همایون در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۲ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
قلم اگر مو در بیاورد به جوهر مربوط میشود، گوهر و جوهر عرفان ارتباط فردی با خداست با هستی است در دین و مذهب ارتباط جمعی و گروهی است در عرفان اگر گروهی هم پدید آید به واسطه پیدا شدن یک عارف بزرگ است
غزل های جلالدین همگی تاریخ دارد که در مقطع غزل و هم در تویه عزل ثبت است، و دوره های گوناگون تعالی روان عارف را نشان میدهد این ویژگی یکنواختی و بلاتغییر بودن به افراد مذهبی برمیگردد نه به سالکان طریق که شهرهای زیادی که همان دگرگونی های روان و مغز و باور و نگاه و بینش است را پشت سر میگذارند و خدای آنها هرگز ثابت نیست چه برسد به پیغمبر و دین و شریعت، آنها پیامبران را هم مانند خود عارف حق میدانند نه برای پیروی ساختگی و متعصبانه
هرچند زندگی در کنار مردم و در یک سرزمین ناگزیر کسی را مسیحی و دیگری را بهایی و یا زرتشتی میکند کسی را شیعه و یا سنی، این به حرمت پدر مادر و اطرافیان برمیگردد و روابط زناشویی و خانوادگی و نوع پوشش و خورش و نشست و برخاست و رعایت بسیاری امور ضروری دیگر
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ ناصرخسرو » جامع الحکمتین » بخش ۴ - فصل اندر اثبات صانع و ذکر توحید او سبحانه:
«گوییم جملگی خلق با بسیاری اخلاق و اعتقادات ایشان بدو فرقتاند. یکی فرقت دهریان اند که اهل تعطیلاند»
و به نظر من دهریان هم اهل تعطیل اند و هم خود تعطیل اند!
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۹ دربارهٔ ناصرخسرو » جامع الحکمتین » بخش ۴ - فصل اندر اثبات صانع و ذکر توحید او سبحانه:
ناصر چنین گفته است :«کشتی نوح نیز چوب نیست، بل اهل بیت رسول است»
و حافظ چنین :
«حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح»
و فردوسی نیز چنین:
«یکی پهنْ کشتی به سانِ عروس
بیاراسته همچو چشم خروس
محمّد بدو اندرون با علی
همان اهل بیتِ نبیّ و ولی»
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ ناصرخسرو » وجه دین » گفتار دهم:
حکمتی از قلم ناصر خسرو
«گوئیم هر چه هست اندر عالم بدو قسم است یا ظاهر است یا باطن
هر آنچه ظاهر است پیداست که یافته شود بچشم وگوش و دست و جز آن که آنرا حواس خوانند و آنچه که مرورا بحواس یابند محسوسات گویند ( و هر آنچه) باطن است پنهانست و مردم او را بحس نتوانند یافتن بلکه خداوندان حکمت مر آنرا بعقل و بعلم یابند و مر آنرا معقولات گویند
پس گوئیم که هر چه آشکار است بذات خویش آشکار است نه بدانروی که مردم آنرا بحواس بیابند بلکه اگر مردم اورا یابند یا نیابند او خود آشکار است چون اینجهان و آنچه اندرین است و اگر مردم مر اینرا نبینند پنهان نشود بلکه آشکارائی او بدانست که اگر حس درست بدو رسد مرورا بیابد
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۲۰ - ابوالعلاء معری:
یکی از زیباترین بخشهای سفرنامه ناصر
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۱ - از شمیران تا تبریز:
اگر اشتباه نکنم قطران تبریزی ماجرای این زلزله را در قصیده ای وصف کرده است
علی احمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
این غزل با توجه به اشاره حضرت حافظ به خاتم فیروزه بواسحاقی در تعزیت شاه ابو اسحاق اینجو است که در عهد جوانی حافظ با وی دمساز بوده است .در ابیات ابتدایی سبب ناراحتی اش را بیان می کند و در ابیات میانی پیامد های این فراق را ذکر می نماید .دو بیت پایانی نیز تلویحا اشاره به علت سقوط او دارد .
در بیت اول می فرماید یادش بخیر روزهایی که در سر کوی تو منزل داشتم یعنی همسایه و همدم تو بودم و چشمانم با خاک درگاه منزل تو روشنی داشت .این بیت نشانه ارتباط نزدیک او با شاه ابواسحاق است .یکی از دوستان در حاشیه های بالا به ناحق حافظ و شاه ابواسحاق را عیاش و شرابخوار لقب داد اما در بیت بعد حافظ جواب ایشان را می دهد
راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
همصحبتی من و او مثل هم صحبتی گل سوسن و گل سرخ بود صحبتی نیکو و پاک داشتیم هرچه او در دلش بود بر زبان من هم جاری می شد .یکدل و یکرنگ بودیم .
اما از چه صحبت می کردند ؟
دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکرد
عشق میگفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
وقتی دل با کمک عقل به نقل معانی آموخته ها می پرداخت و از پاسخ درمی ماند عشق مشکل را شرح می داد و آن را حل می کرد .به نظر می رسد گفتگوهای حافظ و شاه ابو اسحاق جنبه های علمی و فلسفی هم داشته است و مسلک این دو در خصوص موضوع عشق به هم نزدیک بوده است و حافظ بزرگ صحبتی از مجلس بزم و عیش و نوش نمی کند .
نکته مهم دیگری که قابل استفاده است موضوع خرد است .اگرچه حافظ نقد های فراوانی بر خرد دارد اما منکر نقش خرد در زندگی نیست .منطقی نگریستن و دعوت به تحلیل منطقی را می پذیرد ولی بر این باور است که همه چیز را نمی توان بر پایه عقل تحلیل نمود و باید از عشق و جاذبه آن در زندگی کمک گرفت.
آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
منظور از دامگه دنیاست که انسان را در دام خود اسیر کرده است .آه از این دام دنیا که سراسر ستم است .
محفل در اینجا احتمالا محفل عزا و ماتم دوری از شاه ابو اسحاق است که سراسر سوز و بیان نیاز به اوست .
در دلم بود که بیدوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود
دلم می خواست هرگز بدون دوست (شاه ابو اسحاق) نباشم اما چه می توان کرد که تلاش من و دل بیهوده بود
دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم
خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود
دیشب به یاد همه هم مسلکان به میخانه رفتم تا بلکه با باده ای غم را بزداییم. خمره شراب را دیدم ولی همگی دلی پرخون داشتیم و پایمان در گل بود .یعنی خون دل می خوردیم و کاری از دستمان بر نمی آمد .
بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق
مفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بود
خون دل ما بهخاطر دوری از شاه ابو اسحاق بود لذا
به دنبال آن بودیم که چرا این دوری این قدر دردآور است که دیدیم در این موضوع عقل حکم و پاسخی ندارد .
آری عقل فقط می گوید این مصیبت را بپذیر و تمام .عقل می گوید باید این احساس فراق را برای مدت کوتاهی داشته باشی و به زندگی عادی برگردی .عقل درک نمی کند که جاذبه بین دو نفر چه شدتی دارد و چه تاثیری بر هر یک از آن دو می گذارد لذا علت درد دوری و فراق را درک نمی کند.
راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود
دولت یعنی خوشبختی . خاتم فیروزه بو اسحاقی نشانه و نماد حکومت شاه ابو اسحاق بود که از نظر حافظ بسیار خوش درخشید اما مستعجِل بود .
استعجال یعنی طلب شتاب و وقتی از مستعجِل استفاده می شود اسم فاعل است یعنی طالب شتاب . به عبارتی حکومت شاه ابو اسحاق گویا می خواست با شتاب سقوط کند و عوامل سقوط را خودش فراهم آورد .
اگر از مستعجَل(اسم مفعول) استفاده می شد یعنی گروهی طالب سقوط با شتاب آن حکومت بودند که از نظر حافظ این عامل اصلی نبود .چون در بیت بعد هم می گوید:
دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ؟
که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود
ای حافظ دیدی که آن کبکی(کنایه از شاه ابو اسحاق)که با ناز راه می رفت و قهقهه می زد چگونه از دست شاهین روزگار غفلت کرد و نابود شد؟
حافظ علیرغم علاقه ای که به شاه داشت به نقص های او نیز اشاره می کند و این یعنی تحلیل منطقی حافظ که کاملا بر اساس عقل است.
احمد خرمآبادیزاد در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۰ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۰:
در واقع «ژُلی» joli, jolie در بیت دهم به معنی «دوست داشتنی و سر زنده» است که آنرا میتوان در فرهنگ زیر یافت.
Le Robert Dictionnaire Alphabetique et Analogique de la Langue Frnançaise, Paris, 1981
واژه «ویلن» villain, villaine را نیز در همین فرهنگ فرانسوی ببینید.
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۹ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
دوست عزیز از کپی پیست کردن اشعار به عنوان حاشیه خودداری کنید لطفاً
احمد خرمآبادیزاد در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۰:
در مصراع دوم بیت نخست، یعنی:
«امپرسمان» شتاب و «آپاتی» بود درنگ
واژۀ فرانسوی apathie (بی حسی، بی بند و باری، سر به هوایی) در گمرک به معنی درنگ است (یعنی زمانی که هیچ کاری روی کالای وارد شده انجام نمیشود).
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ - شاطر عشق:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ - شاطر عشق
من اگر رند ام و قلّاش ام، اگر درویش ام
هر چه ام، عاشقِ رخسارِ تو ، کافر کیش امدست کوتاه ، از آن زلفِ دراز ات نکشم
گر زند عقربِ جرّاره، هزاران نیش امخواهم ات ، تا که شبی ، تنگ در آغوش کشم
چه غم ام ، گر خطری ، صبح درآید پیش امدشت، آراسته از لاله رخان، دوش به دوش
منِ بیچاره ، گرفتارِ خیالِ خویش امدل ز عشقِ رخ ات ، ای دوست، کجا برگیرم
بروَد عمرِ عزیز ، ار به سرِ تشویش اممن، همان شاطرِ عشق ام ، که به تو شرط کنم
گر کشم ، دست ز دامان تو، نادرویش ام
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ - چشم نرگس:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ - چشم نرگس
غم درآمد ز در ام ، چون ز بر ام یار برفت،
عیش و نوش و طرب ام ، جمله به یکبار برفتبنوشتم ، چُو ز بی مهری ات ، ای مَه ، شرحی،
آتش افتاد به لُوح و قلم از کار برفتخواست نرگس ، که به چشمِ تو کند همچشمی،
نتوانست ، سَرافکنده و بیمار برفتمگر از رویِ تو ، بلبل سخنی گفت به گل،
که بِزَد چاک گریبان و ز گلزار برفت؟چهرهء زردِ من ، از هجرِ رُخ ات گلگون شد،
بس که خونِ دل ام ، از دیده به رخسار برفت
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ - دقیقه، دقیقه:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ - دقیقه، دقیقه
غم ات شود ، به دلِ من فزون، دقیقه دقیقه
دل ام ز هجر شود ، پُر ز خون، دقیقه دقیقههر آنچه خون به دل ام شد ، ز اشتیاقِ جمال ات
شد از دو دیدهٔ زار ام برون، دقیقه دقیقههر آن دلی ، که به دامِ کمندِ زلفِ تو افتد
ز غم، فتد به سرِ او جنون ، دقیقه دقیقههلاک میشدم ، از تیرِ نازِ او، به نگاهی
اگر لبِ تو ، نمیشد مصون، دقیقه دقیقهچه فتنهای ست ، به چشمِ سیاهکارِ تو، ای مَه؟
به یک نظر، کند عالم فسون، دقیقه دقیقهکه را شهید نمودی ، به رهگذار، که ریزد
ز تیغِ نازِ تو ، پیوسته خون، دقیقه دقیقهز ضربِ تیشهٔ فرهاد و تیرِ غمزهٔ شیرین
هنوز ناله کشد بیستون، دقیقه دقیقهپس از حکایتِ مجنون ، ز عشق و از غمِ لیلی
کَسی ندیده ، چو من تا کنون ، دقیقه دقیقهز کلکِ نغزِ صبوحی ، شکَر ز خامه بریزد
ز وصفِ آن لبِ یاقوتگون، دقیقه دقیقه
احمد خرمآبادیزاد در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۰ - (سی لحن باربد):
در تک بیت مربوط به بند 19، یعنی «چو بر مُشگویه کردی مُشگمالی/همه مُشگو شدی پُر مشک حالی»، اگر «مُشکمالی» را نیز لحنی از لحنهای باربد بدانیم، نه تنها نخستین مصراع نامفهوم میشود بلکه، رابطهای معنایی با مصراع دوم نیز نخواهد داشت. پرسش این است که چرا پشتبند مصراع نخست گفته میشود که «سراسر حرمسرا را بوی مُشک فراگرفت». گفتنی است که اگر برای نمونه برگ ریحان را در دست «مالش» بدهیم، بوی عطر آنرا خواهیم شنید. بنابراین اگر در اینجا، معنی مجازی «مُشکمالی» را «درست و ظریف انجام دادن کار» در نظر بگیریم، مفهوم کل بیت روشن خواهد شد.
نکته مهم و درخور توجه این است که اگر به استناد سرودۀ کنونی، سی لحن باربد را بنویسیم (که به دقت و ظرافتی وصف ناپذیر بیان شده است)، دیگر جایی برای «مُشکمالی» به عنوان یکی از لحنها باقی نمیماند:
1-گنج بادآورد، 2-گنج گاو، 3-گنج سوخته، 4-شادُروانِ مروارید، 5-تخت طاقدیسی، 6-ناقوسی، 7- اورنگی، 8-حقۀ کاوس، 9-ماه بر کوهان، 10-مُشکدانه، 11-آرایش خورشید، 12-نیمروز، 13-سبز در سبز، 14-قفل رومی، 15-سروستان، 16-سرو سهی، 17-نوشینباده، 18-رامش جان، 19-ناز نوروز (ساز نوروز)، 20-مشگویه، 21-مهرگانی، 22-مروایِ نیک، 23-شبدیز، 24-شبِ فرخ، 25-فرخروز، 26-غنچۀ کبکِ دری، 27-نخجیرگان، 28-کین سیاوش، 29-کین ایرج و 30-باغ شیرین.
*زمان آن فرارسیده است که «با نگرش سیستمی و هوشیاری نسبت به ذهن فریبکار»، در راستای پاسداری از اسناد هویت ملی بکوشیم.
همایون در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۶:
بروز دادن به معنی آشکار نمایان و پیداشدن و تجلی کردن بکار میرود هرچند صرف فارسی آن یعنی بروزیدن چندان پسندیده نیست ولی این غزل که در حالت عادی سروده نشده است و نوعی بیخودی و حالت شخصی در آن دیده میشود بخصوص بازی با باده عدم و موج عدم و ترس از گام زدن در کنار دریا و نترسیدن از هر دامی و تضاد مطلع و مقطع غزل و بسیاری نکات دیگر نشانگر آنست که همه غزل روی سخن با شمس است و اوج نگاه به او و خواهان عدم در برابر اوست و تمامی او شدن، این نگاه این غزل را یک غزل استثنایی میکند و بینظیر
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸
سرِ زلفِ تو ، پُر خون مینماید
رجوع از صید اش ، اکنون مینمایدکمندِ زلفِ تو ، در صید ، یارب
چگونه چُست و موزون مینمایدشبِ زلفِ تو ، خوش باد ، از پیِ آنک
همه کار اش ، شبیخون مینمایدکه میداند؟ ، که آن زنجیرِ زلف ات
چگونه عقل ، مجنون مینمایدچو زلفِ تو ، بشوریده است عالم
رخ ات از پرده ، بیرون مینمایدز حسنِ رویِ تو ، چون روی تابم؟
که هر ساعت ، در افزون مینمایدعجب خاصیّتی دارد ، رخِ تو
که از شبرنگ ، گلگون مینمایدچو دریا ، چشمِ من ، زان گشت در عشق
که دُرج ات ، دُرِّ مکنون مینمایددهان ات ، ای عجب ، سی دُرِّ مکنون
ز چشمِ سوزنی ، چون مینمایدمرا گفتی : دل ات یکرنگ گردان
که صد رنگ ، او ، چو گردون مینمایدمرا کو دل ندارم ، هیچ دل من
وگر دارم ، دلی خون مینمایددلِ عطّار ، با خاکِ درِ تو
چو خونی کرده ، معجون مینماید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷
نه یار ، هرکسی را ، رخسار مینماید
نه هر حقیر ، دل را ، دیدار مینمایددر آرزویِ روی اش ، در خاک خفت و خون خور
کان ماهروی ، رخ را ، دشوار مینمایدبر چار سویِ دعوی ، از بینیازیِ خود
سرهایِ سرکشان بین ، کز دار مینمایدسلطانِ غیرتِ او ، خونِ همه عزیزان
بر خاک اگر بریزد ، بس خوار مینمایدگر مردِ ره نهای تو ، بر بویِ گل ، چه پویی
رّو باز گرد کین ره ، پُر خار مینمایدزنهار تا بپویی، بی رهبری ، درین ره
زیرا که این بیابان ، خونخوار مینمایدگر مردیی نداری ، پرهیز کن ، که چون تو
سرگشتگانِ گمره ، بسیار مینمایددر راهِ کفر و ایمان ، مرد آن بوَد ، که خود را
دایم چنانکه باشد ، در کار مینمایددر کار اگر تمامی ، در نِه قدم ، در این ره
کاحوالِ ناتمامان ، بس زار مینمایدکو آتشی ، که بر وِی ، این خرقه را بسوزم
کین خرقه ، در برِ من ، زنّار مینمایداندر میانِ غفلت ، در خواب شد ، دلِ من
کو هیچ دل ، که یک دم ، بیدار مینمایدجمله ز خود نمایی ، اندر نفاق مست اند
کو عاشقی ، که در دین ، هشیار مینمایددر بندِ دین و دنیی ، لیکن نه دین و دنیی
سرگشته روزگاری عطّار مینماید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴
دُو جهان ، بیتو ام نمیباید
نه یکی بس ، دُو ام نمیبایدهرچه خواهم ز تو ، تو بِه زانی
از تو ام ، جز تو ام نمیبایدقبلهام ، چون جمالِ رویِ تو بس
رویی ، از هر سو ام نمیبایدجانِ من ، چون شنید ، قولِ الست
این تنِ بدخو ام نمیبایدبس ام ، از هر دو کُون ، قولِ قدیم
اجتهادی نُو ام نمیبایدگرچه مویی شدم ، ز شوقِ رخ ات
قوّتِ بازو ام نمیبایدضعفِ من ، چون ز اشتیاقِ تو ، خاست
ذرّهای نیرو ام نمیبایدچون چنین در رهِ تو ام عاجز
هیچ بیرون شُو ام ، نمیبایدگرچه درد ام گذشت ، زاندازه
زحمتِ دارو ام نمیبایدصد گرِه هست ، از تو ، بر کار ام
گرِهِ ابرو ام نمیبایدپیچ پیچی ، برون بَر ، از کار ام
که دلِ صد تو ام نمیبایدور نخواهی گشاد در برِ من
هیچ هم زانو ام نمیبایدچون به تو ، راه نیست ، محو ام کن
که بد و نیکو ام نمیبایدشیر مردی ، اگر به من نرسید
سگِ در پهلو ام نمیبایدنفسِ جادوم ، کوه کند بسی
توبهٔ جادو ام نمیبایدای فرید ، از بهانه دست بدار
تُرکیِ هندو ام نمیباید
علی احمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
می دانی که ساز چنگ و عود چه می گویند؟ می گویند باده را پنهانی بخورید چون مجازات می کنند.
صحبت از دوره ای است که مستان را به جرم خوردن شراب مجازات می کردند.
گویند رمز عشق مگویید و مَشنوید
مُشکل حکایتی ست که تقریر میکنند
علاوه بر اینکه مجازات می کنند می گویند صحبت از عشق هم نکنید و حتی این سخنان را از کسی نشنوید.داستان ایناست که اصلا از عشق خبر ندارند و حکایت نادرستی از عشق بیان می کنند .
- ناموس عشق و رونق عشّاق می برند
منع جوان و سرزنش پیر می کنند
آنها آبروی عشق را می برند و بازار عاشقان را از رونق می اندازند.و در این راه جلوی جوانان را می گیرند و پیران را سرزنش می کنند.
ما از برون در شُده مغرور صد فریب
تا خود درونِ پرده چه تدبیر می کنند
ما که در محل تصمیم گیری آنان نیستیم و با صد فریب فریفته شده ایم.تا ببینیم که در درون پرده ( دربار یا محل تصمیم گیری) چه فکرها می کنند .
بحت از تصمیم گیرندگان درباره مجازات می پرستان است . یعنی به بهانه شرع میخانه را می بندند و مستان را مجازات می کنند ولی واقعا معلوم نیست چه قصدی دارند.
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
اینها خود را سالک راه خداوند می دانند ولی آنچه پیر مغان در زمانی گفته بود را به هم می ریزند و به آن پیر هم رحم نمی کنند .
از نگاه حافظ طریق معرفت خداوند یک راه بیش نیست که پیر مغان در یک زمان به انسان آموخته است و بقیه راه ها جنگ هفتاد و دو ملت است . او بر این باور است که مدعیان دروغین آیین پیر مغان را تحریف نموده اند .
- صد ملکِ دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان درین معامله تقصیر می کنند
نیاز به این همه بگیر و ببند نیست با نیم نگاه از روی مروت و مدارا هم می توان صدها دل را خرید و مردم را راضی نگه داشت حداقل افرادی که از خوبان هستند در این کار کوتاهی می کنند . یعنی افراد پاکدلی هم هستند که مصلحت را در مخالفت با این تصمیم ها نمی بینند و سکوت کرده اند.
قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
برخی از این خوبان تلاش خود را برای رسیدن به خداوند پی گرفته اند و کاری به این کارها ندارند و بر این باورند که ما کار خود می کنیم و برخی دیگر هم می گویند تقدیر و زمان خودش این مشکل را حل می کند .حافظ علیرغم اینکه تقدیر را می پذیرد و می داند که روزی بساط این ریاکاری ها جمع خواهد شد و می گوید دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند اما تلاش خود را برای اعتراض به این وضع مطرح می کند و از خداوند هم کمک می خواهد که در میخانه ببستند خدایا مپسند و با باوری که به حضور و نقش خداوند دارد این وضع را باثبات نمی بیند.
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ییست که تغییر می کنند
در هر حال به این روزگار و پایداری آن اعتماد نکن چون در این کارخانه همه چیز تغییر خواهد کرد.
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
اما از باده غافل نشو و همیشه این باده امید و عشق را با خود حفظ کن چراکه شیخ و حافظ قرآن و حاکم شرع و مامور تعزیرات همه در حال ریاکاری هستند و در باطن گناهکارند.
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۲ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸: