گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۰ در پاسخ به هدایت الله حمیدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

 

امام مست نماد و جمع بین عقل و عشق است .

امام نماد عقل است و مستی حاصل عشق

یعنی در اثر سیر وسلوک عقل من متعالی شد و به عشق رسید.

وقتی میگوید نام آن بت را نمیدانم یعنی دچار حیرت است از پدیده  «عقل مست »یا «عقل عاشق» که تعریف کردنی نیست 

میگوید درین مسیر سیر و سلوک عقل من  به عشق رسید و مست شد 

خفته بودن هم یعنی دیگر از آن زیرکیهای عقل معاش درین عقل عاشق خبری نیست

عقل یا این خرد خام در اثر سیر وسلوک متعالی میگردد و به عشق می‌رسد

«این خرد خام به میخانه بر

تا می عشق آوردش خون به جوش!»حافظ

کعبه من امروز خرابات است یعنی من چیزهایی را در خرابات تجربه کردم و مستی‌هایی را چشیدم که کعبه من دیگر خرابات شده است 

خراباتی که کعبه شاعر می‌شود نمادی است از تعالی روحی شاعر ،در مقابل اهل ظاهر که کعبه شان در مکه معظمه است.

اکنون حریف من قاضی و ساقی من امام است 

باز هم جمع بین عقل و عشق

قاضی و امام نماد عقل و حریف و ساقی نماد عشق

باز هم تعالی روحی و فکری سالک را مشاهده می‌کنیم وقتی میگوید ساقی ام امام است و حریفم قاضی ؛آن هم سالکی که در ابتدای همین غزل خام بود و به دنبال راه میگشت!

مطمئن نیستم، اما شاید در برنامه معرفت دکتر دینانی پیرامون این غزل بحث کرده باشند 

 

سعید . در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ در پاسخ به محمدرضا زندی پور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

نامه منظور حافظ، همین غزل که سیل اشک شاعر رو همراه میکنه با غزل که به دست معشوق برسه و غبار قصه نشینه به دلش.

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۳:

کس از دست جور زبانها نرست

اگر خودنمای است و گر حق‌ پرست

به کوشش توان دجله را پیش بست

نشاید زبان بداندیش بست

نه از جور مردم رهد زشت روی

نه شاهد زنامردم زشت گوی

سعدی جان

شاید پسِ کار خویشتن بنشستن

لیکن نتوان زبانِ مردم بستن

سعدی جان

به عذر و توبه توان رستن از عذابِ خدای

ولیک می‌ نتوان از زبانِ مردم رَست

سعدی جان 

اگر از مه رویان به سلامت بماند 

از بدگویان نماند

گلستان سعدی

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشه‌نشینی و صبر بر ایذاء خلق:

کس از دست جور زبانها نرست

اگر خودنمای است و گر حق‌پرست

به کوشش توان دجله را پیش بست

نشاید زبان بداندیش بست

نه از جور مردم رهد زشت روی

نه شاهد زنامردم زشت گوی

سعدی جان

شاید پسِ کار خویشتن بنشستن

لیکن نتوان زبانِ مردم بستن

سعدی جان

اگر از مه رویان به سلامت بماند 

از بدگویان نماند

گلستان سعدی

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت:

تو در وی همان عیب دیدی که هست

ز چندان هنر، چشم عقلت ببست؟

که را زشت خویی بُوَد در سِرِشت

نبیند ز طاووسْ جز پایِ زشت

#سعدی_جان

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست

زنّار نابریده و ایمانت آرزوست

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست

ابوسعید ابوالخیر 

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست

خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست

زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او

چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست

این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت

موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست

صائب تبریزی 

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست

سعدی جان

زاهد! نشُسته دست ز تن، جانت آرزوست؟

جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟

نازرده پای در طلب از زخم نیش خار

سِیرِ گُل و صفای گُلستانت آرزوست؟

وحدت، خیالِ بیهده تا کی؟ عبث چرا

حور و قصور و کوثر و غُلمانت آرزوست

وحدت کرمانشاهی

می ناچشیده حالت مستانت آرزوست؟

رسوا نگشته حلقه زلفانت آرزوست؟

ناورده رو به مقصد و ننهاده پا به راه

قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟

وحدت به پیشگاه حق از مور کمتری

غافل ز خویش فر سلیمانت آرزوست؟

وحدت کرمانشاهی

تلقین حجت از لب جانانم آرزوست

من کافر محبتم، ایمانم آرزوست

حزین لاهیجی

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۵ دربارهٔ رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۷۷ - سعدی شیرازی نَوَّرَ اللّهُ روحه:

ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست

زنّار نابریده و ایمانت آرزوست

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست

ابوسعید ابوالخیر 

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست

خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست

زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او

چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست

این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت

موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست

صائب تبریزی 

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوس

سعدی جان

زاهد! نشُسته دست ز تن، جانت آرزوست؟

جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟

نازرده پای در طلب از زخم نیش خار

سِیرِ گُل و صفای گُلستانت آرزوست؟

وحدت، خیالِ بیهده تا کی؟ عبث چرا

حور و قصور و کوثر و غُلمانت آرزوست

وحدت کرمانشاهی

می ناچشیده حالت مستانت آرزوست

رسوا نگشته حلقه زلفانت آرزوست؟

ناورده رو به مقصد و ننهاده پا به راه

قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟

وحدت به پیشگاه حق از مور کمتری

غافل ز خویش فر سلیمانت آرزوست؟

وحدت کرمانشاهی

تلقین حجت از لب جانانم آرزوست

من کافر محبتم، ایمانم آرزوست

حزین لاهیجی

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲:

ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست

 

زنّار نابریده و ایمانت آرزوست

 

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

 

وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست

 

ابوسعید ابوالخیر 

 

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست

 

خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست

 

زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او

 

چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست

 

این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت

 

موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست

 

صائب تبریزی 

 

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

 

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

 

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

 

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست

 

سعدی جان

 

زاهد! نشُسته دست ز تن، جانت آرزوست؟

 

جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟

 

نازرده پای در طلب از زخم نیش خار

 

سِیرِ گُل و صفای گُلستانت آرزوست؟

 

وحدت، خیالِ بیهده تا کی؟ عبث چرا

 

حور و قصور و کوثر و غُلمانت آرزوست

 

وحدت کرمانشاهی

 

می ناچشیده حالت مستانت آرزوست؟

 

رسوا نگشته حلقه زلفانت آرزوست؟

 

ناورده رو به مقصد و ننهاده پا به راه

 

قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟

 

وحدت به پیشگاه حق از مور کمتری

 

غافل ز خویش فر سلیمانت آرزوست؟

 

وحدت کرمانشاهی

 

تلقین حجت از لب جانانم آرزوست

 

من کافر محبتم، ایمانم آرزوست

 

حزین لاهیجی

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳:

ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست

زنّار نابریده و ایمانت آرزوست

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست

ابوسعید ابوالخیر 

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست

خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست

زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او

چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست

این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت

موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست

صائب تبریزی 

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست

سعدی جان

زاهد! نشُسته دست ز تن، جانت آرزوست؟

جان را فدا نساخته، جانانت آرزوست؟

نازرده پای در طلب از زخم نیش خار

سِیرِ گُل و صفای گُلستانت آرزوست؟

وحدت، خیالِ بیهده تا کی؟ عبث چرا

حور و قصور و کوثر و غُلمانت آرزوست

وحدت کرمانشاهی

می ناچشیده حالت مستانت آرزوست؟

رسوا نگشته حلقه زلفانت آرزوست؟

ناورده رو به مقصد و ننهاده پا به راه

قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست؟

وحدت به پیشگاه حق از مور کمتری

غافل ز خویش فر سلیمانت آرزوست؟

وحدت کرمانشاهی

تلقین حجت از لب جانانم آرزوست

من کافر محبتم، ایمانم آرزوست

حزین لاهیجی

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۸:

ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست

زنّار نابریده و ایمانت آرزوست

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست

ابوسعید ابوالخیر 

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست

خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست

زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او

چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست

این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت

موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست

صائب تبریزی 

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست

سعدی جان

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۲۱:

ای تَرک جان نکرده و جانانت آرزوست

زنّار نابریده و ایمانت آرزوست

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

وآن گه نشسته صحبت مردانت آرزوست

ابوسعید ابوالخیر 

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست

خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست

زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او

چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست

این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت

موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست

صائب تبریزی 

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند

موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست

سعدی جان 

منصور تهوری در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

دوستان تعجب نکنید این اشعار از مولانا ی‌باشد که به درستی این خصلت حیوانی را که متاسفانه در انسان‌ها به صورت کم و زیاد می‌باشد را مورد نکوهش قرار می‌دهد در واقع همه مصیبت‌های بشر از حسادت است حسادت ریشه سجده نکردن ابلیس به انسان بود و به تبع آن کبر آمد

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۸ در پاسخ به نیما دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

درود نیما جان دسخوش

بنده هم با شما موافق و هم نظرم گرچه بنده به هیچ عنوان

اهل مطالعهٔ کتاب نیستم و مثل شما از منابع موثق تاریخی

اطلاعاتی در دست ندارم اما حسم بهم میگه هیچ دیداری

بین این دو شخصیت بزرگ صورت نگرفته و این نقل و قولها

ساخته و پرداختهٔ ذهن و خیال ماست

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۴ در پاسخ به سام دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

درود بر شما به قول حضرت حافظ هر کس به قدر فهمش فهمید مدعا را خدا میداند حقیقت داستان چیست ما که نبودیم و

ندیده ایم که منظورشان که و چه بوده یا ملاقاتی بین آنها در

گرفته یا نه همه واسه خودشون صاحب نظر شدن و افاضه فضل

می کنند یکی میگه منظور مولانا دیونس کلبی یونانیه یکی میگه

شیخ کبیر و شیخ شطاح و شیخ گلرنگ روزبهان بقلی فسایی شیرازیه  هر کی یهٔ چی میگه آدم نمیدونه چیو و کدومو باور کنه

دوستان ما نبودیم ندیدیم چطوری و از کجا بدانیم و مطمئن باشیم

حقیقت داستان و اصل داستان چیه و مخاطبش کیه

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۹ در پاسخ به سعید بهمن دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

درود بر شما

ابیاتی که شاهد مثال آورده‌اید با این بیت سنخیت ندارد و در جایگاه قسم دادن کسی است.

به نظرم همان «خدایا» درست‌تر است چون با توجه به ابیات قبل، حافظ می‌خواهد بگوید چیزی در درون خود شخص است و او بی خبر است و به دنبالش می‌گردد. در این بیت خدا در دل آن شخص است ولی چون به وجودش آگاه نیست، به دنبال خداست و او را طلب می‌کند. خدایا دقیقا معنای طلب دارد.

ماهیان ندیده غیر از آب

پرس پرسان ز هم که آب کجاست؟

 

 

هدایت الله حمیدی در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

به میخانه امام مست خفته است 

نمیدانم که آن بت را چه نام است 

مرا کعبه خرابات است امروز 

حریفم قاضی و ساقی امام است 

 

لطفا اگر دوستی میتواند مفهوم عرفانی این را بگویید 

ممنون 

علی میراحمدی در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:

در نسخه ای این ابیات پیرامون نبرد رستم با قلون آمده که در نسخه گنجور نیست 

به نظرم ابیاتی است که خواندن دارد:

 

بگفت این و از جای برکرد رخش
به زخمی سواری همی کرد پخش
یکی را گرفتی زدی بر دگر
ز بینی فرو ریختی مغز سر


یکایک ربودی سواران ز زین
به سرپنجه و برزدی بر زمین
به نیرو بینداختی‌شان ز دست
سر و گردن و پشتشان می‌شکست

 

علی میراحمدی در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:

آیین مهمان نوازی ایرانیان را ببینید درین ابیات

میگوید بنشین سر سفره ما و نان ما را بخور تا ما هم از دیدار چهره تو شاد شویم و کارت را هم راه بیندازیم!

گر آیی فرود و خوری نان ما

بیفروزی از روی خود جان ما

بگوییم یکسر نشان قباد

که او را چگونست رسم و نهاد

گویند بر سر در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی چنین نبشته بود:

«هر که آمد بدین سرای نانش بدهید و از ایمانش مپرسید»

علی میراحمدی در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:

که باور میکند شاعری که میدان رزم را آن چنان توصیف می‌کند صحنه بزم را این چنین به تصویر بکشد!

 آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری!فردوسی بزرگ

یکی میل ره تا به البرز کوه

یکی جایگه دید برنا شکوه

درختان بسیار و آب روان

نشستنگه مردم نوجوان

یکی تخت بنهاده نزدیک آب

برو ریخته مشک ناب و گلاب

جوانی به کردار تابنده ماه

نشسته بران تخت بر سایه‌گاه

رده برکشیده بسی پهلوان

به رسم بزرگان کمر بر میان

بیاراسته مجلسی شاهوار

بسان بهشتی به رنگ و نگار

چو دیدند مر پهلوان را به راه

پذیره شدندش ازان سایه‌گاه

که ما میزبانیم و مهمان ما

فرود آی ایدر به فرمان ما

بدان تا همه دست شادی بریم

به یاد رخ نامور می خوریم

سناتور سنتور در ‫۲۷ روز قبل، سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۷:

در جنگ ، می کند لب خاموش کار تیغ

دادن جواب مردم نادان چه لازم است؟

صائب تبریزی 

امام علی علیه السلام فرمود:

چه بسا سخنی که پاسخ آن ، «سکوت» است. 

شعر، تعقیب حقیقت است از بیراهه

بیژن الهی

 

۱
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۳۰
۵۷۷۹