بخش ۱۱ - فریب گرسیوز، خشم افراسیاب و بریدن سر بیگناه سیاوش به دست گروی زره
دبیر پژوهنده را پیش خواند
سخنهای آگنده را برفشاند
نخست آفریننده را یاد کرد
ز وام خرد جانش آزاد کرد
ازان پس خرد را ستایش گرفت
ابر شاه ترکان نیایش گرفت
که ای شاه پیروز و به روزگار
زمانه مبادا ز تو یادگار
مرا خواستی شاد گشتم بدان
که بادا نشست تو با موبدان
و دیگر فرنگیس را خواستی
به مهر و وفا دل بیاراستی
فرنگیس نالنده بود این زمان
به لب ناچران و به تن ناچمان
بخفت و مرا پیش بالین ببست
میان دو گیتیش بینم نشست
مرا دل پر از رای و دیدار تست
دو کشور پر از رنج و آزار تست
ز نالندگی چون سبکتر شود
فدای تن شاه کشور شود
بهانه مرا نیز آزار اوست
نهانم پر از درد و تیمار اوست
چو نامه به مهر اندر آمد به داد
به زودی به گرسیوز بدنژاد
دلاور سه اسپ تگاور بخواست
همی تاخت یکسر شب و روز راست
چهارم بیامد به درگاه شاه
پر از بد روان و زبان پرگناه
فراوان بپرسیدش افراسیاب
چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب
چرا باشتاب آمدی گفت شاه
چگونه سپردی چنین تند راه
بدو گفت چون تیره شد روی کار
نشاید شمردن به بد روزگار
سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه
پذیره نیامد مرا خود به راه
سخن نیز نشنید و نامه نخواند
مرا پیش تختش به زانو نشاند
ز ایران بدو نامه پیوسته شد
به مادر همی مهر او بسته شد
سپاهی ز روم و سپاهی ز چین
همی هر زمان برخروشد زمین
تو در کار او گر درنگ آوری
مگر باد زان پس به چنگ آوری
و گر دیر گیری تو جنگ آورد
دو کشور به مردی به چنگ آورد
و گر سوی ایران براند سپاه
که یارد شدن پیش او کینهخواه
ترا کردم آگه ز دیدار خویش
ازین پس بپیچی ز کردار خویش
چو بشنید افراسیاب این سخن
برو تازه شد روزگار کهن
به گرسیوز از خشم پاسخ نداد
دلش گشت پرآتش و سر چو باد
بفرمود تا برکشیدند نای
همان سنج و شیپور و هندی درای
به سوی سیاووش بنهاد روی
ابا نامداران پرخاشجوی
بدانگه که گرسیوز بدفریب
گران کرد بر زین دوال رکیب
سیاوش به پرده درآمد به درد
به تن لرز لرزان و رخساره زرد
فرنگیس گفت ای گو شیرچنگ
چه بودت که دیگر شدستی به رنگ
چنین داد پاسخ که ای خوبروی
به توران زمین شد مرا آب روی
بدین سان که گفتار گرسیوزست
ز پرگار بهره مرا مرکزست
فرنگیس بگرفت گیسو به دست
گل ارغوان را به فندق بخست
پر از خون شد آن بسد مشکبوی
پر از آب چشم و پر از گرد روی
همی اشک بارید بر کوه سیم
دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم
همی کند موی و همی ریخت آب
ز گفتار و کردار افراسیاب
بدو گفت کای شاه گردن فراز
چه سازی کنون زود بگشای راز
پدر خود دلی دارد از تو به درد
از ایران نیاری سخن یاد کرد
سوی روم ره با درنگ آیدت
نپویی سوی چین که تنگ آیدت
ز گیتی کراگیری اکنون پناه
پناهت خداوند خورشید و ماه
ستم باد بر جان او ماه و سال
کجا بر تن تو شود بدسگال
همی گفت گرسیوز اکنون ز راه
بیاید همانا ز نزدیک شاه
چهارم شب اندر بر ماهروی
بخوان اندرون بود با رنگ و بوی
بلرزید وز خواب خیره بجست
خروشی برآورد چون پیل مست
همی داشت اندر برش خوب چهر
بدو گفت شاها چبودت ز مهر
خروشید و شمعی برافروختند
برش عود و عنبر همی سوختند
بپرسید زو دخت افراسیاب
که فرزانه شاها چه دیدی به خواب
سیاوش بدو گفت کز خواب من
لبت هیچ مگشای بر انجمن
چنین دیدم ای سرو سیمین به خواب
که بودی یکی بیکران رود آب
یکی کوه آتش به دیگر کران
گرفته لب آب نیزه وران
ز یک سو شدی آتش تیزگرد
برافروختی از سیاووش گرد
ز یک دست آتش ز یک دست آب
به پیش اندرون پیل و افراسیاب
بدیدی مرا روی کرده دژم
دمیدی بران آتش تیزدم
چو گرسیوز آن آتش افروختی
از افروختن مر مرا سوختی
فرنگیس گفت این به جز نیکوی
نباشد نگر یک زمان بغنوی
به گرسیوز آید همی بخت شوم
شود کشته بر دست سالار روم
سیاوش سپه را سراسر بخواند
به درگاه ایوان زمانی بماند
بسیچید و بنشست خنجر به چنگ
طلایه فرستاد بر سوی گنگ
دو بهره چو از تیره شب در گذشت
طلایه هم آنگه بیامد ز دشت
که افراسیاب و فراوان سپاه
پدید آمد از دور تازان به راه
ز نزدیک گرسیوز آمد نوند
که بر چارهٔ جان میان را ببند
نیامد ز گفتار من هیچ سود
از آتش ندیدم جز از تیره دود
نگر تا چه باید کنون ساختن
سپه را کجا باید انداختن
سیاوش ندانست زان کار او
همی راست آمدش گفتار او
فرنگیس گفت ای خردمند شاه
مکن هیچ گونه به ما در نگاه
یکی بارهٔ گامزن برنشین
مباش ایچ ایمن به توران زمین
ترا زنده خواهم که مانی بجای
سر خویش گیر و کسی را مپای
سیاوش بدو گفت کان خواب من
بجا آمد و تیره شد آب من
مرا زندگانی سرآید همی
غم و درد و انده درآید همی
چنین است کار سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند
گر ایوان من سر به کیوان کشید
همان زهر گیتی بباید چشید
اگر سال گردد هزار و دویست
بجز خاک تیره مرا جای نیست
ز شب روشنایی نجوید کسی
کجا بهره دارد ز دانش بسی
ترا پنج ماهست ز آبستنی
ازین نامور گر بود رستنی
درخت تو گر نر به بار آورد
یکی نامور شهریار آورد
سرافراز کیخسروش نام کن
به غم خوردن او دل آرام کن
چنین گردد این گنبد تیزرو
سرای کهن را نخوانند نو
ازین پس به فرمان افراسیاب
مرا تیرهبخت اندرآید به خواب
ببرند بر بیگنه بر سرم
ز خون جگر برنهند افسرم
نه تابوت یابم نه گور و کفن
نه بر من بگرید کسی ز انجمن
نهالی مرا خاک توران بود
سرای کهن کام شیران بود
برین گونه خواهد گذشتن سپهر
نخواهد شدن رام با من به مهر
ز خورشید تابنده تا تیرهخاک
گذر نیست از داد یزدان پاک
به خواری ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه برندت به راه
بیاید سپهدار پیران به در
بخواهش بخواهد ترا از پدر
به جان بیگنه خواهدت زینهار
به ایوان خویشش برد زار و خوار
وز ایران بیاید یکی چارهگر
به فرمان دادار بسته کمر
از ایدر ترا با پسر ناگهان
سوی رود جیحون برد در نهان
نشانند بر تخت شاهی ورا
به فرمان بود مرغ و ماهی ورا
ز گیتی برآرد سراسر خروش
زمانه ز کیخسرو آید به جوش
ز ایران یکی لشکر آرد به کین
پرآشوب گردد سراسر زمین
پی رخش فرخ زمین بسپرد
به توران کسی را به کس نشمرد
به کین من امروز تا رستخیز
نبینی جز از گرز و شمشیر تیز
برین گفتها بر تو دل سخت کن
تن از ناز و آرام پردخت کن
سیاوش چو با جفت غمها بگفت
خروشان بدو اندر آویخت جفت
رخش پر ز خون دل و دیده گشت
سوی آخُر تازی اسپان گذشت
بیاورد شبرنگ بهزاد را
که دریافتی روز کین باد را
خروشان سرش را به بر در گرفت
لگام و فسارش ز سر برگرفت
به گوش اندرش گفت رازی دراز
که بیدار دل باش و با کس مساز
چو کیخسرو آید به کین خواستن
عنانش ترا باید آراستن
ورا بارگی باش و گیتی بکوب
چنان چون سر مار افعی به چوب
از آخر ببر دل به یکبارگی
که او را تو باشی به کین بارگی
دگر مرکبان را همه کرد پی
برافروخت برسان آتش ز نی
خود و سرکشان سوی ایران کشید
رخ از خون دیده شده ناپدید
چو یک نیم فرسنگ ببرید راه
رسید اندرو شاه توران سپاه
سپه دید با خود و تیغ و زره
سیاوش زده بر زره بر گره
به دل گفت گرسیوز این راست گفت
سخن زین نشانی که بُد در نهفت
سیاوش بترسید از بیم جان
مگر گفت بدخواه گردد نهان
همی بنگرید این بدان آن بدین
که کینه نبدشان به دل پیش ازین
ز بیم سیاوش سواران جنگ
گرفتند آرام و هوش و درنگ
چه گفت آن خردمند بسیار هوش
که با اختر بد به مردی مکوش
چنین گفت زان پس به افراسیاب
که ای پرهنر شاه با جاه و آب
چرا جنگ جوی آمدی با سپاه
چرا کشت خواهی مرا بیگناه
سپاه دو کشور پر از کین کنی
زمان و زمین پر ز نفرین کنی
چنین گفت گرسیوز کم خرد
کزین در سخن خود کی اندر خورد
گر ایدر چنین بیگناه آمدی
چرا با زره نزد شاه آمدی
پذیره شدن زین نشان راه نیست
سنان و سپر هدیهٔ شاه نیست
سیاوش بدانست کان کار اوست
برآشفتن شه ز بازار اوست
چو گفتار گرسیوز افراسیاب
شنید و برآمد بلند آفتاب
به ترکان بفرمود کاندر دهید
درین دشت کشتی به خون برنهید
از ایران سپه بود مردی هزار
همه نامدار از در کارزار
رده بر کشیدند ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان
همه با سیاوش گرفتند جنگ
ندیدند جای فسون و درنگ
کنون خیره گفتند ما را کشند
بباید که تنها به خون در کشند
بمان تا ز ایرانیان دست برد
ببینند و مشمر چنین کار خرد
سیاوش چنین گفت کین رای نیست
همان جنگ را مایه و پای نیست
مرا چرخ گردان اگر بیگناه
به دست بدان کرد خواهد تباه
به مردی کنون زور و آهنگ نیست
که با کردگار جهان جنگ نیست
سرآمد بریشان بر آن روزگار
همه کشته گشتند و برگشته کار
ز تیر و ز ژوپین ببد خسته شاه
نگون اندر آمد ز پشت سپاه
همی گشت بر خاک و نیزه به دست
گروی زره دست او را ببست
نهادند بر گردنش پالهنگ
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دوان خون بران چهرهٔ ارغوان
چنان روز نادیده چشم جوان
برفتند سوی سیاووش گرد
پس پشت و پیش سپه بود گرد
چنین گفت سالار توران سپاه
که ایدر کشیدش به یکسو ز راه
کنیدش به خنجر سر از تن جدا
به شخی که هرگز نروید گیا
بریزید خونش بران گرم خاک
ممانید دیر و مدارید باک
چنین گفت با شاه یکسر سپاه
کزو شهریارا چه دیدی گناه
چرا کشت خواهی کسی را که تاج
بگرید برو زار با تخت عاج
سری را کجا تاج باشد کلاه
نشاید برید ای خردمند شاه
به هنگام شادی درختی مکار
که زهر آورد بار او روزگار
همی بود گرسیوز بدنشان
ز بیهودگی یار مردم کشان
که خون سیاوش بریزد به درد
کزو داشت درد دل اندر نبرد
ز پیران یکی بود کهتر به سال
برادر بد او را و فرخ همال
کجا پیلسم بود نام جوان
یکی پرهنر بود و روشن روان
چنین گفت مر شاه را پیلسم
که این شاخ را بار دردست و غم
ز دانا شنیدم یکی داستان
خرد شد بران نیز همداستان
که آهسته دل کم پشیمان شود
هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدی کار آهرمنست
پشیمانی جان و رنج تنست
سری را که باشی بدو پادشا
به تیزی بریدن نبینم روا
ببندش همی دار تا روزگار
برین بد ترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بروزد
از ان پس ورا سربریدن سزد
بفرمای بند و تو تندی مکن
که تندی پشیمانی آرد به بن
چه بری سری را همی بیگناه
که کاووس و رستم بود کینه خواه
پدر شاه و رستمش پروردگار
بپیچی به فرجام زین روزگار
چو گودرز و چون گیو و برزین و طوس
ببندند بر کوههٔ پیل کوس
دمنده سپهبد گو پیلتن
که خوارند بر چشم او انجمن
فریبرز کاووس درنده شیر
که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر
برین کینه بندند یکسر کمر
در و دشت گردد پر از کینهور
نه من پای دارم نه پیوند من
نه گردی ز گردان این انجمن
همانا که پیران بیاید پگاه
ازو بشنود داستان نیز شاه
مگر خود نیازت نیاید بدین
مگستر یکی تا جهانست کین
بدو گفت گرسیوز ای هوشمند
بگفت جوانان هوا را مبند
از ایرانیان دشت پر کرگس است
گر از کین بترسی ترا این بس است
همین بد که کردی ترا خود نه بس
که خیره همی بشنوی پند کس
سیاوش چو بخروشد از روم و چین
پر از گرز و شمشیر بینی زمین
بریدی دم مار و خستی سرش
به دیبا بپوشید خواهی برش
گر ایدونک او را به جان زینهار
دهی من نباشم بر شهریار
به بیغولهای خیزم از بیم جان
مگر خود به زودی سرآید زمان
برفتند پیچان دمور و گروی
بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی
که چندین به خون سیاوش مپیچ
که آرام خوار آید اندر بسیچ
به گفتار گرسیوز رهنمای
برآرای و بردار دشمن ز جای
زدی دام و دشمن گرفتی بدوی
ز ایران برآید یکی های و هوی
سزا نیست این را گرفتن به دست
دل بدسگالان بباید شکست
سپاهی بدین گونه کردی تباه
نگر تا چگونه بود رای شاه
اگر خود نیازردتی از نخست
به آب این گنه را توانست شست
کنون آن به آید که اندر جهان
نباشد پدید آشکار و نهان
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه
کزو من ندیدم به دیده گناه
و لیکن ز گفت ستاره شمر
به فرجام زو سختی آید به سر
گر ایدونک خونش بریزم به کین
یکی گرد خیزد ز ایران زمین
رها کردنش بتر از کشتنست
همان کشتنش رنج و درد منست
به توران گزند مرا آمدست
غم و درد و بند مرا آمدست
خردمند گر مردم بدگمان
نداند کسی چارهٔ آسمان
فرنگیس بشنید رخ را بخست
میان را به زنار خونین ببست
پیاده بیامد به نزدیک شاه
به خون رنگ داده دو رخساره ماه
به پیش پدر شد پر از درد و باک
خروشان به سر بر همی ریخت خاک
بدو گفت کای پرهنر شهریار
چرا کرد خواهی مرا خاکسار
دلت را چرا بستی اندر فریب
همی از بلندی نبینی نشیب
سر تاجداران مبر بیگناه
که نپسندد این داور هور و ماه
سیاوش که بگذاشت ایران زمین
همی از جهان بر تو کرد آفرین
بیازرد از بهر تو شاه را
چنان افسر و تخت و آن گاه را
بیامد ترا کرد پشت و پناه
کنون زو چه دیدی که بردت ز راه
نبرد سر تاجداران کسی
که با تاج بر تخت ماند بسی
مکن بیگنه بر تن من ستم
که گیتی سپنج است با باد و دم
یکی را به چاه افگند بیگناه
یکی با کله برنشاند به گاه
سرانجام هر دو به خاک اندرند
ز اختر به چنگ مغاک اندرند
شنیدی که از آفریدون گرد
ستمگاره ضحاک تازی چه برد
همان از منوچهر شاه بزرگ
چه آمد به سلم و به تور سترگ
کنون زنده بر گاه کاووس شاه
چو دستان و چون رستم کینه خواه
جهان از تهمتن بلرزد همی
که توران به جنگش نیرزد همی
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
که نندیشد از گرز کنداوران
همان گیو کز بیم او روز جنگ
همی چرم روباه پوشد پلنگ
درختی نشانی همی بر زمین
کجا برگ خون آورد بار کین
به کین سیاوش سیه پوشد آب
کند زار نفرین به افراسیاب
ستمگارهای بر تن خویشتن
بسی یادت آید ز گفتار من
نه اندر شکاری که گور افگنی
دگر آهوان را به شور افگنی
همی شهریاری ربایی ز گاه
درین کار به زین نگه کن پگاه
مده شهر توران به خیره به باد
بباید که روز بد آیدت یاد
بگفت این و روی سیاوش بدید
دو رخ را بکند و فغان برکشید
دل شاه توران برو بر بسوخت
همی خیره چشم خرد را بدوخت
بدو گفت برگرد و ایدر مپای
چه دانی کزین بد مرا چیست رای
به کاخ بلندش یکی خانه بود
فرنگیس زان خانه بیگانه بود
مر او را دران خانه انداختند
در خانه را بند برساختند
بفرمود پس تا سیاووش را
مرآن شاه بیکین و خاموش را
که این را بجایی بریدش که کس
نباشد ورا یار و فریادرس
سرش را ببرید یکسر ز تن
تنش کرگسان را بپوشد کفن
بباید که خون سیاوش زمین
نبوید نروید گیا روز کین
همی تاختندش پیاده کشان
چنان روزبانان مردم کشان
سیاوش بنالید با کردگار
کهای برتر از گردش روزگار
یکی شاخ پیدا کن از تخم من
چو خورشید تابنده بر انجمن
که خواهد ازین دشمنان کین خویش
کند تازه در کشور آیین خویش
همی شد پس پشت او پیلسم
دو دیده پر از خون و دل پر ز غم
سیاوش بدو گفت پدرود باش
زمین تار و تو جاودان پود باش
درودی ز من سوی پیران رسان
بگویش که گیتی دگر شد بسان
به پیران نه زینگونه بودم امید
همی پند او باد بد من چو بید
مرا گفته بود او که با صد هزار
زرهدار و برگستوانور سوار
چو برگرددت روز یار توام
بگاه چرا مرغزار توام
کنون پیش گرسیوز اندر دوان
پیاده چنین خوار و تیرهروان
نبینم همی یار با خود کسی
که بخروشدی زار بر من بسی
چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت
کشانش ببردند بر سوی دشت
ز گرسیوز آن خنجر آبگون
گروی زره بستد از بهر خون
بیفگند پیل ژیان را به خاک
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
یکی تشت بنهاد زرین برش
جدا کرد زان سرو سیمین سرش
بجایی که فرموده بد تشت خون
گروی زره برد و کردش نگون
یکی باد با تیره گردی سیاه
برآمد بپوشید خورشید و ماه
همی یکدگر را ندیدند روی
گرفتند نفرین همه بر گروی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
افراسیاب گرسیوز سیاووش کیخسرو پیران (اشاره) پیلسم اهریمن (اشاره) کیکاووس رستم گودرز گیو برزین طوس فریبرز گروی فریدون (اشاره) ضحاک (اشاره) منوچهر (اشاره) سلم (اشاره) تور (اشاره) زال (اشاره) بهرام گور (اشاره) زنگهٔ شاوران (اشاره) فرنگیس گروی زره دمور
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان سیاوش، بلای گرسیوز و خیانت او به سیاوش روایت میشود. سیاوش که در دستان گرسیوز گرفتار شده، با وجود بیگناهی خود، به دستور افراسیاب به بدترین شیوه مجازات میشود. او به درگاه افراسیاب میرود و از صداقت و پاکی خود میگوید، اما در نهایت با خنجر گرسیوز به طرز وحشیانهای کشته میشود. در این میان، فرنگیس مادرش از این فاجعه بیخبر نیست و در حال ناله و اندوه است؛ اما سیاوش پیش از مرگ مضمونی از امید به زندهماندن نسل و نام خود را مطرح میکند. در نهایت، سر او از بدنش جدا میشود و صدای نفرینها بر سربازان افراسیاب بازتاب مییابد.
هوش مصنوعی: سخنان حکیمانه و اندرزهای عالمانه را از دبیر (معلم یا نویسنده) خواست و آنها را به صورت روشن و شفاف بیان کرد.
هوش مصنوعی: ابتدا خلقکننده را یاد کرد و سپس به وسیلهی دانش و خرد، جانش را رهایی بخشید.
هوش مصنوعی: پس از آن، خرد را ستایش کرد و ابرشاه ترکان (افراسیاب) نیز نیایش و دعا به درگاه خداوند را آغاز کرد.
هوش مصنوعی: ای شاه پیروز، تو که در روزگار خود کامیاب و موفقی، امیدوارم که یاد و نام تو به بدی نرود و فراموش نشود.
هوش مصنوعی: من خوشحال شدم که تو مرا خواستی، زیرا امیدوارم که بر نمودن بهترین کارها با موبدان (روحانیان و حکما) نشینی و مشورت کنی.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید که تو خواستهای فرنگیس را، و با محبت و ایمان او را آماده کردهای تا دلش را نسبت به خودت خوشنود کنی.
هوش مصنوعی: فرنگیس در این لحظه به شدت غمگین و نالان بود، به طوری که زبانی بیاختیار و بدنی بدون توان داشت.
هوش مصنوعی: فردی از روی بیخبری و غفلت خوابش برد و متوجه نشد که در کنار تختش، دو سرنیزه (گیتیش) قرار دارد که نشان از خطر و تهدید است.
هوش مصنوعی: دل من پر از فکر و نگرانی دربارهٔ توست، چون هر دو کشور با درد و رنج و آزار مواجهاند.
هوش مصنوعی: وقتی ناله و گله کردن انسان کمتر شود، برای او بهتر است و جانش در برابر مشکلات کشور فدای پادشاه میشود.
هوش مصنوعی: بهانهای که برای آزار من وجود دارد، خود اوست، در حالی که درون من پر از درد و رنج ناشی از اوست.
هوش مصنوعی: زمانی که نامه با مهر و امضا به گرسیوز (یک فرد بدذات) داده شد، به زودی پاسخ او دربارهٔ سیاوش (شخص بیگناه) صادر شد.
هوش مصنوعی: سیاوش، دلاور و شجاع، سه اسب نیرومند و سریع را خواسته و پیوسته به طور مداوم روز و شب میتاخت.
هوش مصنوعی: سیاوش به درگاه شاه افراسیاب آمد، در حالی که پر از بدی و زبانش پر از گناهان بود.
هوش مصنوعی: افراسیاب وقتی سیاوش را دید که از رنج و نگرانی پر شده و در حالی مضطرب و شتابان است، از او زیاد سوال کرد.
هوش مصنوعی: افراسیاب از سیاوش میپرسد که چرا با عجله و شتاب به نزد او آمده است و چگونه چنین سریع به سفر پرداخته که اینگونه خسته و نگران به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: به او گفتند که وقتی کارها به هم میریزد و اوضاع تاریک میشود، نباید به بدیها و روزهای سخت گذشته فکر کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به کسی توجه نکرد و هیچ چیزی را قبول نکرد، خود او نیز به من راهی نداده است.
هوش مصنوعی: سیاوش هیچگاه صحبت مرا نشنید و نامهای را که برایش فرستاده بودم، نخواند. او مرا به نشستن در مقابل تختش وادار کرد.
هوش مصنوعی: از ایران نامهای به سیاوش فرستاده شد و این نامه نشاندهندهٔ محبت و علاقهٔ مادرش به او بود.
هوش مصنوعی: سپاههایی از روم و چین همیشه در حال جنگ و درگیری هستند و زمین را به هم میریزند.
هوش مصنوعی: اگر در کار سیاوش تأخیر کنی، ممکن است که باد (دشمنی یا بلایی) به تو برسد و نتوانی آن را در دست بگیری.
هوش مصنوعی: اگر تو در گرفتن آن جنگ تأخیر کنی، دو کشور را به مردانگی و با شجاعت در چنگ خود خواهی آورد.
هوش مصنوعی: اگر سپاه ایران به سمت تو بیاید، کسانی که دشمنی و کینه دارند، نمیتوانند در برابر او مقاومت کنند.
هوش مصنوعی: من تو را از دیدار خودم آگاه کردم؛ بنابراین، از کارهای خودت دوری کن و از آنها کنارهگیری.
هوش مصنوعی: هنگامی که افراسیاب این سخن را شنید، روزگار گذشته برای او دوباره تازه و زنده شد.
هوش مصنوعی: افراسیاب از خشم گرسیوز پاسخی نداد و دلش پر از خشم و آتش شد، مانند سر که به سرعت حرکت میکند.
هوش مصنوعی: فرمان داد تا سازها را بیاورند، همان طوری که سنج و شیپور و نای هندی را مینوازند.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سمت سیاوش، که از نامداران و جنگجویان شجاع است، روی آورد و به او حمله کرد.
هوش مصنوعی: در آن زمان که گرسیوز به طرز فریبندهای توطئهای طرحریزی کرد، بر زین اسب عالی و خوشفرم خود نشسته بود.
هوش مصنوعی: سیاوش به حریر و پردهای آمد که نشانهٔ درد او بود؛ بدنش میلرزید و چهرهاش زرد شده بود.
هوش مصنوعی: فرنگیس، مادر سیاوش، به او میگوید: ای پسر نازنینم، چه اتفاقی افتاده که رنگت تغییر کرده و اینقدر غمگین و پریشان به نظر میآیی؟
هوش مصنوعی: سیاوش به فرنگیس میگوید که به خاطر وضعیتش در سرزمین توران، دیگر نمیتواند مانند گذشته شاداب و خوشحال باشد و آبروی او در آنجا از دست رفته است.
هوش مصنوعی: افتخار و آبرویم به خاطر سخنان گرسیوز است و من مانند مرکز دایرهای هستم که به محتوای آن وابستهام.
هوش مصنوعی: فرنگیس، که مادر سیاوش است، موهای او را به دستانش میگیرد و به نشانهٔ محبت، گل ارغوانی را که نمایانگر زیبایی است، در آغوش میفشارد.
هوش مصنوعی: چهرهاش به خاطر اشک و اندوهی که جاری شده، شبیه به گلیست که به خاطر بوی خوشش شناخته شده، اما حالا تمام صورتش پر از خون و آب است و غم و اندوه بر چهرهاش نشسته است.
هوش مصنوعی: چشمان سیاوش از شدت اندوه و غم به اندازهای اشک میریزد که بر کوه سیم (کوهی با رنگ خاکستری مانند نقره) میافتد و دو لاله که به خوشاب معروف است، به دو نیم تقسیم میشوند. این تصویر به شدت حس غم و درد او را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: سیاوش با حرفها و رفتار افراسیاب، بیاختیار موهایش را با دست میکند و اشک میریزد.
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای شاه با قامت بلند! اکنون چه کاری میخواهی انجام دهی؟ زود پرده از راز برملا کن.
هوش مصنوعی: پدر تو از بابت تو دلش به درد آمده و از ایران هیچ سخنی یاد نکرده است.
هوش مصنوعی: اگر به سمت روم بروی، نباید درنگ کنی، زیرا اگر به سمت چین بروی، به زودی در تنگنای سختی قرار خواهی گرفت.
هوش مصنوعی: به دنبال چیست و کجا به پناه میروی؟ پناهت را از خداوندی طلب کن که همچون خورشید و ماه نورافشان است.
هوش مصنوعی: ستم و ظلمی که بر جان سیاوش میآید، مانند بادی سخت و ویرانگر است که او را در طول زمان مورد آزار قرار میدهد و این بدیها هرگز بر تن تو (گرسیوز) تاثیر نخواهد گذاشت.
هوش مصنوعی: گرسیوز میداند که سیاوش به زودی از راه میرسد، زیرا او به نزد افراسیاب، شاه توران، رفته است.
هوش مصنوعی: در چهارم شب، در کنار ماهروی (زیبا) آواز بخواند و در دلش بویی از عشق و زیبایی وجود داشت.
هوش مصنوعی: ناگهان سیاوش از خواب بیدار شد و به شدت ترسید و فریادی کشید که مانند صدای فیل مست بود.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، سیاوش که زیباییاش را میدید گفت: ای شاه، محبت تو چه شد و کجا رفت؟
هوش مصنوعی: آشفتگی و غرق در اندوه شدند و شمعی روشن کردند و بر او عود (چوب خوشبو) و عنبر (ماده معطر) را میسوزاندند.
هوش مصنوعی: دختر افراسیاب از سیاوش پرسید که ای مرد دانا، در خواب چه چیزی دیدی؟
هوش مصنوعی: سیاوش به دختر افراسیاب گفت که لبهایش را در مورد خوابش در جمع باز نکند و چیزی نگوید.
هوش مصنوعی: در خواب، ای سرو سیمین (نامی زیبا برای سیاوش) چنین دیدم که تو مثل یک رود بزرگ و بیپایان باری به سوی خواب و آرامش جریان داری.
هوش مصنوعی: کوهی از آتش در یک سمت و در سمت دیگر، آب چون نیزههایی به بلندی گرفته شده است.
هوش مصنوعی: از یک طرف، آتش شعلهور و تند به وجود آمد که به خاطر سیاوش برافروخته شد.
هوش مصنوعی: از یک سو آتش و از سوی دیگر آب ایجاد شده است و در این میان، پیل و افراسیاب در حال حرکت هستند.
هوش مصنوعی: تو دیدی که من با چهرهای غمگین و ناراحت به تو نگاه کردم و بر آن آتش تند دمیدم.
هوش مصنوعی: وقتی گرسیوز آن آتش را شعلهور کردی، از روشن کردن آن، مرا سوزاندهای.
هوش مصنوعی: فرنگیس (مادر سیاوش) گفت که این کار هیچ چیز جز نیکی به دنبال نخواهد داشت، پس یک وقت دیگر را هم بنگر.
هوش مصنوعی: بخت بد به گرسیوز، سالار روم، میرسد و به خاطر آن، سیاوش به دست او کشته میشود.
هوش مصنوعی: سیاوش تمام سپاه را به خود فراخواند و در درگاه کاخ مدتی توقف کرد.
هوش مصنوعی: گروهی جمع شده و خنجر را به دست گرفتند و طلایهدار را به سوی لشکر گنگ فرستادند.
هوش مصنوعی: وقتی که دو قسمت از شب سپری شد، فرستاده (طلایه) نیز از دشت به سوی آنها آمد.
هوش مصنوعی: افراسیاب و ارتش بزرگ او از دور به سرعت در حال نزدیک شدن به راه هستند.
هوش مصنوعی: از نزدیک گرسیوز، دوپیش به سمت سیاوش آمد تا راهی برای نجات او پیدا کند و جانش را حفظ کند.
هوش مصنوعی: از صحبتهای من هیچ نتیجهای حاصل نشد و تنها چیزی که از این آتش دیدم، دود تیرهای بود.
هوش مصنوعی: ببین که اکنون باید چه کار کرد، و سپاه (سربازان) را کجا باید مستقر کرد و آماده ساخت.
هوش مصنوعی: سیاوش از این کار (فریب و نیرنگ گرسیوز) آگاه نبود و به سخن او اعتماد کرد.
هوش مصنوعی: فرنگیس به سیاوش، که شاهی خردمند است، میگوید که هیچگونه به ما و شرایط کنونیتان اعتماد نداشته باشید و جانب احتیاط را رعایت کنید.
هوش مصنوعی: ای بارها بر روی اسب مینشینی (و میروی)، در یک بار هم نباید در زمین توران احساس امنیت کنی.
هوش مصنوعی: من میخواهم تو زنده بمانی و به جای سرت از کسی کمک نگیری و به کسی تکیه نکنی.
هوش مصنوعی: سیاوش به او گفت که خواب من به حقیقت پیوست و زندگیام به شدت تحت تأثیر قرار گرفت.
هوش مصنوعی: زندگی من به پایان میرسد و در این حال همواره غم و درد و اندوه بر من حاکم میشود.
هوش مصنوعی: این چنین است که سرنوشت دنیا، گاهی انسان را شاد و کامروا میکند و گاهی او را در تنگنا و بیچارگی قرار میدهد.
هوش مصنوعی: اگر آن کاخ و ایوان من به بلندای آسمان برود و اوج بگیرد، باید همانند زهر تلخی که در این دنیا وجود دارد را بچشم.
هوش مصنوعی: اگر هزار و دویست سال بگذرد، جز این خاک تیره (زمین) برای من هیچجایی نیست، یعنی من از این دنیا رخت برمیبندم و در خاک جز این مکان دیگر نخواهم داشت.
هوش مصنوعی: هیچکس در تاریکی شب به دنبال روشنی نمیگردد، مگر آنکه از دانش و آگاهی کافی برخوردار باشد.
هوش مصنوعی: تو پنج ماهه هستی که از آبستنی، اگر این بچه پسر باشد، به دنیا خواهد آمد.
هوش مصنوعی: اگر درخت نر، میوهای (بار) دهد، به معنای آن است که او یک شهریار نام آور را به دنیا میآورد.
هوش مصنوعی: سرافراز کیخسرو (پادشاه) را به خاطر غم خوردن سیاوش (فرزند او) مورد یادآوری قرار میدهد و دل را به آرامش دعوت میکند.
هوش مصنوعی: این گنبد که به معنی آسمان است، به زودی تغییراتی خواهد کرد و دیگر نمیتوان سرای کهن را نو و تازه خواند.
هوش مصنوعی: از این پس به حرف افراسیاب، خوابهایم پر از بدبختی و ناامیدی خواهد بود.
هوش مصنوعی: مرا بیگناه دستگیر میکنند و بر سرم میبرند، و به جای آنکه تاج و افسر بر سرم بگذارند، خون دل بر من میریزند.
هوش مصنوعی: من نه تابوتی پیدا میکنم و نه گور و کفنی برای دفن، و هیچکس از جمعیت به خاطر من گریه نخواهد کرد.
بسترخواب من خاک توران می شود و این خانه دیرپای به کام شیران می شود . (نهالی تشکی بوده که با نوارهای سیاه و سفید می دوختند ) (هر بیشه گمان مبر نهالی است شاید که پلنگ خفته باشد )
هوش مصنوعی: زندگی به همین شکل خواهد گذشت و زمان هرگز با محبت من نرم نخواهد شد.
هوش مصنوعی: از زمان پیدایش خورشید تابان تا زمان تاریکی زمین، راهی برای نادیده گرفتن عدالت الهی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: روزبانان شاه با تحقیر و بیاحترامی، تو را با بدن عریان و برهنه به راه خواهند برد.
هوش مصنوعی: سپهدار پیران (که یکی از سرداران افراسیاب است) به در میآید و از پدر تو درخواست میکند که تو را به او بدهد.
هوش مصنوعی: به جان بیگناه، به تو پناه میآورد و از ترس جانت به خانهاش میبردت، در حالی که زار و خوار هستی.
هوش مصنوعی: از ایران، فردی به عنوان تدبیرکننده و راهحلساز میآید که طبق دستور خداوند، کمر خود را محکم بسته است.
هوش مصنوعی: ناگهان تو را با پسر (سیاوش) به سمت رود جیحون بردند، در حالی که این کار مخفیانه انجام شد.
هوش مصنوعی: سیاوش را به عنوان شاه بر تخت شاهی مینشانند و به فرمان او، مرغ و ماهی به نشانهی قدرت و سلطنتش به نمایش درمیآیند.
هوش مصنوعی: از همه جا صدای خروش و سر و صدا بلند میشود و زمانه به خاطر کیخسرو، پسر کیکاووس، به تلاطم و شور میافتد.
هوش مصنوعی: یک لشکر از ایران برای انتقام به پا میخیزد و این باعث میشود که زمین به طور کلی دچار آشوب و هرج و مرج شود.
هوش مصنوعی: پی رخش (اسب رستم) را به کسی از سرزمین توران سپرد و برای او اهمیتی قائل نشد و او را به کسی دیگر نسبت نداد.
هوش مصنوعی: به خاطر کینه من امروز تا روز قیامت، جز سلاحهای سنگین و برنده (گرز و شمشیر) را نخواهی دید.
هوش مصنوعی: بر این سخنان دل خود را سخت کن و بدن را از ناز و آرامش دور نگهدار.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی که درد و غمهایش را به یاری جفت (دوست) خود گفت، او نیز با صدای بلند به او نزدیک شد.
هوش مصنوعی: اسپ سیاوش، رخش، از شدت غم و اندوه چشمانش پر از اشک و خون شده است و به سمت کشتار و تباهی میرود.
هوش مصنوعی: او شبرنگ، اسب زرد و زیبای بهزاد (یکی از شخصیتهای شاهنامه) را بیاورد، تا بداند که روز انتقام و کینه فرا رسیده است.
هوش مصنوعی: سیاوش با خشم و نارضایتی سرش را به دره (مانند درب) کوبید، و افساری که بر روی سرش بود، به کنار زد.
هوش مصنوعی: سیاوش به گرازی میگوید که باید راز طولانیای را در گوشش بگوید و همچنین به او توصیه میکند که هشیار و آگاه باشد و با هیچکس در نیفتد.
هوش مصنوعی: وقتی کیخسرو به سراغ انتقام بیاید، تو باید مهیا و آمادهی کمک به او باشی.
هوش مصنوعی: او در کینخواهی باید با نیرنگ و قدرت عمل کند و مانند کسی که سر مار افعی را با چوب میکوبد، باید با شدت و قاطعیت به دشمنی ادامه دهد.
هوش مصنوعی: در نهایت، دل را یکباره ببر که تو به خاطر انتقام، به او آسیب خواهی زد.
هوش مصنوعی: سپس سواران دیگری را آماده کرد و بر افروخت زائری از چوب نی که آتش را برساند.
هوش مصنوعی: سردارانی که از ترکستان (توران) به سوی ایران میرفتند، چهرهشان به سبب خونی که در چشمهایشان بود، دیگر پیدا نبود.
هوش مصنوعی: وقتی که یک نیم فرسنگ را از راه طی کردند، به سپاه شاه توران رسیدند.
هوش مصنوعی: سربازان با خود در درگیریهایی که در میانشان رخ داده، شمشیر و زرهای را میبینند که متعلق به سیاوش است و بر زرهاش علامت و نشانی وجود دارد.
هوش مصنوعی: گرسیوز در دلش فکر میکند که این سخن درست است، زیرا نشانی که قبلاً پنهان بود، اکنون ظاهر شده است.
هوش مصنوعی: سیاوش از ترس جانش نگران شد، اما به خود گفت که شاید بدخواهان او پنهانی تبدیل به دوستان شوند.
هوش مصنوعی: سیاوش به این فکر میکند که آیا آنچه را که او میبیند، صحیح است یا نه، و اینکه آیا در دل آنها کینهای نسبت به او وجود نداشته است.
هوش مصنوعی: سواران به خاطر ترس از سیاوش، اقدام به جنگ کردند و از روی آرامش و دقت اقدام ننمودند.
هوش مصنوعی: آن مرد دانا و باهوش به سیاوش میگوید که با مقدر بد، به شجاعت و تلاش نپرداز، زیرا ممکن است عواقب بدی داشته باشد.
هوش مصنوعی: سیاوش به افراسیاب گفت که ای شاه با هنرمند و با اهمیت، تو که دارای جاه و مقام هستی.
هوش مصنوعی: چرا با سپاه آمدهای تا جنگ کنی؟ چرا میخواهی مرا که بیگناه هستم، بکشی؟
هوش مصنوعی: اگر تو با لشکرهای دو کشور که سرشار از دشمنی و کینه هستند، به جنگ بروی، زمان و زمین پر از نفرین و بدبختی خواهد شد.
هوش مصنوعی: گرسیوز، که فردی کمخرد و کمعقل است، گفت: از این سخن، چه نتیجهگیری میتوانم بکنم؟
هوش مصنوعی: اگر تو چنین بیگناه به اینجا آمدی، چرا با زره و تجهیزات جنگی به حضور شاه آمدهای؟
هوش مصنوعی: پذیرفتن چنین نشانی نشاندهندهٔ راهی درست نیست و نیز تیر و سپر نمیتوانند هدیهٔ شاه باشند.
هوش مصنوعی: سیاوش فهمید که کار آزاردهنده او، برانگیختن خشم شاه (افراسیاب) از میان مردم (بازار) است.
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب گفتار گرسیوز را شنید، مانند طلوع آفتاب خشمش بالا گرفت.
هوش مصنوعی: افراسیاب به ترکها دستور داد که در این دشت، کشتی از خون روان کنند و به جنگ بپردازند.
هوش مصنوعی: از ایران لشکری بود که هزار مرد جنگجو داشتند و آنان همگی شناختهشده و نامدار بودند.
هوش مصنوعی: ایرانیان، ردهای (سپر و سلاحها) بر افراشتند و مانع خونریزی شدند و تصمیم به جلوگیری از جنگ گرفتند.
هوش مصنوعی: همهی ایرانیان با سیاوش به نبرد پرداختند و هیچکس جایی برای تردید و تأمل نمیدید.
هوش مصنوعی: اکنون بهطور واضح میگویند که باید ما را بکشند، چرا که تنها با قربانی کردن ما به هدف خود خواهند رسید.
هوش مصنوعی: بمان تا ایرانیان از این کار از تو دور شوند و آن را به حساب خرد و عقل نگذارند.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید این فکر درست نیست که جنگ را بهانه و دلیل قرار دهیم، زیرا جنگ بر پایهٔ ناپاکی و ستم بنا نشده است.
هوش مصنوعی: اگر چه من بیگناه هستم، ولی تقدیر و سرنوشت دورغگو و ظالم مرا به نابودی خواهد کشاند.
هوش مصنوعی: در حال حاضر هیچ مردی قادر به مقاومت در برابر قدرت و ارادهٔ خداوند نیست و نمیتواند با او جنگ کند.
هوش مصنوعی: در آن زمان، همه برادران (یعنی سربازان و جنگجویان) به طور کامل کشته شدند و جنگ به پایان رسید.
هوش مصنوعی: شاه سیاوش از تیرها (پیکانها) و زره (لباس جنگی) بر اثر خستگی و ناتوانی به زمین افتاد و در میان سپاه دشمن به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: گروی زره (سرباز افراسیاب) با نشان خود در زمین گشت و زیر فشار سنگینی را که بر دوش سیاوش گذاشته بودند، او را در حالتی از ناچاری و حیرت دید؛ و دست سیاوش را بسته بود.
هوش مصنوعی: پالهنگ (زنجیر) را بر گردن سیاوش گذاشتند و دو دست او را از پشت بسته و به حالت سختی قرار دادند، مانند سنگ.
هوش مصنوعی: خون بر چهرهٔ سیاوش که مانند گل ارغوانی رنگین شده، به گونهای ریخته است که گویی روزی که او را دیدهایم، هرگز روشن نبوده و این جوان بیگناه در تاریکی و بیرحمی مسبب مرگش قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: گروهی از سپاهیان به سمت سیاوش رفتند و در دو سمت او، پشت و جلو، گرد آمده بودند.
هوش مصنوعی: سالار سپاه توران (افراسیاب) چنین گفت که باید سیاوش را به یک سوی از مسیر دور کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش را با خنجر بزنید و سرش را از تنش جدا کنید؛ چرا که در اینجا شخی (گیاه) نخواهد رویید و هیچ چیز از این کشتار نمیروید.
هوش مصنوعی: خون سیاوش را بر این زمین داغ بریزید و اجازه ندهید بیشتر از این معطلی پیش بیاید و نگران چیزی نباشید.
هوش مصنوعی: این جمله بیان میکند که کسی به شاه میگوید: «تمام سپاه جمع شده و از تو میپرسند که تو چه گناهی از شهریار دیدهای که چنین تصمیمی میگیری؟
هوش مصنوعی: چرا میخواهی کسی را بکشی که بر روی او تاج میریزد و در کنار تختی از عاج (نشانهٔ قدرت و احترام) قرار دارد؟
هوش مصنوعی: هرگز نباید سر کسی را که تاج دارد و مقامش را ارج مینهند، برید. ای خردمند، این عمل نادرست و نابجاست.
هوش مصنوعی: در زمان شادی، درختی فریبنده وجود دارد که میوههای آن برای روزهای سخت و تلخ، زهر میآورد.
هوش مصنوعی: گرسیوز از بیهودگی و بیفایده بودن یاری که مردم را میکشد، به تنگ آمده و ناراحت است.
هوش مصنوعی: افراسیاب میخواهد که خون سیاوش ریخته شود، زیرا سیاوش به خاطر درد دلش در نبرد دچار رنج و صدمه شده است.
هوش مصنوعی: یکی از پیران در آن زمان پسری کوچکتر از خود داشت که برادرش فرخ همال، به معنای همسن و سال او بود.
هوش مصنوعی: پیلسم نام یک جوان با استعداد و باهوش بود که روحی روشن و شاداب داشت.
هوش مصنوعی: پیلسم به شاه گفت که این شاخ (سمبل قدرت و مقام) سبب بار (بار سنگینی به خاطر مسئولیتها و غمها) میشود.
هوش مصنوعی: داستانی را از شخص دانایی شنیدم که دربارهٔ خرد و حکمت است و دیگران نیز با آن موافقند.
هوش مصنوعی: دل آرام و بیخشمی که با دقت و آرامش فکر کند، به تدریج از پشیمانی فاصله میگیرد و به شخصی که درگیر نگرانیها و آشفتگیهاست، آرامش و روشنی ذهن برمیگردد.
هوش مصنوعی: کارهای سریع و بد از وسوسه و فریب اهریمن ناشی میشود و نتیجه آن پشیمانی روح و رنج جسم است.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم ببینم که سر کسی را که به پادشاه وابسته است، به تیزی ببرند و این کار را درست میدانم.
هوش مصنوعی: او را محبوس کن تا زمانی که در این دنیا، برای تو معلم خوبی باشد و از او عبرت بیاموزی.
هوش مصنوعی: اگر عقل و درایت تو تحت تأثیر باد زودگذر و ناپایدار قرار گیرد، پس سزاوار آنی که سرت را ببرند و به نابودی برسانند.
هوش مصنوعی: با آرامش و بدون شتاب تصمیم بگیر که شتابزدگی ممکن است به پشیمانی و عواقب بدی منجر شود.
هوش مصنوعی: چرا باید سر بیگناهی را بُرید که کاووس و رستم دشمن او هستند و به او کینه دارند؟
هوش مصنوعی: پدر سیاوش، یعنی کاووس، و رستم، که یک قهرمان بزرگ است، پروردگار (خدا) را به یاد میآورند و به شرایط و پایانی که در این زمان رقم خواهد خورد، اشاره دارند.
هوش مصنوعی: وقتی گودرز و گیو و برزین و طوس به صعود بر کوه پیل اقدام کنند، در واقع قدرت و توان خود را به نمایش میگذارند و رو به روی دشمنان میایستند.
هوش مصنوعی: سپهبد سیاوش، که در میدان جنگ به مانند ستون محکم و استوار است، همهی جمعیت و نیروهای دیگر را در نظر او نادیده و کوچک میبینند.
هوش مصنوعی: فریبرز، پسر کاووس، دلاوری مانند شیر است که هیچکس او را در جنگ خسته و سیر ندیده است.
هوش مصنوعی: از این کینه میان یکدیگر، همه با هم کمر میبندند و عزم جنگ میکنند، بهطوری که دشت و زمین از کینه و خصومت پر میشود.
هوش مصنوعی: نه من پایی دارم که بروم، نه ارتباطی با این گروه دارم، و نه از اهل قدرت و توانایی هستم.
هوش مصنوعی: پیران، در صبح زود، بیاید و داستان سیاوش را بشنود و از او مطلع شود، که او نیز شاه است.
هوش مصنوعی: آیا نیازی به تو ندارم که به این کار مشغول شوم، زیرا به جز این، در این دنیا چیزی نیست جز انتقام و کینه؟
هوش مصنوعی: گریسوز به سیاوش گفت: ای خردمند، جوانان را از آرزوی فریبنده و بیهوده بازدار.
هوش مصنوعی: در سرزمین ایران، دشت پر از کرگس (پرندگان شکاری) وجود دارد و اگر از انتقام بترسی، همین اطلاعات برای تو کافی است.
هوش مصنوعی: اینکه کار بدی را کردی، فقط به خودت ضرر نخواهد زد، بلکه تو با نادانی و بیتوجهی به نصیحت دیگران هم خود را در خطر میاندازی.
هوش مصنوعی: سیاوش، هنگامی که از سرزمینهای روم و چین به میدان میآید، زمین را پر از گرز و شمشیر میبیند.
هوش مصنوعی: اگر دم مار را ببری و سرش را با پارچهای نرم بپوشانی، میخواهی آن را به شکل زیبا درآوری.
هوش مصنوعی: اگر تو او را به جان خودت پناه بدهی، من دیگر همراهم بر شهریار نخواهم بود.
هوش مصنوعی: از ترس جان به مکانی دور و پنهان میروم تا بلکه به زودی زمان خطر سپری شود.
هوش مصنوعی: دمور و گروی (دو شخصیت داستان) به سمت شاه ترکان رفتند، در حالی که بسیار نگران و پر از احساسات مختلف بودند، و رنگ و بوی زیادی را به همراه داشتند.
هوش مصنوعی: چند بار دیگر بر سر سیاوش خون نریزید، چرا که آرامش و خوشحالی در این کار حاصل نخواهد شد.
هوش مصنوعی: به سخنان گرسیوز گوش کن و عمل کن، او را به پیش ببر و دشمن را از جا بکن.
هوش مصنوعی: تو تلهای برای دشمن خود (سیاوش) گذاشتی و او را به زانو درآوردی؛ از ایران صدایی بلند میشود که خبر از فاجعه و ناله دارد.
هوش مصنوعی: این کار نادرست است که فرد بیگناهی را به دست بدخواهانی بگیریم، باید در برابر این ظلم ایستاد و آن را شکست داد.
هوش مصنوعی: به سپاه خود با این وضع و حال فکر کن و ببین که نظر شاه چگونه بود و آنها را به چه مصیبتی دچار کردی.
هوش مصنوعی: اگر تو از ابتدا به کسی آزار نمیزدی، حالا میتوانستی با آب این گناه را پاک کنی و از بین ببری.
هوش مصنوعی: اکنون زمانی خواهد آمد که در جهان چیزی وجود نخواهد داشت که به صورت آشکار یا پنهان قابل مشاهده باشد.
هوش مصنوعی: شاه به آنها چنین پاسخ داد که من هیچ گناهی را از او با چشم خود ندیدم.
هوش مصنوعی: اما درباره صحبت ستاره، شمر (به معنی بدشگون) میگوید که پایان کار، سختی و مشکلاتی برای او خواهد آورد.
هوش مصنوعی: اگر به این ترتیب خون او را بریزم تا انتقام بگیرم، یکی برمیخیزد از خاک ایران.
هوش مصنوعی: آزاد گذاشتن سیاوش بدتر از کشتن اوست، چون کشتن او تنها برای من رنج و درد میآورد.
هوش مصنوعی: درد و غم و زنجیر به من رسیده و از سوی توران (سرزمین دشمنان) به من آسیب میزند.
هوش مصنوعی: خردمند اگر به بدگمانی انسانها آگاه باشد، نمیتواند تدبیر و چارهای برای مشکلات بزرگ و سخت زندگی در کنار آسمان و سرنوشت بیابد.
هوش مصنوعی: فرنگیس، که مادر سیاوش است، شنید که او به قتل رسیده و برای نشان دادن غم و اندوهش، صورت خود را بوسید و سرش را با نوار یا زنجیری که به خون آغشته بود، بست.
هوش مصنوعی: سیاوش با پاهای خود به نزد پدرش، کیخسرو، آمد و صورتش را به خون آغشته کرده بود، به گونهای که چهرهاش مانند ماه رنگین شده بود.
هوش مصنوعی: سیاوش با حالت درد و ترس به نزد پدرش رستم رفت و به طور قهری خاک را بر سر خود میریخت.
هوش مصنوعی: او (سیاوش) به افراسیاب (شهریار) میگوید: "ای پادشاه با هنر، چرا میخواهی مرا حقیر و بیقدر کنی؟
هوش مصنوعی: چرا دلت را به فریب بستهای و از واقعیتها غافل شدهای؟ تو از بالای این اوضاع نمیبینی که چه خطراتی در پایین تر وجود دارد؟
هوش مصنوعی: سر تاجداران (پادشاهان) را بدون دلیل و بیگناه نبر، زیرا این کار مورد پسند داوری که خورشید و ماه هستند، نیست.
هوش مصنوعی: سیاوش که ایران را ترک کرد، از دنیا برای تو دعا و ستایش کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به خاطر تو (یعنی به خاطر تو، که عذابش کردی) شاه را آزار داد و در نهایت آن تاج و تخت را به او نداد.
هوش مصنوعی: او (سیاوش) به شخصی (مخاطب) میگوید که کسی به کمک تو آمده و از تو حمایت کرده است، اما حالا چه دلیلی دارد که به او شک کنی و از مسیر درست دور شوی؟
هوش مصنوعی: نبرد در بین شاهان و تاجداران و کسانی که بر تخت سلطنت نشستهاند، بسیار زیاد و فراوان است.
هوش مصنوعی: سزا نیست که بر من بیگناه ظلم کنی، زیرا دنیا مانند سینهای است که با وزش باد و نفسها جابجا میشود و هیچ چیزی در آن ثابت نیست.
هوش مصنوعی: یک شخص بیگناه را به چاه میاندازند و شخص دیگری را با سرش به مقام و جایگاه میرسانند.
هوش مصنوعی: در نهایت، هر دو نفر بیگناه به خاک و نابودی میرسند و سرنوشتشان به دست تقدیر و در چنگال ظلم و فریب رقم میخورد.
هوش مصنوعی: شنیدی که چگونه آفریدون، گرد ستمگری و ظلم ضحاک تازی را به چنگ آورد و او را در برابر خود سرنگون کرد.
هوش مصنوعی: از منوچهر، شاه بزرگ و خاندان او چه خبری به سلم و تور، دو برادر قدرتمند و دشمنان ایران رسید.
هوش مصنوعی: اکنون که کاووس شاه زنده است، مانند دستان (شخصیتی پرقدرت) و رستم (قهرمان بزرگ داستانها) که در پی انتقام هستند.
هوش مصنوعی: دنیا از قدرت و شجاعت رستم (که به تهمتن معروف است) میترسد، چون نمیتواند برابر تورانیان که در جنگ با او میآیند، ایستادگی کند.
هوش مصنوعی: سیاوش مانند بهرام و مانند زنگهای که بلند است و به شکوه و زیبایی شبیه است، به هیچوجه به فکر ضربههای بزرگ و مخوف دشمنان نیست.
هوش مصنوعی: گیو که به خاطر ترس از او (سیاوش) در روز نبرد، به طرز فریبندهای مانند روباه، پوست پلنگ را بر تن میکند تا در جنگ از خود دفاع کند.
هوش مصنوعی: درختی نشانهای بر زمین است که خون برگههایش را نشان میدهد و برای کینه و انتقام نشانهگذار شده است.
هوش مصنوعی: به خاطر خونخواهی سیاوش، آب (یا رود) به رنگ سیاه درآمده و مانند گیاهی زرد و پژمرده، نفرین را بر افراسیاب نازل میکند.
هوش مصنوعی: ستمگری بر تن خودت بسیار به یاد تو میآید از سخنان من.
هوش مصنوعی: شکار کردن گور (جانوری قوی) باعث نمیشود که دیگر آهوان (گوزنها) به وحشت بیفتند؛ بلکه این عمل فقط نشاندهندهی بیاحترامی به آنهاست. در واقع، این بیت به مسئلهی ظلم و ستم اشاره دارد و میگوید که در شرایط ناعادلانه، تنها به فکر نفع شخصی خود بودن تأثیری بر دیگران ندارد.
هوش مصنوعی: به یاد داشته باش که در این کار، شهریاری و سلطنت را به چنگ میآوری، بنابراین در این باره با احتیاط و دقت نظر کن.
هوش مصنوعی: شهر توران را به خاطر فریب و نیرنگ نابود نکن، زیرا ممکن است روزی بدی برای تو به یاد بیاید.
هوش مصنوعی: او (افراسیاب) این را گفت و هنگامی که سیاوش را دید، چهرهاش را دوباره از غم و ناراحتی تغییر داد و فریاد بلندی کشید.
هوش مصنوعی: دل افراسیاب، شاه توران، به خاطر سیاوش به شدت سوخته و ناراحت شده است و او به طور مبهوت و حیرتزده به سیاوش مینگرد.
هوش مصنوعی: او (شاه توران) به گرسیوز گفت که برگرد و اینجا نیا، چه میدانی که از این کار بد، برای من چه پیامدی خواهد داشت؟
هوش مصنوعی: در کاخ بلند افراسیاب، یک خانه وجود داشت که فرنگیس، دختر ذوالقرنین، در آن زندگی میکرد و این خانه برای او بیگانه و دور از خانه خودش بود.
هوش مصنوعی: سیاوش را به آن خانه انداختند و در آن خانه را بستند.
هوش مصنوعی: سپس آن شاه بیفکر و آرام دستور داد تا سیاوش را ببرند.
هوش مصنوعی: سیاوش را در جایی بکشید که هیچکس نباشد و نتواند کسی به او کمک کند یا فریادش را بشنود.
هوش مصنوعی: سر سیاوش را به طور کامل از بدنش جدا کردند و آن را در کفنی از کرگسان (پرندگانی که به عنوان نمادی از زرق و برق و زیبایی استفاده میشوند) پوشاندند.
هوش مصنوعی: باید از خونی که از سیاوش بر زمین ریخته میشود، جلوگیری شود و تا زمانی که این خون بر زمین نریزد، گیاهی نخواهد روید و زمین را نباید به حال جنگ و کینه رها کرد.
هوش مصنوعی: آنها به سرعت به سمت سیاوش حمله کردند و او را به صورت پیاده به چنگ گرفتند، مانند روزبانان (نگهبانان) که برای کشتن مردم میتازند.
هوش مصنوعی: سیاوش با خداوند نالید و گفت: ای کسی که برتر از چرخ و روزگار هستی.
هوش مصنوعی: سیاوش میخواهد برای خود فرزندی همچون خورشید پرنور و درخشان پدید آورد تا در جامعهای خوب و شاداب ظاهر شود.
هوش مصنوعی: سیاوش به دشمنانش اینطور میگوید که چه کسی خواهد به خاطر دشمنیهای خود، آیین و سنتهای کشورش را زنده کند و دوباره احیا کند؟
هوش مصنوعی: سیاوش که به سمت دشمنانش میرفت، ناگهان متوجه شد که دو چشمش پر از اشک و دلش مملو از اندوه است.
هوش مصنوعی: سیاوش به پدرش گفت که خداحافظ، اما تو همیشه در یاد و خاطر من خواهی ماند و مثل زمین که همیشه باقی است، تو نیز جاودان خواهی بود.
هوش مصنوعی: سیاوش از کسی میخواهد که سلامش را به پیران برساند و به او بگوید که دنیا به گونهای دیگر تغییر کرده است.
هوش مصنوعی: من به پیران امیدی ندارم، زیرا پند او مانند بادی است که به من نمیرسد و اثر نمیگذارد.
هوش مصنوعی: او به من گفته بود که با صد هزار سرباز زرهپوش و سوارکار با شجاعت و قدرت میآید.
هوش مصنوعی: زمانی که روز تو به من باز گردد، در آن زمان چرا من در مرغزار تو نیستم؟
هوش مصنوعی: اکنون در برابر گرسیوز، سوار بر اسب، بهسرعتم در حال دویدن هستم، در حالی که چهرهام خوار و غمگین است.
هوش مصنوعی: من کسی را نمیبینم که به یاریام بیاید و به خاطر من به سختی و فریاد بیفتد.
هوش مصنوعی: پس از آنکه او (سیاوش) از شهر و لشکر خارج شد، به سوی دشت برده شد.
هوش مصنوعی: گریز و فرار گرسیوز (خنجرزن) از مجازات، به این دلیل بود که او خنجر خونینش را که از سیاوش گرفته بود، در زره گروی (اسم شخص) پنهان کرده بود.
هوش مصنوعی: نخست، سیاوش را به آن حالتی که مانند فیل بزرگ و قدرتمند است به زمین انداخت و نه از سپهبد (افراسیاب) شرم کرد و نه ترسی داشت.
هوش مصنوعی: سری طلایی از بدن سیاوش جدا کردند و بر تشت نقرهای قرار دادند.
هوش مصنوعی: گروهی زره، تشت خونی را که برای سیاوش آماده شده بود، به جایی برد که در آن، خبر بدی از سیاوش پخش شده و او به زودی دچار نابودی خواهد شد.
هوش مصنوعی: یک باد تیره و سیاه برخاست که تابش خورشید و ماه را پنهان کرد.
هوش مصنوعی: همهی آنها که همدیگر را نمیدیدند، روی خود را برگرداندند و همگی بر گروی نفرین کردند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.