علی میراحمدی در ۲۷ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
همواره در جوامع اسلامی کسانیکه مشرب عرفانی یا میل به تصوف داشتند از سوی زهاد یا قشریان مورد طعن یا مخالفت قرار میگرفتند و این زاهدان یا قشریان آن دسته از مسلمانان که میل به تصوف یا عرفان را داشتند را به نوعی بدعت گرا میدانستند و حکمهای غیر رسمی در مورد ایشان میدادند که اینها را پس از مرگ نباید در قبرستان مسلمانان به خاک سپرد!البته این حکمها اغلب هم اجرا نمیشد ولی به هر حال ازین حرفها زده میشد
به گمان من شاید چنین حکمی هم از سوی برخی جریانات مذهبی جامعه در مورد حافظ داده شده یا چنین حرفهایی در آن جامعه رواج داشته که حافظ این بیت را در جواب این جریان سروده است
و اگر گمان من درست باشد بیت شاعر بسیار رندانه است که میگوید مگذار مرا اصلا به خاک بسپارند و جنازه مرا ببر کله پا کن در خم شراب!!
بسیاری ازین خمریه ها یا اشعاری نظیر این در مقابله با آن جریان قشری و سختگیر مقابل سروده شده و یک نوع مقابله هنری است و اشتباه عده ای آنست که این مقابله هنری را در واقعیت تفسیر میکنند!
اصلا بخشی از رندی در چنین مقابله هائی است که هویت پیدا میکند و گرنه باده خواری ولاابالی گری که رندی نیست و الواتی است و هنری هم ندارد
و در نهایت اینکه اگر ما راه و بیراه بگوییم و بنویسم حافظ رند است فایده نمیکند باید بتوانیم رندیهای حافظ را در اشعارش بشناسیم و بیرون بکشیم
علی میراحمدی در ۲۷ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
چرا حافظ میگوید باده پرستی صواب دارد؟!
شما برای فهم این مصراع حتما باید یک زاهد را دیده باشید و رفتار زاهدانه را درک کرده باشید!
چرا؟!
چون اگر زاهد دیده باشید میفهمید که زاهد اگر نماز میخواند ،اگر روزه میگیرد ،اگر دعا میکند فقط برای صواب این کارها را انجام میدهد؛ نه برای قرب به الله تعالی و نه برای تزکیه قلب و نه برای تعالی روح،فقط برای صواب!
پس وقتی حافظ میگوید: کار صواب باده پرستی است از طرفی به آن زاهد طعنه میزند دوستان من
شما اگر زاهد ندیده باشید و با یک نفر زاهد نشست و برخاست نکرده باشید هرگز نمیتوانید معنای مصراع را به این صورت درک کنید ؛حتی اگر استاد استادان هم باشید و از آن طرف به اشتباه هم می افتید که حافظ بی دین است یا دین را به تمسخر گرفته است!ببینید عزیزان من... حافظ شناسی این دقائق را دارد ؛باید یک سری تجربیات هم داشته باشید تا شعرش را بفهمید
مصطفی چمران در ۲۷ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۷ در پاسخ به علی راد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱ - پادشاهی فریدون پانصد سال بود:
دوست گرامی!
فرمودهاید:
«هزاروچندصدسال پیش اعراب سرزمینِ پدری ما را به هر دلیل -شاید نابخردی یا کاهلیِ پدرانِ ما- گرفتهاند».نیتِ خیر شما و کوششِ اصلاحطلبانه شما در خورِ قدرشناسی است ولی دو نکته را قابلِ تذکر میدانم:
۱- توهین به «پدران ما» که با قلبی خسته از ظلم پادشاهان و آیین موبدان و با عقلی سلیم و آغوشی باز به استقبال فرهنگ مترقی آن روز ( برای نمونه ببینید داستان راستان ج ۲ در بارگاه رستم) رفتند، امری است ناپسند.
۲- چرا تصور میفرمایید: «عربِ چیزی برای خوردن نداشت و آیینِ آسانزیستیِ بر ایران حکمفرما بود» در حالی که تاریخ چیز دیگری میگوید...
مطالعه کتاب ارزشمند «خدمات متقابل اسلام و ایران» را به شما و همهی دوستداران تاریخ پیشنهاد میکنم
تندرستی و فیروزی شما را از خداوند بزرگ خواهانم.
فرزاد در ۲۷ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۳ دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶:
در این بیت
بر جان من غم تو و عمرم از غمت
چون ریگ مینشیند و چون آب میرود
به جای عمرم، عمر من صحیح است تا وزن شعر حفظ شود
برمک در ۲۷ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:
چون زبردستیت بخشید آسمان
زیردستان را همیشه نیک دار
برمک در ۲۷ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۴ در پاسخ به حمیدرضا منتظر دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:
محاوره ای نیست
ریشه آن « آر» است
آور از ریشه دیگری است
علی میراحمدی در ۲۸ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:
وضعیت امروز فلسطین و غزه و لبنان و سوریه را ببینید تا دریابید چرا سعدی بزرگ همسایگی جهود را بر نمیتابد
اینها نژاد پرستی نیست دوستان منیهود ستیزی هم نیست
اینها حکمت است ،حکمت
روانش شاد .
داریوش غفاری در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۱:
روح القدس!موسی!زرتشت بردیا میشه؟!!!داریدش زرتشت و میکشه؟!!!
داداش از کجات اینا رو درآوردی؟
داریوش غفاری در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۴:
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست(خطا)
به گیتی زشاهان مرا جفت نیست(درست)
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
بجُستم همی کفت و یال و برت(خطا)
بجُستم بسی هم ز بوم و برت(درست)
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت
نسیم سرخوش در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار دادهاند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او:
جمله حیوان را پی انسان بکش
جمله انسان را بکش از بهر هُش
همهی مراتب حیوانی را در راه رسیدن به مرتبهی انسانی فدا کن، و سپس مرتبهی صرفِ انسانی را نیز برای رسیدن به هُش (عقل و آگاهی الهی) پشت سر بگذار.
منظور از «بکش» در اینجا کشتنِ جسم نیست، بلکه یعنی از خواستههای مرتبهی پایینتر بگذر و آن را فدای مرتبهی بالاتر کن.
هُش چه باشد، عقل کل هوشمند
هوش جزوی هُش بود اما نژند
این «هُش» چیست؟ همان عقل کل و آگاهی الهی است. اما عقل جزئیِ انسان، هرچند نوعی هوش است، ناقص، ناتوان و محدود است.
استاد زمانی توضیح میدهد که عقل کل همان عقل الهی و حقیقتی است که از خطا و محدودیت پیراسته است، ولی عقل جزئی همان عقل معمولی انسان است که زیر تأثیر نفس و خواهشها قرار میگیرد.
جمله حیوانات وحشی ز آدمی
باشد از حیوان انسی در کمی
همهی حیوانات وحشی از انسان میترسند و از او دوری میکنند، اما این ترس و گریز از حیوانات اهلی کمتر است.
مولانا با این مثال میخواهد بگوید هر موجودی در پی رسیدن به مرتبهای بالاتر است. انسان نیز نباید در مرتبهی عقل جزئی و خواستههای نفسانی متوقف بماند، بلکه باید از آن عبور کند و به عقل کل و معرفت الهی برسد. همانگونه که مرتبهی انسان از حیوان برتر است، مرتبهی عقل الهی نیز از عقل محدود انسانی بسیار والاتر است.خون آنها خلق را باشد سبیل
زانک وحشیاند از عقل جلیل
ریختن خون حیوانات وحشی برای مردم جایز شمرده شده است؛ زیرا آنان از عقل برتر و الهی دور افتادهاند و تنها بر اساس غریزه زندگی میکنند.
عزت وحشی بدین افتاد پست
که مر انسان را مخالف آمدست
ارزش و جایگاه حیوان وحشی از آن رو پایین آمده است که با انسان دشمنی و ناسازگاری میکند.
پس چه عزت باشدت ای نادره
چون شدی تو حُمرِ مستنفِره
پس ای انسانِ گرانبها، اگر مانند خرِ رمیده و گریزان شوی و از حقیقت فرار کنی، دیگر چه ارزش و کرامتی برایت باقی میماند؟
خر نشاید کشت از بهر صلاح
چون شود وحشی، شود خونش مباح
کشتن خر اهلی روا نیست؛ اما اگر وحشی و خطرناک شود، کشتن آن جایز میشود.
گرچه خر را دانش زاجر نبود
هیچ معذورش نمیدارد ودود
هرچند خر از عقل و قدرت تشخیص بیبهره است، اما اگر زیان برساند، همین نادانی سبب معاف شدنش از پیامد کارش نمیشود.
پس چو وحشی شد از آن دم آدمی
کی بود معذور ای یار سمی
پس اگر انسان نیز از عقل و هدایت روی برگرداند و مانند حیوان وحشی شود، چگونه میتواند معذور و بخشوده باشد؟
لاجرم کفار را شد خون مباح
همچو وحشی پیش نشاب و رماح
از همین رو، در شرایط جنگ، خون کافرانِ جنگجو مباح شمرده شده است؛ زیرا مانند حیوانات وحشی در برابر نیزهها و تیرها ایستادهاند.
استاد کریم زمانی تأکید میکند که این سخن مربوط به فضای جنگ و احکام همان دوران است و نباید آن را حکمی کلی درباره همه غیرمسلمانان دانست.
جفت و فرزندانشان جمله سبیل
زانک بیعقلند و مردود و ذلیل
مولانا، به اقتضای احکام جنگ در آن زمان، میگوید همسران و فرزندان آنان نیز جزو غنایم جنگی به شمار میآمدند؛ زیرا از دید او از هدایت الهی دور ماندهاند.
این نیز اشاره به احکام رایج جنگ در صدر اسلام است، نه یک حکم اخلاقی برای همه زمانها.
باز عقلی کو رمد از عقلِ عقل
کرد از عقلی به حیوانات نقل
و باز، انسانی که از عقلِ کل و عقل الهی بگریزد، از مرتبه عقل انسانی سقوط میکند و در حد حیوانات فرود میآید.
مولانا در این بخش نمیخواهد درباره حیوانات یا انسانها صرفاً حکم فقهی بدهد؛ بلکه از آنها تمثیل عرفانی میسازد. مقصود او این است که کرامت انسان به عقل الهی و هدایت اوست. اگر انسان از این عقل روی برگرداند و اسیر غرایز و نفس شود، از مقام انسانی سقوط میکند و از نظر معنوی، همردیف حیوانات خواهد شد.
نسیم سرخوش در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار دادهاند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او:
بلعم باعور را خلق جهان
سُغبه شد مانند عیسیِ زمان
بلعم باعور در روزگار خود چنان شهرت و محبوبیتی یافته بود که مردم جهان شیفته و مرید او بودند؛ همانگونه که حضرت عیسی در زمان خود از احترام و نفوذ فراوان برخوردار بود. واژهٔ «سُغبه» به معنای مرید، پیرو و شیفته است.
سجده ناوردند کس را دون او
صحّتِ رنجور بود افسون او
مردم هیچکس را همپایه یا برتر از او نمیدانستند و برای هیچکس جز او چنین احترام و تعظیمی قائل نبودند. دعای او و نفسِ او چنان اثرگذار بود که بیماران را شفا میبخشید و بیماریها را درمان میکرد.
علی میراحمدی در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۷ در پاسخ به امیرمحمد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
کجا بارها اعلام کرده که تحت نام هیچ دین و آیین نیست !!؟
شاید بیانیه رسمی داده و ما خبر نداریم
بیت را بیاورید ببینم کجا گفته که تحت هیچ دین و آیینی نیستبسیار خنده آور است که کسی بگوید مذهبش آزادگی و میخوارگی است!!
آزادگی را با میخوارگی جمع کردن هم هنری است که شاید از حافظ مورد نظر شما بیاید
نمیدانم چه تصویر و تصوری از حافظ دارید اما هر چه هست عرق خور لاابالی کوچه ما از حافظ شما دارای مرتبه فکری بلندتری است!!!
زهی حافظ!
علی میراحمدی در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۵ در پاسخ به ماهان فرمانی دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
برداشت اول صحیح است با نظر کسره دار
از نظر سعدی کسی منزلت دارد که در نظر دیگران منزلتی ندارد و در بیتهای بعدی هم این موضوع را تکامل میبخشد .
اینجا بحث عرفان نیست بحث درویشی است
امیرمحمد در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
درود بر شما. مواردی که بیان کردین نشان از دغدغه اخلاقی داشتن حافظه، نه دغدغه دینی. منظور من از دغدغه دین، شاعران مکتبی مثل ناصرخسروئه. حافظ بارها تو اشعارش اعلام کرده که تحت نام و قید هیچ دین و آیینی نیست و مذهبش میخواری و آزادگیه. بله حتما چارچوب اخلاقی داره وگرنه انقدر محبوب نمیشد. از ریا متنفره و آزادگی رو ستایش میکنه. قرآن هم براش مهمه و به حفظ کردنش افتخار میکنه. اما خودش رو صرفا یک حافظ قرآن نمیدونه. منظور من از دین، صرفا ارزش های اخلاقی نیست. تا بدانی که به چندین هنر آراسته است.
شما اصرار دارید هر بیت حافظ لزوما تعبیر عرفانی داشته باشه؟ این باعث مشکلی میشه که خودتون تو بند آخر بهش اشاره کردید که حافظ رو در اعلی علیین میبره. طبیعیه که ما از قرائن متن به نتیجه برسیم. وقتی شعر قرائن ضعیفی برای انتساب به ائمه و قرائن قوی تر برای انتساب مثلا به شاه شجاع داره، چون حافظ یا چون ائمه رو دوست داریم باید اولی رو انتخاب کنیم؟
نکته مهم اینجاست که ما از بحث کردن درباره شعر و شاعر، به دنبال قضاوت اخلاقی و ارزشی شاعر نباشیم. حافظ بارها و به وضوح شاه شجاع رو مدح کرده. خب ایرادش کجاست؟ کار بسیار مرسومی بوده. حتی اگه یه بار هم نام ائمه رو در اشعارش نیاورده باشه باز ایرادی داره؟ اگه فی المثل ثابت کردیم که خیام کافر و ملحده. دیگه نباید شعراشو بخونیم؟
اصولا غزل جایگاه مباحث دینی نبوده. همونطور که لحن سعدی و مولوی در غزل و در باقی قالبها، بسیار متفاوت میشه. به باقی دلایلی که تو پیام اول آوردم دقت کنید. با درود
ماهان فرمانی در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
گر منزلتی هست کسی را مگر آن است
کاندر نظر هیچ کسش منزلتی نیست
با درود.در این بیت مصرع دوم.آیا اینمعنا را دارد که در نظرِ هیچکس جایگاه و منزلتی ندارد..که برای درست شدن وزن شعری با کسره آخر نظرِ خوانده میشود.
یا با سکون بر آخر نظر خوانده شود و معنی آن، که در نظرش هیچکس جایگاه و اهمیتی برتر ندارد و همه را یکسان میبیند که از نظر عرفانی هم درستر میباشد
سپاس
علی میراحمدی در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۴ در پاسخ به امیرمحمد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
دوست گرامی آنقدر که حافظ دغدغه دین دارد کدام شاعر دارد؟!
حافظ دیندار و مسلمان است و قرآن دان و عالم قرآن
اگر دغدغه دین نداشت که دادش بلند نبود که:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چرا در خلوت کار دیگر میکنند؟!
اگر مسلمان نبود که نمیگفت:
واعظ شهر تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
دغدغه دین داشتن مگر چیست؟
حاقظ میبیند عده ای همین دین را دستمایه حکومت و فریب و سالوس کرده اند و چنین فریاد بر می آورد:
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حالا حافظ نشناس تصور میکند حافظ برای بسته شدن عشرتکده ها توی سر ومغزش میزند!!!
حافظ هم میتوانست با این جماعت فریبکار همراه بشود ولی اتفاقا چون دغدغه دین دارد علیه اینان موضع میگیرد
چون دیندار است و دین شناس علیه این دین فروشان موضع میگیرد
حافظ میتوانست پامنبری این واعظ باشد ولی این چنین در مقابل او موضع میگیرد:
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم
ما هزار و یک نوع دینداری داریم و هزار ویک نوع زیست و برداشت دینی داریم
کسی متعصب است و معرفت کمتری دارد
کسی شناخت بیشتری دارد و شخصی آسانگیرتر است و همه اینها در دایره دیندار و دینداری تعریف میشوند .
شخصی نماز شب خوان است و دیگری نماز واجبش را هم یکی در میان بجا می آورد ولی باز هم هر دو دیندار حساب میشوند!
بدون شک حافظ بسیار آسانگیرتر است از ناصرخسرو و دایره فکری و مشرب بسیار وسیعتری از ناصر دارد ؛هر چند ناصر هم انسان بسیار بزرگی است در حوزه دین و حکمت و شعرولی همین آسانگیری حافظ باعث نمیشود که از دایره دین خارج شده و به قلمرو فسق یا کفر ورود کند آنطور که برخی تصور میکنند!
اتفاقا میبینیم همین حافظ که در دوره به اصطلاح آزادی اجتماعی میگوید:
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
همین آدم در ادامه میگوید:
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
یعنی مرز را نگهدار،اندازه را نگهدار ..
ما در قبال حافظ با یک چنین انسانی طرف هستیم
وقتی میگوییم حافظ شناسی کار میبرد بخاطر همه اینهاست
این موضعگیری ها را هم باید به حساب آورد
این که حافظ در کجای این جامعه ایستاده و چگونه با اوضاع فکری اجتماعی فرهنگی جامعه برخورد میکند و چه نظری دارد و چه موضعی میگیرد را باید از خلال اشعار فهمید
متاسفانه دوستان ما هر جا کم آورده اند پای شاه شجاع را وسط کشیده اند !!
پس عرفانش چه شد
قرآنش چه شد
موضع گیری اجتماعیش کو
دغدغه انسانش کجا رفتزیبایی شناسی اش چه شد
دغدغه دین و ایمانش چه شد؟!
حافظ شناس همه اینها را باید دریابد.
حافظی که برخی شرح میدهند یا در ملکوت اعلی است و با ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت حشر و نشر دارد یا در پست ترین میکده های شیراز با مستان و رندان توی سر و کله هم میزنند یا پای تخت شاه شجاع دو زانو نشسته و منتظر اطوار و غمزه همایونی شاه است تا غزلی بسراید!!
زهی حافظ شناسی!
محمد نبیزاده در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۹:
چو مو ضعیف شدم در هوای صحبت تو
ولی میان تو و غیر، مو نمیگنجد
بهبه... بهبه
یزدان م در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:
دیگر آن حالا چرا معنا ندارد شهریار؛
هر زمان برگردد او جان را فدایش میکنم.
"و چه بسا هیچگاه معشوق جدا گشته به بالین عاشق باز نخواهد گشت و نتوان جان را فدایش کرد."
سناتور سنتور در ۲۸ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۹:
گرفتار طلسم حیرت دل ماندهام بیدل
به رنگ آب گوهر نیست بیش از یک گره دامم
بیدل دهلوی
زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است
دست ، دست توست ، بشکن این طلسم ننگ را
بیدل دهلوی
از جبهه غرور، عرق پاک می کنی
گویا طلسم هر دو جهان را شکسته ای!
صائب تبریزی
سفر پر خطر عشق نه از تدبیرست
صد طلسم است درین ره، که یکی زنجیرست
صائب تبریزی
واقعهٔ آدمی هست طلسمی عجب
کیست کزین درد نیست سوخته و مستمن
شیخ عطار
مکان و کون را موئی نسنجی
همه عالم طلسمند و تو گنجی
شیخ عطار
تویی معنی و بیرون تو اسم است
تویی گنج و همه عالم طلسم است
شیخ عطار
تو گنجی لیک در بند طلسمی
تو جانی لیک در زندان جسمی
شیخ عطار
همه ناچیز و فانی و همه هیچ
همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ
شیخ عطار
ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار
که از طلسم غم آزاد میکنیم ترا
صائب تبریزی
هیچ کس مشکل ما را نتوانست گشود
تا به نام که طلسم دل ما بسته شده است ؟
صائب تبریزی
صائب از خاک سیاه هند کی بیرون رود؟
بشکند کی مور لنگی این طلسم قیر را؟
صائب تبریزی
درد و رنج زندگی را جز تحمل چاره نیست
این شکست تلخ را مردانه وار باید کشید
لاادری
جز فناگویند رنج زندگی را چاره نیست
از چه یارب تشنهٔ این درد بیدرمان شدیم
راحتی گر بود در کنج خموشی بوده است
بر زبانها چون سخن بیهوده سرگردان شدیم
بیدل دهلوی
سناتور سنتور در ۲۷ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۲۸: