برمک در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۱:
در این داستان دستیازی فراوان شده بگمانم چنین است
شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شب تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
نموده ز هر سو به چهر اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی به قیر اندر اندود چهر
هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
فرو مانده گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
جهان از دل خویشتن پر هراس
جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرّای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
که این داستان امشبم بازگوی
منیژه کجا بود و بیژن چه کرد
چه امد برویش ز تیمار و گردکه دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهرمرا مهربان یار بشنو چه گفت
ازان پس که با کام گشتیم جفتبپیمای می تا یکی داستان
بگویَمْت از گفتهٔ باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان ازدر مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد به مردم ز هرگونه کار
نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ
نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی
-
شبه = گونه ای سنگ که چون شب تیره است و در پهلوی شبد یعنی تیره شود و شبیند یعنی تیره کند
محمد مهدی فتح اللهی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » زمان سسی ( با ترجمهٔ فارسی):
بو شعر انقلابین توصیفینده یازیلیب.
شهریار اوزی دا یددی مینجی بیتی اوخیاندا ، عشق الیردی
محمد مهدی فتح اللهی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش سیزدهم » (۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه:
بنده در باب ذوالقرنین که آخر چه کسی میتواند باشد ، با دلایل بسیار مطلبی نوشتم که مخاطبان به جای دادن جواب ، گزارش دادند.
دیگر شیخ عطار و باقی شاعران قبل استعمار انگلستان چطور بگویند (اسکندر ذوالقرنین)؟
لطفا نوروز نامه خیام را هم یه مطالعه ای کنید تا به اسم ذوالقرنین بر خورد کنید.
بعد متوجه خواهید شد که اسکندر رومی ذوالقرنین است.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲۹ - بهای جوانی:
به من جوانیِ خود را به سیم و زر بفروش
که زَرّ و سیم کلید است کامرانی را
جواب داد: که آئین روزگار اینست
بسی بلندی و پستی است زندگانی را
در آن مکان که جوانی دَمیّ و عُمر شبی است
به خیره میطلبی عمرِ جاودانی را
من و تو را بِبرد دُزدِ چرخِ پیر، از آنک
زِ دزد خواسته بودیم پاسبانی را
تو زَرّ و سیم نگهدار کاندرین بازار
به سیم و زر نخریده است کس جوانی را
مشهد/ ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۴
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲۸ - بنفشه:
به جرمِ یک دو صباحی نشستن اندر باغ
هزار قرن در آغوشِ خاک باید خفت
رضا از کرمان در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
سلام
این بیت مرا یاد ذکر شریف امن یجیب انداخت کیست (جز خداوند) آنکه دعای مضطرّ را به اجابت رساند ورنج وغم را برطرف سازد؟
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲۷ - برگ گریزان:
به یغما رفت گیتی را جوانی
کِرا بود این سعادت جاودانی?!
به یادِ رنجِ روزِ تنگدستی
خوشست از زیردستان سرپرستی
چو شاهینِ قضا را تیز شد چنگ
نه از صلحت رسد سودی نه از جنگ
چو مانَد شَبرو ایام بیدار
نه مست اندر اَمان باشد، نه هشیار
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲۷ - برگ گریزان:
سَموم به بادهای داغ و خشک بهاری یا تابستانی گفته می شود که پروین چند باری بجایِ بادِ خزان بکار برده است.
دوستان اگر نظری در این باره داشته باشند سپاسگزارم خوام بود که به اشتراک بگذارند.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۴۷ در پاسخ به حسین دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲۷ - برگ گریزان:
توصیه می شود که شما ادبیات را رها کرده و اوقات فراغت خود را با کار دیگری پُر کنید.
