سناتور سنتور در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۳:
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
فردوسی
دریغست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
فردوسی
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
تا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا
سعدی جان
یا رب ! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
سعدی جان
ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
ادیب الممالک فراهانی
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
منسوب به حبیب الله نوبخت شیرازی
روایتی از «چو ایران نباشد تن من مباد»
بیت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» شهرت عام و خاص دارد. بیتی که در هیچ یک از نسخههای شاهنامه به این ترتیب نیامده است؛ این بیت را شاعری ملیگرا در بحبوحه جنگ جهانی دوم به این شکل منتشر کرد و شهرت عام یافت.
اگر از مردم بخواهیم بیتی از فردوسی را برایمان بخوانند، احتمالاً خواهند گفت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد/همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم». این دو بیت از مشهورترین ابیات منسوب به «شاهنامه» و «فردوسی» هستند؛ در واقع ماحصل تحریفی آگاهانه برای ایجاد شور ملی که اولین بار در دهه ۱۳۲۰ زمانی که ایران در اشغال متفقین بود منتشر شد.
زندهیاد ابوالفضل خطیبی، شاهنامهشناس مطرح، این دو بیت را «بسیار باشگوه و استوار و پر از شور میهنپرستانه خوانده بود که به لحاظ ملیگرایی اهمیت بسیار دارد. او گفته بود: اگر این دو بیت را به همین ترتیب در نظر بگیریم، در هیچکدام از نسخهها و چاپهای شاهنامه، متقدم یا متأخر، معتبر یا نامعتبر وجود ندارد. چنین نیست که اول «چو ایران نباشد تن من مباد» بیاید، بعد «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» بعد هم «اگر سر به سر تن به کشتن دهیم». اما این چهار مصراع چگونه ساخته شده است؟ درباره مصرعها که نگاه کنیم، میبینیم غیر از یک مصرع، سه مصرع دیگر سرودۀ فردوسی است و صاحبذوقی از دو جای مختلف، مصرعهایی را از «شاهنامه» انتخاب کرده و به این شکل پشتسر هم گذاشته و بعد در سراسر ایران پخش شده است. مصرع اول «چو ایران نباشد تن من مباد» سرودۀ فردوسی است منتها با کمی تغییر. این مصرع به صورتِ «نباشد به ایران تن من مباد» در داستان رستم و سهراب دیده میشود. مصرع دوم، یعنی «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» در هیچ جای شاهنامه نیست و سروده شخصی است که این بیتها را به این شکل پشت سر هم قرار داده است.
اما او در «سرگذشت یک شعر» که در مجله بخارا منتشر شده نوشته است: سراینده مصرع دوم و ترتیبدهنده مصرعها، احتمالاً حبیبالله نوبخت شیرازی، نمایندۀ مجلس است که بسیار ملیگرا بوده است. او شاعر بسیار خوشذوق و بااستعدادی بود و منظومهای به نام «پهلوینامه» دارد که شامل ۱۰۰ هزار بیت است، از شاهنامه هم بیشتر و نسخۀ آن در کتابخانه ملی هست.
