گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:

کسی دیوانه باشد کز سر کویت رودجائی

دل اینجا، دولت اینجا، مدعی اینجا، امید اینجا

عالم شیرازی

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

مولانا

از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن

گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا

صائب تبریزی

کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد

مقام همچو من دیوانه ای ویرانه ای باشد

وحشی بافقی

گرد باد بی سرانجامم که از دیوانگی

بر سر خود ریزم از حسرت غبار خویشتن

بهادر یگانه

هوسی کرده‌ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

نشاط اصفهانی

جائی نه که گیرد دل دیوانه قراری

ویران شود این شهر که ویرانه ندارد

مجمر اصفهانی

گر سیلِ عِقاب آید شوریده نیندیشد

ور تیرِ بلا بارد دیوانه نپرهیزد

سعدی جان 

گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن

بدربی‌نقصان و زر بی‌عیب و گل بی‌خار نیست

سعدی جان 

کاری که به عقل بر نیاید

دیوانگی‌ اش گره گشاید

نظامی گنجوی

پای دیوانگی‌ اش برد و سر شوق آورد

منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد

سعدی جان 

با دو عالم عشق را بی‌گانگی

اندر او هفتاد و دو دیوانگی

مولانا

عاقل به کنار آب تا پل می‌جست

دیوانه پابرهنه از آب گذشت

اردوبادی

عقل از سودای او کور است و کر

نیست از عاشق کسی دیوانه‌ تر

مولانا

مجنون ز حرف غیر ز لیلی نمی‌ بُرد

دیوانه در امور خود ای دوست عاقل است

محمدخان دشتی

گه بود کز حکیم دانشمند

بر نیاید درست تدبیری

گاه باشد که کودکی نادان

به غلط بر هدف زند تیری»

سعدی جان

کار بی‌ استاد خواهی ساختن

جاهلانه جان بخواهی باختن

مولوی

به هم دانا و نادان کی بود خوش

کجا دمساز باشد آب و آتش

ناصر خسرو

بی دماغان را دماغ گفتگوی عقل نیست

چاره این هرزه گو مستی است یا دیوانگی

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

عقل طرح آشنایی با جهان می افکند

آشنا را می کند ناآشنا دیوانگی

روی ننماید به هر ناشسته رویی همچو عقل

سینه ای چون صبح خواهد رونما دیوانگی

زور غیرت می گشاید بندبندم را ز هم

می گشاید هر کجا بند قبا دیوانگی

بی رگ سودا دماغی نیست در ملک وجود

با جهان عام است چون لطف خدا دیوانگی

صورت آرایی نگردد جمع با عشق غیور

راه بسیارست از فرهاد تا دیوانگی

این جواب مصرع اوجی که وقتی گفته بود

پادشاهی عالم طفلی است یا دیوانگی

صائب تبریزی 

سیل دریا دیده هرگز برنمی گردد به جوی

نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

#صائب_تبریزی 

لعل گردد سنگ اگر از انقلابِ روزگار

نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

#صائب_تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰:

چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن

چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن

مولانا

چاره‌ ای کو بهتر از دیوانگی

بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش

هیچ دیدی کافر از دیوانگی

مولانا

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

فروغ فرخزاد

عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری

دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند

شجاع کاشی

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

آقا بیگم (خانم) 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

مولوی

هوسی کرده‌ ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

نشاط اصفهانی

ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر

ای عشق اگر شوریده‌ ای درچشم‌ جادویش نگر

بهادر یگانه

دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد

این قفل با کلید دگر وا نمی شود

صائب تبریزی

دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه

دگر از خویشتن بیگانه‌ ام بیگانه بیگانه

عماد خراسانی

از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد

دولتشاه قاجار

من از دل و دل از من دیوانه گریزان

دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد

دولتشاه قاجار

من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

مولانا

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر

موی دماغ ما نشود مرد عاقلی

لاادری

دیوانگی ما به کسی ربط ندارد

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰:

کسی دیوانه باشد کز سر کویت رودجائی

دل اینجا، دولت اینجا، مدعی اینجا، امید اینجا

عالم شیرازی

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

مولانا

از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن

گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا

صائب تبریزی

کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد

مقام همچو من دیوانه ای ویرانه ای باشد

وحشی بافقی

گرد باد بی سرانجامم که از دیوانگی

بر سر خود ریزم از حسرت غبار خویشتن

بهادر یگانه

هوسی کرده‌ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

نشاط اصفهانی

جائی نه که گیرد دل دیوانه قراری

ویران شود این شهر که ویرانه ندارد

مجمر اصفهانی

گر سیلِ عِقاب آید شوریده نیندیشد

ور تیرِ بلا بارد دیوانه نپرهیزد

سعدی جان 

گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن

بدربی‌نقصان و زر بی‌عیب و گل بی‌خار نیست

سعدی جان 

کاری که به عقل بر نیاید

دیوانگی‌ اش گره گشاید

نظامی گنجوی

پای دیوانگی‌ اش برد و سر شوق آورد

منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد

سعدی جان 

با دو عالم عشق را بی‌گانگی

اندر او هفتاد و دو دیوانگی

مولانا

عاقل به کنار آب تا پل می‌جست

دیوانه پابرهنه از آب گذشت

اردوبادی

عقل از سودای او کور است و کر

نیست از عاشق کسی دیوانه‌ تر

مولانا

مجنون ز حرف غیر ز لیلی نمی‌ بُرد

دیوانه در امور خود ای دوست عاقل است

محمدخان دشتی

گه بود کز حکیم دانشمند

بر نیاید درست تدبیری

گاه باشد که کودکی نادان

به غلط بر هدف زند تیری»

سعدی جان

کار بی‌ استاد خواهی ساختن

جاهلانه جان بخواهی باختن

مولوی

به هم دانا و نادان کی بود خوش

کجا دمساز باشد آب و آتش

ناصر خسرو

محمد جوکار در ‫۲۵ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

تضمین غزل شماره 8 حضرت سعدی

من گرچه خواب آلوده ام ، اما ندیدم خواب را
تا سیر دیدارت کنم چون تشنه ای که آب را
تقدیر من هرگز نبود انبوه دلتنگی و درد
هی می نشینم بشنوم آهنگ دق الباب را
تو مثل بارانی و من ، دشتی عطش آلوده ام
ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را

ای بی خبر از حال من جانم به لب آمد ببین
جز آنکه من عاشق شدم جرمی ندارم بیش از این
در کوچه های شهر ما ، بر پا شده غوغای عشق
آشوب بر پا کرده ای ، ای یار جنجال آفرین
خندیدی و بر هم زدی خواب تمام شهر را
من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این

روز فراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب را

هی منتظر ماندم که شاید پیک قاصد بگذرد
بلکه پیام آرد ، و حس نامساعد بگذرد
من از تمام عابران رد تو را پرسیده ام
کی می شود از کوچه ، زیباروی شاهد بگذرد
هرکس که دیده قامت دلدار ما مجنون شده
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد

چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

عاشق ترین ها بوده ام اما بدون سوء ظن
بر عهد و پیمان مانده ام از بی وفایی دم مزن
"من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود"
تکرار کرده حسرتم را سعدی شیرین سخن
او دام را گسترده بود و رام چشمانش شدم
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن

گر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب را

ای کاش در دلواپسی هرگز نماند هیچکس
بی واهمه در راه ناپایان نراند هیچکس
یا عمر بی مقدار را هرگز شبیه من ، ولی
در گوشه ی تاریک زندان نگذراند هیچکس
جز من حدیث تشنه را هرگز نمیداند کسی
مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس

ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

تنهایی ام را با سه تارم خوش نوایی می زدم
فالی برای شاعر درد آشنایی می زدم
هر شب دف و تنبور را با "گریه ی شمع " بنان
در گوشه ی "دشتی" بشوق دلربایی می زدم
تو مثل اقیانوس آرامی و من بر روی موج
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی می‌زدم

اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را

گفتی که باید در تنور بیقراری اوفتم
گفتی که باید قعر درد ناگواری اوفتم
گفتی اگر عاشق شدی باید که سرگردان شوی
گفتم اگر رفتی بدان ، در میگساری اوفتم
گفتم در این امواج سرکش بارها رقصیده ام
امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم

آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

در جستجوی چشم او جان را پریشان بردمی
مست و خراب آلوده و افتان و خیزان بردمی
ای کاش بختم سازگارم بود و او می دید که
هر شب بشوق دیدنش یک عالمه جان بردمی
عهد و وفاداری من الگوی هر دوران شده
گر بی‌وفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی

کآن کافر اَعدا می‌کشد وین سنگدل اَحباب را

در سایه روشن های بیرحمانه ی عصیان او
در شعله ی ویرانگر اسرار نا پنهان او
در خوش خیالی های دورادور رویاهای پوچ
دیدم دوباره قلب من شد عرصه ی جولان او
در ژرفنای قصه ی سوز و گداز عاشقان
فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او

آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را

گفتم دوباره در پی این عشق ویرانگر مرو
گفتم سر راه تو گودال است از این معبر مرو
گفتم هزاران عاشق آشفته حال و سینه چاک
دلخسته اند اما تو هم زین راه رنج آور مرو
دست از سرش بردار و هی اصرار بیهوده مکن
سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو

ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

محمد جوکار

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه سازم خویش را

 مولانا

چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن

چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن

مولانا

چاره‌ ای کو بهتر از دیوانگی

بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش

هیچ دیدی کافر از دیوانگی

مولانا

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

فروغ فرخزاد

عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری

دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند

شجاع کاشی

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

آقا بیگم (خانم) 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

مولوی

هوسی کرده‌ ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

نشاط اصفهانی

ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر

ای عشق اگر شوریده‌ ای درچشم‌ جادویش نگر

بهادر یگانه

دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد

این قفل با کلید دگر وا نمی شود

صائب تبریزی

دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه

دگر از خویشتن بیگانه‌ ام بیگانه بیگانه

عماد خراسانی

از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد

دولتشاه قاجار

من از دل و دل از من دیوانه گریزان

دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد

دولتشاه قاجار

من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

مولانا

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر

موی دماغ ما نشود مرد عاقلی

لاادری

دیوانگی ما به کسی ربط ندارد

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا:

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد ازین دیوانه سازم خویش را

مولانا

زین خرد جاهل همی باید شدن

دست در دیوانگی باید زدن

مولانا

چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن

چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن

مولانا

چاره‌ ای کو بهتر از دیوانگی

بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش

هیچ دیدی کافر از دیوانگی

مولانا

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

فروغ فرخزاد

عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری

دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند

شجاع کاشی

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

آقا بیگم (خانم) 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

مولوی

هوسی کرده‌ ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

نشاط اصفهانی

ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر

ای عشق اگر شوریده‌ ای درچشم‌ جادویش نگر

بهادر یگانه

دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد

این قفل با کلید دگر وا نمی شود

صائب تبریزی

دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه

دگر از خویشتن بیگانه‌ ام بیگانه بیگانه

عماد خراسانی

از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد

دولتشاه قاجار

من از دل و دل از من دیوانه گریزان

دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد

دولتشاه قاجار

من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

مولانا

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر

موی دماغ ما نشود مرد عاقلی

لاادری

دیوانگی ما به کسی ربط ندارد

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۸:

چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن

چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن

مولانا

چاره‌ ای کو بهتر از دیوانگی

بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش

هیچ دیدی کافر از دیوانگی

مولانا

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

فروغ فرخزاد

عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری

دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند

شجاع کاشی

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

آقا بیگم (خانم) 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

مولوی

هوسی کرده‌ ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

نشاط اصفهانی

ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر

ای عشق اگر شوریده‌ ای درچشم‌ جادویش نگر

بهادر یگانه

دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد

این قفل با کلید دگر وا نمی شود

صائب تبریزی

دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه

دگر از خویشتن بیگانه‌ ام بیگانه بیگانه

عماد خراسانی

از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد

دولتشاه قاجار

من از دل و دل از من دیوانه گریزان

دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد

دولتشاه قاجار

من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

مولانا

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر

موی دماغ ما نشود مرد عاقلی

لاادری

دیوانگی ما به کسی ربط ندارد

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۵:

چاره‌ ای کو بهتر از دیوانگی

بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش

هیچ دیدی کافر از دیوانگی

مولانا

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

فروغ فرخزاد

عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری

دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند

شجاع کاشی

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

آقا بیگم (خانم) 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

مولوی

هوسی کرده‌ ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

نشاط اصفهانی

ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر

ای عشق اگر شوریده‌ ای درچشم‌ جادویش نگر

بهادر یگانه

دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد

این قفل با کلید دگر وا نمی شود

صائب تبریزی

دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه

دگر از خویشتن بیگانه‌ ام بیگانه بیگانه

عماد خراسانی

از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد

دولتشاه قاجار

من از دل و دل از من دیوانه گریزان

دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد

دولتشاه قاجار

من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

مولانا

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر

موی دماغ ما نشود مرد عاقلی

لاادری

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:

عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری

دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند

شجاع کاشی

ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

آقا بیگم (خانم) 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

مولوی

هوسی کرده‌ ام امروز که دیوانه شوم

دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم

نشاط اصفهانی

ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر

ای عشق اگر شوریده‌ ای درچشم‌ جادویش نگر

بهادر یگانه

دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد

این قفل با کلید دگر وا نمی شود

صائب تبریزی

دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه

دگر از خویشتن بیگانه‌ ام بیگانه بیگانه

عماد خراسانی

از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد

دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد

دولتشاه قاجار

من از دل و دل از من دیوانه گریزان

دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد

دولتشاه قاجار

من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

مولانا

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر

موی دماغ ما نشود مرد عاقلی

لاادری

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲:

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی 

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲:

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

▫️غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی. ص ۸۷۵

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی، ره دور نیست

یک‌قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی. ص ۸۷۵

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:

رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست

ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی

صائب تبریزی 

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی 

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد

به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد

خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد

به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد

رفیق اصفهانی

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰:

از سفر کردن ظاهر، نشود کار تمام

هر که در خویش سفر کرد تمام است اینجا

تا در آتشکده دل نگدازی صائب

دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰:

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند

می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند

صائب تبریزی 

رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست

آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند

صائب تبریزی 

نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی

ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی

از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست

یک‌ قدم آری ز نامردیست تا مردانگی

بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق

عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی

غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵

علی میراحمدی در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

«تحمیق»

واژه بسیار غریبی است 

به هیچ وجه شاعرانه نیست و در بدنه بیت خوش نمی‌نشیند و بیرون میزند

حتی بیرون از شعر هم زمخت است

او مرا تحمیق می‌کند!

چه می‌کند تو را؟

تحمیق!

بسیار ناخوش است

 

علی میراحمدی در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

جهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر ...

تنها کسانی می‌توانند به چنین نگاهی برسند که گاهی از خویش و از جهان پیرامون خویش بیرون بیایند و نگاهی از بیرون به کار جهان بیندازند

واقعیت این است که بسیاری از انسانها از داشتن چنین نگاهی محروم هستند یا توانایی چنین نگاهی به عالم را در خود تقویت نکرده اند

البته این هیچ بودن به معنای بی اعتباری یا زودگذر بودن است نه به معنای پوچ بودن به آن معنای بی معنا که برخی مکتبهای پوچ‌گرا و نهیلیسم قائل هستند

 

بزرگمهر در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۶ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:

برگ بی‌برگی گرامی، 

تفسیر های زیبایی از شما در این حاشیه‌ها دیدم، که به سبک استاد عزیز پرویز شهبازی صورت گرفته، اما بردن همه غزلهای حافظ در این قالب هم کم لطفی به حافظ و بیشتر از آن به سبک ابدایی استاد است.این کار لطف غزل و لطف روش گنج حضور را ضایع میکند.

لطفا دقت بفرمایید.

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱:

سرگذشت عجیب بابافغانی شیرازی

تاریخ ولادت بابافغانی شیرازی معلوم نیست، ولی وفات او را در ۹۲۵ هجری نوشته اند. زادگاه او شیراز بوده و در آغاز عمر به کارگری اشتغال داشته و گفته اند که به همین مناسبت در آغاز شاعری تخلص او «سکّاکی» بوده است[۱] ولی هیچ شعری با این تخلص از او دیده نشده و در دیوان اشعارش همه جا تخلص او «فغانی» است.

 

بابافغانی در اواسط عمر از شیراز به هرات رفت. هرات در آن روزگار بزرگترین مرکز شعر و ادب فارسی بود و کسانی چون عبدالرحمن جامی، اهلی تُرشیزی، هاتفی، بنائی، هلالی و بسیاری دیگر از ادبا و شعرای آن زمان در دربار سلطان حسین میرزا بایقرا و در اطراف وزیر علم دوست و هنر پرورش، امیرعلی شیر نوائی گرد آمده بودند. ولی فغانی در هرات اقبالی نیافت و شاعران خراسان شعر او را نپسندیدند، و چنان شد که در آن اوقات هر که شعری می گفت که به نظر ایشان معیوب یا نامطبوع یا خالی از صنایع بدیعی بود، می گفتند که «فغانیه» گفته است.[۲]

 

فغانی از هرات به آذربایجان سفر کرد و در تبریز به خدمت سلطان یعقوب آق قوینلو (حک: ۸۸۳ـ۸۹۶) پسر اوزون حسن که مردی ادب پرور بود، درآمد و مورد محبت و التفات او قرار گرفت و به «بابای شعرا» ملقب شد.[۳]

 

در دوران حیاتِ سلطان یعقوب، فغانی همواره با او بود و در سفرها و لشکرکشی ها همراهیش می کرد. گفته اند که در یکی از جنگها دیوان اشعار بابافغانی به غارت رفت و ناچار به برادر خود که در شیراز بود نامه نوشت و از او خواست که هر چه از اشعارش که در آنجا بدست می آید گردآورد و به تبریز بفرستد. ولی به گفته تقی الدین اوحدی در عرفات العاشقین، دیوانی که امروز در دست است بعد از مرگ او فراهم آمده و معلوم نیست که اشعاری که او خود گردآورده بوده چه شده است.

 

پس از مرگ سلطان یعقوب در ۸۹۶ ق، اوضاع آذربایجان آشفته شد و شاعران و هنرورانی که در دربار او گردآمده بودند، پراکنده شدند. بابافغانی مسلماً تا دوران حکومت رستم بیگ (پسر مقصودبیگ و نواده اوزون حسن) در تبریز بوده، زیرا جلوس او را (۸۹۷ ق) تهنیت گفته، ولی ظاهراً پس از این دوران به زادگاه خود بازگشته است. اگر آمدن او به تبریز بعد از جلوس سلطان یعقوب در ۸۸۳ ق. و بازگشتش از تبریز بعد از مرگ رستم بیگ در ۹۰۲ ق. بوده باشد، مدت اقامتش در آذربایجان بیش از هفده سال بوده است.

 

بابافغانی در آغاز دوران شاه اسماعیل صفوی از شیراز به خراسان سفر کرد و در ابیورد ساکن شد، ولی در اواخر عمر به مشهد رضوی رفت و در آنجا ظاهراً مفلوج شد و در ۹۲۵ ق. درگذشت.[۴]

 

بابافغانی مال و مکنتی نداشته و از قید تعلقات آزاد بوده و زندگی را به عشرت و شادخواری می گذرانده است. تذکره نویسان عموماً از میخوارگی او سخن گفته اند، ولی چنین به نظر می رسد که در سالهای آخر عمر توبه کرده و از این عادت رهایی یافته است.[۵]

ادامه دارد

https://wiki.ahlolbait.com/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C

سناتور سنتور در ‫۲۶ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷:

برآرم در لحد آهی که آتش در ملک گیرد

اگر باشد به جز اسرار عشق از من سؤال او

عرفی شیرازی

ای نکویان که در این دنیایید

یا از این بعد به دنیا آیید

این که خفته است در این خاک منم

ایرجم ، ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهانست اینجا

یک جهان عشق نهانست اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بُوَد مدفن من

ایرج میرزا

به سراغ من اگر می آیید نرم

و آهسته بیایید مبادا که ترک

بردارد چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن‌ همه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی‌ دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان‌ فرسا‌ست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

همه را سوی عدم خواهد برد

تا که بر توسن گیتی زین است

بس برفتند چو ما پیش از ما

تا که بر توسن گیتی زین است

دو بیت منسوب به پروین اعتصامی 

که در کتابهای شعر پروین اعتصامی موجود

نیست و تنها روی سنگ قبر ایشون حک شده

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

استاد شهریار

پاسبان گنج را ماند، شده گنجش به باد

الحذر از دود آه اژدها آسای من

گور خود کندم به ناخن خاک آن بر سرکنان

دستم آمد با کفن دوزی ز پیراهن دری

وحشی بافقی 

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

نگذارید که از سینه برآرم آهی

تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از خوب رز یاقوتی

هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید

مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلم تاک کنید

به نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالین سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

علی اصغر وفادار استهبانی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب

باده نوشید فراوان همگی مست و خراب

بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید

بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند

نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند

واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع

مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند

حیف زیبایی‌ شان است لچک باز کنند

همه اموال مرا میکده‌ای باز کنند

آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است

سر ِ خود را و خدا ،جنس ِکلاه از نمد است

پارسی نزد خداوند نمازم خوانید

که خداوندِ جهان، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران

که زموسیقی و از می خبری نیست در آن

شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت

هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان

شاهکار بینش پژوه

شعری که به حافظ نسبت میدهند ولی مطمئن نیستم و از طرفی منبع اصلی و شاعر شعر را نیز نیافتم(آلبوم آیین مستان خلیل عالی نژاد):

من از آنکه گردم به مستی هلاک

به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید

پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب

میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

۱
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۳۰
۵۸۰۳