رضا از کرمان در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۶ در پاسخ به Farhad Abbasi دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
جناب عباسی سلام
در این صورت قافیه بیت اشتباه میشه یا بگفتهای قافیه رو میبازی عزیز
nabavar در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
کِلکِ گهر بار
بیا با ما به گلزار ادب بر گیر ساغرها
کجایابی به دریاها چنین دردانه گوهرها
چو خاطرخواهی آسوده زغوغای فلک بازآ
میان نظم و نثر و کاغذ زرین دفتر ها
به وجدآیی زیک شعرتر اَش چون شعلهٔ آتش
به باغش درچمن بینی به رقص آیند دلبرها
به هربرگی نهاده سریکی عاشق بکوی یار
به دیگر برگ آن معشوق در بر کرده زیورها
کمند زلف رودابه گرفته زال در بندش
به تیرمژّه ی چشمش ز دست افتاده خنجرها
بیا تا چشمه ی نوش ات بیابی دردل صحرا
بیا تا طوطیان ریزند از لب بار ِ شکّرها
به گلزار ادب بخشند عشق جاودانی را
نگر خیل ادیبان را که گویی سیل لشگرها
بیا با کلک گوهر بار در دفتر گهر ریزیم
ز بام گنبد مینا به زیر آریم اخترها
چوباپیران این وادی”نیا“خوش گفتگو داری
ز آداب سخندانی به پا سازیم محشرها
Farhad Abbasi در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۲۶ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
عرض سلام خدمت دوستان و سپاسگزارم از عوامل گنجور برای این گنجینه.
حقیقت اینکه فکر کنم در بیت دوم مصرع دوم اگر جای لات و عزی عوض بشه خوانش بهتری دارد.
صد سجده کرده هر دم ، در پیش لات و عزی
سپاس
Farhad Abbasi در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:
سلام و عرض ادب
در بیت سوم مصرع اول.
از نیاز عاشقانش ، بی نیاز است اینهمه
برگ بی برگی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟
ببین تفاوتِ راه از کجاست تا به کجا؟
صلاحِ کار به معنای مصلحتاندیشی است که در عرفان بارِ منفی دارد، چراکه بر پایهٔ توصیههای عقل استوار است. در مقابل، «خراب» به معنای مستی و رهایی از چنین عقلی است. بنابراین، تقابلِ میان عقل جزوی و عشق و مستی مطرح میشود. حافظ در این بیت میپرسد: «منِ خراب و مست کجا و مصلحتاندیشی کجا؟» شخصی که با در نظر گرفتنِ صلاحِ کار ادعای عاشقی میکند، با کمترین آسیبی که به داشتههایش وارد شود، مصلحتِ خود را در نظر گرفته و از راه بازمیگردد یا توجیهاتی عقلانی ارائه میدهد. برای مثال، ممکن است سالکِ طریقت دوستانش را از دست بدهد، زیرا همراهی با آنان در بدگویی و قضاوت دیگران را خلافِ طریقت میداند. در اینجا، ترسِ از دست دادنِ دوستان عاملی میشود تا شخصِ مدعی، مصلحتاندیشی را بر عاشقی ترجیح دهد. اما عاشقی که مست و خراب است، فارغ از مصلحتاندیشیِ عقلگرایانه به راه خود ادامه میدهد و ملامتِ دیگران را به جان میخرد و دوستانش را بر مستی و عاشقی ترجیح نمیدهد. حافظ تفاوتِ این دو را از زمین تا آسمان میبیند.
دلم ز صومعه بگرفت و خرقهٔ سالوس
کجاست دیرِ مغان و شرابِ ناب کجا؟صومعه و دیر در اینجا نمادی از مکانهای عبادت در تمامی ادیان است. حافظ مصداقِ بیت پیشین را در چنین اماکنی مییابد و خرقهٔ سالوس و ریایِ صوفیانِ پشمینهپوش را نیز از نظر دور نمیدارد. او نشان میدهد که همهٔ ادیان، باورها و مسلکها را به یک چشم مینگرد و در مصلحتاندیشی تفاوتی میان آنان نمیبیند. به عبارت دیگر، پیروانِ همهٔ ادیان و باورها که خود را در اماکنی خاص محدود کردهاند، حتی اگر در آنجا به حقیقتی دست یابند، صلاحِ کار را اولویت خود قرار داده و از بیان و نشرِ آن جلوگیری میکنند، چراکه ممکن است با نظراتِ قدیسان و پیشینیانِ آن قوم در تضاد باشد. حافظ چنین عقلِ مصلحتاندیشانهای را محدودیت میداند که نه تنها موجب رشد و بالندگی نمیشود، بلکه باعث جمودِ فکری میگردد. نمونهٔ بارزِ این موضوع، حکمرانیِ کلیسا در اروپای قرون وسطی و مخالفتِ سرسختانه با هرگونه دستاوردِ علمی بود که با باورهای مذهبیِ کلیسا در تضاد قرار میگرفت. حتی در عصر حاضر، طالبهایی که به دلیل جمودِ فکری مانعِ تحصیل و آموزشِ دخترانِ افغان میشوند، نمونههای قرن بیست و یکمیِ این تفکر هستند. در مصراع دوم، «دیرِ مغان» که پرستشگاهِ زرتشتیان است، استعارهای از میکده یا خرابات است که فراتر از مکانهای فیزیکی است و با شرابِ خرد و عقلِ کلی میتوان بر کوتهفکریهای صومعه و ریایِ خرقهپوشان فائق آمد.
صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟
ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا؟
صلاحِ کار یعنی مصلحت اندیشی و در عرفان بارِ منفی دارد چرا که بنا بر توصیهٔ عقل است و خراب یعنی مست که آزاد و رها از چنین عقلی ست، پس بازهم تقابلِ عقل جزوی با عشق و مستی مطرح است و حافظ می فرماید "منِ" خراب و مست کجا و مصلحت اندیشی کجا؟ شخصی که با درنظر گرفتنِ صلاحِ کار ادعای عاشقی دارد با کمترین آسیبی که به داشته هایش وارد شود مصلحتِ خود را درنظر گرفته و از راه باز می گردد یا اینکه توجیهاتی بر پایهی عقل را مطرح می کند، برای مثال ممکن است سالکِ طریقت دوستانِ خود را از دست بدهد زیرا که همراهی با آنان در بد گویی و قضاوت دیگران را خلافِ طریقت می داند، پس ترسِ از دست دادنِِ دوستان عاملی می شود تا شخصِ مدعی با مصلحت اندیشی صلاحِ کار را فراموشیِ کارِ عاشقی تشخیص دهد. اما عاشقی که مست و خراب است فارغ از مصلحتِ عقل گرایانه به راهِ خود ادامه داده و ملامتِ دیگران را بجان می خرد و همچنین دوستانِ خود را به مستی و عاشقی ترجیح نمی دهد. حافظ تفاوتِ این دو را از زمین تا آسمان می بیند.
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را؟
سماعِ وعظ کجا، نغمهٔ رَباب کجا؟
صلاح که هم خانوادهٔ صلح و مصلحت است در اینجا با ایهام به معنیِ اصلاح نیز آمده است و تقوا یعنی پرهیزکاری از نوعِ زاهدانه اش، یعنی تقوای مصلحت اندیشانه که به محضِ مغایرتِ آن با منافع و مصلحتِ عقلیِ زاهد یا واعظ، او خود را مجاز می داند به شکستنِ آن پرهیز که در اصطلاحِ فقهی آن را تقیه نامیده اند، پس حافظ که در طیِ غزلهایش بتدریج معنای رند را برای مخاطب شکافته و توضیح می دهد در اینجا و در ادامهٔ بیتِ قبل می فرماید رندی که از دیرباز با مصلحت اندیشی و تقوی تناسبی نداشت، از طرفی نیز صلاح به معنیِ اصلاح با تقوا مناسبتی ندارد. در مصراع دوم سماعِ وعظ کنایه از سرو صداهای ذهنی ست همانندِ آنچه صوفیان با دف و کف انجام داده و به سماع می پردازند، نغمهٔ رَباب آهنگِ جانبخشِ زندگی ست که مطربِ هستی مینوازد، پس حافظ با مقایسهٔ سر و صداهای ناهنجار و چند هزار ساله که واعظ بر زبان می راند و نغمهٔ دلنوازِ رَباب پرداخته و درواقع با انتقاد از واعظان می خواهد تا آنان نیز همچون نغمه های آسمانیِ رَباب سخنِ خود را موزون کنند و با اصلاحِ وعظ، مطالبِ سطحی و پیش پا افتادهٔ عوام گرایانه را حذف و هماهنگ با زمانه سخن بگویند.
ز رویِ دوست دلِ دشمنان چه دریابد؟
چراغِ مرده کجا، شمعِ آفتاب کجا؟
پسحافظ در ادامهٔ بیتِ پیشین روی و رخسارِ حضرتِ دوست را به رند و شمعِ آفتاب نسبت می دهد و دلِ دشمنان یا دیوان و خویشتن های توهمی را به چراغِ مرده که رویِ زیبای دوست کوچکترین مفهومی برای آنها ندارد و آنرا در نمی یابند، در مصراع دوم چراغِ مرده چراغی ست که تاریخِ مصرفش به پایان رسیده است، همچون هزاران کتابی که با خویشتنِ توهمی در بابِ چیزهایی نوشته اند که ممکن است در زمانهٔ خود نوری از آن ساطع می شد، اما اکنون بدونِ کمترین فایده ای در کتابخانه ها خاک خورده و برای احدی جاذبه ای ندارد که حتی ورقی از آنرا بخواند، اما شمعِ مولانا و فردوسی و نظامی و سعدی و حافظ و دیگر عارفان و حکیمان شمعِ آفتابی هستند که تا ابدیت پا بر جا بوده و هر روز نیز درخشان تر می شوند، ( شمع در اینجا یعنی درخشش). و اینهمه از خلاقیت و نوآوری و به روز بودنِ آن بزرگان است. و بفرمودهٔ مولانا خداوند هر لحظه و هر ساعت در شأن جدید است و انسان نیز باید چنین باشد؛
هر لحظه و هر ساعت، یک شیوهٔ نو آرد
شیرین تر و نادر تر زان شیوهٔ پیشینش
هین سخنِ تازه بگو تا دو جهان تاز شود
وا رهد از حَدِّ جهان، بی حد و اندازه شود
چو کُحلِ بینشِ ما خاکِ آستانِ شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا؟
"کُحلِ بینش" یعنی سرمه ای که مایهی بینایی و روشنی چشم میشود( اعتقادی دیرینه)، آستانِ حضرت دوست بینهایت است و حافظ میفرماید خاکِ آستانِ حضرتش که باز کردنِ فضای درون تا بینهایتِ خداوندی ست را باید بعنوانِ سرمه ای بر چشم در نظر گرفت که بینش و جهان بینیِ انسان را همانندِ بینشِ خداوند گسترده می کند، یعنی اگر حافظ حافظ شده است و مولانا، مولانا و هر روز و هر ساعت شیوهٔ ای نو می آوردند به لحاظِ شرحِ صدر و باز کردنِ درون تا بینهایتِ خداوندی ست، پس چنین بینشی که از دریچهٔ مردمکِ چشمِ خداوند به جهان می نگرد چراغی ست که مردگی ندارد و درخششی جاودانه دارد. حافظ میفرماید کجا رویم بهتر از این جناب و آستانه؟ شما اگر جایی بهتر میشناسید بفرمایید کجا؟
مبین به سیبِ زنخدان که چاه در راه است
کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا؟
سیبِ زنخدان چنانچه می دانیم فرورفتگیِ میانِ چانه را گویند که به سیبی تشبیه کرده اند و در زیبایی شناسیِ قدیم مورد توجه بوده است، پس محتمل است شنونده ای این سخنان را در بارهٔ رندی و مستی از حافظ بشنود و دلش از صومعه ها گرفته می خواهد بجای سماعِ بی خاصیتِ وعظ نغمهٔ رَباب را شنیده و پای در راهِ طریقتِ رندی و خرابی بگذارد و با تعجیل به دیدارِ شمعِ آفتاب بشتابد، حافظ می فرماید چنین سالکی که سیبِ زنخدان را دیده است و با شتابی که دارد قصد دارد این سیبِ زنخدانِ معشوق را گاز گرفته از آن بهرمند شود، یعنی مانندِ بزرگان و عارفانی که به عشق زنده شدند هرچه زودتر درخششِ آفتابش را ببیند و از این طریق عَلَم و کُتَلی برای خود راه انداخته و مریدانی در گِردِ خود جمع کند، حافظ هشدار داده و می فرماید سیبِ زنخدانِ معشوق و یا شاهدانی چون حافظ و مولانا را مبین که زیبا شده اند، بدان که این فرورفتگیِ چانه چاه و دامی ست بر سرِ راهِ سلوکِ تو که قصد داری غوره نشده مویز شوی و بساطِ معرفت فروشی بپا کنی، یعنی سالکی که با آرامش و بدونِ شتاب و بهره بردن از آموزه های عاشقانی که به عشق زنده و زیبا شدهٔ اند می توان راه بجایی برد. امروزه هم بسیار می بینیم کسانی که در آغازِ راهند اما داعیهی آموزش معنوی داشته ، سیبِ زنخدان را می بینند اما دام و چاه را نمی بینند.
بشد که یادِ خوشش باد روزگارِ وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عِتاب کجا؟
پس سیبی که در بیتِ پیشین آمد آدم را به خاطرِ حافظ می آورد هنگامی که در بهشت بود و روزگارِ وصل، که چه خوش روزگاری بود، حُسن و زیبایی با کرشمه ای در آدم تجلی یافت اما آدم با گازی که بر آن سیب زد موردِ عِتابِ خداوند قرار گرفته و با رانده شدنش از بهشت آغازِ فِراق و جدایی برای او رقم می خورد، یعنی سالکی که با شتاب قصدِ رسیدن به سیب زنخدان را دارد شاید که بار دیگر دچارِ چنین سرنوشتی شده و با عِتابِ حضرتش بجای وصال فِراقی مضاعف را تجربه کند.
طریقِ عشق پر آشوب و فتنه است ای دل
بیفتد آن که در این راه با شتاب رود
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا؟
حافظ که در دو بیتِ پیشین سالکِ طریقت را به عدمِ شتاب و حرکتِ توأم با صبوری توصیه کرده است، نگران است که از پندش سوء برداشت شود و پویندهٔ راهِ عاشقی گمان کند اتلافِ وقت در این راه جایز است، پس میفرماید عاشق نباید که آرام و قرار و خواب داشته باشد چرا که از حضرت دوست یا اصلِ خویش جدا افتاده است، پس قرار و آرامش چیست، صبوری کدام است و عاشق کجا می توان به خواب رود در حالیکه در فِراقِ معشوق می سوزد.
تا کِی مِیِ صبوح و شکر خوابِ بامداد؟
هشیار گرد هان که گذشت اختیارِ عُمر
جلال ارغوانی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱:
هردو درست است
دیر فنا اشاره به نابودی وفناپذیر بودن افراد در دنیا دا رد
دیر کهن نیز اشاره به دنیا دارد وتناسب با افراد گذشته قدیمی ۷۰۰۰ هزارساله
جلال ارغوانی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۵۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱:
وزن شعر
مفعول مفاعیل مفاعیل فعل
جلال ارغوانی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
یک غزل کلاسیک در کلاس جهانی
جلال ارغوانی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
بله رطب درست است
جلال ارغوانی در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۵ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:
در بیت آخر دم به معنی لحظه است
برمک در ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۱: