گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا

یک ساعت عشق صد جهان بیش ارزد

صد جان به فدای عاشقی باد ای جان

مولانا

سلطان منی سلطان منی

و اندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم

یک جان چه بود صد جان منی

نان بی‌تو مرا زهرست نه نان

هم آب منی هم نان منی

مولانا

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

تو را در دلبری دستی تمامست

مولانا

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

رویم از همه عالم به روی توست

سعدی جان

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

ابوسعید ابوالخیر

گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

صائب تبریزی 

چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این

الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین

کمال خجندی

گر از غم عشق عار داریم

پس ما به جهان چکار داریم

مولانا

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

سعدی جان 

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟ 

قیصر امین پور

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ

خیال روی تو در خاطرم در آویزد

چو کودکی که به دامان مادر آویزد

سیمین بهبهانی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

رویم از همه عالم به روی توست

سعدی جان

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

ابوسعید ابوالخیر

گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

صائب تبریزی 

چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این

الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین

کمال خجندی

گر از غم عشق عار داریم

پس ما به جهان چکار داریم

مولانا

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

سعدی جان 

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟ 

قیصر امین پور

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

ما را بهشت نقد، تماشای دلبرست

عمر دوباره سایه بالای دلبرست

صائب تبریزی 

باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور

با خاکِ کوی دوست برابر نمی‌کنم

حضرت حافظ

مطلوب از آن اوست که درد طلب ازوست

دلبر در آن دل است که جویای دلبر است

صائب تبریزی 

تو را در دلبری دستی تمامست

مولانا

تو نباشی دل ما را ثمری نیست که نیست

منسوب به حافظ

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

رویم از همه عالم به روی توست

سعدی جان

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

ابوسعید ابوالخیر

گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

صائب تبریزی 

چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این

الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین

کمال خجندی

گر از غم عشق عار داریم

پس ما به جهان چکار داریم

مولانا

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

سعدی جان 

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟ 

قیصر امین پور

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ

خیال روی تو در خاطرم در آویزد

چو کودکی که به دامان مادر آویزد

سیمین بهبهانی

یک ساعت عشق صد جهان بیش ارزد

صد جان به فدای عاشقی باد ای جان

مولانا

سلطان منی سلطان منی

و اندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم

یک جان چه بود صد جان منی

نان بی‌تو مرا زهرست نه نان

هم آب منی هم نان منی

مولانا

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

Amir arta Habibi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۵ در پاسخ به Kosar Mohamadrezaei دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۷:

زندگانی چه کوته و چه دراز نه به آخر بمرد باید باز؟

سلام.زندگی چه کوتاه باشد و چه دراز عاقبت باید مرد

Amir arta Habibi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۶:

معنی بختور؟

Amir arta Habibi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۵:

مخاطب شعر چه کسی است؟

Amir arta Habibi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۴:

بین جنگ‌ آوران و خیاطان چه وجه شبهی می تواند باشد؟

میثم ش در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴ - ملال محبت:

بیت اول باید تصحیح شه. 

ابراهیم احمدی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:

این غزل را اگر فقط غزلِ وصفِ یک زیبارو بخوانیم، نیمی از حافظ را از دست داده‌ایم. حافظ از همان مصراع نخست، ما را از «صورت» به «معنا» می‌برد: «شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد». موی و میان، همه آن چیزهایی‌اند که چشم می‌بیند و ذهن می‌تواند اندازه بگیرد؛ اما «آن» چیزی است که نمی‌توان به چنگ واژه و تعریفش آورد. «آن» همان لطیفه‌ای است که وقتی در کسی یا چیزی می‌دمد، حضورش از صدها صفت آشکارتر می‌شود؛ چیزی شبیه نوری که دیده نمی‌شود، اما به‌واسطهٔ آن همه‌چیز دیدنی می‌شود.

 

از اینجا به بعد، تمام غزل را می‌توان سفرِ سالک از «دیدن» به «شهود» دانست. حور و پری، خورشید، ابرو، چشم و گل، همه صورت‌های گوناگون جمال‌اند؛ اما حافظ دائماً ما را از این صورت‌ها عبور می‌دهد و به سرچشمه‌ای می‌رساند که صورت‌ها از آن جان گرفته‌اند. محبوبِ حقیقی آن کسی نیست که زیباترین چهره را دارد؛ آن کسی است که با حضور خود، پرده‌ای در درون تو کنار می‌زند و تو را با بخش فراموش‌شدهٔ وجودت روبه‌رو می‌کند.

 

«چشمهٔ چشمِ مرا ... دریاب» نیز فقط تمنای معشوق نیست؛ چشم در اینجا می‌تواند چشمهٔ ادراک باشد. اشک، آبِ روانی است که از برخورد جان با حقیقت جاری می‌شود. دلِ خشک، هنوز در حصار خویش است؛ اما وقتی عشق می‌رسد، آن حصار ترک می‌خورد و آب از جایی پنهان در وجود انسان سر برمی‌آورد.

 

و آنگاه حافظ به راز معرفت می‌رسد: «در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز». این شاید بنیاد فلسفی غزل باشد: حقیقت یکی است، اما دریافت‌های ما از آن بی‌شمار است. هرکس با ظرف وجود خود به حقیقت می‌رسد؛ بنابراین هر مدعی که پندارد راز را یکسره در اختیار دارد، هنوز اسیر همان «من»ی است که باید از آن عبور کند.

 

به همین دلیل حافظ در برابر «مدعی» از «خرابات‌نشینان» سخن می‌گوید. خرابات، ویرانیِ خانهٔ نفس است؛ جایی که انسان از ادعای عارف‌بودن، دانابودن و صاحب‌کرامت‌بودن نیز دست می‌کشد. آن‌کس که واقعاً چیزی دیده است، کمتر لاف می‌زند؛ زیرا می‌داند هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک شوی، عظمتِ نادانستنی‌ها بیشتر آشکار می‌شود.

 

«مرغ زیرک» نیز در چمنِ بهاری خانه نمی‌کند، زیرا می‌داند هر بهاری خزانی در پی دارد. همه چیزِ این جهان رفتنی است: زیبایی، جوانی، قدرت، شهرت، حتی احوال روحانی. تنها چیزی که ارزش ماندن دارد، آن «عشق»ی است که انسان را از وابستگی به صورت‌ها می‌رهاند و به حقیقتِ پشتِ صورت‌ها می‌رساند.

 

و شاید شاه‌بیتِ پنهان این غزل این باشد: عشق را نمی‌توان با زبان اثبات کرد؛ باید به نشانه‌هایش در جان نگاه کرد. اگر سخنی بر دل نشست، اگر نگاهی انسان را از خود بیرون آورد، اگر حضوری او را از غرور خویش تهی کرد، شاید «آن» در آنجا طلوع کرده باشد.

 

حافظ در پایان به مدعی می‌گوید: «کِلکِ ما نیز زبانی و بیانی دارد». گویی می‌خواهد بگوید حقیقت را می‌توان گفت، اما نمی‌توان در گفتن محدودش کرد. شعر فقط انگشت است، نه ماه؛ و «آن» همان ماهی است که هرچه بیشتر از آن سخن بگویی، بیشتر می‌فهمی که حقیقتِ آن، در سکوتِ شهود است، نه در هیاهوی توضیح.

Amir arta Habibi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۱:

خواجه ابوالقاسم کیست؟

Amir arta Habibi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹:

خواهشا معنی های هوش مصنوعی رو کلا حذف کنید. دقت می کنم اکثر ابیات را اشتباه معنی کرده است. معنی بیت اول خصوصا مصراع دوم کاملا اشتباه است

Amir arta Habibi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۷:

کسی می داند اسم یا اسامی معشوقان رودکی را؟ با توجه به منابع تاریخی؟

Amir arta Habibi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۶ - در مدح ابوالطیب طاهر مصعبی:

دو بیت پایانی می تواند حامل کدام معنا و مفهوم باشند؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ در پاسخ به VAHAG KACHATURIAN دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:

از قبل از ظهور اسلام ، ایران ،  دو ولایت آذری نشین داشته آذربایجان در جنوب رود ارس و اران شروان در شمال رود ارس .

زبان محلی آذریها ، تا قرن دهم قمری ، زبان فهلوی آذری از زبانهای فارسی میانه بوده است

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۸ در پاسخ به امیررضا بیدار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:

دوست گرامی منظور خواجه نماز خواندن بنفشه بر تربتش نیست؛ منظور زیادی و سنگینی داغ است که بر دلش مانده. این زیادی و سنگینی مزار را بنفشه‌زار می‌کند. ضمن این‌که بنفشه به گل حسرت مشهور است. اکنون هم در محاوره وقتی می‌خواهند بگویند نمی‌گذارم به خاسته‌اش برسد.، می‌گویند داغش را بر دلش می‌گذارم.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:

زلف سرکج یا زلف سرکش؟

آستان امیدت یا آستان مرادت؟

Fateme Zandi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۵ - قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو:

درود 

کوه ها با تو رَسائل شد شَکور 

 با تو می خوانند چون مُقری زَبور

کوه ها سپاسگزارانه با تو ای داود ، همآواز شدند و همچون خوانندگان ، کتاب زبور می خواندند . [ رسائل = همراهان ، همآوازان ، جمع رَسیل / مُقری = خواننده و معلمِ قرآنِ کریم ، در اینجا خوانندۀ زبور موردِ نظر است / زبور = کتاب اسمانی حضرت داود (ع) ، مزامیر و سروده هایی که با نی می خواندند ]

Fateme Zandi در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۵ - قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو:

تفسیر و شرح ابیات

استاد ارجمند و گرامی 

جناب کریم زمانی 

 

بخش

قِصاص فرمودن داود (ع) ، خونی را

بیت ۲۴۸۶

هم بدان تیغش بفرمود او قِصاص 

 کی کند مکرش ز علمِ حق خلاص ؟

حضرت داود (ع) فرمان داد که او را با همان کارد قصاص کنند . حیلۀ آن ملعونِ ستمکار چگونه می تواند او را از علمِ حق تعالی نجات دهد ؟ یعنی مکر و حیله اش طبق قانونِ الهی به خودش بازگشت و رسوایی به بار آورد و رازش فاش شد .

 

بیت ۲۴۸۷

حلمِ حق گرچه مُواساها کند 

لیک چون از حد بشد ، پیدا کند

هر چند حِلم و صبرِ خداوند با بدکاران ، خیلی مدارا می کند ولی هر گاه تباهکاری انان از حدّش تجاوز کند . خداوند آنان را رسوا می کند . ( مُواسا = مدارا کردن ، یاری کردن ) [ امام المتقین می فرماید « و اگر خداوند به ستمکار ، مهلت دهد هرگز از مؤاخذۀ او در نمی گذرد » ( نهج البلاغه فیض الاسلام ، خطبۀ 96 ) ]

 

بیت ۲۴۸۸

خون نَخُسپد ، در فتد در هر دلی

 / میلِ جُست و جوی کشفِ مشکلی

خونِ به ناحق ریخته ، هرگز هدر نمی رود . بلکه میل به جستجو و یافتن قاتل و سبب قتل در هر دلی پیدا می شود . [ خون خسپیدن = کنایه از پایمال شدن و به هدر رفتن خونِ کسی است ]

 

بیت ۲۴۸۹

اقتضایِ داوریِ ربِ دین 

 سر برآرد از ضمیرِ آن و این

حکم و داوری صاحب روزِ جزا چنین اقتضا می کند که رازِ درونِ این و آن مکشوف شود . [ خداوند طبعِ مردم را کنجکاو آفریده ، از اینرو وقتی قتلی مشکوک رُخ می دهد . بعضی از آنها شرع می کنند به جستجو و کنجکاوی تا بدانند سبب قتل چیست و قاتل کیست . « حساسیت انسان ها در در بارۀ خونی که به ناحق ریخته می شود . وجدان های آدمیان را خودآگاه یا ناخودآگاه می شوراند . گویی قطراتِ آن خونِ ریخته شده از پیاله ای است که تمامِ خون های آدمیان را در یک جا جمع کرده است . این حساسیت وجدانی نمی تواند جنبۀ طبیعی داشته باشد . بلکه ناشی از داوری خداوندی است که پیش از رستاخیز برای حفظِ جانِ آدمیان و تلخی احساسِ نقص در پیکرِ مجموعۀ انسان ها صورت می گیرد . زیرا انسان در حالِ اعتدالِ روانی با قطعِ نظر از اینکه کشته شدن یک انسان ، ممکن است ضرری را هم بر او وارد سازد یا سودی را از دستِ او بگیرد یک حالت شکنجۀ روحی همراه با بُهتِ پُر معنایی را در درونِ خود درمی یابد که فابل تفسیر با دلسوزی به همنوع و ستم طبیعی نیست ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، ج 8 ، ص 91 ) » ]

 

بیت ۲۴۹۰

کان فلان چون شد ؟ چه شد ؟ حالش چه گشت ؟ 

 همچنانکه جوشَد از گلزار ، کشت

مردم کنجکاو شروع می کنند به سؤالاتی از این قبیل : راستی فلانی چه بر سرش آمد ؟ عاقبتش به کجا انجامید ؟ اصلاََ برای چه کشته شد ؟ خلاصه این نوع سؤالات در دلِ مردم پدید می آید . همانطور که در گلزار ، سبزه ها و گل هایی می روید .

 

بیت ۲۴۹۱

جوششِ خون باشد آن واجُست ها 

خارش دل ها و بحث و ماجَرا

آن جُستجوهای مکرر و آن دغدغه های خاطر و وسوسه های دل و بحث و گفتگوها در بارۀ قتل ، همان جوشش و حرکتِ خون است .

 

بیت ۲۴۹۲

چونکه پیدا گشت سِرِ کارِ او 

 معجزۀ داود شد فاش و دو تُو

همینکه رازِ کارِ او ( آن مدعی گاو ) آشکار شد . معجزۀ حضرت داود (ع) ظاهر گشت و تأثیرِ آن مضاعف شد .

 

بیت ۲۴۹۳

خلق ، جمله سر برهنه آمدند 

سر به سجده بر زمین ها می زدند

همۀ مردم با سرهای برهنه به حضورِ حضرت داود (ع) آمدند و در برابرش به سجده افتادند .

 

بیت ۲۴۹۴

ما همه کورانِ اصلی بوده ایم 

 از تو ما ، صد گون عجایب دیده ایم

آنها گفتند : با اینکه ما صد نوع معجزه از تو دیده ایم امّا باز در شمارِ نابینایان حقیقی قرار داشتیم .

 

بیت ۲۴۹۵

سنگ با تو در سخن آمد شهیر 

 کز برای غَزوِ طالوتم بگیر

یکی از آن معجزات این است که سنگ ، آشکارا با تو به سخن درآمد و گفت : ای داود ، مرا برای جنگ در کنار طالوت ( بر ضدِ جالوت ) بگیر و حفظ کن . [ حکایتِ طالوت و کشته شدن جالوت به دستِ داود (ع) در آیه 247 تا 252 سورۀ بقره مندرج است . طالوت نخستین پادشاهِ بنی اسرائیل است و گفته اند که وی به واسطۀ بلندی قامت ، آن لقب را یافته است . وی با اینکه از نظر نسب و ثروت ، شأنی نداشت به امارت قومِ بنی اسرائیل انتخاب شد و لشکری کم تعداد و با ایمان فراهم آورد و به نبرد با جالوت ستمگر شتافت . جالوت به آوردگاه آمد و با صدایی رعدآسا مبارز طلبید . داود که در آن وقت نوجوانی بیش نبود با فلاخنی که در دست داشت . چند سنگ را چنان با مهارت و دقت و قدرت پرتاب کرد که پیشانی و سرِ جالوت را شکافت و او بیدرنگ بر خاک غلتید و لشکریانش ترسیدند و پا به فرار گذاشتند و بنب اسرائیل پیروز شد ( مجمع البیان ، ج 2 ، ص 350 و 351 ) ]

 

بیت ۲۴۹۶

تو به سه سنگ و فلاخن آمدی 

 صد هزاران مرد را بر هم زدی

تو ای داود با سه سنگ و یک فلاخن واردِ کارزار شدی و صدها هزار نفر را پراکنده کردی .

 

بیت ۲۴۹۷

سنگ هایت صد هزاران پاره شد 

 هر یکی هر خصم را خونخواره شد

ای داود ، آن چند سنگی که به سوی دشمن ( یعنی به طرف جالوت ) پرتاب کردی . صد هزار تکه شد و هر یک از آن پاره سنگ ، خونِ دشمنی بر زمین ریخت .

 

بیت ۲۴۹۸

آهن اندر دستِ تو چون موم شد 

 چون زِره سازی تو را معلوم شد

وقتی که صنعت زره سازی را آموختی . آهن در دستِ تو مانند موم ، نرم شد . [ اشاره است به آیات 10 و 11 سورۀ سبا که توضیح آن در شرح بیت 703 دفتر سوم آمده است ]

 

بیت ۲۴۹۹

کوه ها با تو رَسائل شد شَکور 

 با تو می خوانند چون مُقری زَبور

کوه ها سپاسگزارانه با تو ای داود ، همآواز شدند و همچون خوانندگان ، کتاب زبور می خواندند . [ رسائل = همراهان ، همآوازان ، جمع رَسیل / مُقری = خواننده و معلمِ قرآنِ کریم ، در اینجا خوانندۀ زبور موردِ نظر است / زبور = کتاب اسمانی حضرت داود (ع) ، مزامیر و سروده هایی که با نی می خواندند ]

بیت 2488

خون نَخُسپد ، در فتد در هر دلی / میلِ جُست و جوی کشفِ مشکلی

خونِ به ناحق ریخته ، هرگز هدر نمی رود . بلکه میل به جستجو و یافتن قاتل و سبب قتل در هر دلی پیدا می شود . [ خون خسپیدن = کنایه از پایمال شدن و به هدر رفتن خونِ کسی است ]

 

بیت 2489

اقتضایِ داوریِ ربِ دین / سر برآرد از ضمیرِ آن و این

حکم و داوری صاحب روزِ جزا چنین اقتضا می کند که رازِ درونِ این و آن مکشوف شود . [ خداوند طبعِ مردم را کنجکاو آفریده ، از اینرو وقتی قتلی مشکوک رُخ می دهد . بعضی از آنها شرع می کنند به جستجو و کنجکاوی تا بدانند سبب قتل چیست و قاتل کیست . « حساسیت انسان ها در در بارۀ خونی که به ناحق ریخته می شود . وجدان های آدمیان را خودآگاه یا ناخودآگاه می شوراند . گویی قطراتِ آن خونِ ریخته شده از پیاله ای است که تمامِ خون های آدمیان را در یک جا جمع کرده است . این حساسیت وجدانی نمی تواند جنبۀ طبیعی داشته باشد . بلکه ناشی از داوری خداوندی است که پیش از رستاخیز برای حفظِ جانِ آدمیان و تلخی احساسِ نقص در پیکرِ مجموعۀ انسان ها صورت می گیرد . زیرا انسان در حالِ اعتدالِ روانی با قطعِ نظر از اینکه کشته شدن یک انسان ، ممکن است ضرری را هم بر او وارد سازد یا سودی را از دستِ او بگیرد یک حالت شکنجۀ روحی همراه با بُهتِ پُر معنایی را در درونِ خود درمی یابد که فابل تفسیر با دلسوزی به همنوع و ستم طبیعی نیست ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، ج 8 ، ص 91 ) » ]

 

بیت 2490

کان فلان چون شد ؟ چه شد ؟ حالش چه گشت ؟ / همچنانکه جوشَد از گلزار ، کشت

مردم کنجکاو شروع می کنند به سؤالاتی از این قبیل : راستی فلانی چه بر سرش آمد ؟ عاقبتش به کجا انجامید ؟ اصلاََ برای چه کشته شد ؟ خلاصه این نوع سؤالات در دلِ مردم پدید می آید . همانطور که در گلزار ، سبزه ها و گل هایی می روید .

 

بیت 2491

جوششِ خون باشد آن واجُست ها / خارش دل ها و بحث و ماجَرا

آن جُستجوهای مکرر و آن دغدغه های خاطر و وسوسه های دل و بحث و گفتگوها در بارۀ قتل ، همان جوشش و حرکتِ خون است .

 

بیت 2492

چونکه پیدا گشت سِرِ کارِ او / معجزۀ داود شد فاش و دو تُو

همینکه رازِ کارِ او ( آن مدعی گاو ) آشکار شد . معجزۀ حضرت داود (ع) ظاهر گشت و تأثیرِ آن مضاعف شد .

 

بیت 2493

خلق ، جمله سر برهنه آمدند / سر به سجده بر زمین ها می زدند

همۀ مردم با سرهای برهنه به حضورِ حضرت داود (ع) آمدند و در برابرش به سجده افتادند .

 

بیت 2494

ما همه کورانِ اصلی بوده ایم / از تو ما ، صد گون عجایب دیده ایم

آنها گفتند : با اینکه ما صد نوع معجزه از تو دیده ایم امّا باز در شمارِ نابینایان حقیقی قرار داشتیم .

 

بیت 2495

سنگ با تو در سخن آمد شهیر / کز برای غَزوِ طالوتم بگیر

یکی از آن معجزات این است که سنگ ، آشکارا با تو به سخن درآمد و گفت : ای داود ، مرا برای جنگ در کنار طالوت ( بر ضدِ جالوت ) بگیر و حفظ کن . [ حکایتِ طالوت و کشته شدن جالوت به دستِ داود (ع) در آیه 247 تا 252 سورۀ بقره مندرج است . طالوت نخستین پادشاهِ بنی اسرائیل است و گفته اند که وی به واسطۀ بلندی قامت ، آن لقب را یافته است . وی با اینکه از نظر نسب و ثروت ، شأنی نداشت به امارت قومِ بنی اسرائیل انتخاب شد و لشکری کم تعداد و با ایمان فراهم آورد و به نبرد با جالوت ستمگر شتافت . جالوت به آوردگاه آمد و با صدایی رعدآسا مبارز طلبید . داود که در آن وقت نوجوانی بیش نبود با فلاخنی که در دست داشت . چند سنگ را چنان با مهارت و دقت و قدرت پرتاب کرد که پیشانی و سرِ جالوت را شکافت و او بیدرنگ بر خاک غلتید و لشکریانش ترسیدند و پا به فرار گذاشتند و بنب اسرائیل پیروز شد ( مجمع البیان ، ج 2 ، ص 350 و 351 ) ]

 

بیت 2496

تو به سه سنگ و فلاخن آمدی / صد هزاران مرد را بر هم زدی

تو ای داود با سه سنگ و یک فلاخن واردِ کارزار شدی و صدها هزار نفر را پراکنده کردی .

 

بیت 2497

سنگ هایت صد هزاران پاره شد / هر یکی هر خصم را خونخواره شد

ای داود ، آن چند سنگی که به سوی دشمن ( یعنی به طرف جالوت ) پرتاب کردی . صد هزار تکه شد و هر یک از آن پاره سنگ ، خونِ دشمنی بر زمین ریخت .

 

بیت 2498

آهن اندر دستِ تو چون موم شد / چون زِره سازی تو را معلوم شد

وقتی که صنعت زره سازی را آموختی . آهن در دستِ تو مانند موم ، نرم شد . [ اشاره است به آیات 10 و 11 سورۀ سبا که توضیح آن در شرح بیت 703 دفتر سوم آمده است ]

 

بیت 2499

کوه ها با تو رَسائل شد شَکور / با تو می خوانند چون مُقری زَبور

کوه ها سپاسگزارانه با تو ای داود ، همآواز شدند و همچون خوانندگان ، کتاب زبور می خواندند . [ رسائل = همراهان ، همآوازان ، جمع رَسیل / مُقری = خواننده و معلمِ قرآنِ کریم ، در اینجا خوانندۀ زبور موردِ نظر است / زبور = کتاب اسمانی حضرت داود (ع) ، مزامیر و سروده هایی که با نی می خواندند ]

۱
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۳۰
۵۸۲۷