علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:
خیالِ حوصله بحر میپزد هیهات
صحیح است
فاعل کیست؟
فاعل دل یا همان « قطره محال اندیش» است
این قطره محال اندیش است که خیال حوصله بحر را میپزد و اصلا لطف کار به همین است!!
استاد شجریان اشتباه خوانده
مگر شجریان منبع ادبیات فارسی است؟!
اگر خیال را فاعل بگیریم،«حوصله پختن» یعنی چه؟!!
ما حوصله پختن نداریم،اما خیال پختن داریم
«نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من» غزل ۲۲
اگر استاد شجریان آنطور خوانده که باید بگوییم افسوس که آوازخوان و موسیقیدان ما بیت را اشتباه میخواند و رویش موسیقی میگذارد و به خود اجازه یک تحقیق کوچک را نمیدهد!
افسانه چراغی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۳:
رخش که خطر را احساس کرده بود، گام به گام حرکت میکرد.
افسانه چراغی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۳:
شغاد به شاه کابل خبر میدهد که رستم بدون سپاه آمده یعنی برای جنگ نیامده؛ بیا و عذرخواهی کن.
غلامحسین مرادی قرقانی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:
ریچارد واگنر میگوید «آنجا که کلام باز می ماند، موسیقی آغاز می شود.»
به نظر حقیر هم بهترین قالب برای بیان شکل واقعی شعر موزون پارسی همان موسیقی پارسی است
آنجا که استاد شجریان مرحوم در گوشه حجاز میخواند که :
خیال، حوصله بحر میپزد هیهات
به هیچ وسیله ای نمی توان آن را به این شکل تغییر دادکه :
خیالِ حوصله بحر میپزد هیهات !!!
چنانکه از ادیبی هم پرسیدند که کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز یا کشتی نشستگانیم ؟
گفت ببینید کدام یک با موسیقی ایرانی هماهنگتر است حتی اشاره کرد که ببینید اقای محمدرضا شجریان چه خوانده است که البته منظورش مراجعه به قالب موسیقایی شعر بود نه شخص محمدرضا شجریان
علی احمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵:
این غزل نشان می دهد که حضرت حافظ عشق را یک جریان تاریخی می داند که سر انجام بشر را گوش به فرمان خود خواهد کرد "در خراباتِ طریقت ما به هم منزل شویم / کاینچنین رفته است در عهدِ ازل تقدیرِ ما"
نقدها را بُوَد آیا که عَیاری گیرند؟
تا همه صومعهداران پیِ کاری گیرند
آیا امکان دارد روزی همه سرمایه های انسانی را ارزیابی و سنجش کنند.در آن صورت همه متولیان صومعه پی کار دیگری می روند .
متولیان صومعه همه کسانی هستند که در برابر عشق و جریان آن می ایستند و مقابله می کنند خواه با زهد ریایی یا عقل شعبده باز .
مصلحتدیدِ من آن است که یاران همه کار
بِگُذارَند و خَمِ طُرِّهٔ یاری گیرند
پیشنهاد من به آنها این است که مثل یاران ما در راه عاشقی آنها هم همه کارهایشان را رها کنند و به خم زلف یاری متصل شوند.یعنی به راه عشق وارد شوند.
قطعا منظور حافظ رها کردن همه امور زندگی نیست بلکه منظور این است که همه تصمیم ها با در نظر گرفتن عشق در زندگی انجام گردد .انجام عاشقانه امور زندگی یکی از آرزوهای حافظ است و سرنوشت بشر را این نوع از زندگی می داند.
خوش گرفتند حریفان سرِ زلفِ ساقی
گر فَلَکْشان بِگُذارَد که قراری گیرند
اگر روزگار بگذارد و مشکلی رخ ندهد ،حریفان یعنی راهیان راه عاشقی سر زلف ساقی را خوب گرفته اند یعنی خوب در راه عاشقی گام بر می دارند و امید است آرام و قراری بگیرند .
قوَّتِ بازویِ پرهیز به خوبان مفروش
که در این خیل حِصاری به سواری گیرند
و تو ای زاهد که از راه عاشقی جدا هستی به قدرت تقوای خود مغرور نشو چون خوبان زیبا رو با یک سوار قادرند قلعه ای را تسخیر کنند .یعنی اگر معشوق بر تو جلوه کند تقوای تو کاری از پیش نمی برد و وارد راه عاشقی خواهی شد.
یارَب این بَچِّهٔ تُرکان چه دلیرند به خون
که به تیرِ مُژه، هر لحظه شکاری گیرند
ای خدا گویا معشوق ها از نژاد ترکان هستند که این چنین دلیر و به خون عاشقان تشنه اند که با تیر مژگان خود هر لحظه یک نفر از آدمیان را شکار می کنند . کنایه از قدرت جریان عشق است که در نهایت همه بشر را شکار خواهد کرد .
رقص بر شعرِ تر و نالهٔ نِی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دستِ نگاری گیرند
حال که این طور است بهتر است با شعری تر و تازه و ناله نی در راه عاشقی رقص کنان رهسپار شویم آن هم رقصی که دست مان در دست معشوق باشد .یعنی با اکراه در راه عاشقی حرکت نکنیم بلکه با نشاط باشیم چون سرانجام کار خوش است.
حافظ اَبنایِ زمان را غمِ مسکینان نیست
زین میان گر بتوان به که کناری گیرند
در این بیت فعل کناری گیرند به ابنای زمان بر می گردد.
می گوید ای حافظ ابنای زمان که میراث گذشتگان خود را دارند نسبت به عاشقان مسکین نگرانی خاطری ندارند ولی آنان خبر از جریان رودخانه عاشقی ندارند و اگر بتوانند بهتر است از مسیر عبور این رودخانه کنار بروند .
مبینا محمودی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۶ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۹:
سلام جناب امین کیخا اگر امکانش هست پیجتون رو بفرمایید
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ خیام » رباعیات خیام به پژوهش سیدعلی میرافضلی » رباعیات اصیل » شمارهٔ ۱۹:
بوی جبر میدهد و رنگی از حقیقت دارد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴
عاشقان ، چون به هوش ، باز آیند
پیشِ معشوق ، در نماز آیند
پیشِ شمعِ رخ اش ، چو پروانه
سر ببازند و سرفراز آیند
در هوایی ، که ذرّه خورشید است
پَر برآرند و شاهباز آیند
بر بساطی ، که عشق ، حاکمِ او ست
جان ببازند و پاکباز آیند
گاه ، چون صبح ، بر جهان خندند
گاه ، چون شمع ، در گداز آیند
گاه ، از شوق ، پردهدر گردند
گاه ، از عشق ، پرده ساز آیند
این همه ، پردهها بر آرایند
بو ، که در پرده ، اهلِ راز آیند
چو نکو بنگری ، به کارِ همه
عاقبت ، باز در نیاز آیند
این همه کارها ، به جای آرند
بو ، که در خوردِ دلنواز آیند
ماه رویا ، همه اسیرِ تو اند
چند ، در شیب و در فراز آیند
تا به کِی ، بی تو ، خونِ دل ریزند
تا به کِی ، بی تو ، زیرِ گاز آیند
وقت نامد ، که عاشقان ، پیش ات
از سرِ صد هزار ناز آیند
پرده برگیر ، تا جهانی جان
پایکوبان ، به پرده باز آیند
عاشقانی ، که همچو عطّار اند
در رهِ عشقِ بی مجاز آیند
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳
سر مستیِ ما ، مردمِ هُشیار ندانند
انکار کنان ، شیوهٔ این کار نداننددر صومعه ، سجّاده نشینانِ مجازی
سوزِ دلِ آلودهٔ خمّار ندانندآنان که بماندند ، پسِ پردهٔ پندار
احوالِ سراپردهٔ اسرار ندانندیاران ، که شبی ، فرقتِ یاران نکشیدند
اندوهِ شبانِ منِ بییار ندانندبی یار چو گویم ، بوَد ام روی به دیوار
تا مدّعیان ، از پسِ دیوار ندانندسوزِ جگرِ بلبل و دلتنگیِ غنچه
بر طرفِ چمن ، جز گل و گلزار ندانندجمعی که ، بدین درد ، گرفتار نگشتند
درمانِ دلِ خستهٔ عطّار ندانند
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۲ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹
رازدارِ دل و عشق است ، فن ام،
کِی گرفتارِ هواهایِ تن امفَرَسِ عشق ، به زین است و عنان،
فارسِ فحل ام و در تاختن اممشتبه کرد ، به مویِ تو ، مرا،
عشق ، این موی بوَد یا که من امیار جان باشد و من جسمِ نزار،
دوست باشد تن و من پیرهن امهر کَسی را ، سرِ سُودایِ کَسی ست،
من گرفتارِ دلِ خویشتن امآمد از پرده برون ، بیخُود و مست،
ماهِ فرخار ام و میرِ ختن امرَسنِ زلفِ به خَم کرده گشود،
بست و افکند به چاهِ ذقن امیوسف ام ، در خُورِ زندان ام و چاه،
تا سرِ زلفِ تو باشد ، رسن امشکن اندر شکن ، از سر تا پای،
زان سرِ زلفِ شکن در شکن امناخن و سینهء من تیشه و کوه،
من به هامونِ غم اش ، کوهکن امگر بمیرم ، شکفانَد غمِ عشق،
لاله از خاک و شقیق از کفن امخیزد از لعلِ تو ، یاقوتِ روان،
ریزد از جزع ، عقیقِ یمن امخاکِ فقرِ تو ، بوَد آبِ حیات،
خارِ عشقِ تو ، گل و یاسمن امسفرِ کویِ خراباتِ فنا ت،
عاقبت ، بُرد به سویِ وطن امبندهء فقر ام و بافرّ و شکوه،
کارفرمایِ زمین و زمن اممن "صفای" ام ، نه گدایِ زر و سیم،
نه گرفتار به فرزند و زن ام
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۸ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶
دی گفت به من بگریز ، از ناوکِ خونریز ام،
گفتم که ز دستان ات ، کو پای که بگریزمگر باز ام و گر شیر ام ، با صُولتِ آهوی ات،
نه بال که بر پرَّم ، نه یال که بستیزمبا سوزِ غمِ عشق ات ، در کورهء حدّاد ام،
با کارِ سرِ زلف ات ، در فتنهء چنگیز اماز موی گرِه واکن ، صد سلسله ، شیدا کن،
تا من دلِ سُودایی ، در سلسله آویزمبُستانِ رخ ات بر من ، آموخت بسی دستان،
دستان زنِ این بستان ، چون مرغِ سحرخیز امزان صافِ روان پرور ، لبریز کن آن ساغر،
چندان که بیالایی ، این خرقهء پرهیز امبا باده فرو آور ، از تُوسنِ تن ، جان را،
تا تارکِ کیوان را ، سایَد سُمِ شبدیز امدر آتش ام از خوی ات ، ای یار ، پس از مردن،
بنشین به سرِ خاک ام ، کز بویِ تو برخیزمآن حلقه که از زلف ات ، در گردنِ جان دارم،
بگشایم اگر روزی ، صد فتنه برانگیزمآمیخت غم ات ، خون ام با خاک ، که نگذارد،
خونی که به رَخ مالم ، خاکی که به سر ریزماز دردِ تو مخمور ام ، زان صافِ صفا پرور،
وقت است که پیمایی ، جامی دُو سه لبریز امزین شعرِ صفاهانی ، آشوبِ خراسان ام،
هم فتنهء شیراز ام ، هم آفتِ تبریز ام
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹
دل بُردی از من به یغما ، ای تُرکِ غارتگرِ من،
دیدی چه آوردی ای دوست ، از دستِ دل بر سرِ منعشقِ تو در دل نهان شد ، دل زار و تن ناتوان شد،
رفتی چُو تیر و کمان شد ، از بارِ غم پیکرِ منمیسوزم از اشتیاق ات ، در آتش ام از فراق ات،
کانونِ من سینهٔ من ، سُودایِ من آذرِ منمن مستِ صهبایِ باقی ، زآن ساتکینِ رواقی،
فکرِ تو در بزمِ ساقی ، ذکرِ تو رامشگرِ منچون مهره در ششدرِ عشق ، یک چند بودم گرفتار،
عشقِ تو چون مهره چندی ست ، افتاده در ششدرِ مندل در تفِ عشق افروخت ، گردون لباسِ سیَه دوخت،
از آتش و آهِ من سوخت ، در آسمان اخترِ منگبر و مسلمان خجل شد ، دل فتنهء آب و گِل شد،
صد رخنه در مُلکِ دل شد ، زَاندیشهٔ کافرِ منشکرانه کز عشق مست ام ، مِیخواره و مِی پرست ام،
آموخت درسِ الست ام ، استادِ دانشورِ منسلطانِ سیر و سلوک ام ، مالک رقابِ ملوک ام،
در سور ام و نیست سوگ ام ، بین نغمهٔ مزمرِ مندر عشق سلطانِ بخت ام ، در باغِ دولت درخت ام،
خاکسترِ فقرِ تخت ام ، خاکِ فنا افسرِ منبا خارِ آن یارِ تازی ، چون گل کنم عشقبازی،
ریحانِ عشقِ مجازی ، نیشِ من و نشترِ مندل را خریدارِ کیش ام ، سرگرمِ بازارِ خویش ام،
اشکِ سپید و رخِ زرد ، سیمِ من است و زرِ مناوّل دلم را صفا داد ، آیینهام را جلا داد،
آخر به بادِ فنا داد ، عشقِ تو خاکسترِ منتا چند در های و هویی ، ای کوسِ منصوریِ دل،
ترسم که ریزند بر خاک ، خونِ تو در محضرِ منبارِ غمِ عشقِ او را ، گردون ندارد تحمّل،
کِی میتواند کشیدن ، این پیکرِ لاغرِ مندل دَم ز سرِ " صفا" زد ، کوسِ تو بر بامِ ما زد،
سلطانِ دُولت لوا زد ، از فقر در کشورِ من
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹
از تو ، کارَم همچو زر بایست ، نیست
وز وصالِ تو ، خبر بایست ، نیستتا کِی آخر ، از فراقَت ، کارِ من
با وصالَت ، بِه بتَر بایست ، نیستتا بگریم در فراقَت ، زار زار
عالَمی ، خونِ جگر بایست ، نیستچون بدادم دل ، به تو ، بر یک نظر
در مَن ات ، بِه زین ، نظر بایست ، نیستچون شکَر داری ، بسی با عاشقان
یک سخن ، همچون شکَر بایست ، نیستمن ز سر تا پای ، فقر و فاقهام
من تو را ، خود هیچ دَر بایست ، نیستچون درآیی از دَرَم ، بهرِ نثار
عالَمی ، پُر گنجِ زر بایست ، نیستچون بدیدم ، دلشُده عطّار را
بر کفِِ پای تو ، سَر بایست ، نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸
دل بگسِل از جهان ، که جهان پایدار نیست
واثق مشُو به او ، که به عهد استوار نیستدر طبعِ روزگار ، وفا و کرَم مجوی
کین هر دُو ، مدّتی است ، که در روزگار نیسترُو یارِ خویش باش و مجو یاری ، از کسی
کاندر دیارِ خویش ، بدیدیم یار نیستنُومید شُو ، ز هر که توانیّ و هرچه هست
کامّیدهایِ باطلِ ما را ، شمار نیستعطّاروار ، از همه عالم ، طمع ببُر
کاندر زمانه ، بهتر از این ، هیچ کار نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲
دل، نظر بر رویِ آن ، شمعِ جهان میافکنَد
تن به جایِ خرقه ، چون پروانه جان میافکنَدگر بوَد غوغایِ عشق اش ، بر کنارِ عالمی
دل ز شوق اش ، خویشتن را ، در میان میافکندزلفِ او ، صد توبه را ، در یک نفَس میبشکنَد
چشمِ او ، صد صید را ، در یک زمان میافکندطرهٔ مشکین ش ، تابی در فلک میآورد
پستهٔ شیرین ش ، شوری در جهان میافکندسبز پوشانِ فلک ، ماهِ زمین اش خواندهاند
زانکه روی اش ، غلغلی در آسمان میافکندتا ابد کام اش ، ز شیرینی نگردد تلخ و تیز
هر که ، نامِ آن شکَر لب ، بر زبان میافکندتُرک ام آن دارد ، سرِ آن چون ندارد ، چون کنم
هندویِ خود را ، چنین در پا ، از آن میافکندهمچو دف ، حلقه به گوشِ او شدم ، با این همه
بر تن ام ، چون چنگ ، هر رگ در فغان میافکندگاهگاهی گوید ام ، هستم یقین ، من زانِ تو
لاجرم ، عطّار را ، اندر گمان میافکند
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱
چو ، تاب ، در سرِ آن زلفِ دلسِتان فکنَد
هزار فتنه و آشوب ، در جهان فکنَدچو شورِ پستهٔ تو ، تلخیی کند به شکَر
هزار شور و شغَب ، در شکَرسِتان فکنَدچو خلق را ، به سرِ آستین ، به خود خواند
به غمزهشان بکُشد ، خون بر آستان فکندچو جشن ساخت ، بتان را ، چو خاتمی شد ماه
که بو ، که خاتمِ مَه ، نیز در میان فکندبه پیشِ خلق ، مرا دی بزد ، به زخمِ زبان
که تا ، به طنز مرا ، خلق در زبان فکنَدبتا ، ز زلفِ تو ، زان خیره گشت ، رویِ زمین
که سایه ، بر سرِ خورشیدِ آسمان فکنداگر شبی ، بر ام آیی ، به جانِ تو ، که دلَم
بر آتشِ تو ، به جایِ سپند ، جان فکنَددلم ببُردی و عطّار اگر ز پس آید
چنان بوَد ، که پسِ تیر ، در کمان فکنَد
احمد خرمآبادیزاد در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۸ - در مدح صدر جهان:
1-بیت شماره 4 به شکل «هستند ناصحانت زنار و نعم غمی/چونانکه حاسدانت ز بار نعم غمی» نا مفهوم بوده و تنها پیآمد اشتباه تایپی و چاپی است. شکل درست آن عبارت است از:
«هستند ناصحانت ز ناز و نِعم غنی/چونانکه حاسدانت ز بار نِقم غمی»
البته نسخه خطی مجلس به شماره دفتر 13287 نیز آنرا تایید میکند.
2-مصرع دوم بیت 21 به شکل «چون سرو راستی چو بنفشه همی غمی» پیآمد اشتباه چاپی است. شکل درست آن عبارت است از: «چون سرو راستی چو بنفشه همی خمی»
البته در نسحه خطی مجلس به شماره دفتر 15046 به همین شکل ثبت شده است.
معنی بیت: «در زمینه سنت و در باغ علمِ شرع، [به ترتیب] چون سرو سرآمدی و چون بنفشه فروتن.»
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹:
توضیحی درباره یک رباعی از بابا افضل کاشی
«افسانه نیک شو نه افسانه بد»*
عمر تو اگر فزون شود از پانصد
باری چو فسانه میشوی ای بخرد
افسانه شوی عاقبت از روی خرد
افسانه نیک شو نه افسانه بد(بابا افضل، 1363: 95)
نیکنامی در فرهنگ اسلامی
نام نیک در فرهنگ اسلامی جایگاه ویژهای دارد، در قرآن کریم یکی از درخواستهای ابراهیم نبی از خداوند خوشنامی است: «وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الآخِرِینَ: شعراء: 84: خداوندا برای من در بین مردم نام نیک قرار ده.[1]
این موضوع آنقدر در فرهنگ اسلامی اهمیت دارد که علی (ع) در نامه خود به مالک اشتر، داوری و قضات مردم درباره افراد را معیار شناخت صلاحیت و شایستگی آنها میداند: إِنَّما یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللَّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ: (نهج البلاغه، نامه 53) از نشانههای افراد صالح سخنانی است که خداوند درباره آنها بر زبان مردم میراند[2].
در نهج البلاغه مرگ بر زندگی ننگین ترجیح داده شده است: المَنِیَّةُ وَلاَ الدَّنِیَّةُ! وَالتَّقَلُّلُ وَلاَ التَّوَسُّلُ. (نهج البلاغه، حکمت 400): مرگ آری، ننگ نه، کمبود آری التماس نه.
شیوهی زندگی رهبران دینی ما چون علی (ع) و حسین (ع) بهترین تفسیر این باور است. اما آنچه در پرده ابهام است، دیدگاه ایرانیان باستان در این خصوص است.
نیکنامی در فرهنگ ایرانی
نیکنامی که حاصل نیکاندیشی، نیکوکاری و نیکگفتاری است، آنقدر در ایران باستان مورد توجه قرار داشته که مهمترین توصیهی بزرگمهر در حال مرگ است، در آخرین لحظههای حیات به او گفتند: سخنی بگو که آن را به یاد داشته باشیم، گفت: أَیَّ شَیءٍ أَقُولُ؟ الکَلامُ کَثِیرٌ وَلَکِنْ إِنْ أَمْکَنَکَ أَنَ تَکُونَ حَدِیثاً حَسَناً فَافْعَلْ:[3] چه بگویم؟ سخن بسیار است ولی اگر برایت ممکن است که سخن و خاطره خوبی باشی، اینگونه باش. (جاحظ، 1432: 88)
پس از جاحظ این سخن را بیهقی (1390: 187) و نهروانی (1416: 724) نیـز از بزرگمهر نقل کردهاند، این سخن بزرگمهر چنان در ادب عربی نفوذ کرده است که به اعتقاد راغب (1420: 1/451) شاعری عرب با الهام از سخن بزرگمهر سروده است:
وَکُنْ أُحْدُوثَةً حَسُنَتْ فإنّی
رَأیتُ النَّاسَ کُلَّهُمُ حَدِیثَا
سخن نیکی باش زیرا من همه مردم را در سخن دیدهام.
فردوسی میگوید: کسی در جهان تا ابد نمیماند، عمر جاودان آدمی در نام نیک است.
که نام است اندر جهان یـادگار
نماند به کس جاودان روزگار
این مضمون در اشعار ابن درید و متنبی نیز دیده میشود:
وَإِنَّمَا الْمَرءُ حَدیثٌ بَعدَهُ
فَکُنْ حَدیثاً حَسَناً لِمَنْ وَعَی
(ابن درید، 1415: 230)
آدمی پس از خود سخن است پس سخن خوبی باش برای کسی که میشنود.
ذِکرُ الفَتَی عُمرُهُ الثانی وَحاجَتُهُ
مَا قَاتَهُ وَفُضُولُ العَیشِ أَشْغالُ
(متنبی، 1407: 3/407)
نام نیک آدمی عمر دوباره اوست و نیاز او چیزی است که میخورد و بقیهی زندگی گرفتاری و اضافی است.
شاعری عرب گفته است:
وَسَیبقَی الحَدیثُ بَعدَکَ فَانظُر
خَیرَ أُحدُوثَةٍ تَکُونُ فَکُنهَا
(نقل از نهروانی، 1416: 724)
پس از تو سخن باقی میماند، پس نیک بنگر بهترین سخن باشی.
دیگری گفته است:
وَ إِذَا الْفَتَی لاَقَی الْحَمامَ رَأَیْتُهُ
لَولا الثَّنَاءُ کَأَنَّهُ لَمْ یُولَدْ
(نقل از یوسی، 2003: 2/224)
به اعتقاد من، وقتی آدمی با مرگ روبرو میشود اگر نام نیک نداشته باشد، گویی به دنیا نیامده است.
براساس آنچه در شاهنامه آمده است، بزرگمهر حکیم در سن جوانی به جمع هفتاد نفرهی حکیمان و دانایان دربار انوشروان میپیوندند، وقتی در جمع، دهان به سخن میگشاید همگان از دانش و هوش او دچار حیرت میشوند و مشکلات و مسائل خود را از او میپرسند. یکی از سؤالهای دانایان از بزرگمهر این است:
با چه کاری میتوان نیکنام و عاقبت بهخیر شد؟ بزرگمهر در پاسخ میگوید: از گناه دور شوید، همهی جهان را مانند وجود خود بدانید و آنچه را که برای خود نمیپسندید برای دیگران نخواهید:
یکی گفـت کـانـدر سـرای سپنـج
چه سازیـم تـا نـام نیـک آوریـم
بدو گفت شو دور باش از گناه
هـر آن چیـز کـانـت نیـایـد پسند
نبـاشـد خـردمنـد بـیدرد و رنـج
در آغـاز فـرجـام نیـک آوریــم
جهان را همه چون تن خویش خواه
تن دوست و دشمن در آن بر مبند(فردوسی، 1387: 2/1483)
نوع سؤال درباریان نشان از آن دارد که در فرهنگ آنان، نیکنامی، سربلندی و عاقبت بهخیری غالب بر دنیا پرستی و دیگر حقارتهای مادی است.
اهمیت خوشنامی و گریز از ننگ و بدنامی به تأیید و اقرار ادیبان و صاحبنظران عرب، از اصول اخلاقی نیاکان ما بوده است. در پندهای ایرانی آمده است: خُمُولُ الذِکْرِ أَجْمَلُ مِنَ النُّبَاهَةِ بِالذِکْرِ القَبِیحِ. (ابن مسکویه، بیتا: 77): گمنامی بهتر از شهرت به بدنامی است.
شباهت این مضمون را در اشعار شریف رضی (359-406 ق) اینگونه میبینیم:
خُمُولُ الفَتی خَیرٌ مِنَ الذِکرِ بِالخَنا
وَجَرِّ ذُیولِ المُندِیاتِ الفَواضِحِ
(شریف رضی، 1419: 1/327)
گمنامی آدمی بهتر از شهرت زشت و کشیدن دامن رسوایی و بیآبرویی است.
از سؤال زیر که از انوشروان پرسیده شده، دیدگاه ایرانیان دربارهی زندگی سعادتمندانه و نقش مهم نیکنامی به روشنی معلوم میگردد: سُئِلَ: مَا الرَّأیُ الجَیِّدُ فِی أَمْرِ الْمَعَاشِ؟ قَالَ: مَنْ کَانَ یُرِیدُ عَیشَ السُرورِ، فَالْقَنَاعَةُ؛ وَمَنْ کَانَ یُرِیدُ عَیْشَ الذِّکْرِ، فَالْاِجْتِهادُ فِی الصَّلاحِ وَعُمُومِ النَّاسِ بِالْخَیرِ. وَمَنْ أَرَادَ سِعَةَ الدُّنْیَا وَفُضُولَهَا، فَلْیُوَطِّنْ نَفْسَهُ عَلَی الاِثْمِ وَالغَمِ وَالنَّصَبِ. (ابن مسکویه، بیتا: 54): پرسیده شد: فکر درست دربارهی زندگی چیست؟ گفت: هرکس زندگی با سعادت میخواهد قناعت پیشه کند، هرکس زندگی با نیکنامی میخواهد، در نیکی و خیرخواهی برای مردم تلاش کند؛ هرکس خواستار رفاه و مال دنیاست، خودش را برای گناه و اندوه و رنج آماده کند.
از سؤالهای زیر دریافته میشود که نیاکان ما اهمیت نیکنامی را به درستی شناخته بودند زیرا در جستجوی راههای رسیدن به آن بودند: قِیلَ لِاَنوشروانَ: فَأَیُّ الاِجْتِهادِ أَعْوَنُ عَلَی اِکْتِسابِ مَحْمُودِ الذِّکْرِ؟ وَأَیَّةٌ أَعْوَنُ عَلَی اِصْلاَحِ المَعِیشَةِ؟ وَأَیَّةٌ أَعْوَنُ عَلَی الاَمْنِ؟ قَالَ: أَعْوَنُهُ عَلَی الذِّکْرِ المَحْمُودِ الاِنْصَافُ مِنَ النَّفْسِ، ثُمَّ اِجْتِنَابُ الظُلْمِ وَأَعْوَنُهُ عَلَی الامْنِ تَرْکُ الذُّنُوبِ وَأَعْوَنُهُ عَلَی صِلاحِ المَعیِشَةِ الاِجْتِهادُ عَلَی الحَقِّ وَرَفْضِ الشَّرِ وَالْحِرْصِ (ابن مسکویه، بیتا: 54): از انوشروان پرسیدند: چه کاری بیشتر موجب نیکنامی است؟ و کدام کار بیشتر موجب اصلاح وضعیت زندگی است؟ و چه چیزی موجب امنیت بیشتر است؟ گفت: انصاف دربارهی خود و خودداری از ستم، بیش از هر چیزی موجب نیکنامی است، اجتناب از گناه موجب امنیت و تلاش در راه حق و مخالفت با بدی و حرص، بیش از هر چیزی موجب اصلاح وضعیت زندگی است.
این سخن بزرگمهر که از جاحظ نقل شده نشان میدهد که ترجیح مرگ بر عیب و ننگ از اصول اخلاقی ایرانیان بوده است: قِیلَ لِبُزرْجمِهرَ بن البَخْتَکانَ الفَارسیَّ: أَیُّ شَیءٍ أَستَرُ للعَیِّ؟ قَالَ: عَقلٌ یُجَمِّلُه، قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ عَقلٌ، قَالَ: فَمَالٌ یَستُرُه، قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ مَالٌ قَالَ: فَإِخْوانٌ یُعَبِّرُونَ عَنْهُ، قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ إِخْوانٌ یُعَبِّرُونَ عَنْهُ قَالَ: فَیَکُونَ عَیِیّاً صَامِتاً، قَالُوا: فَإِنْ لَمْ یَکُنْ ذَا صَمْتٍ، قَالَ: فَمَوتٌ خَیرٌ لَهُ مِنْ أَنْ یَکُونَ فِی دَارِ الحَیاةِ (جاحظ، 2002: 1/30) و (عاملی، 1420: 2/232): به بزرگمهر گفتنـد چـه چیـزی نقـص زبـان را میپوشاند؟ گفت: عقلی که آن را بیاراید. گفتند اگر عقل نباشد؟ گفت: مالی که عیب آن را بپوشاند. گفتند: اگر مال نباشد؟ گفت: دوستانی که به جای او حرف زنند. گفتند: اگر دوستی نداشته باشد؟ گفت: خاموش باشد، گفتند: اگر ساکت نشد، گفت: پس مردن بهتر از زنده ماندنش است.
از بزرگمهر نقل شده است: شَیَّدتُ البُنیَانَ لِأَعتَزَّ بِهِ وَأُذکَرَ فَلَم أَرَ شَرَفاً اَرفَعَ مِن اِصطِناَعِ المَعرُوفِ. (طرطوشی، 1990: 539) و (یوسی، 1402: 2/517): ساختمان استوار ساختم که به آن افتخار کنم و نامم برده شود ولی هیچ شرفی را بالاتر از کار نیک ندیدم.
نام نیکی گر بماند زادمی
به کزو ماند سرای زرنگار
(سعدی، 1368، کلیات: 912)
با مقایسهی دو سخن بالا میتوان ادعا کرد که سعدی پند بزرگمهر را دیده است زیرا در هر دو تعبیر بناهای با شکوه (یکی زرنگار، دیگری بنیـان استـواری کـه مـایهی افتخار باشد) در مقـابل نام نیک، بیارزش قلمداد شده است.
در سؤالهای قیصر روم از قباد آمده است: چرا با آنکه چیزی ارزشمندتر از زندگی نیست، گاه انسان راضی به مرگ میشود؟ قباد میگوید: «لَیْسَ یَفْعَلُ ذَلِکَ أَحَدٌ إلاَّ لأَرْبَعِ خِصَالٍ: إمَّا لِلْشَّرَهِ، وَإمَّا لِمَخَافَةِ العَارِ، وَإمَّا لِلْدَّیْنِ، وَإمَّا لِلْضَّرُورَةِ.» (ابن مسکویه، بیتا: 44): کسی این کار را انجام نمیدهد مگر به دلیل چهار ویژگی: یا از روی بخل، یا ترس از ننگ، یا به خاطر دین و یا از روی ضرورت.
از بزرگمهر پرسیده شد: أیُّ أوْلادِکَ أَحَبُّ إلَیکَ؟ فَقَالَ:أَرْغَبَهُم فِی الأَدَبِ، وَأَجْزَعُهُم مِنَ العَارِ. (راغباصفهانی، 1420: 1/79) و (آبی، 1990: 7/67): کـدام یک از فرزندانت بـرای تـو عـزیزتـر است؟ در پـاسخ گفت: مشتاق ترین آنها به ادب و بیتابترین آنها از ننگ.
از پندهای ایرانیان باستان: أربَعَةُ اشیاءَ القَلیلُ مِنهَا کَثیرٌ: الوَجَعُ والفقرُ والعارُ والعَدَوَاةُ. (ابنمسکویه، بیتا: 15): چهار چیز است که کم آن زیاد است: درد، فقر، ننگ و دشمنی.
در مینوی خرد آمده است:
- نیکنامی و شادی که از شادی برتر است تندرستی و امنیت و نیکنامی و نیکوکاری است» (مینوی خرد، 1379: 35)
- پرسید دانا از مینوی خرد که انسان به نیکی و بدی کدام یک شناختهتر است؟ مینوی خرد پاسخ داد: انسانی که نشست و کارش با نیکان است و نامش را به نیکنامی و خوبی برند.» (همان: 68)
- «آن کسی که نشست و کارش با بدان است و نامش را به بدنامی برند، آن مرد به بدی شناختهتر است» (همان: 68)
- «بس دوست باش تا خوشنام باشی و خوشنام باش تا که خوبزی باشی.» (آذر باد، 1379: پند 79)
- «با بدنام پیوند مکن.» (ایرانی، 1361: 97)
از پندهای انوشروان: «گفتم بهتر از زندگانی چیست؟ گفت نیکنامی.» (کاشفی، 1308: 70)
در بهارستان جامی آمده است:
افریدون که در زمین شفقت جز تخم نصیحت نکشت به فرزندان خود توقیع چنین نوشت که صفحات ایام صحیفهی اعمارست در آن منویسید جز آنچه بهترین اعمال و آثارست. قطعه:
صفحهی دهـر بود دفتـر عمر همه کس
خرّم آنکس که برین دفترپاک از همه حرف
اینچنین گفت خردمند چو اندیشه گماشت
رقـم خیـر کشیـد و اثـر خیـر گــذاشـت(جامی، 1392: 23)
این سخن فریدون در بسیاری از منابع عربی آمده است:
قَالَ أَفْرُیْدُونُ: «الأَیَّامُ صَحَائِفُ أَعْمَالِکُم، فَخَلِّدُوهَا بِأَحْسَنِ أَعْمَالِکُم.» (ثعالبی، بیتا، الإعجاز و...:50)، (ثعالبی، 1401، التمثیل و...: 137)، (حصری، بیتا: 1/256) و (ابن حمدون، 1417: 1/267): روزگار نامههای اعمال شماست؛ پس آن را با نیکترین کارهایتان، جاویدان کنید.
در شاهنامه که میراث گرانبهای فردوسی برای احیاء مفاخر نیاکان ماست، «نام در مقابل ننگ» در کنار «خردورزی»، «خداپرستی»، «دادگری»، «شادی» از اصول پنـجگانهی هـویت ایرانی محسوب میگردد. نک: (رستگار فسایی، 1383: 359)
ترس از بدنامی و عدم جاودانی نام نیک است که «کیخسرو» پادشاه خوشنام و خردمند شاهنامه را به کنارهگیری از تخت شاهی ترغیب میکند . کیخسرو در اوج شهرت و نیکنامی و در حالی که با مخالفت شدید بزرگان و سپاهیانش مواجه میشود از قدرت کناره میگیرد و با عمل ثابت میکند که همه جنگاوریها و قهرمانیهای او نه تنها برای جاودانگی نام در این سرای، بلکه برای نامی جاویدان در هر دو سرای بوده است. ترس از اینکه جاه و جلال و شوکت شاهی، او را به ورطه ظلم و ستم بکشاند و نام نیکش دستخوش نامرادیها و بیداد زمانه گردد در سخنان و استدلالهایش در برابر سؤال بزرگان و پهلوانان کاملا هویداست.
ز من نام ماند بدی یادگار
گــــل رنجهای کـهن گشـته خــار
(فردوسی، 1387: 1/830)
به خاطر جاودانگی نام به نیکی، از سر همه چیز میگذرد، هرچند سپاهیانش او را به دیوانگی و دیوزدگی متهم میکنند و آنچه اکنون به جا مانده است چهره معصوم و پیامبرگونه «کیخسرو» در اوراق پهلوانی شاهنامه است. (نقل از بشیری و خواجه گیری، 1388: 84)
نیکنامی پهلوانان شاهنامه از راه خرد و داد صورت میگیرد نه جهل و بیداد. نامآوری با ادعا، نژاده بودن و گنج داشتن حاصل نمیشود «پهلوانی پهلوان و زندگی فرهنگی او، وابسته به نام است... همه ارزشها و شایستگیهایی که پهلوان را پهلوان میگرداند، در نام فرو فشرده و گنجانیده شده است» (کزازی، نقل از پیشین)
تأثیر این مضمون به قدری در ادب عربی و فارسی گسترده است که دهخدا (1370: 1/199) ذیل این بیت از فردوسی:
(اگر جاودانه نمانی به جای
همان نام به زین سپنجی سرای)
بیش از 50 بیت از شاعرانی چون فردوسی، ناصر خسرو، اسدی، نظامی، مولوی، سعدی، جامی و... آورده است. به علاوه ذیل این ضربالمثل عربی (الناس احادیث) به گونهای اشعار و ابیات فارسی را آورده است (ص 275) که خواننده گمان میکند منشأ فکری همه این شاعران و گویندگان همان مثل عربی است.
با این قراین و شواهد معلوم میشود که خاستگاه این مثل عربی «النَّاسُ أَحَادیثُ: مردم سخن هستند» فرهنگ ایران است زیرا میدانی (2003: 2/372) در مجمعالأمثال آن را از امثال مولّد (نوخاسته و بیگانه از فرهنگ عربی) دانسته است.
جای تعجب است که با این همه تأکید بر نیکنامی در ایران باستان، در شرح متون ادب فارسی اشارهای به ریشههای ایرانی این مضمون نشده است:
حسینعلی محفوظ[4] (1336: 194) برای نشان دادن تأثیر ادب عربی در ادب فارسی، سعدی را متأثر از ادب عربی دانسته و دو بیت زیر را با هم مقایسه کرده است:
أَماوِیُّ إِنَّ المالَ غادٍ وَرائِحٍ
وَیَبقی مِنَ المالِ الاَحَادیثُ وَالذِکرُ
(ابیوردی، 1407: 1/158)
ای ماویه مال میآید و میرود و از مال تنها قصهها و یادها به جای میماند.
مرا نام باید در اقلیم فـاش
دگر مرکب نامور گو مباش
(گلستان)
خزائلی (1363: 187)، یوسفی (1381: 377) و دامادی (1379: 216) بدون اشاره به پیشینهی این مضمون در ایران، سخنان محفوظ را نقل کردهاند[5].
همچنین محفوظ (1336: 230) بیت زیر از متنبّی را منشأ تأثیر در اشعار سعدی دانسته است:
فَـاِطلُـبِ العِــزَّ فـی لَظـی وَذَرِ الــذُلـ
ـلَ وَلَـو کـانَ فــی جِنــانِ الخُـلودِ
(متنبی، 1407: 2/46)
بزرگی و عزّت را در جهنّم بخواه و ذلّت را رها کن اگرچه در بهشت جاودان باشد.
شفیعی کدکنی (1380: 472) در شرح این بیت از سنایی (1375: 328)
«فسانه خوب شو باری چو میدانی که پیش از تو فسانه نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی»
به نقل این بیت عربی:
أَرَی النَّاسَ أُحْدُوثَةً
فَکُونِی حَدیثاً حَسَن
اکتفا کرده است.
محقّق (1340: 81-80) در ذیل بیت زیر آورده است:
نشنـودی آن مثـل کـه زنــد عــامه
مــرده بــه از بــکام عــدو رستــه
«المنیة و لا الدنیة»
«موت فی قوة وعز أصلح من حیوة فی ذل وعجز»
فردوسی گوید:
چنیـن گفت مـوبد کـه مـردن به نـام
بــه از زنده دشمن بـدو شــادکــام
محقّق (1363: 40) ابیات زیر را به مطالب بالا اضافه کرده است:
مـرا مـرگ بهتــر از ایـن زنـدگــی
بنـام ار بــریــزی مـرا گفـت خــون
کـه سـالار بـاشـم کنــم بنــدگــی
بـه از زنـدگـانـی بـه ننـگ اندرونچنانکه ملاحظه میشود استاد فقط به دو ضربالمثل عربی از میدانی اکتفا کرده و هیچ توضیح دیگری نداده است.
*. این مقاله در مجلّهی گزارش میراث، شمارهی 60-61، آذر 1392، صص 48-53 به چاپ رسیده است.
[1]- نک: تفسیر المیزان و نمونه
[2]- از این تعبیر میتوان اهمیت قضاوت مردم را دریافت زیرا بنا بر این سخن علی (ع)، قضاوت را خداوند در دهان مردم میگذارد. در روایات اسلامی مشهور است که هرکس بمیرد و چهل نفر درباره او به نیکی یاد کنند، آن فرد مورد رحمت خدا قرار میگیرد.
حضرت در جایی دیگر ایمان را یکی از نشانه های عمل صالح میداند: فَبِالْإِیمَانِ یُسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحَاتِ (خطبه 155)
[3]- قرطبی (بیتا: 1/793) (متوفی 463)، 200 سال پس از جاحظ پند بزرگمهر را به حکیمان نسبت داده است. این یکی از نمونههای بیشماری است که نشان میدهد گذشت زمان نام و نشان حکیمان ایرانی را در ادب عربی محو کرده است.
[4]- حسینعلی محفوظ، اولین دانشجوی دکترای خارجی دانشگاه تهران در سال 1335 از رساله دکتری خود با عنوان سعدی و متنبی در رشته زبان و ادبیات فارسی به راهنمایی بدیع الزمان فروزانفر دفاع کرد. (نک: مجله دانشکده ادبیات شماره 3- سال سوم – 1335- ص 94 و 95) این رساله با نام سعدی و متنبی به چاپ رسید و به سبب تعصب و امتیاز دادن بیش از حد لازم به متنبی در مقابل سعدی و ادعای وامداری غیر منصفانه سعدی از متنبی مورد انتقاد قرار گرفت. برای اطلاع بیشتر (نک: مهدوی، 1370، 28)، (مؤید شیرازی، 1362: 16-22)، (محقق، 1366: 173-184) و (محمود انوار، 1380: 45-75)
[5]- این در حالی است که خزائلی و یوسفی در شرح بوستان و گلستان و دامادی در کتاب مضامین مشترک... هرجا لازم بوده است، به سخنان حکیمان ایرانی قبل از اسلام اشاره کردهاند، برای نمونه (نک: خزائلی، 1363: 117 و 155) و (همان، 1368: 249 و 671 ) و (یوسفی، 1381: 259، 235 و 283). (دامادی، 1379: 344، 239)
منابع
- قرآن کریم
- نهج البلاغه
- ابن حمدون، محمد بن الحسن، (المتوفی: 562هـ)، (1417)، التذکرة الحمدونیة، الطبعة الأولی، بیروت: دار صادر.
- ابن درید، (1415)، دیوان، قدم له ووضع هوامشه وفهارسه راجی الاسمر، بیروت: دار الکتاب العربی.
- ابن مسکویه، ابوعلی احمد بن محمد، (بیتا)، الحکمة الخالدة، تحقیق عبد الرحمان بدوی، بیروت: دار الأندلس.
- الابیوردی، ابو المظفر محمد بن احمد بن اسحاق، (1407)، الدیوان، تحقیق عمر الاسعد، بیروت: مؤسسة الرسالة.
- اخلاق محسنی، (1308)، حسین بن علی واعظ کاشفی، به کوشش میرزا ابراهیم شیرازی، چاپ بمبئی.
- انوار، امیر محمود، (1380)، سعدی و متنبّی. چاپ انوار دانش.
- ایرانی، دینشاه، (1361)، اخلاق ایران باستان، چاپ پنجم، تهران: مؤسسه انتشاراتی - فرهنگی فروهر.
- الآبی، أبو سعد، منصور بن الحسین، (1990)، نثر الدرر، تحقیق منیر محمد المدنی، مراجعة دکتور حسین نصار، الهیئة المصریة العامة للکتاب.
- آذرباد، مهرسپندان، (1379)، اندرزهای آذرباد مهرسپندان، به کوشش رهام اشه و شهین سراج، تهران: مؤسسه انتشاراتی - فرهنگی فروهر.
- بابا افضل، افضلالدین محمد مرقی کاشانی، (1363)، دیوان، کتاب فروشی زوار.
- بشیری، محمود و طاهره خواجه گیری، (1388)، «نام و ننگ در شاهنامه»، سبک شناسی نظم و نثر فارسی (بهار ادب) شماره 2، صص 77-95
- البیهقی، ابراهیم بن محمد، (1390)، ابراهیم بن محمد، المحاسن والمساوی، بیروت: دار الصادر.
- ثعالبی نیشابوری، ابومنصور، (بیتا)، الإعجاز والإیجاز، بغداد: مکتبة دارالبیان.
- -----------------، (1401)، التمثیل والمحاضرة، المحقق: عبدالفتاح محمد الحلو، الطبعة الثانیة، الدار العربیة للکتاب،.
- الجاحظ، ابو عثمان، عمربن بحر، (2002)، البیان والتبیین، قدم له وبوبه وشرحه الدکتور علی بو ملحم، بیروت: دار ومکتبة الهلال للطباعة والنشر.
- ------------------، (1415)، المحاسن والأضداد، القاهرة: مکتبة الخانجی.
- جامی، عبد الرحمان، (1392)، بهارستان جامی، پژوهشی در سرچشمههای حکایات و اقوال حکیمانه، سبزیانپور، وحید و فرزانه فتاحیان، تهران: یاردانش
- الحصری، إبراهیم بن علی بن تمیم الأنصاری، (المتوفی: 453هـ) (بیتا)، زهر الآداب وثمر الألباب، بیروت: دار الجیل.
- خزائلی، محمد، (1363)، شرح بوستان سعدی، چاپ پنجم، سازمان انتشارات جاویدان.
- دامادی، سید محمد، (1379)، مضامین مشترک در ادب فارسی و عربی، چاپ دوم، تهران: دانشگاه تهران.
- دهخدا، علیاکبر، (1370)، امثال وحکم، تهران: امیرکبیر.
- الراغب الاصبهانی، (1420)، ابو القاسم حسین بن محمد، محاضرات الأدباء ومحاورات الشعراء والبلغاء، حققه وضبط نصوصه وعلق حواشیه عمر الطباع، بیروت: شرکة دار الارقم.
- رستگار فسایی، منصور، (1383)، «فردوسی و هویت شناسی ایرانی در شاهنامه»، مجموعه مقالات نخستین همایش ملی ایران شناسی، جلد اول، 27-30 خردادماه 1381، صص 343-371.
- سعدی، مصلحالدین، (1368)، شرح گلستان، چاپ هفتم، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان.
- سنایی غزنوی، (1375)، دیوان، تهران: انتشارات نگاه.
- شفیعیکدکنی، محمد رضا، (1380)، تازیانههای سلوک، تهران: انتشارات آگاه.
- الطّرطوشی، محمّد بنالولید، (1990) سراج الملوک، تحقیق جعفر البیاتی، ریاض: الریس للکتب والنّشر.
- العاملی، شیخ بهاء الدین، (1420)، الکشکول، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات.
- فردوسی، ابوالقاسم، (1387)، شاهنامه، چاپ چهارم، انتشارات هرمس.
- قرطبی، امام ابو عمر، (بیتا)، بهجة المجالس وأنس المجالس، جلد اول، بیروت: دارالکتب العلمیة.
- المتنبی، (1407)، الدیوان، شرح البرقوقی، عبدالرّحمان، بیروت: دارالکتاب العربی.
- محفوظ، حسینعلی، (1336)، متنبی و سعدی، طهران: چاپخانه حیدری.
- محقق، مهدی، (1363) تحلیل اشعار ناصر خسرو، تهران: دانشگاه تهران.
- -------. (1366). «میزان تأثیر سعدی از متنبی»؛ ذکر جمیل سعدی، وزارت ارشاد اسلامی، ج 3، صص 177–184.
- -------، (1340)، «جستجوی مضامین و تعبیرات ناصر خسرو در احادیث و امثال و اشعار عرب»، مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، صص 32–93.
- مهدوی دامغانی، احمد، (1370)، «همه گویند ولی گفته سعدی دگر است» - عربی در آثار سعدی، مجله ایرانشناسی، صص 40-27.
- مؤید شیرازی، جعفر، (1362)، شناختی تازه از سعدی همراه با متن مصحح و معرب اشعار عربی سعدی و ترجمه فارسی، چاپ اول، شیراز: انتشارات لوکس (نوید).
- مینوی خرد، (1379)، ترجمهی احمد تفضلی، ویرایش سوم، نشر توس.
- المیدانی، أبوالفضل، (2003)، مجمع الامثال، تحقیق وشرح وفهرسة: الدکتور قصی الحسین، الطبعة الاولی، بیروت: منشورات دار ومکتبة الهلال.
- النهروانی، أبو الفرج المعافی بن زکریا، (المتوفی: 390هـ)، (1416)، الجلیس الصالح الکافی والأنیس الناصح الشافی، المحقق: عبد الکریم سامی الجندی، الطبعة الأولی، بیروت: دار الکتب العلمیة.
- یوسفی، غلامحسین، (1381)، تصحیح و توضیح گلستان سعدی، چاپ ششم، تهران: انتشارات خوارزمی.
- الیوسی، الحسن، (2003)، زهر الأکم، تحقیق وشرح و فهرسة قصی الحسین، بیروت: دار ومکتبة الهلال.
- ---------، (1402)، المحاضرات فی اللغة والأدب، تحقیق وشرح محمد حجی وأحمد شرقاوی، بیروت: دار الغرب الاسلامی.
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۱ در پاسخ به Mahmood Shams دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۱:
نقد شما کاملا درست است
متاسفانه درین یکی دو دهه و با گسترش اینترنت اشعار مولانا بسیار دچار سطحی نگری و عوام زدگی شد و حتی جعلیاتی به نام او ثبت شد.
بنده یکبار دیگر هم در گنجور نوشتم که عشق الهی که مولانا از آن سخن میگوید یک امر ساده وسهل و زبانی نیست و آن عشق در پی عمل و عبادت به دست می آید و عرفان او هم جدا از شریعت و دین نیست .
فریما دلیری در ۱ ماه قبل، شنبه ۶ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ رشحه » شمارهٔ ۲۹ - نامشخص: