الیاس رحیمی در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۱۱ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
عجب گرد گر خان و مانی ببیند! غلط نوشته شده است. درست آن: عجب گر دگر خان و مانی ببیند!
الیاس رحیمی در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۱۰ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
عجب گرد گر خان و مانی ببیند! غلط نوشته شده است. درست آن: جب گر دگر خان و مانی ببیند!
کمال داودوند در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸:
خدایا مردان خبر را دریاب
جمع این رباعی از 5233
همایون در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۱:
غزلی آهنگین و زیبا که میتوان آنرا بسیار سرود و خواند که جاودانگی و همیشگی را که از صفات عشق است بسیار زیبا در خود دارد
اخبار شهر عشق است پر از زیبائی و مستی، و پیوستگی و وصل در عین جدایی مانند درد و صاف که در یک شیشه اند، بی پایانی عشق از اینرو است که همیشه چون شراب صاف تر میشود همیشه از دستها و دست خوردگیها دور است همیشه عشرتی نو و آهنگی تازه میآورد، در این شهر همه به دنبال بیمار شدن هستند نه سلامت، زیرا ملاقات این طبیب را آرزو میکنند، نمی خواهند این ساقی لحظهای بیکار شود
عاشق از فضای شب بهره میبرد چون زیبائی آشکار میگردد که به ماه مثال زده میشود که شهر عشق همان شهر شب است که شلوغیهای روز به کناری میرود و ماه در آسمان پیدا میگردد و ستارهها را میبیند که مستان شب اند و گویی او میهمان آنان است در میهمانی شب و میداند که هر چه زیبائی هست در رشک او به سر میبرد و سادهترین و ضعیفترین عاشقان نیز حس پهلوانی و عیاری میکنند و به حق رجز خوانی میکنند چون این غزل پر و پیمان
همایون در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۲:
معنی در سخن نهفته است مانند دانه که در خوشه و کاه
جلال دین در چندین غزل شب را مانند دانه و روز را مانند خرمن مثال میزند چون همه کارهای نا مربوط به معنی در شب تعطیل میگردد و آنها که در روز مقامی دارند و به ظاهر بالا تر از بقیه اند در خوابند و دیگر نیستند
و در این تمثیل این مطلب را میرساند که در میان اهل معنی یکی شاهنشاه است و مانند ماه در دل شب بیگاه میدرخشد
درست است که همه انسانها مغز دارند و عقل دارند و با معنیها آشنا هستند ولی همیشه یکی در بالای همه قرار دارد که قدر او را باید مانند خورشید یا ماه یا شاهنشاه دانست گویی این قانون هستی است که همیشه یک نفر مانند سوار از همه پیش تر میتازد، تیز دویم تیز دویم تا به سواران برسیم
شهرام آرمانی در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:
جناب استاد شفیعی کدکنی معتقدند که این غزل یکیداز ضعیف ترین اشعار حضرت حافظ هست !
رضا در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳:
سـالها دفـتـر ما در گـرو صَهـبـا بـود
رونقِ مـیکـده از درس و دعای ما بود
دفتر : دیوان شعر ودفتر علم ودانش،دفتراعتباروآبرویِ شاعر، دفتری که حساب وکتاب شخصیّتِ شاعر درآن ثبت شده ونمادِ ماهیّت اجتماعی،سیاسی ودینیِ اوست.به عبارت دیگر حیثیّت، وصورتحسابِ داشته ها ونداشته ها وهمه چیزِ شاعراست.
صَهبا : شراب انگوری مایل به سرخی، می ،باده
رونق : رواج ، پیشرفت،صفا
میکده : میخانه ، محل دعا و مناجات رندانِ عاشق و وارسته ، منزلگاهِ پـیـر و مرشد
معنی بیت : حافظ درخیلی ازغزلیّات خود به این نکته(گروگذاشتن خر قه برای تهیّه ی باده ودفتر درمیکدها)اشاره کرده وباغرور آن بالیده است!. امّاچرا؟
حافظ پس ازآنکه مسیر وراهِ خودرا ازصوفیان وزاهدانِ متعصّب و عابدانِ ریاکار جداکرد وعشق راانتخاب نمود،میکده رادر مقابل مسجد،ابروان ِ معشوق را درمقابل محراب ومی خواری وعشرت جویی رادر مقابل ِ زُهد ریاکارانه قرار داد وپایه های مَسلکِ رندانه را بَنا نهاد.
باشناختی که ازاین شاعرفرزانه داریم ،اودر واقع آدمی نیست که درمقابل گرفتنِ کاسه ای شراب، دفتر اعتبار وآبروی خویش را به گرو بسپارد.!
پس این معمّا وماجراچیست؟
ماجرا این است که حافظ یک میخواره ی ِ ولگردِ بی خانمان نیست که همانندِ بعضی ازمعتادانِ به موادمخدّر امروزی،همه چیزشان را باخته ودرزیرپل ها وگوشه ی خرابه ها روزگارمی گذرانند! حافظ یک مبارز ِ دست ازجان شسته،درمقابله با ریاکاریست. او درگیرِ یک نبردِ سنگین وناتمام شد وهنوزهم به پایان نرسیده است! هنوزپس ازقرنها،ضَرَباتِ ویرانگر اشعار حافظ، برستونهای منافع بسیاری ازقشریّون فرود می آید ولرزه براندامشان می اندازد.!
حافظ هوشمندانه و فیلسوفانه، وصدالبته شجاعانه به آوردگاهِ مبارزه با ریاکاری و دورویی پای گذاشت. اوباقشری خشک مذهب،سخت متعصّب و داعشانه اندیش رودررو بوده وهنوز هست. بایستی خودرا به سلاحی مجهّزمی کرد تا به وسیله ی آن بتواندبنیادِ فکریِ جبهه ی مقابل را هدف قرارداده ودَرهم فروریزد. درتفکّر جبهه ی مقابل، هرکس شرابخواری کند به بلاهای گوناگون گرفتارمی شود! هرکس متفاوت ازآنها بیاندیشد باید کشته شود! هرکس به مسجد نیاید وپشتِ سرآنها قرارنگیرد بایدنسلشان از روی زمین برداشته شود! هنوزنیزچه سرهای بی گناهی که به تیغ کینه وخودپسندی وجهالت بریده نمی شود؟!
بنابراین حافظ باشجاعتی ستودنی، پای به میدان نهاده وباشناسایی نقاطِ ضعف ِ آنها،تفکّرجدیدی ارایه می دهد.اومی داندکه یک تفکّرنیک، آنقدرقدرت دارد که قرنهازنده بماند وتغییروتکامل خَلق کند.!
اوشایدیکبارهم به میکده نرفته باشد،امّاباصدای بلند فریاد می دارد که خرقه ی من جایی درگروِ باده است،دفترم جایی دیگر! من به میکده می روم امّاریاکاری نمی کنم ،من درهرجاکه هستم مسجد یامیکده،یاکُنشت وکلیسا، درحال ِعشقبازی باخداهستم و....
معنی بیت:
دراین بیت به ظاهر شاعر درحالِ بازگوییِ خاطراتِ خویش است،امّا رندانه ازهمین خاطره گویی ،بستری فراهم می سازد تا باورها و اعتقاداتش را مطرح سازد. اوازهمین آغازسخن،سمت وسوی توپخانه یِ ویرانگرخویش رابه سمتِ جبهه یِ ریاکارانِ متعصّبِ خودپسند گرفته ومی فرماید:
هرچه که به عنوان دارایی داشتیم در راهِ میکده هاودر کار شرابخواری صرف کردیم و اینکارآنقدر ارزشش راداشت که درآخرکار،دفتر اعتبار وآبروی خویش رانیز به گرو بگذاریم.!
درقدیم که چک وسفته معمول نبوده ،به گروگذاشتن مرسوم بوده است.
کالاهای گرانبهایی مثلاً طلا و زیور آلات رادرقبالِ چیزی به گرو گذاشته ودرسرموعد با پرداختِ وجهِ مُعیّنه، کالای خودرا بازپس می گرفتند.
حافظ باهدف قراردادنِ اتاقِ فکرجبهه یِ مقابل، اعلام می کندکه باارزش ترین دارائی اش(دفتر و دیوانش ) را، نه برای یکبار یاچندروز،بلکه سالهای سال در گرو باده نهاده بود.
"سالهای سال" واژه ایست که حکایتگر نیازمندی ووابستگی ِ شدیدِ شاعر به میکده هست.میکده ای که درآن فقیر وغنی،یکسان است وهیچ ریاکاری درآنجا به چشم نمی خورد(مستی وراستی).
مصرع دوّم: ماباآن همه اشتیاقی که ازخودنشان می دادیم،به کار میکده رونق می بخشیدیم وشور وشوقی برپامی نمودیم . ماازصمیم ِدل و جان، با همهی وجود به درس و دعا (عشقبازی) مشغول بودیم وخوشحالیم که ازحضورمشتاقانه ی ما،میکده رونق می گرفت.
کسانی که حافظ را می شناسند می دانند که اومستِ شرابِ عشق ومحبّت ومهرورزیست.اوانسانی پاک نیّت است وهرروز باشراب عشق و معرفت وآگاهی،عشرت جویی می کند.لیکن طوری سخن می گویدکه میکده،ازدیدگاهِ متعصّبین ِ کوته نگر، همان جایی باشد که شراب انگوری می نوشند! برای حافظ ِ بی باک هیچ اهمیّتی ندارد که آنها چه برداشتی دارند! اواز سازِمخالف، بادِمخالف وجریانِ ناموافق،واهمه ای ندارد،اوفیلسوفیست که بهترازهمه می داند،بادباک زمانی اوج می گیرد که بادِمخالف باشدّت بوزد.
اتفاقاّ به عمد سخن رابه گونه ای پیش می برد ودرحقیقت به آنهاکمک هم می کند که چنین برداشتی نمایند:" که حافظ دفترحیثیّتش را برای جامی شراب انگوری به گرو گذاشته است!"
حافظ هرگزچنین نکرده وچیزی به گرونگذاشته است.او آنهارابرعلیهِ خودمی شوراند تابه پروازدرآید.!
پرسشی که همیشه مطرح است این است که: چراهمیشه سرِحافظ دردمی کند؟وچرا بهانه به دست بدخواهان می دهدوبه اصطلاح چوب درلانه ی زنبورمی کند؟
پاسخ:زیرا دراینصورت شیپورنبردِ راستی وناراستی نواخته می شود. ریاکاران ِ متظاهر درمقابل صداقت صف آرایی می کنندو بستری فراهم می گردد که دیگران(مردم عوام وخواص) آسان تربتوانندمابین "مستی وراستی و دینداری ریاکارانه" قضاوت صحیح کرده ودست به انتخاب بزنند.اوشاعری مسئولیت پذیراست وخود رامسئول می داند تابه هرطریقی که می تواند دست به آگاهی بزند."ریاکاری" آفتِ انسانیّت وبلای خانمانسوزیست که جامعه رابه انحطاط وسقوط می کشاند. منظورازریاکاری فقط درعبادت نیست. ریاکاری همانندِطاعون به همه یِ شئونات سرایت می کند.فردریاکار به ،خدا،خود ودیگرخلایق دروغ می گوید وازجاده ی راستی خارج می گردد.خیانت،خباثت،خودخواهی،خطاکاری،فریب کاری،اختلاس وفسادهمه فرزندان نامشروع ِریاکاری هستند. وازهمین روحافظ نسبت به این همه حساسیتی
مِی خور که صدگناه زاغیار درحجاب
بهترزطاعتی که به روی وریا کنند.
نیکی پیـر مُغان بـیـن که چو ما بـَد مَـستـان
هر چه کردیم بـه چـشـم کـرَمـش زیـبـا بـود
پیر مغان: پیر میکده ،انسان عارف کامل ، پیر و مرشدِ حافظ. بعضی بااستنادبه اینکه درمَسلک ومذهبِ زرتشت،شرابخواری حلال است وزرتشت مخالف هرگونه جنگ وخونریزی بوده وکسی رامجبوربه پذیرفتنِ مذهب نکرده،حافظ ارادتمندِ زرتشت شده ووی رابه عنوان پیر وراهنماپذیرفته است:
گفتم شراب وخرقه نه آئینِ مذهب است
گفت این عمل به مذهبِ پیر مغان کنند.
وبعضی دیگربراین باورند که این"پیر" اصلاً وجود نداشته ویک شخصیّت خیالی بوده است.حافظ به درکارگاهِ خیال دست به آفرینش یک پیری روشن ضمیرزده،به او شخصیّتِ کامل بخشیده،سپس وی رابه عنوان شاخص قرارداده ورفتارهای خودرا با اوتنظیم می کند.
برای احتمال اوّلی دلایل فراوانی وجود داردبرای نمونه:
به باغ تازه کن آئین دین زرتشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
ضمن ِ آنکه معنای لغوی ِ مُغان(جمع مُغ،روحانی زردتشتی) نیزاین احتمال راتقویت وتایید می کند.
چشم ِکرَم : نگاه کردن ازروی بزرگواری وبخشش وگذشت
معنی بیت : نیک اندیشی،نیکوکاری و عنایتِ پیرمیکده را بنگرکه چگونه، بَدمستی،وبَدرفتاری مارا بی هیچ منّتی می بخشد. ما در نوشیدن شراب افراط کرده و بدمستی ، عربدهکشی و بی ادبی میکردیم،امّا او نه تنهانادیده می گرفت،بلکه ازمنظرِ اورفتارِما خوشایندنیزبود!.
حقیقتاً پیر مغان،هرکه بوده باشد عجب انسانِ کامل،آگاه،پاک نیّت ونیک رفتاری بوده است.هرکس با شنیدن ِ این خصوصیات،شیفته و شیدای او می شود ودوست دارد پیرو ومطیع چنین شخصیّتی باشد.
به ترکِ خدمتِ پیرِ مغان نخواهم گفت
چراکه مصلحتِ خود درآن نمی بینم.
دفتردانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم ودرقصد دل دانا بود
دفتردانش : دفترعلم ،باتوّجه به اینکه درمصرع بعدی دردنباله ی سخن "دل دانا" آمده، منظورازدفترعلم همان "دل" است. چراکه تاثیراتِ علم ودانش دردلِ آدمی متجلّی می گردد و نقش میبندد.
منظوراز"فلک دیدم" یعنی ازروی تجربه وروزگاری که پشت سرنهاده ام می گویم. (شاعرداردبه زبان زمانه ی خویش سخن می گوید) درآن زمانها، اوضاع واحوال روزگار را ازچرخش سیَارات وطرزِ قرارگرفتنِ ستارگان پیش بینی می کردند.
"چرخ گردون درقصدِدل دانابود" یعنی اینکه،این قانون طبیعت است که خاروخاشاک رابه بالاتر می برد وافراد صاحب نظری مثل حافظ را دچار گرفتاری ومُصیبت می کند!.
چرافلک دانایان را می آزارد؟ این نکته ازآنجا شکل گرفته که هرکس بیشتربداندقطعن به اندازه ی داناییِ خویش رنج خواهد کشید.متاسّفانه این قانون طبیعت است ودرهمه ی دوره ها این چنین بوده وبنظر این چنین نیز خواهدبود. کسی که چیزی نمی داند معمولن رنج واندوهِ کمتری دارد. ندانستن نوعی شناورماندن در فضای بی خیالی وبی وزنیست. امّا هرچه دانش وآگاهیِ آدمی بیشترباشد به همان مقدارنیز غصّه ودرد خواهدداشت. به ویژه اگرفضای سیاسی نیز بسته باشد وریاکاری وجهالت، غالب بردانش وآگاهی بوده باشد،بی تردیدمشقّات فراوانی از جمله:تهدید وتکفیر وتبعید وشلّاق در انتظارکسانی خواهد بودکه از دردهای جامعه به فریاد می آیند. حافظ نیزبا در نظرداشتِ همین مُصیبت هایی که مُتحمّل شده می فرماید:
معنی بیت :
با شراب وباده، دفترعلم (دل)ما را ازدانسته هابشوئید تابه ندانستن برسم. یعنی آنقدر مرا شراب بنوشانید تا عقل ازکاربیافتد وسرمست شوم وندانم که ازکجا،کِی،چرا آمده ام وچه چیزی چگونه ،برای چه خواهدشد!؟ می خواهم به بی خبریِ محض برسم. این طنز ازعبیدزاکانی، شاید حال وروز ی را که شاعر آرزو می کند بهتر توصیف کند:
"هرکه دانش ندارد اندوه ندارد.هرکه مال ندارد آبروی ندارد. هر که برادر نداردپشتوانه ندارد. هر که زن نداردعیش ندارد. هر که فرزند ندارد روشنیِ چشم ندارد. و هر که این پنج نعمت ندارد،هیچ غم واندوهی ندارد .....!"
حافظ آزار زیاد دیده وخسته شده است. می خواهد هرچه دارد ازدست بدهد واندکی بیاساید(هیچ غمی نداشته باشد.)
اودردوره ی جهالت وخرافه پرستی می زیسته و"فهمیدن ودانستن" بلای جانش شده بود.اوکه جلوتراززمانِ خویش می اندیشیده، علاوه براینکه ازسویِ قشریّون ومتعصّبین ِ کوته نگر ِ سُنی مذهب(داعشان امروزی) تحت فشاربود،به خاطر یک جُرعه شراب که آزاری برای دیگران درپِی نداشت،سخت دچارزحمت می شد. اودرمیان ِ خلقِ نادان نیز درتنهایی ِ اندوهباری زندانی شده بود.چنانکه خودفرماید:
بهر یک جُرعه که آزارکسَ اش درپی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس.
از بُـتـان "آن" طلب اَرحُسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که درعلم نظربینا بود
بُـتـان : زیبا رویان
"آن"معنای زیادی دارد: حُسن و زیبایی ،هنگام، وقت،ضمیر اشاره به دور در مقابلِ"این". امّا در زبان و بیانِ حضرتِ حافظ،که برای خودش،زبانی مستقّل است "آن" چیزی غیرقابل بیان است.آن نمک، چاشنی و جَذَبه یِ زیبائیست. آن چیزیست که هیچ واژه ای نمی تواند معنای آن رابرساند. "آن" سِرّ زیبائیست، توصیف پذیر نیست و فقط با ذوق ِ دل قابل درک میشود.
حافظ به "آن" عنایت ویژه ای داشته وچنین بنظرمی آید که مفهوم ِ "آن" را بیشتروعمیق تر ازهمه درک کرده بود.
شاهد آن نیست که مویی ومیانی دارد
بنده ی طلعتِ آن باش که "آنی" دارد
یا :
آن چه میگویند آن بهتر ز حُسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
و...
"علم نظر : 1- فلسفه و حکمت ومنطق 2- دانش زیبایی شناختی 3- ذوق ِ نظربازی دراینجاهرسه مورد مدّنظر است.
معنی بیت : درعاشقی نبایدبه زیباییِ ظاهری توّجه کرد، اگرصاحب دل وصاحب ذوق هستی،بایستی از معشوق زیبا روی ، زیبایی درونی را بخواهی وبجویی، نه زیبایی ظاهری را. زیبایی ِ ظاهری مهّم وازشمند هست،لیکن پایدارنیست. چیزی که مهمّتر و ارزشمندتراست، زیباییِ درونی و همان "آن" است که باذوقِ دل قابلِ درک است. زیباییِ ظاهری به مانندِ پلی موّقت برای رسیدن به زیباییِ باطنیست.
درمصرع دوّم می فرماید:
من این سخن را ازکسی شنیده ام که دردانش ِ زیباشناختی استاد وصاحب نظربود(پیرمُغان).
کسی که حُسن وخطِ دوست در نظر دارد
مُحقّق است که اوحاصل بَصر دارد.
دل چوپَرگاربه هـرسـودَوَرانی میکرد
وَنـدرآن دایـره سـرگـشـتـهی پـا بـرجـا بــود .
پرگار: وسیلهای دوشاخه که بر یک سر آن مداد یا نوک مداد قرار دارد و برای کشیدن دایره مورد استفاده قرار می گیرد. دراینجا کنایه ازحرکتِ دَوَرانی وسرگشتگیست. انتخاب واژه های خویشاوند مانند: (پرگار-پابرجا- دّوّرانی-دایره- سرگشتگی) وخَلقِ موسیقی دلپذیر وآفرینش ِ معنای اندیشه زا، واقعن شگفت بر انگیزاست. حافظ دراین بیت "حیرت وسرگردانی" رابا مهارت تمام به تصویرکشیده است. انسان درشگفت فرومی ماند که این شاعر بی بدیل، صاحب چه ذهنی پویا ودارای چه ذوق وسلیقه ی ِ نابی بوده که این چنین لطیف وزیبا می اندیشیده وآن را به چه مهارتی به تصویرمی کشیده است!؟
سَرگشته : حیران ،حیرت یکی از مراحل سیروسلوک عارفانه است.
پابرجا:1- اشاره به پرگار که یک پایش ثابت است و پای دیگرش مُتحرّک میچرخد.2- ثابت قدم ماندنِ دل درعشق وفروماندن آن درحیرت وشگفتی.
معنی بیت : می فرماید دل من در کسبِ معرفت وعشق تو، همانندِ یک پای ثابت پرگار،ثابت قدم است وبه شکل پای دیگرش ازسرگشتگی و حیرت، دورِ خودش می چرخد.هم پابرجاست هم دَوَرانی درحال ِ گردش است.
حیرت درفرهنگ عرفان،از ناآگاهی نیست بلکه برخاسته از آگاهی وذوق ِ قلبیست.به همین علّت اصولاً دانشمندان وفیلسوفان بیشتر ازمردم عوام،ازچگونگی ونظم وپیچیدگیِ کائنات درحیرت فرومی روند.
ازهرطرفی که گوش کردم
آوازسئوال حیرت آمد.
مُـطرب از دردِمحـبّـت عملی میپرداخت
که حکـیمان جهان را مُژه خونپالا بود
مُطرب : کسی که طَرب برمی انگیزد.خنیاگر ، نوازنده،آوازه خوان
دردِمحبّت : عاشق از زیبائیهای معشوق گرچه حظِّ روحانی می برد، لیکن این حظّ دردآلود است! زیرا این حظ آنقدرشیرین ونشاط انگیزاست که خوفِ ازدست دادنش،عاشق را زیر و رو می کند ودرد تولید می کند ودوباره خودِ این "درد" ودگرگونی شدن لذیذاست وحسّ انگیز! کلّاً درعشق پارادُکس غوغا می کند.درد ودرمان درهم می آمیزند وعاشق رابه پرواز درمی آورند تااینکه دربام ِ سرمنزل محبوب فرودآید وآرام گیرد.
عملی می پرداخت : ازسرذوق باترکیبِ آواهای دل نواز آهنگی می نواخت.
حکیم : داننده یِ حکمت، فیلسوف. شاعرازاینکه "حکیمان جهان" رادراین بیت گنجانده نظرخاصی دارد. "حکیمان" به سببِ داشتن نگرش خاص وعمیق به زندگی، درابرازاحساسات وعواطف،به گونه ای متفاوترعمل می کنند وقدرت بالایی درکنترلِ احساسات دارند. آنهامتانت وخویشتنداری بیشتری دارند ومعمولاً دیرتر ازمردم عوام، می خندند یا می گریند.گریه وخنده ی آنها ژَرفای بیشتری دارد.
امَا بعضی از فیلسوفان نیز عشق را اِنکار میکنند و با درد عشق بیگانهاند .برای مثال ابو علی سینا در بارهی عشق چنین نظری دارد:
" ....عشق یک بیماریِ وسواسی، شبیه مالیخولیاست ....."
به همین سبب خون گریه کردن ِ آنها،خود بیانگراین است که مُطرب بسیار جانسوز و اثربخش ترمی نواخته است! به عبارت دیگر مطرب اگرطبق معمول و عادی می نواخت، قادربه گریاندنِ حکیمان نمی بود. حکیمان به هرسازی نمی رقصند وبه هرسوزی نمی گریند.
خون پالا : خون فشان،خون ریز
معنی بیت : نوازنده ازسوزاشتیاق حالتی پیداکرده بود(حالی آسمانی داشت)،چنان می نواخت که نه تنها مردم عادی،بلکه فلاسفه وحکیمان رانیز تحت تاثیر قرارداده بود!
ازسوز آهنگی که مینواخت از چشمهای فیلسوفان جهان خون میچکید.
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت زدیوان قسمتم.
میشکُفتم ز طَرب زانکه چو گل بر لب جوی
بـر سـرم سـایهی آن سـرو سهی بالا بـود
طرب : شادمانی
سروسَهی : بلندقامت وراست،شاخکی تازه رسته،سرو راست قامت.
معنی بیت :درادامه ی بیت قبلی، از طَرب شادمان بودم وهمچون گلی شکوفا می شدم هم به سببِ آهنگی که مطرب مینواخت و هم به سببِ اینکه من در کنار جوی نشسته بودم و یارِ نوجوانِ سرو قامت، برسرم سایه انداخته بود.(ظاهرن بساطِ عیش مهیّا بوده است. شاعرهمیشهِ چنین آرزویی داشته است،)
میلِ رفتن مکن ای دوست دَمی باماباش
برلب جوی طرب جوی وبه کف ساغرگیر
پیر گلرنگ من اَندر حق ازرقپوشان
رخصـت خُبث نداد اَرنه حکایـت ها بود
پیرگلرنگ :بعضی ازشارحان بدون استنادبه دلایل قانع کننده، "پیرگلرنگ" راشیخ عطار وبعضی شیخ محمود و.....گرفته وبراین باورند که حافظ مریدِ آن یا این بوده است.!
باشناختی که ازاخلاقیّاتِ حافظ به استنادِ غزلیّات او داریم، سطح ِاِستانداردهای اخلاقیِ موردِ نظر حافظ، بسیار بالاست وبی گمان هیچکسی چه شیخ عطار چه شیخ محمود وچه شیخ فلانی نمی تواند دارای چنین ویژگی های استثنایی بوده باشند. حافظ وسواس ِ فوق العاده ای برای انتخاب رهبری داشته، وهرکسی راقبول نمی کرد. او برای انسان کامل شدن،سرازپا نمی شناسد، آرام وقرار نداردوچنانکه ازاشعارش پیداست، روحیّه یِ تقلید کردن نداشته و هرگزنمی توانسته پشت سر کسی قرارگیرد.تنهاکسی که همه جا حافظ اوراستوده وبرای او احترام قبلی قائل شده"پیرمُغان" است. اوجلوتراز زمانه ی خویش بود واندیشه ای پویا داشت وازروی همین روحیّه هست که آزاداندیشی راانتخاب کرده است.بااین توضیح
برای "پیرگلرنگ"دو احتمال متصوّراست.:
1- باتوّجه به اینکه دربیت دوّم غزل، از"پیرمغان" یادشده، پیرگلرنگ همان پیرمُغانست که به عناوین گوناگون مانند: پیرمیکده، پیرمیخانه،و... و با استعاره ازاویاد می شودوهمه جا موردِ ارادت واحترام است.
2-"پیرگلرنگ" به سببِ رنگین بودن وکهنگی شراب،استعاره از شراب است، درجایی دیگرمی فرماید:
بیار زان مِیِ گلرنگِ مُشکبو جامی
شرارِ رَشک و حَسد در دلِ گلاب انداز
یا:
حافظ مُریدِ جام مِی است ای صبا برو
وزبنده بندگی برسان شیخ جام را
رُخصت : اجازه
اَزرَق پوش : صوفیان برای اینکه خودنمایی کنند لباس مخصوصی به رنگِ کبودو نیلگون می پوشیدندتا ازمردم متمایز باشند.! حافظ ازاین عمل وجداسازی خویش ازخلق بسیار بیزاربود.
غلام همَتِ دُردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ازرق لباس ودل سیه اَند.
درنظرگاهِ حافظ پرداختن به درون مهّم است نه ظاهر. صوفیان آنقدرکه به لباس مخصوص صوفیگری اهمیّت می دادند به روح واندیشه وباطن اهمیّت قائل نبودند. حافظ ازهمین رو جبهه ای باعنوان رندی درمقابل آنها گشود. برعکس آنها ظاهر را خراب کرد وباطن راصیقل داد!لااُبالی گری، شرابخواری و....همه رابهتر ازخودپسندی وتظاهر معرفی کرد.اتهامات زیادی به خودنسبت داد تا دچار غرور وکِبر وخودپسندی نشود وازنظردیگران گناهکارشناخته شود تافرصتی پیداکند وتوانسته باشد باخیالی آسوده به پالایش درونی بپردازد. بعضی ازشارحان بااستناد به این خصوصیّتِ حافظ، اورابه خطا درردیف فرقه ی "ملامتی ها" قرار داده اند!. درست است که ملامتی هانیز چنین می کرده اند تاموردِ ملامت وسرزنش قرارگیرند وبه پاکسازی ِ درون بپردازند، امّا این تنها یک بُعد از شخصیّتِ پیچیده ی ِحضرت حافظ است نه همه ی ابعادِ آن.
هزارنکته ی باریکتر زمو اینجاست
نه هرکه سربتراشد قلندری داند!
چنانکه پیشترنیزگفته شد حافظ یک عاشقِ روشن ضمیراست و باقوانینی که خود شخصاً وضع می کند، رفتارمی کند ودر چارچوب هیچ آئینی جزعشق آرام نمی گیرد.
خُبث :کینه ورزی و بَد نیّتی
معنی بیت بادرنظرگرفتن "پیرگلرنگ" به معنی پیر مُغان: رهبر وراهنمایِ من، ازرویِ طبع لطیف وپندار پاکی که دارد،به ماپیروانش، اجازه ی مجادله ،مباحثه ومبارزه کردن باخرقه پوشانِ مدّعی رانداد ومارا به سکوت ومدارا دعوت کرد.وگرنه ماجراهای فراوانی ازریاکاری خرقه پوشان،درخاطرداریم ومی توانستیم پاسخی دندان شکن به
به این مدّعیانِ دروغگوبدهیم.
پیرگلرنگ را اگراستعاره ازشراب بگیریم معنی بیت چنین خواهدشد:
شراب می نوشیم و سرمستم می شویم(مهربان می شویم) ودر عالم مستی و راستی، نمی توانیم بَدباشیم. کسی که ازشرابِ معرفت سرمست شود، نمی تواندکینه ورزی وبداندیشی کند. بنابراین بادهی گلفام معرفت به من اجازهی کینهورزی و بدگوییِ صوفیان ریا کاررانداد و گرنه سخنان بسیاری در بارهی آنان هست که بگویم .
گفتگوآئین درویشی نبود
وَرنه باتوماجراها داشتیم.
"گفتگو" دراینجا منظور مجادله ومباحثه یِ خصمانه است نه دوستانه. چنانکه ملاحظه میگردد واژه ها درفرهنگِ حافظ، معناهای دامنه داری داشته واز انعطافِ فوق العاده ای برخوردارند.
آئین ِ درویشی ورندی که حافظ بنیانگذارآن است،مدارا با دشمنان ومرّوت با دوستان است.
مانگوئیم بَد ومیلِ به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه ودَلقِ خود اَزرق نکنیم.
قـلب انـدودهی حـافـظ بـرِ او خـرج نـشــد
کاین مُـعـامِل بـه همه عیب نهان بـیـنـا بـود
قلب : یعنی جَعل کردن دارای ِایهام است: 1- زَر ناخالص وناسره،تقّلبی ومعیوب 2- دل
اَندوده: لایه ای ازگل وگچ وکاه که بر روی دیوار می کشند.یالایه ای ازهرچیزی که برروی هرچیزدیگرکشند.مثلن لایه ای ازطلا بر روی آهن کشند (زَراندود)
قلبِ اندوده،یعنی دل ِ من درونش سیاه است وریاکاری کرده ولایه ای از خوبی ونیک پنداری روی آن کشیده ام.تقلبّی است.
خرج نشد :موردقبول قرار نگرفت. پذیرفته نشد.
معامل :سوداگر ، معاملهگر، دراینجا استعاره ازمعشوق است.
معنی بیت : قلبِ سیاهِ من که آن راجعل کرده بودم وروکشی ازصداقت وعشق بر روی آن کشیده بودم مورد قبول معشوق واقع نشد. دانست که تقلّبی هست.زیرا که این معاملهگر ( معشوق) خیلی زیرک وباهوش است .اگرذرّه ای ناخالصی دردجودِ عاشق ببیند،عشق اورا قبول نمی کند.عشق مراکه قبول نکرد،بااینکه قلبم را اندوده کرده بودم ولی اواز همهی عیب های پنهانی با خبربود.
صداقتِ حافظ ستودنیست. هر اشکال وایرادی که درکارهست به خودنسبت می دهد نه به معشوق!
هرچه هست ازقامتِ ناساز وبی اندام ماست
وَرنه تشریفِ توبربالای کس کوتاه نیست.
نرگس در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۵ - عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز:
در جواب مهدی:
یعنی حتی اندکی زر خرج نمیشه
نرگس در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۵ - عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز:
در جواب مینا:
نظامی داره ساسانیان رو با دوره خودش مقایسه میکنه و میگه که زمان ساسانیان که زرتشتی بودن این طوری با عدل و انصاف برخورد میکرده پادشاهشون ولی در زمان حال که مسلمانان روی کار هستن با عدل و انصاف حکمرانی نمیشه
در جواب طهماسبی:
یعنی حتی اندکی زر خرج نمیشه
محسن در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:
اخرین بیت رو فراموش کردید :
حافظ از چون و چرا بگذر و می نوش دمی * نزد حکمش چه مجال سخن چون و چراست
پرستو در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:
ازین پس پیمبر نباشد دگر
به آخر زمان مهدی آید به در
بگیرد خط و نامهٔ کردگار
کند راز پیغمبران آشکار
ز کوچک جهان راز دین بزرگ
گشاید خورد آب با میش گرگ
بدارد جهان بر یکی دین پاک
برآرد ز دجال و خیلش هلاک
همان آب گویند کآید پدید
دَرِ توبه را گم بباشد کلید
رسد ز آسمان هر پیمبر فراز
شوند از پس مهدی اندر نماز
در بیت آخر گس اشتباه است. باید (پس) بشه.
۷ در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲:
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت: قامت من مانند حلقه خمیده شد(از بار ستم تو) تا از این پس پاسبان(مراقب-محافظ) تو
زین دگر نراند ما را به هیچ بابی:
دیگر مرا نراند به هیچ بهانه ای و از هیچ دری
یعنی با اینکه اینهمه به تو عشق میورزم ولی مانند حلقه جای من بیرون است و به درون خانه ات راه ندارم و پاسبانت هم این را میداند.خمیده هم که هستم و این نشانه پیری است و ناتوانی که این را هم پاسبانت نشان بی خطر بودن میداند و پس نباید به من بند کند.
خلاصه: در نزدیکی به تو دورترینم
حسین رضایی در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲:
سلام و درود بر فرهاد عزیز
دوست عزیز تصور میکنم در "شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت " رقیب در اینجا به معنای "مراقبت کردن " می باشد و معنی کل مصرع میشه قامت من خمیده شده تا در هر زمان کنار یار باشد و مراقب از یار کند...
فرهاد رشیدی در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:
با سلام و خداقوت
بیت دوم مصرع اول را اصلاح بفرمایید " همدمی نیست که با او نفسی بنشینیم "
" لا " را با " با " اصلاح کنید .
با تشکر
مینو در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ کمالالدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - وله ایضآ یمدحه:
در بیت 18 بین اجزای کلمه ی زنخ فاصله ایجاد شده است که موجب بدخوانی می شود.
مینو در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ کمالالدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - وله ایضآ یمدحه:
در بیت 15، کلمه ی گل به صورت کل آمده است که اشتباه است.
مهدی فیضضض در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
عاشقتم فیض . دیوونم کردی لامصب . رباعیاتت از یه طرف . غزلات از یه طرف .
برگ بی برگی در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳:
آمده ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم
برای این بیت دو معنی میتوان نگاشت بدین صورت که آمده ام و یا آماده ام که سر خود ((کنایه از سر من های ذهنی ) را بگذارم و منیت ها و تعلقات دنیوی خود را رها کنم و عشق به تو را جایگزین آن کنم و مرکز خود قرار دهم و اگر جوابم کنی و برانیم ، نخواهم شکست و آن نه کفنتن هم برای من شکر است و حداقل این بهره را که میتوانم ببرم .بیاد داریم در آن غزل معروف حضور همگان است می گوید ؛ آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست / وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست . که دفع و نفی و ناز شاهانه هم برای عارف عالمی دارد .
و در معنای دیگر مصرع دوم گمان کنم در شرح مثنوی جلسه پنجم ، دکتر سروش به زیبایی اشاره میکنند که منظور نی دوم آن نی میباشد که در آن می دمند و از نوای آن لذت میبرند و مولانا خود را نی میداند که حضرت حق در آن دمیده و از این طریق معرفت خود را به خلق جاری می کند و هر صدایی که از مولانا بر می خیزد بواسطه دمیدن اوست و بدین معنی اجمالی ؛ حال که مرا برای سر نهادن و عاشقی شایسته ام نمیدانی پس نی ( خودم ) را میشکنم و بدین طریق شکر موجود در بطن نی را که از سوی تو میباشد به خلق ارزانی میکنم .
با پوزش از اساتید محترم و درخواست عفو چرا که خود را بسیار نیازمند شنیدن و آموختن میدانم و نه بیان.
هانیه سلیمی در ۷ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶:
دوستی نوشته اند در اپرای عروسکی مولانا (اثر بهروز غریب پور) به جای مصرع هر زمان نو میشود دنیا و ما، خوانده شده هر زمان نوعی شود...
اینطور نیست؛ این مصرع در اپرای مذکور درست خوانده شده، شاید ایشان شاهد اجرای زنده بوده اند یا اشتباه به گوششان خورده.
قطره بقایی در ۷ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲: