گنجور

حاشیه‌ها

محمدرضا خوشدل در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۹ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۵:

سلام  با کسب اجازه از زخمت کشان گنجور و اساتید ادبیات شیرین پارسی!

بیت پنجم مصرع اول در سه تصیحی که بررسی کردم سه گونه متفاوت نوشته شده!  ایتدای بیت کلمه (داور) را در بعضی نسخه ها  (دارو) و در نسخه مقدمه سعید نفیسی ( دارد) نوشته شده و نظر شخصی منم با توجه به معنی و زیبایی شعر(دارد) صحیح تر خود را نشان می دهد:  دارد دلم در تربیت شاخی برش نادیده کس... 

ارادتمند

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰:

قارون که کلید زر او حمل نمی شد 

چون گفته سعدی نشنیده است زیان کرد

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:

سعدی سخن ترا چه دانم

بحریست که جمله گوهر آورد

گیتی به شبش ستاره دارد

سعدی شب وروز اختر آورد

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۷ - در ستایش فخر الدین شروان شاه منوچهر:

مصرع نخست بیت شماره 3 در <زبدة‌الفرهنگ> به شکل زیر ثبت شده است:

بسی نماند که پَروَج در زمین ختن

همین سند، واژه «پروج» را گیاهی افسانه‌ای (به شکل انسان) معنی کرده است. به نظر می‌رسد که چنین معنایی با واژه «وقواق» در مصرع دوم سازگار باشد.

در سه نسخه مجلس به شماره دفتر 11948، 22381 و 13312 نیز به همین شکل ثبت شده است.

در نسخه دیگری از مجلس به شماره ثبت 44570 باز هم واژه «پروج» را می‌بینیم.

 

نکته درخور توجه این است که شکل دستنویس «بیروح» و «پروج» بسیار به هم نزدیک است و قطعا، ذهن چیزی را می‌پذیرد که برایش آشناتر باشد.

 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

 

سعدی کلام تو دم عیسوی  به عالم شد

هر که ز شعر تو زنده گشت نمیرد

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

هر بلبلی به مکتب سعدی رود شاید

طریق نکو سخن گفتن وهنر گیرد

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

زشعر تر سعدی عجب ز ابر خزان

که غم زدیده غم بار بر نمی گیرد

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵:

فلک به روزگار نبیند دگرچو تو سعدی

که جمله عشق وطراوات زگفته اش  آید

امیر "گمنام" در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱:

درود بر گردانندگان گرامی گنجور، لطفا مصراع نخست بیت پنجم را بر اساس نسخه های چاپی معتبری که در این صفحه از این غزل درج کرده اید به: " بدان مثل که شب آبستن است روز از تو" اصلاح بفرمایید. با تشکر

امین مروتی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵:

شرح غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ (چنان مستم)

مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

 

محمدامین مروتی

 

مولانا در این غزل از مواجید و احوال عارفانه ای سخن می گوید که در زمان سرودن، به او دست داده است و این احوال را با گویاترین و رساترین تعابیر بیان می کند:

 

چنان مستم، چنان مستم من امروز

که از چنبر برون جستم من امروز

چنبر دایره ای است که انسان را محدود می کند. مولانا حس می کند که از چنبرۀ زمان و مکان گریخته و حصار و محدودیتی ندارد و کاملاً آزاد است.

 

چنان چیزی که در خاطر نیابد

چنانستم چنانستم من امروز

حالی دارد که حتی به خاطر و ذهن کسی نمی رسد چه رسد به درک آن.

 

به جان با آسمان عشق رفتم

به صورت گر در این پستم من امروز

ظاهراً روی زمین است اما حس می کند در آسمان عشق پرواز می کند.

 

گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل

برون رو کز تو وارستم من امروز

در احوال عاشقانه، عقل جایی ندارد. لذا مولانا گوش عقل را می گیرد و از خانۀ دل بیرون می کند.

 

بشوی ای عقل دست خویش از من

که در مجنون بپیوستم من امروز

مانند مجنون که دست از عقل شسته است.

 

به دستم داد آن یوسف ترنجی

که هر دو دست خود خَستم من امروز

مانند زنان مصر که مدهوش زیبایی یوسف شدند، به جای ترنج، دستانم را بریدم. یعنی حواسم پیش هیچ چیز نیست جز زیبایی مدهوش کننده معشوق.

 

 

چنانم کرد آن ابریقِ پُر می

که چندین خنب بشکستم من امروز

کوزه می را خوردم چنان مست شدم که چندین خم می را شکستم.

 

نمی‌دانم کجایم لیک فرخ

مقامی کاندر او هستم من امروز

جایم را نمی دانم ولی هر جا که هست جای خوب و مقامی فرخنده است.

 

بیامد بر درم اقبال، نازان

ز مستی، در بر او بستم من امروز

بخت و شانس در حال مستی به در خانه ام آمد. اما من که در به رویش بستم.

 

چو واگشت او پی او می‌دویدم

دمی از پای ننشستم من امروز

ولی وقتی برگشت، پشیمان شدم و تمام روز به دنبالش دویدم.

 

چو نحن اقربم  معلوم آمد

دگر خود را بنپرستم من امروز

وقتی احساس کردم خدا از رگ گردن به من نزدیک تر است، خودپرستی را رها کردم.

 

مبند آن زلف، شمس الدین تبریز!

که چون ماهی در این شستم من امروز

ای شمس تبریزی! زلفت را مبند که من همچون ماهی در دام زلفت افتاده ام.

 

4 دی 1403

یاس کم تحمل در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دل‌آزار:

اولین بار که این شعرو خوندم، با خودم گفتم، چی کشیده، که اینو نوشته، امشب فهمیدم...

مجتبی قدیانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۳:

این غزل را نادر اسماعیل‌زاده با آهنگسازی محمدعلی حیدرنیا در ترانه‌ای به نام نازنین، اجرا کرده است.

اقبال طهماسبی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱:

چون زخم تازه دوخته از خون لبالبم

ای وای اگر به شکوه شود آشنا، لبم

بی دردی آورد همه قول طرب مسنج

گاهی به حال گویی دل می گشا لبم

بستی لبم ز شکوه و ذوق ادب شناخت

هر موی من ادا کند این شکر با لبم

بگذشت عمر و گفت و شنو با تو رخ نداد

ای بی نصیب گوشم و ای بی نوا لبم

صد بار لب گشودم و بیرون نریختم،

خون ها که موج می زند از سینه تا لبم

لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوست

وقت است اگر به وعده نماید وفا لبم

در دل گذشت یار و فرو ریختم به دل

پیغام ها که داشت نهان از صبا لبم

اقرار کن که سنگدلم بعد از آن اگر،

لب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم

عرفی به ترهات زن آتش که جاودان

ماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم

فاطمه قوی نیت در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

✅ از ادب پرنور گشته‌است این فلک
      وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

✅ بد ز گستاخی کسوف آفتاب
      شد عزازیلی ز جرات رد باب

عزازیل:
طبق روایات یکی از سه فرشته (هاروت، ماروت و عزازیل) که خدا آنان را به زمین فرستاد تا مانند آدمیان زندگی کنند و از محرّمات بپرهیزند. این فرشتگان اعتراض به انسان کرده بودند که چرا جرم و گناه انجام می‌دهند.
عزازیل پس از مدتی متوجه شد که از پس این امتحان برنمی‌آید، توبه کرد و معاف شد ولی هاروت و ماروت در زمین ماندند و با زنی به نام زهره آشنا شده و فریب او را خوردند، شراب نوشیدند و اسم اعظم را به او آموختند. هاروت و ماروت به جرم این گناهان تا رستاخیز درون چاهی در بابل معلق شدند. 
در روایات آمده این زن جادوگر بود و موجب اختلاف بین آدمیان می‌شد. 

عزازیل نام پیشین ابلیس بوده است قبل از قهر خداوند.

فلک گردون به برکت ادب نورانی شده است و به برکت ادب، فرشتگان پاک و معصوم شده اند. 

ادب افلاک و فرشتگان چیست؟ 

 مطیع امر الهی بودن.

کسوف آفتاب به سبب بی ادبی اوست و شیطان نیز به سبب گستاخی رانده ی درگاه حق شده است.

نیکلسون گوید:
مولانا چنین می‌اندیشد که هرگاه خورشید جسارت ورزد به اینکه از مسیر معین خود انحراف یابد کسوف وسیله‌ی تأدیبی است که خداوند بر او وارد می‌آورد تا او را منضبط سازد. 

انقروی نیز دو وجه در توضیح مصراع اول آورده است: 
وجه اول اینکه زشتی اعمال مردمان گستاخ حتی بر خورشید نیز اثر می‌گذارد و آنرا منکدر می سازد.

وجه دوم اینکه چون خورشید در فلک چهارم تنها است گاه به غرور دچار می‌شود. 
پس حق تعالی برای تنبیه خورشید، نور آن را لحظاتی زائل می کند.

حکیم سبزواری: گستاخی از قمر است که پیش روی خورشید می‌ایستد و کسوف واقع می‌شود.

 

فاطمه قوی نیت در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

کانال شرح مثنویِ جان:
✅ هر دو بحری، آشنا آموخته
      هر دو جان بی دوختن بر دوخته

✅ گفت معشوقم تو بودستی نه آن
         لیک کار از کار خیزد در جهان

بحری: 
منسوب به بحر، صفت کسی که با دریا آشنا باشد.
دریا در اشعار مولانا نمادی از خداست

🔵هر دو به راههای دریایی، آشنا بودند و شناگری می دانستند. 
منظور از راه‌های دریایی، راه‌های سیر و سلوک عارفانه است.
هر دو سالک دریای حقیقت بودند. جان هر دو که ظاهراً از هم جدا بودند در عالم معنا به هم دوخته شده بودند. یعنی با هم اتحاد داشتند.

🔵شاه با رعایت ادب به مهمان غیبی خود گفت: 
معشوق حقیقی من تویی نه آن کنیزک. لیکن در این دنیا از یک کار کاری دیگر حاصل می‌شود.
کار از کار خیزد از ضرب المثل های رایج فارسی است. 
هر کار و فعل، معلول کار و فعل قبل از خود است. 
نیکلسون در شرح مصرع دوم گوید: حق تعالی معمولاً در این دنیا به وسیله أسباب امکانی کار می‌کند. 
عشق شدید پادشاه به کنیزک سبب شد کنیزک از معشوق خود دور بیفتد و در نتیجه بیمار شده و بیماری برای او رنج آور بود.
درد و رنج کنیزک سبب استغاثه پادشاه برای کمک خواستن از خداوند برای درمان کنیزک بود.
در نتیجه دعای پادشاه برای شفای کنیزک مستجاب شده و حکیم الهی بر او ظاهر شد. 
در نتیجه عشق مجازی پادشاه به عشق حقیقی ارتقاء یافت.

(بیان روابط علی و معلولی)

#شرح_مثنوی_جان
#دفتر_اول 
#تصحیح_نیکلسون 

✅ ابر بر ناید پی منع زکات
      وز زنا افتد وبا اندر جهات

این بیت اشاره دارد به حدیثی از پیامبر اکرم(ص) به نقل از ابن عباس
 
قالَ رَسولُ اللّهِ(ص): خَمسٌ بِخَمسٍ، قالوا: یا رَسولَ اللّهِ، وما خَمسٌ بِخَمسٍ؟
قالَ: ما نَقَضَ قَومٌ العَهدَ إلاّ سَلَطَ عَلَیهِم عَدُوُّهُم، وما حَکموا بِغَیرِ ما أنزَلَ اللّهُ إلاّ فَشا فیهِمُ الفَقرُ، ولا ظَهَرَت فیهِمُ الفاحِشَةُ إلاّ فَشا فیهِمُ المَوتُ، ولا طَفَّفُوا المِکیالَ إلاّ مُنِعُوا النَّباتَ واُخِذوا بِالسِّنینَ، ولا مَنَعُوا الزَّکاةَ إلاّ حُبِسَ عَنهُمُ القَطرُ.

 
پیامبر خدا(ص) فرمود: «پنج به پنج». گفتند: ای پیامبر خدا! یعنی چه پنج به پنج؟ فرمود: «هیچ مردمی پیمان شکنی نکردند، مگر این که دشمنشان بر آنان مسلّط شدند و به غیر احکام خدا حکم نکردند، مگر این که فقر در میانشان شایع شد و فحشا در میانشان پدید نیامد، مگر این که مرگ در میان آنان شیوع یافت و پیمانه را سبُک نگرفتند، مگر این که به خشک سالی و قحطی گرفتار آمدند و از پرداخت زکات، خودداری نکردند، مگر این که باران از آنها باز داشته شد».

✅ هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
     آن ز بی‌باکی و گستاخی است هم

🍃هر مصیبت و اندوهی که به تو روی آرد تماما نتیجه ی بی پروایی و گستاخی خود توست. 
آیه ی ۷۹ سوره نسا:
(هر آن بدی که به تو رسد از خود توست)

مولانا عقیده دارد که هر عمل و نیتی نتیجه‌ی خاص خود را دارد.  
اما نتیجه ی هر عمل الزاما همجنس آن عمل نیست.

فاطمه قوی نیت در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

✅  می‌رسید از دور مانند هلال
      نیست بود و هست بر شکل خیال

✅  نیست‌وش باشد خیال اندر روان
        تو جهانی بر خیالی بین روان

✅  بر خیالی صلحشان و جنگشان
       وز خیالی فخرشان و ننگشان

✅آن خیالاتی که دام اولیاست
  عکس مه‌رویان بستان خداست

اهمیت خیال: 

فلاسفه درباره خیال نظریات گوناگونی دارند. افلاطون برای اولین بار در بیان مراتب معرفت، خیال را اخرین مرتبه شناخت قرار داد. ارسطو خیال را به دو دسته تخیّل حسی و تخیّل عقلی تقسیم کرد و بعدها فلاسفه مسلمان مثل کِنِدی، فارابی و ابن سینا هر کدام کارکردهای مختلفی برای خیال قائل شدند. 

خیال از نوع ماده نیست اما قابل تصور است چون بُعد دارد. مثلاً تصویر در آینه از نوع خیال است. اما اگر آینه بشکند دیگر آن تصویر نیست چون خیال جسم ندارد.
خیال می‌تواند منشا اثر باشد مثلاً اگر در خیال خود موضوع خنده داری را تصور کنیم ، می‌خندیم.  
یا اگر کسی به ما وعده‌‌‌ای خوب دهد، در ذهن خود تصویرسازی کرده و خوشحال می‌شویم و بر عکس.

انسان در شناخت حقایق با حس و عقل، از خیال هم کمک می‌گیرد اما هر کدام از این سه (حس و عقل و خیال) ظرفیتهای خاص خود را برای شناخت امور دارد.

انسان می‌تواند با خیالات نامتناهی سفرهای زیادی به جاهای گوناگون داشته باشد. خیال بی نهایت و بسیار تندروست. خیال محدودیت ندارد و به هر شکلی و  هر جایی قابل تصور است. 
 
◀️نکته:

امروز در قوانین جذب تصویر سازی خیالی برای رسیدن به خواسته‌ها اهمیت یافته. زیرا معتقدند فرد با تصویر سازی ذهنی می‌تواند ایده‌ها و راه‌حل‌هایی برای رسیدن به آن خواسته پیدا کند و برای رسیدن به اهداف خود حرکت کند. 

اما نکته مهمی که اندیشمندان مطرح می‌کنند این است که بیشتر خیالات برای انسان مضر هستند. چون اکثر مردم تصمیم‌های مهم زندگی خود را بر اساس خیال می‌گیرند. خیال در ذهن صورت می‌گیرد و ذهن دچار اشتباهات زیادی می‌شود. مثلاً فردی در خیال خود شغلی را ایده‌آل می‌داند و در خیال خود تصاویری از موفقیت می‌سازد ولی ممکن است به آن شغل وارد شود و موفقیت و رضایتی از آن نداشته باشد.

نکته مهم دیگر که باید به آن توجه داست این است که خیالات اولیاء با خیالات عامه مردم متفاوت است. خیالات اولیا از جنس کشف و شهود قلبی هستند. قلب  دچار اشتباه نمی‌شود. 

مولانا می‌فرماید:

🔵آن پیر ربانی از دور مانند هلال بود. بر حسب ظاهر نیست بود، زیرا مقام حقیقی او از چشم عامگان مخفی بود، اما بر حسب باطن، وجود داشت و خاصگان به حقیقت او واقف بودند.
شاید اشاره به این مطلب باشد که هلال ماه در سه شب آخر ماه قمری قابل دیدن نیست و به اصطلاح در محاق است. در واقع ماه هست اما دیده نمی‌شود. شب اول ماه قمری هم هلال ماه به سختی دیده می‌شود. گاه به چشم می‌آید و گاه ناپدید می‌شود. 

🔵قوه خیال گویی در روح آدمی وجود ندارد، زیرا ظاهراً دیده نمی‌شود، لیکن تو ببین که جهان آدمیان با همه وسعت بر محور خیال می‌گردد. 
یعنی قوه خیال بر کل آدمیان حاکمیت دارد و در همه انسانها تصرف می‌کند، زیرا محرک آنان  در زندگی بیم و امید‌های خیالی است.

🔵صلح و جنگ مردم مبتنی بر خیال است. همچنین فخر و ننگشان نیز از خیال نشأت می‌گیرد. 

در مثنوی غالباً "خیال" بر پایه شک و اوهام سست بنا شده که گاه بر اذهان سایه می‌افکند و از بین می‌رود، بی‌آنکه در خارج از ذهن، مصداقی داشته باشد.

🔵آن خیالاتی که اولیاءالله دارند انعکاسی از جمال زیبا رویان بوستان الهی و یا اسرار و معانی غیبی است. 
در واقع اسرار الهی مثل دامی است که اولیا را اسیر خود می‌کند.

بستان خدا:
استعاره از عالم روحانی و الهی
نیکلسون در این باره می‌گوید: مه رویان، یعنی صفات جمال حق که این صفات به صورت إلهام در دل اولیاءالله منعکس می‌شود.

 

فاطمه قوی نیت در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

✅ شه چو عجز آن حکیمان را بدید 
       پا برهنه، جانب مسجد دوید

✅رفت در مسجد سوی محراب شد
     سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

✅ چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
      خوش زبان بگشود در مدح و ثنا

پادشاه که دید حکیمان در علاج بیماری کنیزک ناتوان و عاجز هستند، از شدت اضطراب و نگرانی، پای برهنه به سوی مسجد شتافت.
انقروی منظور از پابرهنه را گذشتن از دنیا و آخرت و رسیدن به مرتبه محو و فنا می‌داند.
مرحوم فروزانفر می‌گوید که پا برهنه دویدن حاکی از شدت اضطراب و نگرانی است که شخص فرصت پوشیدن کفش هم پیدا نمی کند.
فنا: 
محو صفات بشری. از یاد بردن کثرت‌ها
غرقاب: 
آب عمیق که از سر بگذرد و انسان را غرق کند. 
غرقاب فنا: تشبیه فنا به غرقاب 

آنکه در حق محو و فانی است به وجود خود واقف نیست و حرکت و عمل از وی سلب می‌شود و مولانا به همین مناسبت فرموده است که وقتی پادشاه به خویش آمد، زبان به مدح و دعا گشود، زیرا زاری و دعا از آثار هوشیاری و نتیجه شعور بنده به وجود خود است. تا وقتی در حالت فنا بود، توجهی به این دنیا و خواسته‌هایش نداشت. 

✅ که‌ای کمینه بخششت  ملک جهان
   من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

✅ ای همیشه حاجت ما را پناه 
      بار دیگر، ما غلط کردیم راه

✅لیک گفتی گرچه می‌دانم سِرَت 
     زود هم  پیدا کنش بر ظاهرت

خدایا خودت در قرآن فرموده‌ای اگر چه اسرار شما را می‌دانم، آنها را ظاهر کنید و به زبان بیاوردید.
"اَلم یعلُمونَ انَّ الله یعلَم سِرَّهم و نَجواهم"  توبه ۷۸
"ادعوا ربَّکُم تَضَرُّعاً وخُفیَه" اعراف ۵۵
"قال ربُّکُم اَدعونی اَستَجِب لَکم" 

◀️نکته: 

طبق قوانین جذب گفتن و به زبان آوردی خواسته‌ای، باعث می‌شود کائنات مقدمات رسیدن به آن خواسته را برای فرد فراهم کند. 

✅چون برآورد از میان جان خروش
     اندر آمد بحر بخشایش به جوش 

✅ در میان گریه، خوابش در ربود 
      دید در خواب او، که پیری رو نمود

آن پادشاه در میان گریه و زاری خوابش برد و در عالم خواب دید که پیری کهنسال، به سوی او توجه کرد. 

◀️نکته:

خواب از بهترین منابع دریافت آگاهی برای کسی است که قلبش از آلودگی‌ها پاک شده باشد. ممکن است فردی با دریافت پیامی در خواب، یک شبه راه صد ساله را طی کند.
شاید محل خواب، در دیدن رویای صادقه تاثیرگذار باشد. 

عرفا معتقدند که آدمی هرچه خود را از قید دنیا رها کند، به همان نسبت می‌تواند با عالم غیب ارتباط برقرار کند. این ارتباط با مجردات در خواب رخ می‌دهد چون در بیداری معمولاً انسان‌ها از دریافت الهامات غیبی عاجزند.
خواب کلید حل مشکلات است و شخص عارف راه حل مشکلات خود را در خواب می‌بیند. به عنوان مثال ابن سینا مسائل حل نشده، در خواب برایش کشف می‌شد.
عرفا و فلاسفه مسلمان از جمله ملاصدرا صفای نفس، ریاضت و تعلق نداشتن به مادیات دنیا را از عوامل مهمِ کشف و شهود در خواب می‌دانند. 
تعلق نداشتن به دنیا در معنای زهد و روی گردانی از دنیا نیست. بزرگان اینگونه گفته‌اند که اگر خوب و بد امر دنیایی به فرد رو آورد، فرد دچار دگرگونی و تغییر احوال نشود. یعنی با به دست آوردن یا از دست دادن چیزی دچار خوشی و غم نشود. 

روح انسان در خواب، موقتا از علایق مادی آزاد می‌شود و خود به خود حالت صفا و نورانیت ذاتی او بروز می‌کند و جنبه ارتباط او با عالم مجردات یا فرشتگان آسمانی و ملائکه مقربین قوت می‌گیرد. 
بدین سبب ممکن است که به صورت رؤیای صادقه حقایقی بر او الهام شود که در بیداری از درک و دریافت آن ناتوان بوده است. حتی ممکن است حوادثی قبل از رخ دادن بر او آشکار شود.

#شرح_مثنوی_جان
#دفتر_اول 
#تصحیح_نیکلسون 

فاطمه قوی نیت در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

✅ گر خدا خواهد ، نگفتند از بطر
      پس خدا بنمودشان عجز بشر

✅  ترک استثنا مرادم قسوتی است 
    نی همین گفتن که عارض حالتی است

✅ ای بسی نآورده استثنا بگفت
      جان او با جان استثناست جفت

آن حکیمان به جهت خودبینی و غرور خود و مهارت در طبابت و اعتماد به درمانگری خود، مشیّت الهی را که فوق الأسباب است نادیده گرفتند. دردنتیجه خداوند نیز عجز و درماندگی آنان را به خودشان نشان داد.

منظور "إن‌شاءالله" نگفتن، آن حالت قساوت قلب و غروری بود که بر دل آن طبیبان چیره شده بود نه گفتن زبانی. گفتن این عبارت در ظاهر و زبانی امری عارضی است. حال و نیت قلبی مهم است نه ظاهر عمل. 

چه بسیارند کسانی که "ان شاءالله" بر زبان ندارند اما با جان و روحشان به خدا توکل دارند.
آنان حدوث و ظهور هر امری را متعلق به مشیّت الهی می‌دانند و این اعتقاد را به صورت قلبی دارند نه زبانی.
پس عارف، مؤثر حقیقی را در عالم، فقط ذات احدیت می‌داند و بس. 
در صفت مردان حق گفته‌اند:
"لا یتکلّمون الا و الاستثناء فی کلامِهِم"
سخنی نمی‌گویند مگر اینکه با ان‌شاالله همراه باشد.

✅  هر چه کردند از علاج و از دوا 
      گشت رنج افزون و حاجت، ناروا

✅ آن کنیزک از مرض ، چون موی شد 
   چشم شه از اشکِ خون ،چون جوی شد

✅ از قضا سر کنگبین، صفرا نمود
        روغن بادام، خشکی می‌فزود

✅  از هلیله قبض شد، إطلاق رفت 
      آب، آتش را مدد شد همچو نفت

سرکنگبین: 
مخلوط سرکه و انگبین، سکنجبین
سِک(سرکه)انگبین معرب انجبین(عسل) 
مخلوط این دو و جوشاندن و به قوام آوردن آن، یکی از روش‌های درمانی قدیم برای درمان صفرا بود

صفرا: یکی از اخلاط چهارگانه بدن در طب قدیم (دم، سودا، بلغم و صفرا) هرگاه این چهار خلط در بدن از تعادل خارج می‌شدند فرد دچار بیماری می‌شد.  

هلیله: هلیلج میوه درختی در مناطق گرمسیری که خاصیت دارویی دارد. هلیله انواعی دارد: هلیله زرد، هلیله سیاه، هلیله کابلی. مسهل روده و ملیّن است.

طبیبان در درمان و شفای کنیزک هر چقدر تلاش کردند، موفق نشدند و رنج و درد او بیشتر شد و حاجت پادشاه در درمان کنیزک برآورده نشد.

کنیزک از شدت بیماری چنان لاغر و نحیف شد که گویی مویی بیش نیست. چشمان پادشاه هم از شدت اشکِ خونین مانند جویبار شد.

در درمان کنیزک،  قضای الهی چنین خواست که داروها خاصیّت خود را از دست دادند مثلاً سرکنگبین که دافع صفراست، موجب فزونی صفرا شد، و نیز روغن بادام که نرم کننده است، باعث خشکی شد.

هلیله به جای خاصیت لیّن و روان بودن، موجب خشکی و یبوست شد و آب به جای آنکه آتش را خاموش کند مانند نفت آن را شعله‌ور تر کرد

فاطمه قوی نیت در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

#نمادها_در_داستان_پادشاه_و_کنیزک

*زرگر (معشوق) 
نمادِ عشق دنیایی و مادّی که مانع رشد نفس امّارهاست و باید نابودشود. 

*پادشاه(عاشق)
نماد نفس ناطقه یا عقل که می‌خواهد به وصال معشوق برسد. یا نماد انسانی است که پیش از عاشق شدن، ناقص و پس از عاشق شدن، کامل می‌شود. 

*کنیزک(عاشق/معشوق)
نماد نفس اماره که بعد از قطع تعلقات به نفس مطمئنه تبدیل می‌شود. اما بیشتر به سوی تعلقات خود کشش دارد.

*حکیم الهی
نماد پیر طریقت و مرشد 

*دارو
دارویی که حکیم به کنیزک می‌دهد، پرورنده روح و زینت دهنده‌ رفتار و گفتار است. 
دارویی که حکیم به زرگر می‌دهد نابود کننده صفات ناپسند است.

*طبیبان 
مصداق عقل جزئی یا همان عقل معاش هستند که فکر می‌کنند می‌توانند روح را به کمال برسانند. 
عقل جزئی انواع تجربه‌ها و مسیرها را می‌پیماید تا به سعادت حقیقی برسد اما همواره خود را ناتمام و ناقص می‌بیند.

#شرح_مثنوی_جان
#دفتر_اول 

#تصحیح_نیکلسون 

منابع:
شرح مثنوی علامه بدیع‌الزمان فروزانفر

باغ سبز عشق دکتر دزفولیان

شرح مثنوی حکیم سبزواری

و آثار دیگر

فاطمه قوی نیت در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:

#داستان‌_های_مثنوی

داستان‌های مثنوی سه دسته‌اند:

۱- زاییده تخیّل مولوی است که آنها را برای بیان عقاید خود ساخته‌است.

۲- داستان‌هایی که از منابع قبل از خود گرفته و عقاید و افکار خود را ضمن ان بیان کرده است.

۳- داستان‌ها و تمثیلات تلفیقی که بخشی را از منابع دیگر گرفته و بخشی را خود سروده‌است. 

داستان پادشاه و کنیزک از دسته سوم است. 
دکتر عبدالحسین میرسپاسی در مطالعات خود به داستانی در کتاب "قانون" تحت عنوان "بیماری عشق" برخورد که بیانگر آگاهی ابن سینا از چنین تاثیری بود.
پسر جوان یکی از خویشان قابوس بن وشمگیر به بیماری مبتلا شد. بیماریو بی‌اشتهایی و افسردگی وی را از پای درآورده بود. 
پزشکان شهر از تشخیص بیماری و درمان او عاجز شدند. خبر عبور ابن سینا از شهری که پسر جوان در آن ساکن بود به گوش پدر بیمار رسید و از پور سینا خواست پسرش را معاینه و درمان کند.
ابن سینا پس از شنیدن شرح حال بیمار،  فهمید که بیماری او جسمی نیست بلکه دل بیمار در گرو عشق است. 
بلد شهر را احضار کردند و در حالی که ابن سینا نبض بیمار را در دست داشت، از او خواست که محله‌های شهر و کوچه‌ها و نام افرادی که در آن کوچه‌ها زندگی می‌کردند را به زبان آورد. 
زمانی که بلد، محله خاص، کوچه خاص و خانه ویژه‌ای در آن کوچه را به زبان آورد، ضربان نبض بیمار به شدت تغییر کرد و ابن سینا تشخیص داد که بیمار عاشق  است. منبع این داستان در چهارمقاله عروضی است.
مشابه این داستان در کتاب "ذخیره خوارزمشاهی" آمده‌است. 

"بوکاچیو" نویسنده ایتالیایی در "دکامرون"، نظیر این حکایت را آورده است: 
پزشکی جوان و دانا بر بالین بیماری حاضر است و نبض او را در دست دارد. 
«ژانت» برای اجرای امری به اتاق بیمار وارد می­‌شود. جوان بیمار به محض دیدن ژانت بی­‌آنکه سخنی بگوید، نبضش به شدت شروع به زدن می‌کند. پزشک فوراً متوجه این نکته شده و دقت می‌کند شدت ضربان نبض تا چه مدت ادامه خواهد یافت. 
با بیرون رفتن ژانت از اتاق، ضربان نبض بیمار کمتر می‌شود. پزشک اندکی صبر کرد و کمی بعد به بهانه خواستنِ چیزی، ژانت را به درون می‌طلبد بی­‌آنکه نبض بیمار را رها کند. همین که ژانت وارد اتاق شد، نبض بیمار دوباره شروع به تند زدن کرد و چون بیرون رفت به حال نخستین بازگشت. پزشک جوان که به عاشق شدن بیمار اطمینان داشت، پدر و مادر بیمار را به خلوت خواست و با ایشان چنین گفت:
شفای پسر شما در دست پزشکان نیست، بلکه به دست ژانت است.

#شرح_مثنوی_جان

#مرگ_زرگر

در مجموع، داستانِ شاه و کنیزک در مقایسه با داستان‌های مشابه، ساختی تازه دارد.

مولوی متوجه انتقاد خواننده بر بخشی از داستان بوده و خود قبلاً به آن پاسخ داده است: 

چرا طبیب ، زرگرِ بی‌گناه را کشت؟

مولوی می­‌گوید: 
نه به خاطر دستمزد، نه ترس از پادشاه یا خوشامد دل پادشاه، بلکه به دستور و الهام الهی این کار انجام شد. آنگاه طبیب را با خضر مقایسه می­کند.
 
کشتن این مرد بر دست حکیم 
نی پی امّید بود و نی ز بیم

او نکشتش از برای طبع شاه  
تا نیامد امر و الهام اله

آن پسر را کِش خَضِر بُبرید حلق
سرِّ آن را در نیابد عامِ خلق

آنکه از حق یابد او وحی و جواب 
هرچه فرماید ، بود عین صواب

آنکه جان بخشد ، اگر بکشد رواست 
نایب است و دست او، دست خداست

در واقعیت، چنین اتفاقی رُخ نداده تا درست یا نادرست بودن کار طبیب را بررسی کنیم. مولوی هم پاسخی عرفانی به مشکل داده و آن را دستور خدا نامیده‌ است.
حکیم الهی نمادی از شمس تبریزی است.
مولانا می‌خواهد بیان کند کار اولیاءالله را نباید با معیارهای عقلی خود سنجید. 
 
ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر
آن زمان ساکن شود درد و نَفیر

هین ز مرهم سر مکش ای پشت‌ریش
و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش

#علت_کشتن_زرگر

از نظر نمادین، کُشتنِ زرگر قابل توجیه است؛ زیرا زرگر مَظهر همه‌ی جذابیّت‌های دنیایی است که تعلّق به آنها، انسان را در بند نگه داشته و مانع تعالی او می‌شود.
کنیزک (هرانسانی / مولانا) باید از این تعلقات رها شود تا به مرتبه بالاتر برسد.

این تعلقات که چون زنجیری انسان را در سکون و بی‌حرکتی نگه داشته باید از بین برود تا امکان حرکت برای شخص ایجاد شود و راهِ رسیدن به حقیقت برای انسان فراهم شود. دارویی که طبیبِ الهی به زرگر می‌خورانَد پاک کننده‌ی همه صفاتِ ناپسند درونی است.

#مرگ_معشوق

چرا در ادبیاتِ عرفانی «مرگِ معشوق» پذیرفته‌ شده‌است؟
هرآنچه مانع دیدار حق باشد یا در برابر حق، مورد توجّه و تعلّق قرار گیرد، باید نابود شود. 
چرا؟ 
چون تعلّق و وابستگی، انسان را در رکود نگه می‌دارد و مانع پیشرفت اوست.

#شرح_مثنوی_جان

 دارو دادن طبیب الهی به زرگر و بیمار شدن او، در یکی از داستان­های اسکندر نامه‌ی نظامی از حکایت عشق ارشمیدس به کنیزک چینی گرفته شده است:
اسکندر به ارشمیدس یکی از شاگردان ارسطو کنیزکی زیبارو هدیه داد. ارشمیدس چنان تحت تاثیر زیبایی آن دختر قرار گرفت که مدت‌ها به کلاس درس نرفت. 
ارسطو وقتی فهمید که علت غیبت شاگرد در کلاس درس، عشق ارشمیدس به دختر است، شربتی ساخت و به دختر خوراند تا به مرور بیمار و نحیف و زشت رو شد و ارشمیدس او را رها کرد. 

در ابتدای داستان سمک­ عیار ، عاشق شدن خورشید شاه پسر مرزبان­ شاه به مَه­‌پری دختر شاه چین، مشابه این داستان است. 
در آنجا وقتی خورشیدشاه مَه­‌پری را در خیمه می­‌بیند و بعد دختر ناپدید می­‌شود، خورشیدشاه از عشق آن دختر بیمار می­گردد تا در نهایت پیری او را معالجه می‌کند.
«... شاهزاده در آن غم بیمار شد و به رنگ زعفران گشت و هرچند طبیبان و حکیمان جلد و استاد، معالجت می­کردند هیچ علاج نمی­‌پذیرفت؛ که علاج وی دیدار دوست بود، نه حرارت و برودت و رطوبت و یبوست ... تا غایتی که همه دل از وی برداشتند. اگر چه طبیبان او را علاج می­‌کردند و غذای موافق می­‌دادند، هیچ سود نمی­داشت مگر غم بر غم زیاده می­‌شد. حال خورشیدشاه زار شد... ناگاه مردی پیر باجامه ی خَلَق­(کهنه) و عصائی در دست برسید... آن پیرمرد زبان برگشاد و او را طبیبی کرد و علاج فرمود که داروی حقیقت به دست او بود.

 

#شرح_مثنوی_جان

۱
۴۶۷
۴۶۸
۴۶۹
۴۷۰
۴۷۱
۵۷۲۵