حسامالدین چلپی در ۲۰ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۵:
مرسوم در اینجا به معنای حقوق و معاش می باشد
رضا صدر در ۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » مسمطات » تا کی و تا چند؟:
دوستان گنجور خسته نباشید. لطفاً دلیل افتادن قسمتهایی از این شعر رو بیان کنید.
سناتور سنتور در ۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ در پاسخ به علی بهزادی دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:
سلام میشه بگید اون ترجیع بند چه بود
سناتور سنتور در ۲۱ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ در پاسخ به علی بهزادی دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:
سلام
ابوتراب. عبودی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:
باسلام و عرض ادب محضر استادان گرانقدر و فرهیختگان فعال در گنجور.
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ أعِدُّوا لَهُم مَاستَطَعتُم مِن قـُــوَّه
به نام خــداونـــد جان آفــرین
پـــــــدیـــــدآورِ آسمان وُ زمین
درود خــداونـــد ِخورشید و ماه
به ایران به ارتش،بسیج و سپاه
ولایتمـــــداران ثـابت قـــدم
جهـادی گـــــران مُسلّح قـلم
هـُـــژَبـــر افکنانِ یل سبــزپوش
دلیـران دریا دل وُ سخت کوش
کمانــــــــدار مـردان آرش مــرام
کمربسته درخدمتِ خاص وُ عام
سپاه اُسوه غیرت و مردی است
نـمادِ جهاد و جــــوانمـردی است
بـه گاهِ حـوادث در ایــران زمین
سپاه یار و غمخوار مستضعفی
ز طوفان و سیل و دیگر حادثه
ز ویـــروسِ منحـوس یا زلــزلـه
سپاه سلحشور عالــــــی مقام
یلان و دلیــــــرانِ مالک مــرام
مـدد کار و غمخوارمستضعفان
پنـاه ضعیفـان و درمانـــــدگـان
به خدمت رسانـیّ مـردم،مُدام
بـه خطّ مُـقَــدّم سپـاه پیشگام
سپـاه حـافظ کشــور و انـقلاب
ندارد ز او ،دشمن آرام و خواب
سلحشـور مـــــردانِ روز نبــــرد
همه شیـر اوژن همه رادمــــــرد
سپاه مظهر عزّت و غیرت است
نـماد سلیمانـــــــی و همت است
چهل سال و أنـدی مقاوم چو کوه
به هر عرصه ای کرده فتحُ الفُتوح
سپاهــی پـدیـد آور وحـدت است
بــه طـور ِیقین روح ِ امنیت است...
ابیاتی چند از رقص آتش و خون، ابوتراب عبودی
ابوتراب. عبودی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:
محمد هارون صادقی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۳ در پاسخ به Sina Jafari دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
با تقدیم احترامات فائقه:
در باب آینده نگری جناب حکیم نظامی گنجوی چه زیبا فرموده است.در همه کاری که گرایی نخست
رخنهٔ بیرون شدنش کن درست
محمد هارون صادقی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۶ در پاسخ به محمد هادی حسینی دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
با عرض سلام و تقدیم احترامات!
در پاسخ به پرسش برادر عزیز القدر خویش باید گفت: مصرع انتخابی شما در خبر بیت قرار گرفته است اگر مبتدا را در نظر بگیریم باز میتوانیم جایگاه « باز » را دریافت نمایم. مثلاً در ادبیات دری کلمه باز به دو معنی آمده است یکی باز ضد بسته است و دیگر مثل ترکیبات « بعد از این» آمده است ( گر کسی وصف او زمن پرسد: بیدل از بی نشان چه گوید باز) وقت کسی از لامکان و یا بی نشان سوال داشته باشد مخاطب باز چی گفته میتواند مثلاً هیچ. وسلام
نگارین گلشن در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۳ در پاسخ به میترا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
عالی فرمودید میترای عزیز
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳
سرِ زلفِ دلستان ات ، به شکن دریغم آید
صفتِ برِ چو سیم ات ، به سمن دریغم آید
منِ تشنه ، زان نخواهم ، ز لبِ خوش ات شرابی
که حلاوتِ لبِ تو ، به دهن دریغم آید
مرَساد هیچ آفت، به تن و به جان ات ، هرگز
که به جان فسوس باشد ، که به تن دریغم آید
تنِ کُشتگانِ خود را ، به میانِ خون رها کن
که چنان تنی درین ره ، به کفن دریغم آید
ز فرید مینیاید ، سخنِ لبِ تو گفتن
که لبِ شکَر فشان ات ، به سخن دریغم آید
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳
سرِ زلفِ دلستان ات ، به شکن دریغم آید
صفتِ برِ چو سیم ات ، به سمن دریغم آید
منِ تشنه ، زان نخواهم ، ز لبِ خوش ات شرابی
که حلاوتِ لبِ تو ، به دهن دریغم آید
مرَساد هیچ آفت، به تن و به جان ات ، هرگز
که به جان فسوس باشد ، که به تن دریغم آید
تنِ کُشتگانِ خود را ، به میانِ خون رها کن
که چنان تنی درین ره ، به کفن دریغم آید
ز فرید مینیاید ، سخنِ لبِ تو گفتن
که لبِ شکَر فشان ات ، به سخن دریغم آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲
عشقِ تو به جان ، دریغم آید
نام ات به زبان ، دریغم آیدوصفِ سرِ زلفِ پُر طلسم ات
از شرح و بیان ، دریغم آیداز زلفِ تو ، سرکشانِ ره را
یک موی ، نشان ، دریغم آیدمن مویمیان نگویم ات ، زانک
این وصف بدان ، دریغم آیدهر چند میانِ تو ، چو مویی است
مویی به میان ، دریغم آیددل میخواهی و من نی ام آنک
هرگز ز تو ، جان دریغم آیدیک ذرّه ، خیالِ چهرهٔ تو
از هر دو جهان ، دریغم آیدنی نی ، که ز رخ ، نقاب بردار
کان روی ، نهان ، دریغم آیدعطّار ، چون از تو شد سبک دل
در بندِ گران ، دریغم آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶
گر دلبرم ، به یک شکَر ، از لب زبان دهد
مرغِ دلم ، ز شوق ، به شکرانه ، جان دهدمیندهد او ، به جانِ گرانمایه ، بوسهای
پنداشتی ، که بوسه ، چنین رایگان دهد؟چون کَس نیافت ، از دهنِ تنگِ او ، خبر
هر بیخبر ، چگونه خبر ، زان دهان دهد؟معدوم شیء گوید ؛ اگر نقطهٔ دلم
جز نام ، از خیالِ دهانَش ، نشان دهدمردی ، محالگوی بوَد ، آنکه بیخبر
یک موی ، فیالمثل ، خبر از آن میان دهدچون دید آفتاب ، که آن ماهِ هشت خلد
از رویِ خود ، زکات ، به هفت آسمان دهدافتاد در غروب و فرو شد خجلزده
تا نوبتِ طلوع ، بدان دلسِتان دهددر آفتاب ، صد شکن آرَم ، چو زلفِ او
گر زلفِ او ، مرا ، سرِ مویی امان دهداَبرویِ چون کمان ش ، که آن غمزه ، تیرِ او ست
هر ساعتی ، چو تیر ، سرم در جهان دهدگویی ، که جُورِ هندویِ زلف اش ، تمام نیست
آخر به تُرکِ مست ، که تیر و کمان دهد؟از عشقِ او ، چگونه کنم توبه ؟ ، چون دلم
صد توبهٔ درست ، به یک پاره نان دهدآن دارد ، آن نگار ، ز عطّار چون گذشت
امکان ندارد ، آنکه ، کَسی شرحِ آن دهد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷
برقِ عشق ، از آتش و از خون جهَد
چون به جان و دل رسد ، بیچون جهددل کَسی دارد. ، که در جانَش ، ز عشق
هر زمانی ، برقِ دیگرگون جهدکشتیام ، بر آبِ دریا هست و من
منتظر ، تا بادِ دریا ، چون جهدگر نباشد ، بادِ سخت ، از پیش و پس
بو که ، این کشتیم ، با هامون جهدکشتییی ، هرگز ازین دریایِ ژرف
هیچکس را جَست ، تا اکنون جهد؟!کِی بوَد آخر ، که بادی در رسد
در خَمِ آن طرهٔ مِیگون جهدبویِ زلفِ او ، به جانِ ما رسد
دل ، ز دستِ صد بلا ، بیرون جهدخونِ عشق اش ، هر شبی ، زان میخورم
تا رگ ام ، در عشق، روزافزون جهدچون رگِ عشقِ تو دارم ، خون بیار
تا درآشامم ، که از رگ خون جهدگر کند عطّار ، از زلف اش رسن
از میانِ چنبرِ گردون جهد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸
زلف را ، چون به قصد ، تاب دهد
کفر را ، سر به مُهر ، آب دهدباز چون درکشد ، نقاب از روی
همه کفّار را ، جواب دهدچون درآید به جلوه ، ماهِ رخ اش
تاب ، در جانِ آفتاب دهدتیرِ چشم اش ، که کم خطا کرده است
مالشِ عاشقان ، صواب دهدهمه ، خامانِ بی حقیقت را
سرِ زلف اش ، هزار تاب دهدتشنگان را ، که خارِ هجر نهاد
لبِ گلرنگِ او ، شراب دهدغمِ او ، زان ، چنین قوی افتاد
که دلم ، دایم اش کباب دهدگاه ، شعرم ، بدو شکَر ریزد
گاه ، چشمم ، بدو گلاب دهدگر دلم میدهد ، غمش را جای
گنج را ، جایگه خراب دهددل به جان باز مینهد ، غمِ او
تا در این درد اش ، انقلاب دهددلِ عطّار ، چون ز دست بشد
چه کند ، تن در اضطراب دهد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹:
"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹
یک شکَر ، زان لب ، به صد جان میدهد
الحق ارزد ، زانکه ارزان میدهدعاشقِ شوریده را ، جان است و بس
لعلِ او میبیند و جان میدهدقوتِ جان ، آن را که خواهد ، در نهان
زان دو یاقوتِ دُرافشان میدهدشیوهای دارد ، عجب ، در دلبری
عشوه پیدا ، بوسه پنهان میدهدعاشقِ گریانِ خود را میکُشد
خونبها ، زان لعلِ خندان میدهدچشمِ بد را ، چشمِ او ، بر خاکِ راه
میکِشد چون باد و قربان میدهدگر دُو چشمَش میکُشد ، زان باک نیست
چون دو لعلَش ، آبِ حیوان میدهدعاشقان را ، هر پریشانی ، که هست
زان سرِ زلفِ پریشان میدهدهر زمانی ، عالمی سرگشته را
سر سویِ وادیِّ هجران میدهدمیبباید شُست ،دست از جانِ خویش
هین که وصلَش ، دست آسان میدهداز کمالِ نیکویی ، آن تندخوی
بر سپهرِ تند ، فرمان میدهدجان ستاند ، هر که از وی داد خواست
دادِ مظلومان ، ازین سان میدهدیک سخن گفته است ، با عطّار ، تلخ
جانِ شیرین ، بی سخن ، زان میدهد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹:
"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹
یک شکَر ، زان لب ، به صد جان میدهد
الحق ارزد ، زانکه ارزان میدهدعاشقِ شوریده را ، جان است و بس
لعلِ او میبیند و جان میدهدقوتِ جان ، آن را که خواهد ، در نهان
زان دو یاقوتِ دُرافشان میدهدشیوهای دارد ، عجب ، در دلبری
عشوه پیدا ، بوسه پنهان میدهدعاشقِ گریانِ خود را میکُشد
خونبها ، زان لعلِ خندان میدهدچشمِ بد را ، چشمِ او ، بر خاکِ راه
میکِشد چون باد و قربان میدهدگر دُو چشمَش میکُشد ، زان باک نیست
چون دو لعلَش ، آبِ حیوان میدهدعاشقان را ، هر پریشانی ، که هست
زان سرِ زلفِ پریشان میدهدهر زمانی ، عالمی سرگشته را
سر سویِ وادیِّ هجران میدهدمیبباید شُست ،دست از جانِ خویش
هین که وصلَش ، دست آسان میدهداز کمالِ نیکویی ، آن تندخوی
بر سپهرِ تند ، فرمان میدهدجان ستاند ، هر که از وی داد خواست
دادِ مظلومان ، ازین سان میدهدیک سخن گفته است ، با عطّار ، تلخ
جانِ شیرین ، بی سخن ، زان میدهد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:
"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰
هر که را ، ذوقِ دین ، پدید آید
شهدِ دنیا ش ، کی لذیذ آیدچه کنی ، در زمانهای ، که در او
پیر ، چون طفلِ نا رسید آیدآنچنان عقل را ، چه خواهی کرد
که نگونسارِ یک نبیذ آیدعقل بفروش و جمله حیرت خَر
که تو را سود ، زین خرید آیداین ، نه آن عالمی است ، ای غافل
که در او ، هیچکس پدید آیدنشود باز ، این چنین قفلی
گر دو عالم ، پُر از کلید آیدگر در آیند ذرّه ذرّه به بانگ
آن همه بانگ ، ناشنید آیدچه شود بیش و کم ، ازین دریا
خواجه ، گر پاک و گر پلید آیدهر که دنیا خرید ، ای عطّار
خر بوَد ، کز پیِ خوید آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱
یا دست ، به زیر سنگ ام آید
یا زلفِ تو ، زیرِ چنگ ام آید
در عشقِ تو ، خرقه درفکندم
تا خود پس از این ، چه رنگ ام آید
هر دم ز جهانِ عشق ، سنگی
بر شیشهٔ نام و ننگ ام آید
آن دم ، ز حسابِ عمر نبوَد
گر بی تو ، دمی درنگ ام آید
چون ، بندیشم ز هستیِ تو
از هستیِ خویش ، ننگ ام آید
چون، زندگی ام به تو ست ، بی تو
صحرایِ دُو کُون ، تنگ ام آید
تا مرغِ تو گشت ، جانِ عطّار
عالم ز حسد ، به جنگ ام آیدعطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱
یا دست ، به زیر سنگ ام آید
یا زلفِ تو ، زیرِ چنگ ام آید
در عشقِ تو ، خرقه درفکندم
تا خود پس از این ، چه رنگ ام آید
هر دم ز جهانِ عشق ، سنگی
بر شیشهٔ نام و ننگ ام آید
آن دم ، ز حسابِ عمر نبوَد
گر بی تو ، دمی درنگ ام آید
چون ، بندیشم ز هستیِ تو
از هستیِ خویش ، ننگ ام آید
چون، زندگی ام به تو ست ، بی تو
صحرایِ دُو کُون ، تنگ ام آید
تا مرغِ تو گشت ، جانِ عطّار
عالم ز حسد ، به جنگ ام آید
پرویز شیخی در ۲۱ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود:
متاسفم از تحریفات این شعر و تحریفاتی که از این شعر می شود.....
این شعر در مدح و معرفی جانشین و برگزیده خداوند در زمین، حضرت روح القدس می باشد که از وی در این شعر با عنوان قاسم نور، جهاندار، شاه جهان، شاه زمین، شاه (ولی) عصر، هدایتگر، محمود نام برده شده و عطا کننده نور به کسانی است که نفس خود را با او صلح می کنند تا به زندگی جاودانه برسند...
روشن روان: بمعنی روح که از جنس نور است
نور : بدنی لطیف است که جایگزین جسم خاکی می شود
جان در بیت، چون نبودم درم جان برافراشتم،.. بمعنی شخصیت یا نفس منحصر به فردی میباشد که هرکسی باید آنرا خودش خلق و در ازای نور با خداوند صلح کند
احمد خرمآبادیزاد در ۲۰ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۶ - روزهای ماه های پارسیان: