گنجور

حاشیه‌ها

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰:

وصف گلزار توسعدی وگل روی نگار

 

هرچه گویند زخوبی وززیبایی هست

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:

سعدیا   چون    دهنت  کام گهر ریزی نیست

کس نگوید که چو شعر شکرت لفظ شکر باری هست

احسان میرزائی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۹:

درسال هفتم شعری بدین گونه در فارسی آمده است :

با بدان منشین که صحبت بد ، گرچه پاکی تو را پلید کند 

آفتابی بدین بزرگی را ، لکه ای ابر ناپدید کند

ولی در سال نهم فارسی نظام جدید شعر به صورت درست و صحیح نوشته شده در درس چهارم:

منشین با بدان که صحبت بد، گرچه پاکی تو را پلید کند

آفتاب ار چه روشن است او را ، پاره ای ابر ناپدید کند

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:

دل عالم به گفته سعدی دل سعدی به گفته تو

معشوق کنون شده عاشق عجب معمایی است

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳:

به چشم سعدی خوش سخن ،فکن نظری

که زاشک دیده دفتر رویش چو دریایی است

سُلگی قاسم در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۵ - حکایت:

سلام  عرض احترام  همه عزیزان گنجور  و آنهایی که نظر خود را فرمودند  شعر فوق 

چو غنچه گرت بسته بودی دهن

دریده ندیدی چو گل پیرهن

توضیحش این هست اگه دقت کنید می بینید  گل بیش‌از در معرض چیده شدن تست چون غنچه لفظ گل را به زبان آورده  یا به تعبیری در اثر رشد تبدیل  به گل شده خود را معرفی  کرده و اگر غنچه میماند گل نمیشد آسیب نمیدید به نظر میاد جناب سعدی  در لفافه  گفته:

غنچه  وقتی میخواب لب باز کنه و خود را گل معرفی کند او را دیده اند یا چیده اند پس با  حرف  زدن و گل گفتن و یا شکفتن باعث  شده  دیگران به خود جذب کند و انسان از روی زیبایی گل ، آن را از شاخه  جدا کنند توصیه  سعدی این است که تا میتونی  زیبایی خود را پنهان کنید و خوبی ها و زیبایی های خود در معرض  مزایده  نگذارید 

مولوی  هم سخنی نزدیک به این مضمون دارد 

دانه پنهان کن بکلی دام شو

 غنچه پنهان کن گیاه بام شو

 هر که داد او حسن خود را در مزاد

 صد قضای بد سوی او رو نهاد

باتشکر  قاسم سُلگی 

بابک چندم در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۴ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:

شِکَّرانند که در معده، نگردند ...

"یار" است که به دلیلی نامعلوم گنجور علامت سکون بر "ر" نهاده.

سبحان پناهنده پور در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۵۷ در پاسخ به حسین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

از جمله موفقیت حافظ همین است 

مثلاً دیگر مدح ها کاملا مختص یک نفر است و جنبه عمومی ندارد و برای همین میان اشعار دیگر گم شده اند.ولی مدح های حافظ در آن لحظه جنبه مدح داشته و امروزه حتی می توان به عنوان شعر عاشقانه از آن ها استفاده کرد و همین موجب این شده که نسبت به دیگر مدح های زبان فارسی معروف تر باشد.

امین مروتی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۴:

شرح غزل شمارهٔ ۵۳۴ (مستان سلامت می‌کنند)

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

 

محمدامین مروتی

 

فضای غزل فضای سماع و طرب است و اشارات مولانا به برپا کنندگان این بزم است. ردیف غزل یعنی "مستان سلامت می کنند"، مراتب قدردانی مولانا را نسبت به صاحبدلان عاشق بیان می کند.

 

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند

وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند

مولانا به نوازندۀ رباب سلام می کند. پرندۀ آبی می تواند عارف واصل باشد که از خشکی به دریا پای نهاده است. یعنی تغییر فاز و احوال پیدا کرده است.

 

وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند

وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند

ساقی هم کسی است که دیگران را مست می کند و می تواند عنصر محوری این سماع یعنی شیخ گروه باشد. عمر باقی هم تعبیر دیگری برای همین شخص است.

 

وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند

وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند

میر غوغا اشاره به کسی است که از فرط شور و شیدایی و سودا و جنون، سرو صدایش در آمده است.

 

ای مه ز رخسارت خجل، مستان سلامت می‌کنند

وی راحت و آرام دل، مستان سلامت می‌کنند

به نظر مولانا ین عنصر محوری زیبا تر از ماه و مایۀ آرامش دل است.

 

ای جان جان! ای جان جان! مستان سلامت می‌کنند

ای تو چنین و صد چنان، مستان سلامت می‌کنند

"جانِ جان" و "چنین و صدچنان"، تعابیری است که مولانا از سر ناچاری و ناتوانی بیان، از آن ها استفاده می کند.

 

این‌جا یکی با خویش نیست، مستان سلامت می‌کنند

یک مست این جا بیش نیست، مستان سلامت می‌کنند

همه ساکنان حلقه مست اند و مولانا می گوید همه شان در واقع یکی هستند.

 

ای آرزوی آرزو، مستان سلامت می‌کنند

آن پرده را بردار زو، مستان سلامت می‌کنند

آرزوها هم آرزویشان همان عنصر محوری بزم است و مولانا از او می خواهد پرده از روی حقیقت خود که عشق و مستی است، برگیرد.

 

5 دی 1403

مهدی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۰:

شهرهای فراوانی با نام «بیره» وجود دارند ولی چون سیف در انتهای عمر در «آق‌سرای» (ترکیه امروزی) زندگی می‌کرده احتمالا منظورش از بیره، بیره‌جک (Birecik) امروزی است.

سیف در سال ۷۴۹ هجری قمری (۱۳۴۸ میلادی) درگذشته. احتمالا «چون لشکرِ کافر از دَرِ بیره» به رویدای میان سلطنت مملوک‌ها و گروه دیگری اشاره دارد.

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:

نگاه سعدی به لب آبدار تو  گشت 

جهان نگاه به شعر آب دار من دارد

کوروش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته:

طنطنهٔ ادراک بینایی نداشت

 

دمدمهٔ روبه برو سکته گماشت

 

مصرع اول یعنی چه

 

 

 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲:

کلام  ناب سعدی یک کلام است

دل ما طاقت دوری ندارد

صبا مرادی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

با سلام و تشکر از زحمات بی دریغ شما در حفظ و نشر شعرهای زیبای پارسی

این ترجیع بند زیبا یک خوانش بسیار زیبا و صحیح نیز با صدای آقای مصطفی ملکیان دارد که در صورت تمایل شما من میتوانم آن را اینجا آپلود کنم

پاینده باشید

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:

شِکَّرانند که در معده، نگردند ...

سلام 

در مصرع دوم  یاز  به چه معناست بنظرم بهترین معنی محدوده دسترسی وبرخورداری است.

شاد باشید

مجید کاظم زاده در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۵:

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک 

بجز عشق به جز مهر دگر تخم نکاریم 

.

.

.

چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم

 

که امروز همه روز خمیریم و خماریم

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۵۷ در پاسخ به محمد مهدی حامدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۵:

درود خدا بر شما  

تفسیر ساده شما بسیار زیبا وگویای مطلب بود ممنونم 

محمد سلماسی زاده در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۷:

در بیت :

هر که به جز عاشقست در ترشی لایقست

لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر

 

کبر گیاهی است که مردم در ترشی بپرورند و بخورند ( نقل از دهخدا )

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

می‌دمد صبح و کِلِّه بست سحاب

الصَبوح الصَبوح یا اصحاب

"می دَمد صبح" ضمنِ اینکه معنایِ طلوعِ خورشید و برآمدنِ صبح را می رساند اشاره دارد به دَم و نسیمِ صبحگاهی یا بعبارتی نفخهٔ ایزدی که حافظ آنرا مستمر و پیوسته می داند، یعنی لحظه ای از دمیدن باز نمی ماند. کِلَّه بستنِ ابر در اینجا نقشی منفی ست که ابر بر رویِ ابر قرار می‌ گیرد و با خیمه زدنِ تدریجی بر بالای سرِ انسان او را از تابشِ نور، گرما و انرژیِ خورشید محروم می کند، الصَبوح یعنی شرابِ صبحگاهی و حافظ با تکرارِ دوباره اش بر اهمیتِ شرابی که باید در صبحگاهِ زندگی یا اوانِ دورهٔ جوانی نوشید تأکید می کند و تنها راهِ برطرف شدنِ ابرهایِ تاریکِ ذهن را صبوحی می داند، پس حافظ که فعلِ گذشتهٔ "بست" را بکار می برد خطاب به اصحاب و یاران یا همهٔ انسان‌ها که در اوانِ کودکی آسمانِ درونشان صاف و بدونِ ابر است یادآوری می کند که این ابرِ ذهن پیش از این نبوده و اکنون بنا بر ضرورتِ بقا و هم زیستیِ انسان( که ذاتش از عالمِ جان و معناست) با این جهانِ ماده تشکیل شده است که موقتی می باشد و با نوشیدنِ مِیِ آگاهی و خردِ صبحگاهی و در اوانِ نوجوانی می تواند برطرف شود و بارِ دیگر خورشیدِ آسمانِ صاف و بدونِ ابرِ درون طلوع کرده و صبحِ دولتِ همهٔ یاران بدمد.

می‌چکد ژاله بر رخِ لاله

المُدام المُدام یا احباب

از دیرباز لاله نمادِ عشق بوده است در اینجا نیز حافظ به همان ژاله یا شبنمی اشاره می کند که پیوسته بر رُخِ لاله می چکد تا طراوتِ جاودانه‌ی عشق را به اصحاب یادآوری کند، و با تکرارِ واژهٔ "المُدام" تأکید می کند که همهٔ احباب و عاشقان باید تا برطرف شدنِ کاملِ سحاب بصورتِ مُدام و بدونِ وقفه به کارِ باده نوشی بپردازند. در حقیقت شبنمی که پیوسته بر رُخِ لاله می نشیند تصویری ست که بدونِ گفتار و سخن ضرورتِ عاشقی و باده نوشیِ احباب را بیان می کند.

می وزد از چمن نسیمِ بهشت

هان بنوشید دَم به دَم مِیِ ناب

چمن کنایه از این جهان است و حافظ به سرچشمه‌ی شراب (نفخهٔ ایزدی) می‌پردازد که همچون نسیمی پیوسته از بهشت(عالمِ جان) بر این جهان می وزد و چنانچه انسان لاله و شبنمی که بر رُخش می نشیند را درنظر داشته باشد صدایِ جزء جزءِ آثارِ حیات در این چمن را می شنود که با ندایِ بیدار باشِ "هان" او را به نوشیدنِ دَم به دَمِ مِیِ ناب دعوت می کنند. یعنی انسان به ذات و از طریقِ جلوه هایِ چمن و نسیمِ بیداری و صبحی که بر او می وزد می تواند به ضرورتِ عاشقی و باده نوشی در این جهان پِی ببرد.

تخت زمرد زده است گُل به چمن

راحِ چون لعلِ آتشین دریاب 

تختِ زمرد همان تختِ پادشاهی ست که آنرا با الماس و زمرد و دیگر جواهراتِ سلطنتی تزئین می کردند، گُل استعاره از هُشیاری و عصاره‌ی آفرینش یعنی انسان است و حافظ دلیلِ دیگری برای نوشیدنِ مِی آورده و ادامه می دهد ببینید که گُل یا انسان چگونه تختِ پادشاهیِ خود را در چمنِ این جهان گسترده و با برتری و احاطه بر همهٔ باشندگان پادشاهِ این جهان شده است، پس عقل که این برتری را برای او رقم زده است نیز ندای باده نوشی سر می دهد که راح یا شرابِ همچون لعل را دریاب که آتشین است،‌ یعنی شرابی که سرانجامش شعله ور شدنِ آتشِ عشق و رسیدن به لعلِ لبِ معشوق خواهد بود.

درِ میخانه بسته اند دگر

اِفتَتِح یا مُفَتِحُّ الابواب

افتتح یعنی بگشا و مفتح الابواب خداوند است که گشایندهٔ هر دری ست، پس حافظ استمداد از خداوند را از ضروریاتِ باز کردنِ درِ میخانهٔ عشق می داند که بواسطۀ ابرهای متراکم و تیره بسته شدند، دگر می تواند اشاره به وقتی باشد که به دلیلِ رفتن به ذهن و نافرمانیِ آدم در بهشت سحاب کِلِّه بست و موجبِ بسته شدنِ درِ میخانه و در نتیجه هبوطِ او به این جهان شد.

لب و دندانت را حقوقِ نمک

هست بر جان و سینه هایِ کباب

خداوند یا زندگی لب را به انسان عطا کرد تا شراب بنوشد و دندان داد تا کباب بخورد، پس حافظ که نوشیدنِ شرابِ عشق که مربوط به جان است را در کنارِ لذاتِ این جهانی مطلوب و شایسته می داند گوشه گیری از خلق و نشستن در کُنجِ دیر و صومعه یا خانقاه و پرداختنِ صِرف به امورِ مربوط به جان را بدونِ برخورداری از موهبت هایِ این جهانی جایز نمی داند و در اینجا نیز ادایِ حقِ نمک را وظیفه ای می داند که انسان باید ادا کند و این حق ادا نمی شود مگر اینکه عاشقی که سینه اش از آتشِ عشق کباب شده شراب را به همراهِ کباب بنوشد که غیر از این کفران نعمت محسوب می شود. در غزلی دیگر می فرماید:

ز میوهٔ های بهشتی چه ذوق دریابد   هر آن که سیبِ زنخدانِ شاهدی نگزید

یا مولانا که می فرماید؛

سایه و نور بایدت هر دو به هم زمن شنو

                                          سر بنه و دراز شو پیشِ درختِ اِتقو

این چنین موسمی عجب باشد

که ببندند میکده به شتاب

موسم یعنی فصل و هنگام، پس‌ حافظ در چنین هنگامه ای که از هر طرف ندایِ دعوت به باده نوشی را آن هم با هشدار می شنود در عجب است در این موسم که فصلِ نوشیدنِ دم به دَمِ شراب است درِ میکده را آن هم به شتاب می بندند و خود را از آن مِیِ ناب محروم می کنند، حافظ بار دیگر میکده را بصورتِ فرد آورده است،‌ یعنی در جهان یک میکده بیش نیست که انسان ها بدلیلِ ترس از عاشقی و مستی درِ آن را به رویِ خود بسته اند که از نظرِ حافظ جایِ تعجب است.

بر رُخِ ساقیِ پری پیکر

همچو حافظ بنوش بادهٔ ناب

پری موجودی افسانه‌ای ست که در مقابلِ دیو آمده است و در اینجا ساقیِ پری پیکر استعاره از انسانی می باشد که از دیوِ درون رها، دلش به عشق زنده و از جنسِ جان شده باشد، پس حافظ که با استمداد از خداوندِ مفتح الابواب درِ میکده را بر رویِ خود باز نموده است بادهٔ ناب و خالص را به عشقِ رویِ ساقی و پری پیکرانی چون فردوسی و عطار یا نظامی و سعدی و دیگر بزرگان می نوشد و همچون نسیمی که از بهشت می وزد اصحاب، احباب و مخاطبانِ غزل را نیز به اینچنین باده نوشی و مِیِ نابِ دَم به دَم دعوت می کند تا کِلّهٔ سحابِ ذهن گسسته شود و با دمیدنِ صبح و خورشیدِ آسمانِ درون به عشق زنده شوند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمدرضا خوشدل در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۳۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷:

سلام خدمت اساتید

بیت چهارم ابتدا نوشته شده:(به رطل بخت) یک خمخانه....  در حالی که همه نسخه ها آمده است:( برطلی ریخت) یک خمخانه... 

وزن شکل موجود هم غلط می شود! 

بهرحال اساتید این رشته صاحب نظر هستند. 

سپاس

۱
۴۶۶
۴۶۷
۴۶۸
۴۶۹
۴۷۰
۵۷۲۵