دل حافظ گذاشتند. 

ایرج میرزا هم چنین تجربه‌ای داشته ولی به اندازه کافی پخته بوده که آخرش گفت:

چو خوردم خوب از آن شیرین کلوچه. حرامت باد گفت و زد به‌کوچه.

آرش پُردل در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۵:

با درود به همگی

 

کو کو در بیت: 

 

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح

برد این کو کو مرا در کوی تو 

 

ایهام داره؛ هم به معنای کجا کجا هست، و هم به معنای پرنده‌ی کوکو یا قمری؛ یعنی چندان کو کو کردم که تبدیل به پرنده‌ی کوکو شد و این پرنده مرا به کوی تو رساند. از این نظر، این بیت حیرت‌انگیزه؛ در عین بیان دقایق معنوی، خداوندگارانه از صنایع ادبی استفاده کرده است. مشابه حیرت‌انگیزترش را در بیت زیر از مثنوی می‌توان دید: 

 

یک سگ است و در هزاران می‌رود

هرکه در وی رفت او او می‌شود...

 

او او در این بیت علاوه بر ضمیر، یادآور عو عوی سگ نیز هست که در بیت به آن اشاره شده. 

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵:

یا رب به وقتِ گُل، گُنَهِ ...

بحث شراب نوشی یا شراب نانوشی حافظ دیگر بسیار نخ نما شده و آنچه از دیوان بر می آید آنست که حافظ انسان مومن و معتقدی بوده که گاهی لبی نیز تر می‌کرده...

حافظ مثل بند باز ماهری عمل میکند که تعادل را لازمه ادامه مسیر می‌بیند و مراقب است به دره فسق یا زهد سقوط نکند!

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰:

مرحوم اکبر گلپا در برگ سبز شماره ۲۸۱ هم عالی خوانده است

خانمِ رضایی در ‫۷ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ در پاسخ به رند شیراز دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس:

چون بَدَل کردند خلوت جای من ...

درود بر شما

چون بدل کردند خلوت‌جایِ من

یعنی وقتی جای‌گاهِ خلوت و آرامش و آسایشِ مرا(که بهشت بود) عوض کردند و به زمین ام فرستادند

تخت‌بندِ پایِ من شد بایِ من

بای از بایستن می‌آید و در این‌جا یعنی آن چه بایست و درخورِ من است، آن چه که من باید داشته باشم، آن چه که شایسته‌یِ داشتنِ آن ام. طاووس چون زیبا و باشکوه است خود را شایسته‌یِ زندگی در بهشت می‌داند و آن جایگاه را بر خود بایسته می‌شمارد.

پس می‌گوید اکنون که از بهشت به زمین ام رانده‌اند، آن چه خورندِ من است دربندِ زشتیِ پایم شده. یعنی زشتی و زشت‌کاریِ پایم (که مار بر آن پیچید و به بهشت راه یافت) مرا از دست‌یابی به جایگاهِ بایسته و شایسته‌ام باز می‌دارد. 

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند ...

تا کسی زاهدی را از نزدیک نبیند معنای«عبوس زهد»را در نمیابد
این معنا را معاینه باید!

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

ساقی بیار باده که ماهِ صیام ...

اگر بخواهم فقط پنج غزل از دیوان حافظ انتخاب کنم این غزل یکی از آن هاست!

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۰ در پاسخ به Fateme Zandi دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن:

چقدر اشعار این بخش زیبا ،دلنشین و آموزنده است !

 

بزرگمهر در ‫۷ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

به نظر میرسد نکته ظریفی در مصرع دوم بیت سوم است که به آن در شرح ها توجه نشده است.

که آمد؟ کدام رفت؟

در بیت اول صحبت از رفتن صیام است که آمدن صیام هم در آن مستتر است، و در بیت دوم ، رفتن وقت عزیز، رفتن عمر بدون صراحی

با توجه به اینکه در « که آمد» جواب مفرد است منظور صیام است و در «کدام رفت» جواب میتواند جمع هم باشد، آمدن صیام، رفتن وقت عزیز و رفتن عمر بدون...باشد و شاعر میخواهد چنان بیخود شود  که دیگر به اینها که در دو بیت ابتدایی به آن اشاره کرده بود نپردازد.

 

خانمِ رضایی در ‫۷ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی:

در بیتِ ۱۲ جایِ ویرگول نادرست است. باید پس از "نداری" بیاید.

آبِ حیوان خواهی و جان‌دوست ای

رو که تو مغزی نداری، پوست ای

یعنی تو آبِ زندگانی می‌خواهی چون جان‌دوست هستی. برو که مغز نداری. تو تنها پوست هستی (تهی و بی‌مایه ای)

Fateme Zandi در ‫۷ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمن:

به نام او 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

.

 

بخش

سببِ تأخیر اجابت دعای مؤمن

 

بیت 4217

 

ای بسا مُخلِص که نالد در دعا 

 تا رَوَد دردِ خلوصش بر سَما

 

چه بسا افراد پاکدل که در اثنای دعا ناله و تضرّع کنند . چنانکه دودِ اخلاصشان به آسمان صعود کند . یعنی اثار و امواج اتصالاتِ روحی شان به عرشیان در رسد .

 

بیت 4218

 

تا رَود بالایِ این سقفِ برین

 بویِ مِجمَر از اَنینُ المُذنِبین

 

و حتّی از نالۀ گُنه کاران بوی آتش به اوج این آسمانِ رفیع در رسد . [ مِجمَر = آتشدان ، منقل ، در اینجا منظور آتش است / اَنینُ المُذنِبین = نالۀ گنهکاران ]

 

بیت 4219

 

پس ملائک با خدا نالند زار 

کِای مُجیبِ هر دعا ، وی مُستَجار

 

پس فرشتگان در محضر خداوند سخت می گریند که ای اجابت کنندۀ هر دعا ، و ای پناهگاهِ همگان . [ مُستَجار = پناهگاه ، آنکه در دعا و عرض حاجات بدو پناه برند ]

 

بیت 4220

 

بندۀ مؤمن تضرّع می کند 

 او نمی داند بجز تو مُستَنَد

 

بندۀ با ایمان زاری می کند و تکیه گاهی جز تو نمی شناسد . [ مُستَنَد = تکیه گاه ، هر آنچه بدان استناد کنند ]

 

بیت 4221

 

تو عطا بیگانگان را می دهی 

 از تو دارد آرزو هر مُشتَهی

 

خداوندا ، تویی که حتّی به بیگانگان نیز بخشش می کنی . قهراََ هر شخصِ حاجت خواهی ، چشمِ امید به عطیّه تو دارد . [ مُشتَهی = خواهشگر ، میل کننده ، در اینجا یعنی حاجت خواه ]

 

بیت 4222

 

حق بفرماید که نه از خواریِّ اوست 

عینِ تأخیرِ عطا یاریِّ اوست

 

حضرت حق به فرشتگان پاسخ می دهد : تأخیر در اجابت دعای اشخاص پاکدل به جهت خوار کردن آنان نیست . بلکه تأخیر در اجابت دعای آنان نفسِ یاری کردن بدانان است .

 

بیت 4223

 

حاجت ، آوردش ز غفلت سویِ من 

 آن کشیدش مو کشان در کویِ من

 

زیرا نیاز ، او را از غفلت بازگرفت و به محضرِ من درآورد . و نیاز ، او را کشان کشان به کوی من آورد . [ ابیات اخیر مستفاد از این حدیث امام صادق (ع) است « بندۀ (مُخلِص) خدا دعا می کند و خداوند به دو فرشته فرماید : دعایش به اجابت رساندم . ولی حاجتش بدو مدهید . زیرا آوازِ او را خوش می دارم . و بندۀ دیگر دعا می کند . خداوند متعال (به فرشتگان) فرماید : در برآوردن حاجتش شتاب دارید که بانگش را خوش نمی دارم ( احادیث مثنوی ، ص 223 ) ]

 

بیت 4224

 

گر برآرم حاجتش ، او وا رَوَد

  هم در آن بازیچه مُستَغرَق شود

 

اگر من حاجت او را برآورده سازم از شوق و شور آغازینش بیفتد و دوباره دچار غفلت شود . [ وا رَوَد = سرد شود ، از شوق و شور بیفتد ]

 

بیت 4225

 

گر چه می نالد به جان یا مُستَجار

 دل شکسته ، سینه خسته ، گو : بزار

 

اگر چه او با دلی شکسته و سینه ای خسته با خلوص تمام می نالد و دائماََ خدا را پناهگاه خود خطاب می کند . امّا بگذار با همین حالت به تضرّع و نیایش خود ادامه دهد که نادرحالتی است . [ مُستَجار = کسی که از او پناه خواسته شود ،

 

بیت 4226

 

خوش همی آید مرا آوازِ او

  وآن خدایا گفتن و آن رازِ او

 

زیرا من نالۀ او و یارب یارب گفتن او و راز و نیازش را خوش می دارم .

 

بیت 4227

 

وآنکه اندر لابه و در ماجرا

  می فریباند به هر نوعی مرا

 

و من آن بنده ای را که در تضرّع و عرض حاجات خود عنایات مرا به سوی خود جلب می کند خوش می دارم . [ «فریباندن» در اینجا کنایه از جلب عنایات الهی است . ]

 

بیت 4228

 

طوطیان و بلبلان را ، از پسند

 از خوش آوازی قفص در می کُنند

 

چنانکه مثلاََ مردم طوطیان و بلبلان را به خاطر خوش آوازی شان می پسندند . پس آنها را می گیرند و در قفس می اندازند . [ قفص در می کنند = در قفص می کنند ]

 

بیت 4229

 

زاغ را و جُغد را اندر قفص 

 کی کُنند ؟ این خود نیآمد در قفص

 

امّا مگر ممکن است که زاغ و جغد را در قفس بیندازند ؟ چنین چیزی حتّی در افسانه ها نیز نیامده است .

 

بیت 4230

 

پیشِ شاهدباز ، چون آید دو تَن

 آن یکی کمپیر و دیگر خوش ذَقَن

 

مثال دیگر ، اگر دو نفر نزدِ یک شاهدباز بروند . یکی از آن دو پیر فرتوت باشد و دیگری خوش سیما . ( کمپیر = سالخوردۀ فرتوت / خوش ذَقَن = خوش چانه ، زیبارُو ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]

 

بیت 4231

 

هر دو نان خواهند ، او زوتر فَطیر

 آرَد و کمپیر را گوید که : گیر

 

و هر دو از او نان بخواهند . آن نانوای شاهدباز فوراََ نانی فطیر درمی آورد و با عجله به آن پیر فرتوت می دهد و می گوید : این هم نان بگیر و برو . [ زوتر = زودتر / فَطیر = نانی که خمیر آن درست ور نیامده باشد ]

 

بیت 4232

 

و آن دگر را که خوشستش قد و خَد

  کی دهد نان ؟ بل به تأخیر افکند

 

و امّا به آن دیگری که قامت و رُخسار زیبا دارد کی نان می دهد ؟ قطعاََ کارِ او را به تأخیر می اندازد تا از او لذّت برد .

 

بیت 4233

 

گویدش : بنشین زمانی بی گزند

 که به خانه نانِ تازه می پزند

 

بدو می گوید : لختی بنشین که در خانه مشغول پختن نان تازه هستند .

 

بیت 4234

 

چون رسد آن نانِ گرمش بعدِ کد

 گویدش : بنشین که حلوا می رسد

 

و چون بعد از لختی سعی و تلاش ، آن نان گرم برسد باز بدو گوید : بنشین که حلوا هم خواهند آورد . [ کدّ = مشقّت و سختی ، در اینجا به معنی سعی و تلاش است ]

 

بیت 4235

 

هم بدین فن دار دارش می کند

  وز رَهِ پنهان شکارش می کند

 

بدین حیلت او را معطل می کند و از راهی نهانی او را صید می کند . [ دار دار = کسی را معطل کردن ، ایجاد تأخیر در کار کسی ]

 

بیت 4236

 

که مرا کاری است با تو یک زمان

 منتظر می باش ای خوبِ جهان

 

بدو می گوید : ای زیبای جهان ، با تو کاری دارم . لحظاتی منتظر باش . [ این تمثیل در بیان سببِ تأخیر اجابت دعای اهل ایمان است . ]

 

بیت 4237

 

بی مرادیِ مؤمنان از نیک و بَد 

 تو یقین می دان که بهرِ این بُوَد

 

تو یقین بدان که اگر خداوند در اجابت دعای مؤمنان در جلب منفعت و دفع مضرّت تأخیر ورزد و آنان را ظاهراََ ناکام گذارد . سببش این است که خداوند آنان را دوست می دارد .

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

۱
۵
۶
۷
۸
۹
۵۸۱۲