خطیبی همچنین درباره بیت «همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم» گفته بود که این بیت از جای دیگر شاهنامه است و جالب آنکه اصلا این بیت مربوط به ایرانیان نیست؛ زمانی که رستم به سراپرده افراسیاب هجوم میبرد، افراسیاب فرار میکند، سرداران و پهلوانان به افراسیاب میگویند چرا ترسیدهای و باید مقاومت و از شهر و کشور و مردمان خود دفاع کنیم. این بیت از زبان پهلوانان تورانی به افراسیاب است و دشمن در این بیت یعنی «ایران». آنها میگویند بهتر است خودمان کشته شویم تا اینکه فرار کنیم و کشور را به ایرانیان بدهیم.او همچنین گفته بود: اولین بار این بیتها با این ترتیب در برههای از جنگ جهانی دوم که ایران دست اشغالگران بوده، در لوگو نشریۀ «ایران ما» درج میشود و از همانجا در سراسر ایران معروف میشود؛ در واقع هدف این بوده که با خواندن این بیتها ایرانیان تشویق شوند و شور ملیشان علیه اشغالگری متفقین در جنگ جهانی دوم به جنبش دربیاید. نشریۀ «ایران ما» یکشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۲۲ منتشر شد: «چون ایران نباشد، تن من مباد» در یک طرف آمده و طرف دیگر «اگر کشت خواهد تو را روزگار/ چه نیکوتر از مرگ در کارزار» که نشان میدهد در آن مقطع هم هنوز این دو بیت پشتسر هم جا نیفتاده است. و بعدها دو بیت را پشت هم آوردهاند. نشریۀ «ایران ما» ناشر افکار حزب پیکار بوده است. پس از آن، ابیات یادشده همراه با چند بیت ملیگرایانۀ دیگر با عنوان «مرگ یا وطن» در مجلۀ «آینده» به سردبیری دکتر محمود افشار یزدی منتشر شد:
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را به کس
همه یکدلانند و یزدانشناس
به گیتی ندارند در دل هراس
چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
چنین گفت موبد که مردن به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام
اگر کشت خواهد همی روزگار
چه نیکوتر از مرگ در کارزار
منبع: ایسنا
سناتور سنتور در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۱ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱:
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
تا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا
سعدی جان
یا رب ! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
سعدی جان
ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
ادیب الممالک فراهانی
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
منسوب به حبیب الله نوبخت شیرازی
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
فردوسی
دریغست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
فردوسی
روایتی از «چو ایران نباشد تن من مباد»
بیت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» شهرت عام و خاص دارد. بیتی که در هیچ یک از نسخههای شاهنامه به این ترتیب نیامده است؛ این بیت را شاعری ملیگرا در بحبوحه جنگ جهانی دوم به این شکل منتشر کرد و شهرت عام یافت.
اگر از مردم بخواهیم بیتی از فردوسی را برایمان بخوانند، احتمالاً خواهند گفت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد/همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم». این دو بیت از مشهورترین ابیات منسوب به «شاهنامه» و «فردوسی» هستند؛ در واقع ماحصل تحریفی آگاهانه برای ایجاد شور ملی که اولین بار در دهه ۱۳۲۰ زمانی که ایران در اشغال متفقین بود منتشر شد.
زندهیاد ابوالفضل خطیبی، شاهنامهشناس مطرح، این دو بیت را «بسیار باشگوه و استوار و پر از شور میهنپرستانه خوانده بود که به لحاظ ملیگرایی اهمیت بسیار دارد. او گفته بود: اگر این دو بیت را به همین ترتیب در نظر بگیریم، در هیچکدام از نسخهها و چاپهای شاهنامه، متقدم یا متأخر، معتبر یا نامعتبر وجود ندارد. چنین نیست که اول «چو ایران نباشد تن من مباد» بیاید، بعد «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» بعد هم «اگر سر به سر تن به کشتن دهیم». اما این چهار مصراع چگونه ساخته شده است؟ درباره مصرعها که نگاه کنیم، میبینیم غیر از یک مصرع، سه مصرع دیگر سرودۀ فردوسی است و صاحبذوقی از دو جای مختلف، مصرعهایی را از «شاهنامه» انتخاب کرده و به این شکل پشتسر هم گذاشته و بعد در سراسر ایران پخش شده است. مصرع اول «چو ایران نباشد تن من مباد» سرودۀ فردوسی است منتها با کمی تغییر. این مصرع به صورتِ «نباشد به ایران تن من مباد» در داستان رستم و سهراب دیده میشود. مصرع دوم، یعنی «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» در هیچ جای شاهنامه نیست و سروده شخصی است که این بیتها را به این شکل پشت سر هم قرار داده است.
اما او در «سرگذشت یک شعر» که در مجله بخارا منتشر شده نوشته است: سراینده مصرع دوم و ترتیبدهنده مصرعها، احتمالاً حبیبالله نوبخت شیرازی، نمایندۀ مجلس است که بسیار ملیگرا بوده است. او شاعر بسیار خوشذوق و بااستعدادی بود و منظومهای به نام «پهلوینامه» دارد که شامل ۱۰۰ هزار بیت است، از
شاهنامه هم بیشتر و نسخۀ آن در کتابخانه ملی هست.
خطیبی همچنین درباره بیت «همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم» گفته بود که این بیت از جای دیگر شاهنامه است و جالب آنکه اصلا این بیت مربوط به ایرانیان نیست؛ زمانی که رستم به سراپرده افراسیاب هجوم میبرد، افراسیاب فرار میکند، سرداران و پهلوانان به افراسیاب میگویند چرا ترسیدهای و باید مقاومت و از شهر و کشور و مردمان خود دفاع کنیم. این بیت از زبان پهلوانان تورانی به افراسیاب است و دشمن در این بیت یعنی «ایران». آنها میگویند بهتر است خودمان کشته شویم تا اینکه فرار کنیم و کشور را به ایرانیان بدهیم.
او همچنین گفته بود: اولین بار این بیتها با این ترتیب در برههای از جنگ جهانی دوم که ایران دست اشغالگران بوده، در لوگو نشریۀ «ایران ما» درج میشود و از همانجا در سراسر ایران معروف میشود؛ در واقع هدف این بوده که با خواندن این بیتها ایرانیان تشویق شوند و شور ملیشان علیه اشغالگری متفقین در جنگ جهانی دوم به جنبش دربیاید. نشریۀ «ایران ما» یکشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۲۲ منتشر شد: «چون ایران نباشد، تن من مباد» در یک طرف آمده و طرف دیگر «اگر کشت خواهد تو را روزگار/ چه نیکوتر از مرگ در کارزار» که نشان میدهد در آن مقطع هم هنوز این دو بیت پشتسر هم جا نیفتاده است. و بعدها دو بیت را پشت هم آوردهاند. نشریۀ «ایران ما» ناشر افکار حزب پیکار بوده است. پس از آن، ابیات یادشده همراه با چند بیت ملیگرایانۀ دیگر با عنوان «مرگ یا وطن» در مجلۀ «آینده» به سردبیری دکتر محمود افشار یزدی منتشر شد:
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را به کس
همه یکدلانند و یزدانشناس
به گیتی ندارند در دل هراس
چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
چنین گفت موبد که مردن به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام
اگر کشت خواهد همی روزگار
چه نیکوتر از مرگ در کارزار
منبع: ایسنا
سناتور سنتور در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۰۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
تا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا
سعدی جان
یا رب ! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
سعدی جان
ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
ادیب الممالک فراهانی
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
منسوب به حبیب الله نوبخت شیرازی
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
فردوسی
دریغست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
فردوسی
روایتی از «چو ایران نباشد تن من مباد»
بیت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» شهرت عام و خاص دارد. بیتی که در هیچ یک از نسخههای شاهنامه به این ترتیب نیامده است؛ این بیت را شاعری ملیگرا در بحبوحه جنگ جهانی دوم به این شکل منتشر کرد و شهرت عام یافت.
اگر از مردم بخواهیم بیتی از فردوسی را برایمان بخوانند، احتمالاً خواهند گفت «چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد/همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم». این دو بیت از مشهورترین ابیات منسوب به «شاهنامه» و «فردوسی» هستند؛ در واقع ماحصل تحریفی آگاهانه برای ایجاد شور ملی که اولین بار در دهه ۱۳۲۰ زمانی که ایران در اشغال متفقین بود منتشر شد.
زندهیاد ابوالفضل خطیبی، شاهنامهشناس مطرح، این دو بیت را «بسیار باشگوه و استوار و پر از شور میهنپرستانه خوانده بود که به لحاظ ملیگرایی اهمیت بسیار دارد. او گفته بود: اگر این دو بیت را به همین ترتیب در نظر بگیریم، در هیچکدام از نسخهها و چاپهای شاهنامه، متقدم یا متأخر، معتبر یا نامعتبر وجود ندارد. چنین نیست که اول «چو ایران نباشد تن من مباد» بیاید، بعد «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» بعد هم «اگر سر به سر تن به کشتن دهیم». اما این چهار مصراع چگونه ساخته شده است؟ درباره مصرعها که نگاه کنیم، میبینیم غیر از یک مصرع، سه مصرع دیگر سرودۀ فردوسی است و صاحبذوقی از دو جای مختلف، مصرعهایی را از «شاهنامه» انتخاب کرده و به این شکل پشتسر هم گذاشته و بعد در سراسر ایران پخش شده است. مصرع اول «چو ایران نباشد تن من مباد» سرودۀ فردوسی است منتها با کمی تغییر. این مصرع به صورتِ «نباشد به ایران تن من مباد» در داستان رستم و سهراب دیده میشود. مصرع دوم، یعنی «بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» در هیچ جای شاهنامه نیست و سروده شخصی است که این بیتها را به این شکل پشت سر هم قرار داده است.
اما او در «سرگذشت یک شعر» که در مجله بخارا منتشر شده نوشته است: سراینده مصرع دوم و ترتیبدهنده مصرعها، احتمالاً حبیبالله نوبخت شیرازی، نمایندۀ مجلس است که بسیار ملیگرا بوده است. او شاعر بسیار خوشذوق و بااستعدادی بود و منظومهای به نام «پهلوینامه» دارد که شامل ۱۰۰ هزار بیت است، از شاهنامه هم بیشتر و نسخۀ آن در کتابخانه ملی هست.
خطیبی همچنین درباره بیت «همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به که کشور به دشمن دهیم» گفته بود که این بیت از جای دیگر شاهنامه است و جالب آنکه اصلا این بیت مربوط به ایرانیان نیست؛ زمانی که رستم به سراپرده افراسیاب هجوم میبرد، افراسیاب فرار میکند، سرداران و پهلوانان به افراسیاب میگویند چرا ترسیدهای و باید مقاومت و از شهر و کشور و مردمان خود دفاع کنیم. این بیت از زبان پهلوانان تورانی به افراسیاب است و دشمن در این بیت یعنی «ایران». آنها میگویند بهتر است خودمان کشته شویم تا اینکه فرار کنیم و کشور را به ایرانیان بدهیم.
او همچنین گفته بود: اولین بار این بیتها با این ترتیب در برههای از جنگ جهانی دوم که ایران دست اشغالگران بوده، در لوگو نشریۀ «ایران ما» درج میشود و از همانجا در سراسر ایران معروف میشود؛ در واقع هدف این بوده که با خواندن این بیتها ایرانیان تشویق شوند و شور ملیشان علیه اشغالگری متفقین در جنگ جهانی دوم به جنبش دربیاید. نشریۀ «ایران ما» یکشنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۲۲ منتشر شد: «چون ایران نباشد، تن من مباد» در یک طرف آمده و طرف دیگر «اگر کشت خواهد تو را روزگار/ چه نیکوتر از مرگ در کارزار» که نشان میدهد در آن مقطع هم هنوز این دو بیت پشتسر هم جا نیفتاده است. و بعدها دو بیت را پشت هم آوردهاند. نشریۀ «ایران ما» ناشر افکار حزب پیکار بوده است. پس از آن، ابیات یادشده همراه با چند بیت ملیگرایانۀ دیگر با عنوان «مرگ یا وطن» در مجلۀ «آینده» به سردبیری دکتر محمود افشار یزدی منتشر شد:
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را به کس
همه یکدلانند و یزدانشناس
به گیتی ندارند در دل هراس
چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
چنین گفت موبد که مردن به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام
اگر کشت خواهد همی روزگار
چه نیکوتر از مرگ در کارزار
منبع: ایسنا
Fateme Zandi در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس:
خلاصه حکایت :روزی جالینوس به یکی از شاگردان خود می گوید : برو فلان دارو را برای من بیاور تا خودم را معالجه کنم .
او می گوید : ای استاد بزرگ ، آن دارو که مخصوصِ معالجه دیوانگان است و شایسته شما نیست .
جالینوس می گوید : قضیّه این است که امروز با دیوانه ای روبرو شدم . ساعتی در من با شادمانی نگریست و به من چشمک زد و مزاح کرد .
حالا با خود می اندیشم اگر میان من و او همخوانی و تجانسی نبود ، با من چنین رفتار دوستانه ای نمی کرد .
مأخذ حکایت : شنیدم که محمّد بن زکریای رازی همی آمد با قومی از شاگردانِ خویش ، دیوانه ای در پیشِ ایشان افتاد .
در هیچکس ننگریست مگر در محمّد زکریا و در روی او نیک نگاه کرد و بخندید . محمّدزکریّا به خانه آمد و فرمود مطبوخِ اَفتیمون پختند و بخورد . شاگردان پرسیدند که چرا ای حکیم این مطبوخ همی خوری ؟ گفت : از بهرِ خندۀ آن دیوانه که تا وی از جملۀ سودای خویش جزوی در من ندید
با من نخندید .
( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 66 )
نتیجه : مصاحبت و همنشینی عموماََ میان افرادِ همگون برقرار می شود .
افرادِ ناهمگون یکدیگر را دفع می کنند و هیچگونه همراهی و رفاقتی میان آنان حاکم نمی شود .
پس هر گاه شریران به کسی اظهار تمایل و علاقه به برقراری روابط کردند
باید اندیشناک شود و این مطلب را نزد خود بررسی کند که آیا تجانسی میانِ او و آنان وجود دارد یا موضوع چیز دیگری است
به هر حال شخصیت فرد را می توان از دوستانش شناخت .
علی میراحمدی در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
من با بیت آخر این غزل مشکل دارم
عبارت شعر خوش در پایان این غزل چکار میکند؟!
به نظر من این غزل خون چکان باید پایان بندی هماهنگ تری با فضای کلی غزل میداشت
چرا حافظ با آن توانایی شعری این پایان بندی را برای غزل انتخاب کرده؟!
آیا جبر قافیه او را به این کار واداشته یا میخواسته کمی زهر کار را بگیرد؟
چند بیت شاهکار در خفقان و خون و ناگاه شعر خوش!
البته همانطور که گفتم همین شعر هم خوش است و آن هم چه خوشی ؛
شاید حافظ ترجیح داده با Happy End تمام کند!
علی میراحمدی در ۲۵ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
این که میگوییم غزل حافظ به هیچ وجه ذهنی نیست بخاطر چنین غزلیاتی است
حافظ شعر سازی و شعر بافی نمیکند
او حال خود و اوضاع جامعه خود را در شعر بازگویی میکند
شعر برای حافظ به هیچ وجه تفنن و سرگرمی نیست
اگر عرفان است یا عشق،غم است یا شادی،امید است یا نومیدی ،خفقان است یا گشایش اجتماعی،حافظ همه را به زیباترین و هنری ترین شکل ممکن بیان کرده است
بله،این غزل خیلی سنگین است و خبر از اوضاع خوبی هم نمیدهد اما شاعر این خفقان را چنان هنرمندانه و شاعرانه بیان کرده که هم به شعر ضربه نخورد و از شاعرانگی بیرون نزند و هم حق مطلب را ادا کند
مجید نیکنامی در ۲۵ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ آذر بیگدلی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲۳:
تصور میکنم در مصرع دوم بیت اول، باید آرمیدن جایگزین آرمین شود.
محسن همایون در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۱:
متن یا ترجمه زیر توسط هوش مصنوعی چت جی پیتی در مردادماه ۱۴۰۵ تهیه شده:
این غزل از غزلیات شمس، یکی از غزلهای عارفانهٔ مولاناست که در آن از حرکت پیوستهٔ انسان از نقص به کمال، از خود به خدا، و از ظاهر به باطن سخن میگوید. در این غزل، عبارت «دیگر» بارها تکرار میشود تا نشان دهد که در هر مرحله، افق تازهای پیش روی سالک گشوده میشود.
در ادامه، معنی هر بیت را به زبان امروزی میآورم:دَر بِگُشا کامَد خامی دِگَر
پیش کَشی کُن دو سه جامی دِگَر
در را باز کن، زیرا مرحلهای تازه از ناپختگی و رشد آغاز شده است. چند جام دیگر از شراب عشق و معرفت بیاور تا این سیر ادامه پیدا کند.
هین که رَسیدیم به نزدیکِ دِهْ
هَمرَهِ ما شو دو سه گامی دِگَر
اکنون که به مقصد نزدیک شدهایم، فقط چند قدم دیگر با ما همراه باش.
هین هِله چونی تو زِ راهِ دراز؟
هر قَدَمی غُصّه و دامی دِگَر
ای رهرو، از این راه طولانی چگونهای؟ در هر قدم، آزمون و گرفتاری تازهای وجود دارد.
غُصّه کجا دارد کانِ عَسَل؟
ای کِه تو را سیصد نامی دِگَر
کسی که معدن شیرینی و حقیقت است، اندوهی ندارد. ای محبوب که بیشمار نام و صفت داری.
بَسته بُدی تو دَر و بامِ سَرا
آمَدَت آن حُکمْ زِ بامی دِگَر
تو گمان میکردی همه راهها بسته است، اما فرمان الهی از جایی رسید که انتظارش را نداشتی.
گَر به سَنامِ سَرِ گَردون روی
بر تو قَضا راست سَنامی دِگَر
حتی اگر به بلندترین جایگاه دنیا برسی، تقدیر الهی از آن هم برتر است.
ای زِ تو صد کامْ دِلَم یافته
میطَلَبد دلْ زِ تو کامی دِگَر
با اینکه بارها از تو بهره بردهام، دلم هنوز وصال و لطف بیشتری میخواهد.
ای رُخ و رُخسارِ تو رومی دِگَر
ای سَرِ زُلْفینِ تو شامی دِگَر
چهرهٔ تو مانند روم زیبا و نورانی است و زلفت همچون شام، تیره و دلربا. (روم نماد زیبایی و روشنی، شام نماد زلف سیاه و راز است.)
سویِ چُنان روم و چُنان شامْ رو
تا بِبَری دولَتِ را می دِگَر
به سوی آن زیبایی و راز حرکت کن تا به سعادت و دولت معنوی تازهای برسی.
لُطْفِ تو عام آمد چون آفتاب
گیر مرا نیز تو عامی دِگَر
لطف تو مانند خورشید بر همه میتابد؛ مرا نیز از این لطف بینصیب مگذار.
هر سَحَری سَر نَهَدَت آفتاب
گوید بِپْذیر غُلامی دِگَر
هر صبح، حتی خورشید نیز در برابر تو سر فرود میآورد و آرزوی خدمتگزاری تو را دارد.
بر تو و برگِردِ تو هر کَس که هست
دَم به دَم از عَرشْ سَلامی دِگَر
هر کس در پیرامون تو باشد، پیوسته از عالم بالا مورد سلام و رحمت قرار میگیرد.
بی سُخَنی رَه رُوِ راهِ تو را
در غَم و شادیست پیامی دِگَر
سالک حقیقی حتی بدون سخن گفتن، از هر غم و شادی پیام الهی را دریافت میکند.
این غَم و شادی چو زِمامِ دِلَند
ناقه حَق راست زِمانی دِگَر
غم و شادی فقط افسار دل هستند؛ اما شتر حقیقت (راه الهی) مسیر و زمان دیگری دارد و نباید اسیر این احساسات شد.
شادْ زمانی که بِبَندَم دَهَن
بِشْنَوم از روحْ کلامی دِگَر
وقتی خاموش میشوم، سخن روح و الهام الهی را میشنوم.
رَخْت ازین سویْ بدان سو کَشَم
بِنْگَرَم آن سویْ نِظامی دِگَر
از این جهان ظاهری به جهان باطن میروم و نظمی کاملاً متفاوت را مشاهده میکنم.
عیشِ جهان گَردد بر من حَرام
بینم من بیتِ حَرامی دِگَر
وقتی حقیقت را ببینم، لذتهای دنیوی دیگر برایم ارزشی ندارد؛ زیرا کعبهای والاتر و معنوی یافتهام.
طُرْفه که چون خُنْبِ تَنَم بِشْکَنَد
یابد این باده قِوامی دِگَر
چه شگفت! هنگامی که کوزهٔ تن (جسم) بشکند، شراب جان کاملتر و نیرومندتر میشود. اشارهای به رهایی روح پس از مرگ یا فنا در حق.
توبه مَکُن زین که شُدم ناتَمام
بَعدِ شُدن هست تَمامی دِگَر
از ناقص بودن خود ناامید نشو؛ پس از هر کمالی، کمالی بالاتر وجود دارد. سیر انسان هرگز پایان نمییابد.
بَس کُنم ای دوست، تو خود گفته گیر
یک دو سه میم و دو سه لامی دِگَر
دیگر سخن را کوتاه میکنم؛ باقی را خودت دریاب. اشارهای لطیف به اینکه حقیقت را نمیتوان با الفاظ بیان کرد.
پیام کلی غزل
این غزل میگوید که راه عرفان پایان ندارد. هر بار که انسان گمان میکند به مقصد رسیده، افق تازهای از معرفت پیش رویش گشوده میشود. مولانا از ما میخواهد که به مرحلهای که رسیدهایم قانع نباشیم؛ در هر مرتبه، «جامی دیگر»، «گامی دیگر»، «کلامی دیگر» و «کمالی دیگر» در انتظار ماست. خاموشی، عشق، توکل و رها شدن از دلبستگیهای دنیا، انسان را به این سفر بیپایان نزدیکتر میکند.
علی میراحمدی در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
بسیاری از ایرانیان به گذشته پر افتخار و امپراطوری ایران باستان افتخار میکنند
اما نگاه حافظ به گذشته چنین نگاهی نیست
حافظ از دریچه حال به زمان مینگرد و با توجه به آنکه جامعه اکنون خود را در وضعیتی آشفته و نابهنجار میبیند جایی هم برای افتخار به گذشته نمیگذارد بلکه همه آن گذشته را هم به هیچ میگیرداین همان خسرو است که در شعر فردوسی آن هم افتخار و شوکت به او نسبت داده شده ولی از نگاه حافظ همین خسروپرویز هیچ شوکتی ندارد!
آیا هوادارای که تیمش در رده پایین جدول قرار دارد میتواند به قهرمانی تیم محبوبش در سالهای گذشته ببالد؟
پاسخ حافظ این است که خیر!!
علی میراحمدی در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۸ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
بسیار عالی...
شارحان حافظ جز معنا کردن کلمات و نماد پردازی و دعوا بر سر شراب و معشوق چه کرده اند؟!
هنوز یک صدم شعر حافظ شرح داده نشده است.
ببینید چه تصویری درین بیت توسط شاعر ساخته و پرداخته شده است
دقیقا این تصویر مقابل آن نگاه پر افتخار به گذشته ایرانیان است و همه آن مفاخرات را به هیچ میگیرد!
ترس و خفقان و حس ناامنی از سر تا پای این غزل میبارد و شاعر این حس ناامنی را هم در جامعه خویش و هم در کل دوران تاریخ بشر به تصویر میکشد!
بزرگمهر در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
نمیدانم چرا هیچ یک از شارحان و اساتید به خود زحمت ندادهاند ببینند چرا سپهر بر شده به پرویزن تشبیه شده است:
یک پرویزن را مقابل نور بگیر:
از فاصله، همان چیزی دیده میشود که شبِ پرستاره در چشم انسان میسازد
سپهرِ برشده پرویزنیست…
«برشده» یعنی افراشته، بالا گرفته، در برابر چشم. درست همان حالتی که کسی پرویزن را در دست بلند میکند تا نور از سوراخهایش عبور کند. این قید، در شرحهای معمول تقریباً بیمصرف تلقی شده، در حالی که در این خوانش ناگهان معنا پیدا میکند
و بعد، نبوغ حافظ آشکار میشود:
در مرحلهی اول، آسمان شبیه پرویزن است.
در مرحلهی دوم، این سپهر پرویزنی شروع به حرکت میکند.
در مرحلهی سوم، از سوراخهایش دیگر نور نمیبارد، بلکه خون میپاشد.
در مرحلهی چهارم، آنچه از آن فرو میریزد، خون و سرِ شاهان و تاج آنهاست است.
از غربال چیزهای بی ارزش به زیر میریزد
ارزش کلمه « ریزه» هم در این بیت شاهکاریست که دیده نشده است.
یعنی تصویر، پلهپله از یک مشاهدهی طبیعی به یک استعارهی فلسفی تبدیل میشود
سناتور سنتور در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ هلالی جغتایی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۶ - جان و تن:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۸:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵۳ - خوان کرم:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
پاکان ستم ز جور فلک بیشتر کشند
گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۱ دربارهٔ عینالقضات همدانی » لوایح » فصل ۱۳۹:
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲۶ روز قبل، یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۸:
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
علی میراحمدی در ۲۵ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶: