سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو
دلم فتاده بر آن زلفِ پُرشکَن ، که تو داری،
قرار بُرده ز من ، آن لب و دهن ، که تو داریلب ات چُو غنچه ، رُخ ات چون بنفشه ، زلف چون سنبل،
کَسی ندیده از این خوبتر چمن ، که تو داریز بویِ پیرهن ات ، زنده میشود ، دلِ مُرده،
چه حکمت است ، در این بویِ پیرهن ، که تو داریکجا ست شهر و دیار و کجا بوَد وطنِ تو،
خُوشا به مردمِ آن شهر و آن وطن ، که تو داریمرا غلامِ خُود ات کن ، که هیچ خواجه ندارد،
چنین غلامِ هنرپیشه ای ، چُو من ، که تو داری
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه
ترنجِ غبغبِ آن یوسفِ عزیز ، چُو دیدم،
چنان شدم ، که به جایِ ترنج ، دست بریدمز قهر تیغ کشیدی ، به سویِ من بدویدی،
ز من تو سر ببریدی ، من از تو دل نبریدمنشست یار به محفل ، گذشت قافله غافل،
که هر چه من بدویدم ، به گَردِ او نرسیدممپُرس حالتِ مجنون ، ز سایه پرورِ شهری،
ز من بپرس ، که با سر به کویِ دوست دویدممرا هوایِ پریدن نبود ، از پیِ طوبی،
بهشتِ رویِ تو دیدم ، از آشیانه پریدمتویی ، که سوختی ام ، از فراق و رحم نکردی،
من ام ، که سوختم و ساختم ، نفَس نکشیدمرموزِ غیب ، که یزدان به جبرئیل نگفتی،
من از گدایِ درِ کویِ مِیفروش شنیدمهر آنچه تخمِ طرب کاشتم ، به مزرعهٔ دل،
ز بختِ بد ، چُو "صبوحی" ، گیاهِ غم دَرویدم
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون
شوَم من ، گر چه صیدِ غرقه در خون گشتهٔ تَرک اش،
ندانم تَرکِ او ، هر کَس که بتواند ، کند تَرک اشکشیدی نازِ چشم اش ، ای دل ، آخر ریخت ، خون ات را،
بگفتم بارها ، من با تو ، نازِ مست ، کمتر کَشبه جایی پا نهاده ست او ، که خُورشیدِ جهان آرا،
اگر خواهد تماشایَش ، بیفتد تاج از تَرک اشمصوِّر ، از چه رو وامانده ای ، از قدّ و رخسار اش؟
رخ اش از ماه نیکوتر ، قد اش از سرو برتر کَشز یک تیرِ نگه ، از پا در آرَد ، صد چُو رُستم را،
در آرَد آن کمان ابرو ، اگر یک تیر ، از تَرکَشنداده تا ز غم ، گردونِ دون ، بَر باد خاک ات را،
ز آب و خاک ، تا دانی "صبوحی" ، آتشِ تَر کَش
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - چشمه، دریا، قطره :
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - چشمه، دریا، قطره
حلقه حلقهٔ زلف اش ، تا ز باد لرزان شد،
باد شد عبیر افشان ، نرخِ مُشک ارزان شدهم ز گردشِ چشم اش ، حالِ ما دگرگون شد،
هم ز حلقهٔ زلف اش ، جمعِ ما پریشان شدمشکلِ مرا ای دل ، بود نقطهای مُوهوم،
چون دهانِ او دیدم ، مشکلِ من آسان شدشیخ شد به کیشِ عشق ، دینِ خُود ، بداد از دست،
گمرهی به رَه آمد ، کافری مسلمان شدزلف را به رخ ، افشان ، کرد و صبحِ ما تاریک،
کفر را تماشا کن ، کو حجابِ ایمان شداز غمِ فراقِ او ، حالِ دل ، اگر پُرسی،
چشمه بود ، دریا گشت ، قطره بود ، عمّان شد
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۴ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
فضای فکری غزل طوری است که شاعر حالتی را طلب میکند که خیر و شری در آن نباشد و تمام وجودش محو گردد.
میگوید نفس من عمری مرا بزرگ کرد (کوه کرد)که این نشان شر است
مصراع دوم هم میگوید: توبه را هم نمیخواهم که نشان خیر است!
زیرا همان توبه نیز نشان از وجودی است که باقی مانده است.
کلیپ فهم بیت مورد نظر، این بیت است:
چون به تو راه نیست محوم کن
که بد و نیکو ام نمیباید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر
سالها ، قدِّ تو را ، خامهٔ تقدیر کشید،
قامت ات بود قیامت ، که چنین دیر کشیدخواست رخسارِ تو ، با زلف گرِه گیر کِشد،
فکرها کرد ، که باید به چه تدبیر کشیدمدّتی چند بپیچید به خُود وآخرِ کار،
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشیدجایِ ابرویِ تو ، نقّاش ، پس از آهویِ چشم،
تا به بازیچه نگیرند ، دُمِ شیر کشیدبعدِ چشمِ تو ، مُصوِّر ، چُو به ابرو پرداخت،
شد چنان مست ، که بر رویِ تو شمشیر کشیددل اسیرِ مژهات ، از عدم آمد به وجود،
همچُو صیدی ، که مصوِّر به دُمِ شیر کشیدپیشِ تشریفِ رَسایِ کرَمِ دستِ ازل،
منّت از کوتهیِ خامهٔ تقدیر کشیدلاغری بین ، که در اندیشهٔ نقش ام ، نقّاش،
آنقدَر ماند ، که تصویرِ مرا پیر کشیدگر خراب ام کنی ای عشق ، چنان کن ، باری،
که نشایَد دگر ام ، منّتِ تعمیر کشیدنتوان بهرِ علاجِ دلِ دیوانهٔ ما،
از سرِ زلف ، به دوش ، این همه زنجیر کشید
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - نقش تو:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - نقش تو
آنکه رخسارِ تو ، با زلفِ گرِه گیر کشید،
فکرها کرد ، که باید به چه تدبیر کشیدمدّتی چند بپیچید به خُود ، آخرِ کار،
ماه را از فلک آورد ، به زنجیر کشیدخامه میخواست ، که مژگانِ تو را بردارد،
راست بر سینهٔ عشّاقِ تو ، صد تیر کشیدچون بیاراست بِدان حُسن دلاویز ، تُو را،
قلم اندر کفِ نقّاشِ تو ، تکبیر کشیدگردشِ خامهء تقدیر ، غرض نقشِ تو بود،
کز ازل تا به ابد ، این همه تأخیر کشیددیده از خواب ، چه بسیار ز شبها ، که گشود
کِانتظارِ تو ، بسی این فلکِ پیر کشید
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:
من بعضی وقتها فکر میکنم سهراب سپهری یا فروغ فرخزاد، که از شاعران معاصر هستند جهانشان نزدیکتر از حافظ با ما نیست. دلیلش این است که حافظ به مسائلی می پردازد که آن مسائل فرا ادبیات است؛
مهجور نیست، کلیشه نیست، سخنان دور از ذهن نیست، زندگی را راه داده است به شعر؛ و این آسان نبوده اگر بود همه این کار را میکردند.
مخصوصاً در غزل که یک فرم سنتی بوده که ابتدا عشق بعداً عرفان تقریباً دو مایه، یعنی درونمایه بزرگ داشته...
حافظ انقلاب در غزل کرده انقلاب در غزل شعر متفاوتی را به وجود آورده....
حافظ نامه
استاد خرمشاهی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:
چو در عشق تو ، صادق نیست یک تن
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
نفسِ جادوم کوه کرد بسی■■■■■
توبهٔ جادو ام نمیبایداگر صورت مصراع اول ، صحیح نوشته شده است معنای آن چیست؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳
تشنه را از سراب ، چِگشاید
سایه را زآفتاب ، چِگشایدآبِ حیوان ، چو هست ، در ظُلُمات
از نسیمِ گلاب ، چِگشایدنیست این کار ، جنبش و آرام
از درنگ و شتاب ، چِگشایدقطرهای را ، که او نبود و نه هست
غرقِ دریایِ آب ، چِگشایدبی ستون است ، خیمهٔ عالم
از هزاران طناب ، چِگشایدصد دَر ات گر گشاد ، پنداری ست
این چنین فتحِ باب ، چِگشاید
چون نبُردی بر آب ، هرگز پِی
پی بَری بر سراب ، چِگشایدگرچه بغنودهای ، به هر نفَسی
عالمی ماهتاب ، چِگشایدرُو ، که این رهرُوان ، چو تشنه شدند
از دو ساغر شرآب ، چگشایدخونِ بسته است ، اگر کباب خوری
خون خوری از کباب ، چگشایدچون کُمِیتِ فلک ، طبَق آورد
از خَری در خَلاب ، چگشایدثابتان ، در زمین همی ریزند
چرخ را زانقلاب ، چگشایدکار ، چون ذرّهای ، به علّت نیست
از خطا و صواب ، چگشایدسرِّ یک یک ، چو او همی داند
از حساب و کتاب ، چگشایداز همه ، چون بِه از همه ست آگاه
از سؤال و جواب ، چگشایدچون من از هر دو کُون ، گم گشتم
از ثواب و عِقاب ، چگشایدگنج میجستهام ، به معموری
هست جایِ خراب ، چگشایدهر چه بیدار دیدهام ، هیچ است
گر ببینم به خواب ، چگشایدآفتابی است ، ذرّه ذرّه ، ولی
هست زیرِ نقاب ، چگشایدای فرید ، آسمان نهای آخر
زین همه اضطراب ، چگشاید
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۷ - در ستایش مردم گوید:
تنت آینه ساز و هر دو جهان
ببین اندر او آشکار و نهان
کاملا مشخص است که اسدی طوسی ، دستی بر آتش دین و عرفان هم داشته است و این بیت صورت دیگری است از بیت مثنوی مولانا که میگوید:
«همچو آهن گرچه تیره هیکلی
صیقلی کن صیقلی کن صیقلی»
شاعران حماسه سرای ما همچون فردوسی و اسدی هم ملی هستند و هم مذهبی
انسان اگر خرد را راهنمای خویش سازد و تعصب را کنار بگذارد حقیقت را در هر بیانی و لباسی میپذیرد و آن را انتخاب میکند که بهتر و کاملتر است .
«دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسری بهتر ازین»
حافظ
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۴ - در نکوهیدن جهان گوید:
«جهان ای شگفتی به مردم نکوست...»
به قول یکی از بزرگان انسان «چشم هستی »است.
اگر انسان آفریده نمیشد جهان نیز شناخته نمیشد!
علی میراحمدی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۲۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱ - آغاز:
سپاس از خدا ایزد رهنمای
که از کاف و نون کرد گیتی بپای
«کاف و نون» عبارتی است که در عرفان از آن به «کن وجودی» تعبیر میشود و اشاره ای است به آیه 82 سوره «یس»:
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»
فرمان نافذ او چون اراده خلقت چیزی کند به محض اینکه گوید: «موجود باش» بلا فاصله موجود خواهد شد.
امیررضا احمدی در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۰ در پاسخ به محسن دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۳:
این خوانش از همه زیباتر است ولی منتسب به خیام است.
احمد خرمآبادیزاد در ۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۷ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۴۰:
«نیوند» در مصراع دوم بیت 1 و «بیوند» در مصراع دوم بیت 2، تنها پیآمد اشتباه چاپی هستند. به استناد لغتنامه دهخدا و فرهنگ نفیسی (ناظمالاطّباء)، «بیوند» به معنی «غدر و بیوفایی» است و «نیوند» به معنی «فهم و درک». تصحیح لازم انجام شد.
ساربان در ۱۹ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۷ - در مدح ابومنصور مملان:
درود، در بیت پانزدهم، «زمانه کهترانش را» برای جستجو بسیار مناسب تر است تا «زمانه کهترانشرا»
برمک در ۱۹ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۶ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی:
ماچین همان مهاچین چین مهین بپارسی بلخی است پارسی بلخی زبان کوشانشاهیان بود .
عنان را باید انان مینوشتند انیدن به چم راهنمایی و راهبری است
مملکت خانیان همه بستاندبر در ماچین خلیفتی بنشاند
مرز خراسان به مرز روم رساند
لشگر شرق ار عراق در گذراند
باز ندارد عنان و باز نماند
تا نزند در یمن سناجق اقبال
برمک در ۱۹ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم:
اسدی نیز در این گفته
بپرسید بازش هنرمند مردکه یزدان جهان را سرشت از چه کرد
بهانه چه افتاد تا کرده شد
سپهر و ستاره بر آورده شد
ز دانا دگر سان شنیدم درست
که یزدان خرد آفرید از نخست
از آغاز بُد جنبشی کافرید
که از زیر آن گرمی آمد پدید
چو آن جنبش آرام را یار شد
از آرام سردی پدیدار شد
کجا جنبش آنجاست گرمی نهفت
چو آرام را باز سردیست جفت
ز گرمی دَرِ خشکی اندر گشاد
ز سردی که برخواست ترّی بزاد
زمان تا زمان خشکی آنگاه باز
همی تاخت ترّی ز سردی فراز
چو سردی سوی خشکی آهنگ کرد
زمین آمد اینک که خشکست و سرد
دمید آتش از خشکی و تف و تاب
ز سردی و ترّی پدید آمد آب
هم از بهر ترّی که سر برفراخت
هوا گشت و هم جفت گرمی بساخت
چو این چارگوهر به ساز آمدند
دگر ره به جنبش فراز آمدند
مرین گوهران راچو جنبش فتاد
ز دو پهلوی چرخ برخاست باد
از آن باد گردون به گشتن گرفت
ستاره برو ره نوشتن گرفت
سپهر و ستاره به رفتار خاست
یکی سوی چپّ و دگر سوی راست
چو این چار گوهر شد آمیخته
ز هفت و ده و دو در آویخته
نخست از زمین معدنی خاست پاک
برافراخت پس رستنی سر ز خاک
پس از رستنی گونه گون جانور
پدید آمد آمیخت با خواب و خور
پسین مردم آمد که از هر چه بود
شدش بهره و بر همه برفزود
بدو خط پرگار پیوسته شد
دَرِ آفرینش همه بسته شد
نخستین خرد بود و مردم پسین
اگر راه یزدانت باید بس این
همی از دگر ره شناسان هند
شنیدم هم از فیلسوفان سند
که دیگر جهان است از ما نهان
که دانا همی خواندش آن جهان
جهانی فروزنده و تابناک
که جای فرشتست و جان های پاک
ز جان وز فرشته درو هر که هست
همه در نمازند و یزدان پرست
دو تا بهره ای زو و بهری به پای
دگر بهره در سجده پیش خدای
گروهی روان ها پس آن گه ز راه
بگشتند و ، دیوان شدند از گناه
از اندازه بر پای بگذاشتند
ز یزدان به هم روی برگاشتند
ستمکارگان و آن که بُد بی ستم
بر آمیخت زین هر دو بهری به هم
چو بردند از پایگه پای خویش
نگون اوفتادند از جای خویش
ز دانش بماندند وز بندگی
به مرگی رسیدند از زندگی
پس آن گه جهان داور داد گر
درایشان سرشت آن جهان دگر
چو بایست در هر گهر کار کرد
جهانی چنین نو پدیدار کرد
از آغاز کاین چار گوهر نمود
میانشان یکی جنبش انگیخت زود
ز جنبش چو گردون به رفتار گشت
ز گرمیش آتش پدیدار گشت
دگر باره نو گرمیی برفزود
هوا گشت از آن آتش تیره دود
چو ترّی ز گرمیش لختی براند
گران گشت و در زیر آتش بماند
ز سردی و خشکی زمین بهره داشت
به سردیش ترّی هوا بر گماشت
پس از سردی و ترّی هر دوان
گشاد آب و گرد زمین شد روان
سرشت جهان پاک از آمیختن
درآمد به هر پیکر انگیختن
ازین گوهران هیچ کاری به جای
نیاید ز بُن ، تا نخواهد خدای
کز آن گوهر این دیگر آگاه نیست
به راز خداوندشان راه نیست
جهاندار کاین چار پیوسته کرد
همه زورشان با زمین بسته کرد
که تا آن روان ها که افکنده اند
درین چار گوهر پراکنده اند
همه بر زمین شان بود پرورش
برو دارد و زآن دهد شان خورش
برد شان به هر کالبد کژّ و راست
بدارد چنان کش بود کام و خواست
از آن پس به پیغمبران آگهی
دهدشان ز راه بدیّ و بهی
پس آن جان که زی روشنی یافت راه
وز ایدر شود گشته پاک از گناه
چو از خاک یزدانش گوید که خیز
به دستش دهد نامه رستخیز
به زودی شمارش گزارد تمام
بهشتش دهد جای آرام و کام
وگر تیره جانی بود زشت کیش
همان روز چون خواند ایزدش پیش
سیه روی خیزد ز شرم گناه
سوی چینود پُل نباشدش راه
ببادفره جاودان کرده بند
در آتش به دوزخ بماند نژند
خنک آن که جانش از گنه هست پاک
بماند بهشتی چو خیزد ز خاک
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو: