گنجور

حاشیه‌ها

فخرالدین افخمی در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

این غزل در مدح شاه شجاع می باشد رجوع کنید به کتاب " از کوچه رندان عبدالحسین زرین کوب"

علی قضایی در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۰۷ در پاسخ به حسین یوسفی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

نیازی نیست هم با عرفان و هم با خودتون بحنگید و هم حافظ رو تا سطح خیام پایین بیاریم. 

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق‌ نکنیم

به قول ظریف دقیق‌نگاری:

«اگر مجادله با حق نکنیم، می‌توان پذیرفت که حافظ، هم اهل علمعرفان بوده است و هم اهل احوال و عوالم عرفانی. ولی مسلم استکه تا بدان پایه عارف حرفه‌ای تمام‌عیار نبوده است که همهباده‌های دیوانش باده عرفانی باشد.

حافظ آشنا به مضامین و معارف عرفانی است، چنانکه آشنا بهمعانی و مواریث کلامی و فلسفی هم هست. لیکن حافظ از عرفایبزرگ ما نیست و در قیاس می‌شود این را فهمید؛ حافظ در عرفانهرگز به گرد پای سنایی و همتراز و شاید فراتر از او عطار و شایدفراتر از این هر دو مولانا، نمی رسد. ما عرفای بزرگی داشته ایم کهحافظ به حد آنها نمی رسد. او به شدت منتقد است؛ منتقد صوفیهو تصوف (منش خانقاهی)و از هر فرصتی برای اینکه خرقه راآتش بزند، استفاده می کند.

در حقیقت حافظ، عارف نیست، نه مؤسس مکتبی است، نه صاحبنظام و نظریه‌ای و نه پیر یا پیرو خانقاهی. آنچه در دیوان اوهست گاهی تلمیحات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی است که باعناصر و مضامین و احوال دیگر آغشته است. مهم این است که ایناصطلاحات و تلمیحات در خدمت هنر اوست.

حافظ قرآن‌شناس هم هست؛ اهل کلام و فلسفه هم هست؛ در معارفدیگر هم دست دارد، ولی در درجه اول و تحلیل آخر شاعر است،شاعری سترگ. منتها چون ضریب هنرش بالاست، و به قولخودش حکایت دل را خوش ادا می‌کند، پایگاه عرفانی‌اش از آنچههست فراتر می‌نماید. حافظ هم غزل عارفانه آسمانی دارد و همغزل عاشقانه انسانی و زمینی که شباهت صوری با یکدیگر دارند. اگر همه عاشقانه‌های او را عارفانه بشمریم یک افراط است، و اگربالعکس همه عارفانه‌های او را هم عاشقانه جسمانی بشماریمافراط دیگر.»

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ امیرعلیشیر نوایی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸ - تتبع خواجه:

خون چشمم عجبی نیست چو آن لؤلؤوَش

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳۹:

گرچه نُه دایره ، شد شانِ عسل ، از نوشَم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳۹:

از خرابات مغان پای برون نگذارم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱:

گِل من ، مایه ز خاک  سر کویش دارد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱:

هرچه آن دشمن من بود چو افکندم پس

برمک در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۰۸ - در ذم فتوحی شاعر:

انوری در قطعات نز شاهکار هست بنگرید

 ای بر در بامداد پندار
 فارغ چو همه خران نشسته

نامت بمیان مردمان در

چون اتشی از چنار جسته

ما را فلک گزاف پیشه

بر آخور شرکت تو بسته

نارسته ز جهل و برده هر روز

نوباوهٔ احمقی برسته

با شومی جهل هرکه در ساخت

فالش نکند فلک خجسته

طفلند ممیزان و زینند

احرار چو دایه سینه خسته

باری چو درخت سست بیخی

کم ده به تبر ز شاخ دسته

در مجلس روزگارت این بس

کز درزه رسیده‌ای به دسته

طوفان منازعت مینگیز

ای ساکن کشتی شکسته

اف از خور و خواب اگر نبودیم

در سلک تناسب از تو رسته

 

ابراهیم احمدی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

در این غزل، حافظ شاید بیش از آنکه از جست‌وجوی یار سخن بگوید، از لحظه‌ای سخن می‌گوید که جوینده درمی‌یابد چیزی که سال‌ها می‌جسته، خودِ جست‌وجوی او بوده است. «شهر» در این خوانش، عالمِ صورت‌هاست و «نگار» حقیقتی که نمی‌توان آن را در میان صورت‌ها یافت؛ زیرا هرگاه چشم به صورت خیره شود، حقیقت از پشت آن پنهان می‌ماند. ازاین‌رو «رخت بردن» تنها کوچ از مکانی به مکان دیگر نیست، بلکه انتقال از اقلیمِ تملک به اقلیمِ شهود است؛ ترکِ جهانی که در آن «داشتن» معیارِ بودن است، و ورود به جهانی که در آن تنها «دیدن» ارزش دارد.

 

«لعبت»‌های خیال نیز شاید بازیچه‌های نفس باشند؛ صورت‌هایی که انسان خود می‌سازد و سپس عاشق مخلوق خویش می‌شود. عجیب آنکه انسان گاه چنان به ساخته‌های ذهن خود دل می‌بندد که حقیقت را فقط از آن جهت می‌خواهد که تصویر ذهنی‌اش را تأیید کند. اینجاست که «صاحب‌نظر» ظهور می‌کند: نه کسی که صرفاً بیشتر بداند، بلکه کسی که توان دیدنِ بی‌واسطه دارد. او پرده را از برابر چشم برنمی‌دارد؛ بلکه نشان می‌دهد که از ابتدا پرده‌ای در کار نبوده و این چشمِ ما بوده که پرده ساخته است.

 

در این میان، «علم و فضل» نیز آخرین سنگرِ نفس‌اند؛ زیرا نادانی آدمی را متواضع می‌کند، اما دانایی می‌تواند به او این توهم را بدهد که به حقیقت رسیده است. «نرگس مستانه» آن نگاهِ حقیقت است که نمی‌آموزد، بلکه می‌رباید؛ و آنچه می‌رباید، دانسته‌ها نیست، توهمِ دانستن است.

 

و سرانجام «خانه از غیر بپرداز» یعنی دل را از همه‌ی چیزهایی که میان «من» و «او» واسطه شده‌اند خالی کن؛ حتی از تصویری که از خودت به عنوان عارف، عاشق و دانا ساخته‌ای. زیرا در عالی‌ترین معنای عرفانی، وصال زمانی رخ نمی‌دهد که «من» به او برسم؛ هنگامی رخ می‌دهد که آن‌قدر از «من» خالی شده باشم که دیگر چیزی جز او باقی نمانده باشد. آن وقت «بِهِل تا ببرد» دیگر سخن از فقدان نیست؛ سخن از رهایی است: محبوب می‌آید تا آخرین کسی را که میان من و او ایستاده است—خودِ من—با خود ببرد. 

دامون آزادی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان:

جناب سعدی در این شعر از عناوین ادیان مختلف استفاده می‌کنند تا نشان بدهند برایشان فرقی بین ادیان نیست وقتی مسلمان نباشند.

در سرتاسر شعر، قبل از این‌که به قول دوستان برایش روشن بشود که حیله‌ای در کار است، به باورمندان دیگر ادیان توهین می‌کند.

خود سعدی با ریاکاری و نیرنگ، از ترس جان خودش و وقتی در موضع ضعف بود به دروغ خود را علاقمند به خدای آن‌ها جا زد؛ اما بعد جواز قتل دیگران را به جرم فساد خیلی صریح صادر کرد.

"وگر سر به خدمت نهد بر درت / اگر دست یابد ببرد سرت"

این بیت مصداق عمل خود سعدی علیه آن "برهمن" است و برهانی بر دیگری‌ستیزی سعدی در رابطه با غیرمسلمانان.

سپس خیلی مظلوم‌نمایانه "ز جور فلک" می‌گوید تا عمل خود (قتل دیگری) را توجیه کند و قتل آن شخص را هم اراده‌ی پروردگار می‌داند و خودش را عامل اجرای خواست خدا می‌داند.

این شعر یکی از مصادیق تعصب در فرهنگ ما ایرانیان است که خود را، باورهای خود را و تاریخ و فرهنگ خود را بالاتر از دیگران می‌دانیم و برای دیگران پشیزی ارزش قائل نیستیم.

 

اگر قرار باشد روزگاری ما هم در جهان جایگاهی داشته باشیم باید در گام نخست خودِ تاریخی‌مان رو به نقد بکشیم و با خودمان روراست باشیم. صرفاً به‌به و چه‌چه زدن برای گذشته‌مان و نادیده گرفتن و بدتر از آن توجیه کردن گذشته‌ برای ما سودی نخواهد داشت.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۵:

گر جهان آمده است تا روزی

بزرگمهر در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

شاید بام به معنی بلندی و داد به معنی پرداختن  باشد که سازو کار صبح است که خورشید دارد .  باد هم چون آذرخش،  زود گذر هستند، مثل اینکه نیستند.

حسین مازوچیان در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:

در مورد بیت هفتم ، مصرع دوم ، بیرون «نشایدش» کرد هم مشاهده شده و میتونه درست باشه.در حقیقت سعدی «مهر» که به دل نشسته رو محترم میدونه،و اون رو «شایسته» یک بدرقه محترمانه و آرام در طی روزگاران میدونه.به عقیده من «نمیتوان» در این مصرع سنخیتی با لطافت پنهان در معنای این بیت نمیتونه داشته باشه.«حتی» هم سنخیتی با منطق و روان سلیم سعدی نداره و درست ترین حالت همینه که «بیرون نشایدش کرد الا به روزگاران»

پیام در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:

با درود به همه. در مصرع آخر، من در جاهایی «دستان اجل» دیدم اومده، «دستان اجل قفا زند این همه را» که فکر کنم صحیح‌تر از «سیل» و «سیلی» باشه. مشهوده که «سیل» در وزن کمی خلل ایجاد می‌کنه و واژهٔ «سیلی» هم که عنوان شده، وقتی به معنای لفظی مصرع مراجعه می‌کنم، برای من «دست‌های اجل همه را پس‌گردنی می‌زند» مناسب‌تر و بهتر از «سیلی اجل همه را پس‌گردنی می‌زند» است، با اینکه هر دو درست هستند.

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹:

چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست

گرچه با من می‌نشینی چون چنینی سود نیست

مولانا

ای بسا هندو و تُرکِ همزبان

ای بسا دو تُرک چون بیگانگان

پس زبانِ محرمی خود دیگرست

همدلی از همزبانی بهترست

مولانا

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰:

از هزاران یک نفر اهل دل اند

مابقی تندیسی از آب و گل اند

محمد علی سلیمانی

از هزاران اندکی زین صوفیند

باقیان در دولت او می‌زیند

مولانا 

از هزاران یک نفر را باشد استعداد عشق

خواجو کرمانی 

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد

اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت

محنت نکش از غیر و پروبال خودت باش

الهام سامی 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

لاادری

در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که

با او بحث کنی! بگذار دیگران هرچه دوست

دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد!

آرتور شوپنهاور 

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک

نفر احساست رو بفهمد بدوت اینکه مجبورش کنی

زویا پیرزاد 

هر آدمی به یه نفر احتیاج داره که براش مثل

بقیه نباشه وگرنه دنیا پر از بقیه ست... 

دیالوگ احساسی 

همیشه کسی رو برای دوست داشتن انتخاب کن

که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخوای برای اینکه

توی قلبش جا بگیری خودت رو بارها و بارها کوچک کنی... 

دیالوگ احساسی 

در جهان هیچ شادی ای عمیق تر و واقعی تر 

از این نیست که انسانی بزرگ و فهیم را با خود صمیمی ببینی.

گوتهٔ بزرگ 

جوری مرا دوست بدار که آرزوی

دیگری در دلم باقی نماند.

نزار قبانی 

یکی باید باشد...

یکی که آدم را صدا کند به نام کوچک اش

صدا کند یک جوری که حال آدم را خوب کند

یک جوری که هیچ کس دیگر بلد نباشد یکی

باید آدم را بلد باشد....

مریم ملک دار 

هر آدمی باید اونقدر قوی باشه که از پس

دوست نداشته شدن بربیاد! 

دیالوگ احساسی 

اگر انسان بتواند در برابر دوست داشته نشدن دوام 

بیاورد، تقریبا هیچ چیز دیگری در دنیا نمی تواند او را 

شکست بدهد.منسوب به

سقراط

فقط کسی را می توانم دوست بدارم که آزاده باشد

و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد... 

داستایوفسکی 

برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید

وصل باشد به آدمی خانه ای اتاقی پنجره ای ...

باید وصل باشد به ماندن دل بسته بودن ذوق کردن آرزو داشتن ...

نرگس صرافیان طوفان 

آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است این را دانستم و می دانم که آدم به آدم است که زنده است ؛ آدم به عشق آدم زنده است ! کلیدر

محمود دولت آبادی 

انگشت شمارند کسانی که آدن می تواند

با فراغ بال در حضورشان گریه کند. 

هانریش بل 

هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که

حرفهای خود را آزادانه و بدون خجالت به او

بزند... به راستی انسان از تنهایی دق می کند. 

ارنست همینگوی 

انسان خوشبخت کسی است که یک دوست

واقعی پیدا کند و خوشبخت تر کسی که آن

دوست واقعی را در همسرش می یابد. 

فرانتس شوبرت

Fateme Zandi در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

بیت 4475

مکرِ زن پایان ندارد ، رفت شب

قاضیِ زیرک سویِ زن بهرِ دَب

حیلۀ زنان پایان دارد . خلاصه قاضیِ زیرک شبانه راهی خانۀ زن شد تا با او همبستر شود . [ دَبّ = لواط ، در اینجا کنایه از مجامعت ]

 

بیت 4476

زن و شمع و نُقلِ مجلس راست کرد

 گفت : ما مستیم بی این آب خَورد

زن با دو شمع و مقداری شیرینی و شراب و سایر مأکولات بزم شبانه را آراست . قاضی که هیجان زده شده بود گفت : ما بدون خوردن شراب نیز مستیم . یعنی مست از امیال شهوانی هستیم . [ نُقل = در لغت نامه ها نُقل چنین معنی شده است : آنچه جهتِ تغییر ذائقه بر سرِ شراب خورند ( آنندراج ، ج 7 ، ص 4382 ) بدان مزۀ شراب نیز گویند . و معنی دیگر آن ، نوعی شیرینی است که در میانِ آن مغز بادام و مغز پسته می گذارند . / آب خَورد = در اصل به معنی نصیب و بهره است امّا در اینجا به معنی شراب است ]

 

بیت 4477

اندر آن دَم جوحی آمد ، در بزد

 جُست قاضی مَهرَبی تا دَر خَزَد

در این لحظه جوحی آمد و درِ خانه را به صدا در آورد . قاضی گُریزگاهی جُست تا در آن پنهان شود . [ مَهرَب = گریزگاه ]

 

بیت 4478

غیرِ صندوقی ندید او خلوتی

 رفت در صندوق از خوف ، آن فتی

قاضی بجز یک صندوق خالی چیزی پیدا نکرد . خلاصه آن جوان یعنی قاضی درون صندوق رفت .

 

بیت 4479

اندر آمد جوحی و گفت : ای حریف

 ای وَبالم در ربیع و در خریف

وقتی جوحی وارد شد به طرز ساختگی گفت : ای زت ، ای کسی که در موسم بهار و پاییز مایۀ عذاب و بدبختی منی . یعنی ای زنی که پیوسته مرا رنج می دهی . ( ربیع = بهار / خَریف = پاییز ) [ نیکلسون عقیده دارد که لفظ «حریف» در مصراع اوّل ، احتمالاََ برای اهانت و تحقیر آماده است . ]

 

بیت 4480

من چه دارم که فِدااَت نیست آن ؟

که ز من فریاد داری هر زمان

من چه دارم که فدایِ تو نکرده ام که دائماََ نزد این و آن از من شکایت می کنی ؟

 

بیت 4481

بر لبِ خشکم گشادستی زبان

گاه مُفلِس خوانی ام ، گه قَلتَبان

تنگدستیِ مرا با زبانی تُند به رُخم می کشی . گاهی مرا مُفلس می خوانی و گاهی بی غیرت . ( قَلتَبان = بی غیرت ، بی حمیّت ) [ انقروی «لب خشک» را کنایه از سکوت و خاموشی گرفته است . یعنی جوحی به همسرش می گوید : من با آنکه زبان درازی نمی کنم که تو خشمین و غضبناک شوی . ولی تو مرا به بادِ ناسزا می گیری (شرح کبیر انقروی ، ج 15 ، ص 1311 ) ]

 

بیت 4482

این دو علّت گر بُوَد ای جان ، مرا

آن یکی از توست و ، دیگر از خدا

عزیز من اگر فرضاََ من این دو عیب (تنگدستی و بی غیرتی) داشته باشم . یکی از آن دو عیب از تو ناشی شده و دیگری از خدا . یعنی بی غیرتی ام از توست و فقرم از خدا .

 

بیت 4483

من چه دارم غیرِ آن صندوق ، کآن

هست مایۀ تُهمت و پایۀ گُمان ؟

آیا من بجز آن صندوق خالی که باعث اتهام و بَدگمانی شده چیز دیگری دارم ؟ [ یعنی همگان می پندارند که در آن صندوق طلا و جواهر و اشیای نفیس ذخیره کرده ام . ]

 

بیت 4484

خلق پندارند زَر دارم درون 

داد واگیرند از من ، زین ظُنون

مردم خیال می کنند که من در آن صندوق زَر و سیم پنهان کرده ام و روی همین خیالِ واهی هیچ کمکی به من نمی کنند .

 

بیت 4485

صورتِ صندوق بس زیباست ، لیک

از عُروض و سیم و زَر خالی است نیک

ظاهراََ صندوق بسیار قشنگ است . ولی از کالاهای نفیس و سیم و زر کاملاََ خالی است . [ عُروض = کالاهای قیمتی ]

 

بیت 4486

چون تنِ زرّاقِ خوب و با وقار

اندر آن سَلّه نیابی غیرِ مار

مانندِ ظاهرِ آدمیان حیله گر که بسیار زیبا و متین است . امّا اندرون آن سبد ، یعنی در ورای آن ظاهرِ جذّاب چیزی جز مار نمی توانی پیدا کنی . [ زَرّاق = بسیار حیله گر / سَلّه = سَبَد ]

 

بیت 4487

من بَرَم صندوق را فردا به کو

 پس بسوزم در میانِ چهار سو

من فردا این صندوق را به محلّه می بَرَم و آن را در وسطِ بازار آتش می زنم . [ چار سو = چهار سوق ، چهار راهِ میان بازار ]

 

بیت 4488

تا ببیند مؤمن و گبر و جهود

که در این صندوق جز لعنت نبود

تا مسلمان و کافر و جهود ببینند که در اندرونِ این صندوق چیزی جز لعنت نبوده است .

 

بیت 4489

گفت زن : هَی درگذر ای مرد از این

خورد سوگند آن که نکنم جز چنین

زن نیز به تصنّع گفت : آخر ای مرد از این تصمیم صرف نظر کن . امّا جوحی سوگند خورد که حتماََ همین کار را خواهم کرد .

 

بیت 4490

از پگه حمّال آورد او چو باد

 زود آن صندوق بر پشتش نهاد

جوحی اوّلِ صبح شتابان رفت و با خود حمّالی آورد و صندوق را فوراََ بر پشت او قرار داد .

 

بیت 4491

اندر آن صندوق قاضی از نَکال

بانگ می زد کِای حمال و ای حمال

قاضی در درون صندوق از ترس عقوبت فریاد می زد : ای حمّال ، ای حمّال . [ نَکال = عقوبت ، کیفر سخت ]

 

بیت 4492

کرد آن حمّال راست و چپ نظر

 کز چه سو در می رسد بانگ و خبر ؟

حمّال از شنیدن این صدای غریب سخت تعجب کرد و به چپ و راست خود نگریست که این صدا و ندا از کدام طرف می آید ؟

 

بیت 4493

هاتف است این داعی من ؟ ای عجب

 یا پَری ام می کند پنهان طلب ؟

حمّال با حیرت پیش خود گفت : عجبا ، آیا این ندای هاتفِ غیبی است یا صدای جنّ و پَری است که مخفیانه مرا صدا می کند .

 

بیت 4494

چون پیاپی گشت آن آواز و ، بیش

 گفت : هاتف نیست ، باز آمد به خویش

امّا چون صدای قاضی پیاپی و بیشتر شد . حمّال به خود آمد و گفت : نه این صدای هاتفِ غیبی نیست .

 

بیت 4495

عاقبت دانست کآن بانگ و فعان

 بُد ز صندوق و ، کسی در وی نهان

بالاخره متوجه شد که آن بانگ و شیون از درون صندوق می آید و کسی در آن پنهان شده است .

 

بیت 4496

عاشقی ، کو در غمِ معشوق رفت 

گر چه بیرونست ، در صندوق رفت

در اینجا مولانا به رابطۀ عاشق و معشوق مجازی منتقل می شود و می گوید : عاشقی که گرفتار غمِ معشوق شده . اگر چه ظاهراََ از صندوق وجود معشوق بیرون و رهاست امّا باطناََ گرفتار خیال آن معشوق است .

 

بیت 4497

عُمر در صندوق بُرد از اَندُهان

جز که صندوقی نبیند از جهان

چنین عاشقی عُمرِ خود را به سبب غم و غصّه در صندوق سپری می کند . زیرا که در جهان چیزی جز صندوق نمی بیند . [ اَندُوهان = اندوه ها ، غصّه ها ]

 

بیت 4498

آن سَری که نیست فوقِ آسمان

از هوس او را در آن صندوق دان

سَری که بر فرازِ آسمان نباشد . یعنی هر کس که نظر به ماورای محسوسات نداشته باشد . بدان که به سبب تقیّد به هوی و هوس درون آن صندوق است . یعنی در زندان خودبینی و انانیّت محبوس است .

 

بیت 4499

چون ز صندوقِ بدن بیرون رود

 او ز گوری ، سویِ گوری می شود

و چون این عاشقِ مجازی از صندوق جسم خود خارج شود . یعنی وقتی بمیرد و از کالبد عنصری خود جدا شود . تازه از یک گور به گورِ دیگر منتقل شده است . زیرا تا کنون نیز بر حسب واقع مُرده بود . منتهی مُرده ای که در گورِ جسمِ خود حرکت می کند .

 

بیت 4500

این سخن پایان ندارد ، قاضی اش

گفت : ای حمال و ، ای صندوق کش

البته اینگونه نکات باریک پایان یافتنی نیست . خلاصه قاضی به آن حمّال گفت : ای حمّال و ای کسی که صندوق را حمل می کنی .

 

بیت 4501

از من آگه کن درونِ محکمه

نایبم را زودتر ، با این همه

هر چه زودتر به محکمه می روی و نایب مرا از وضعیت کنونی من به تفصیل آگاه می کنی .

 

بیت 4502

تا خَرَد این را به زَر زین بی خِرَد

همچنین بسته به خانۀ ما بَرَد

تا او بیاید و این صندوق را از این بی عقل (جوحی) با طلا بخرد و همینطور دربسته به خانۀ ما ببرد .

 

بیت 4503

ای خدا بگمار قومی رُوحمند

 تا ز صندوقِ بدنمان وا خَرَند

خداوندا ، قومی صاحب روح بر ما قرار ده تا ما را از صندوق جسممان بخرند . یعنی ما را از تقیّد به مادیّات رهایی بخشند . [ در اینجا مولانا به طریق مناجات از خداوند می خواهد که اولیایی ربّانی بر سر راهِ آدمیان قرار دهد تا به مدد انفاس زکیّه ایشان از گور جسم و جسمانیات برهند . ]

 

بیت 4504

خلق را از بندِ صندوقِ فسون

کی خَرَد جز انبیا و مُرسلون ؟

بجز پیامبران و رسولان چه کسی می تواند مردم را از صندوق حیله و افسونِ جسم برهاند ؟ هیچکس .

 

بیت 4505

از هزاران یک کسی خوش مَنظَر است

که بداند کو به صندوق اندر است

از هزاران انسان ، فقط یک تن دیده ای بصیر دارد و می داند و می داند که در صندوق جسم محبوس شده است . [ خوش منظر = نیک نظر ، یعنی آنکه دیده ای بصیر و ژرف بین دارد ]

 

منظور بیت : از تعداد بی شمار مردم فقط جمع اندکی بصیر و روشن بین هستند . اینان با مشاهدۀ ماورای طبیعت دریافته اند که زندگی در این دنیای دون به منزلۀ زندگی در صندوق و تابوت است .

 

بیت 4506

او جهان را دیده باشد پیش از آن

 تا بدآن ضِد ، این ضِدش گردد عیان

عارفانِ دیده ور پیش از این ، جهانِ منوّرِ ماورای طبیعت را دیده اند . تا اینکه از مشاهدۀ آن ضدّ (ماورای طبیعت) ، ماهیّتِ این ضد (دنیای محسوسات) بر آنان آشکار آمده است .

 

بیت 4507

زین سبب که علم ، ضالّۀ مؤمن است

عارفِ ضالۀ خود است و موقن است

از آنرو که علم ، گمشدۀ مؤمن است . عارف دیده ور گمشدۀ خو را می شناسد و بدان یقین دارد . [ ضالّه = گمراه ، گمشده ]

 

بیت 4508

آنکه هرگز روزِ نیکو ، خود ندید

 او درین اِدبار ، کی خواهد طپید ؟

مولانا بعد از بیان ژرف بینی عارفان به وصف کور دلان غافل می پردازد و می گوید : امّا آن کسانی که هرگز روزِ خوشِ آن جهان را ندیده اند . چگونه ممکن است که در بدبختی و شقاوتِ این دنیا خود را مضطرب و پریشان احساس کنند ؟ ( اِدبار = بدبختی ، شقاوت ) [ کسی که لذّت عوالم معنوی را نچشیده از تلخی این دنیا نه تنها هیچ رنجی نمی برد ، بلکه از آن شادمان و سرمست نیز می شود . پس اینکه عارفان دیده ور این دنیا را تنگ و تاریک می بینند بدین جهت است که جهان تابناک و بیکرانِ معنوی را دیده اند . و الّا کسی که جز این دنیا جای دیگر را ندیده احساس سرمستی و سعادت می کند . ]

 

بیت 4509

یا به طفلی در اسیری اوفتاد 

یا خود از اوّل ز مادر بنده زاد

مثلاََ کسی که از دورۀ خردسالی به بندِ اسارت در شود . یا از مادر ، اسیر و بنده متولّد گردد .

 

بیت 4510

ذوقِ آزادی ندیده جانِ او 

هست صندوقِ صُوَر میدانِ او

چنین انسانی که لذّت آزادی را هرگز تجربه نکرده است . جولانگاهش همانا صندوق ظواهر است . یعنی چنین کسی تنگنای اسارت را عین آزادی می بیند . زیرا از همان اوّل بدان خو کرده است .

 

بیت 4511

دایماََ محبوس عقلش در صُوَر 

از قفص اندر قفص دارد گذر

عقلِ چنین کسانی همواره در زندان ظواهر به سر می برد . از قفسی به قفسی می رود . [ زیرا به عالم اعلی راه نیافته است . ]

 

بیت 4512

مَنفَذش نه از قفص سویِ عُلا 

در قفص ها می رود از جا به جا

از قفس جسم و جسمانیّات راهی به جهان برین ندارد . پس به ناچار در قفس ظواهر جا به جا می شود . یعنی در زندان صورت ها اسیر است .

 

بیت 4513

در نُبی اِن اِستَطَعتُم فَانفُذُوا

این سخن با جنّ و انس آمد ز هُو

در قرآن کریم آیه 33 سورۀ رحمن آمده است که اگر می توانید از کرانه های آسمان و زمین درگذرید . خداوند این سخن را به جنّ و انس گفته است .

 

بیت 4514

گفت : مَنفَذ نیست از گردونتان

جز به سلطان و به وحیِ آسمان

خداوند به جنّ و انس فرموده است که شما بجز از طریقِ سلطه و قدرت الهی و وحی آسمانی نمی توانید به آسمان ها نفوذ کنید . [ منظور مولانا از این آیه در اینجا اینست که تنها طریق رهایی انسان از زندان طبیعت وحی و امر الهی است . ]

 

بیت 4515

گر ز صندوقی به صندوقی رود 

او سَمایی نیست ، صندوقی بُوَد

اگر انسان از صندوقی به صندوقی دیگر درآید . یعنی اگر انسان از صورتی به صورتی دیگر وارد شود و به معنویّت نگراید . او موجودی آسمانی نیست بلکه موجودی زمینی است . [ مراد از «سمایی» انسانِ عِلوی و آسمانی است و مراد از «صندوقی» ، انسانِ سِفلی و زمینی است . ]

 

بیت 4516

فُرجۀ صندوق نَو نَو مُسکِر است 

در نیابد کو به صندوق اندر است

گشایش صندوق ، مستیِ تازه به تازه می بخشد . و امّا کسی که در صندوق جسم و جسمانیّات محبوس شده این لذّت را احساس نکند . [ فُرجه = شکاف و گشادگی میان دو چیز / مُسکِر = مستی آور ]

 

بیت 4517

گر نشد غِرّه بدین صندوق ها

همچو قاضی جوید اِطلاق و رها

اگر کسی به صندوق های جسم و جسمانیّات فریفته نشود . مانند آن قاضی خواهان رهایی و نجات نشود .

 

بیت 4518

آنکه داند این نشانش آن شناس

کو نباشد بی فغان و بی هراس

این مطلب را بدان که یکی از علائم عارفانِ واصل اینست که از توقف در این دنیا خرسند نیستند . از اینرو هرگز از ناله و بیم نمی آسایند . یعنی به حیاتِ بهیمی دنیا دل نمی سپارند .

 

بیت 4519

همچو قاضی باشد او در اِرتعاد

 کی برآید یک دَمی از جانش شاد ؟

چنین کسی مانند قاضی همواره در اضطراب است . مگر ممکن است که نَفَسی به شادمانی از جانش برآید ؟ [ اِرتعاد = لرزیدن ، مضطرب شدن]

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

پیمان در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۱ در پاسخ به مهدي نوراني دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:

صد البته که با آواز حضرت بانو قمرالملوک وزیری در ابوعطا، چیز دیگریست. دود از کنده بلند می‌شه قربان.

مهرداد راوند در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۴۶ - وزیران دیدنی:

درود بر شما.

فکر می کنم قافیه بیت چهارم «شنیده نیند» باید باشد، نه «شنیدنی اند»، مثل بیت آخر که «دیده نیند» هست. 

 

مجتبی عیوض صحرا در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱ - بر تخت نشستن بهرام گور، بیعت ایرانیان و خطبه‌های نه‌روزه و نامه به مهتران:

بر آن دین زردشت پیغمبرم زِ راه نیاکان خود نگذرم

این نوشته ستایشی ( سپاسی ) است که زرتشت به اهورامزدا می فرستد!

در نوشته های زیر آمده است:

1. ویسپَرَد، کرده24، بند3

2. یَسنا، در پایان هات72

3. اَرداویراف نامه ( هادُخت نَسک ) ، فَرگَرد ( فصل ) 15، بند101

.

aēvō pantā yō ašahe

راه [در جهان] یکی [و] آن [راه] راستی ( اَشا ) است

Vīspe anyaēšam apantam

همه دیگر [راه ها] بیراهه [است]

.

شوربختانه ( متاسفانه ) نیمه ی اوستایی دیگر این نوشته به دست نویسندگان اوستا از میان رفته است!

ولی در یک نسخه خطی یَسنا در سال ۶۲۹یزدگردی ( 1970 میلادی یا ۱۳۴۸خورشیدی ) به خط لاتین اینگونه نوشته است:

anarah mainyeus nasistam daenam

daevayasnem parajitim masyanam frakereitim!

معنی: بیراهه ای که یکرَهه ( یکسره، تماما ) [مردمان را] به دین انگره مینو ( اهریمن ) و به زندگیِ مردمان دیویَسنا ( دیو پرست ) کشاند!

.

به نگرش بنده، فَردید ( منظور ) از "راه" >>> "خدا" هم می تواند باشد!

( ( یادآوری از واژه گرامی:

چکامه ای از بخش 3، پادشاهی 120ساله گشتاسپ پاک ( حذف ) شده است یا بیتی از دقیقی، وابسته به فردوسی است:

به یزدان که هرگز نبیند بهشت/هر آنکه ( کسی که ) ندارد رَهِ زردهِشت ) )

( ( شاهنامه فردوسی خردمند، پادشاهی بهرام گور، بخش۱:

به داد از نیاکان فُزونی کنم

شما را به دین رهنمونی کنم

.

جز از راستی نیست با هرکسی

اگر چند ازو کژی آید بسی

.

بر آن دین زردشت پیغمبرم

زِ راهِ نیاکانِ خود نگذرم! ) )

.

 لسان الغیب(حافظ شیرازی) هم در این باره سروده است:

به باغ، تازه کن آیینِ دینِ زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتشِ نمرود

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh219

همچنین در این چکامه پس از آن، به آشکارا می گوید سِپَنتمان زرتشت، ابراهیم "نیست" و یکی از پیامبران پیش از ابراهیم و هر دوی آن‌ها، راستگو بودند!

۱
…
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۳۰
…
۵۸۱۶