گنجور

حاشیه‌ها

ثریا کهریزی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱:

حافظ یه جورایی شاه منصور رو به کشتن از طریق سم خاتونی، و نگهبان های مراقب کیان جمشیدی و ایرانی تهدید کرده در حالی که شاه گمان می کرده که حافظ با این شعر در حال مدح و تمجید اواست و التماس دعای پرداخت یارانه اش رو داشته👌🤣

ثریا کهریزی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱:

گرچه ما بندگان پادشهیم/پادشاهان ملک صبحگهیم/گنج در آستین و کیسه تهی/جام گیتی‌نما و خاک رهیم/هوشیار حضور و مست غرور/بحر توحید و غرقهٔ گنهیم/شاهد بخت چون کرشمه کند/ماش آیینه‌ رخ چو مهیم/شاه بیدار بخت را هر شب/ما نگهبان افسر و کلهیم/گو غنیمت شمار صحبت ما/که تو در خواب و ما به دیده گهیم/شاه منصور واقف است که ما/روی همّت به هر کجا که نهیم/دشمنان را ز خون کفن سازیم/دوستان را قبای فتح دهیم/رنگ تزویر پیش ما نبود/شیر سرخیم و افعی سیهیم/وام حافظ بگو که بازدهند/کرده‌ای اعتراف و ما گوهیم/حافظ.

ما: ضمیرجمعی ، اشاره به مردم جامعه دارد.

بندگان: جمع بنده؛

 بنده: مطیع، برده، زیردست.

"جام گیتی نما" جام جمشیدی. جامی که متعلق به پادشاهان هخامنشی بوده و از درون آن جام که گاهی به صورت یک گوی متصور است، اوضاع حال و آینده جهان را بررسی می کردند.

ملک: کشور، نظام و آنچه ملک شاهی ایرانی ( منجمله گاهشمار خورشیدی) برآن نسبت کند اشاره دارد.

ملک صبحگه: کشور روشنایی، کشوری که نشان صبح و روشنایی ( روز) بر آن باشد. منظور حافظ از ملک صبحگه به طورکلی ایران و به طور خاص شیراز مکان تخت و تاج خورشیدی پادشاهان کیانی کلاه است؛ ملکی که نشان روشنایی دارد(؟) اشاره به گاهشمار ایرانی (تقویم شمسی) دارد، این تقویم که براساس مهر ساخته شده و نماد روز و روشنایی بر خود دارد، در مقابل تقویم هجری قمری که براساس ماه بنیان یافته و نماد آن شب تاریک است، قرار گرفته و خط کشی های هویتی جالبی با این چنین اشارات ظریف مشخص می گردد.

گنج در آستین و کیسه تهی: کنایه،  

پارادوکس و تضاد است به آن معنی که درحالی مردمان صاحب ثروت های عظیم و جام جهان نما هستند، جیب شان خالی، فقیر و نیازمند دریافت یارانه ی دولتی اند. گنج در آستین و کیسه تهی ، موقعیت و همزمانی فقر وثروت را نشان می دهد، ثروتی که متعلق به "ما" مورد نظر حافظ دارد که در حالی کیسه مردم خالی است که صاحب ثروت های زیادی اند که اجازه استفاده از ثروت خود را ندارند و تنها مقدار ناچیزی از آن از سوی نظام مسلط غیر اصیل و غیر ایرانی ِ از نام و نشان تقویم قمری( عربستانی) از آن ثروت ها به صورت یارانه به صاحبان اصلی ثروت، پرداخت می گردد ولی ظاهرا آن مقدار یارانه ناچیز و تحقیر آمیز هم به موقع پرداخت نمی شده و پرداخت آن مکررا به تاخیر می افتاده که حافظ را برآن داشته تا با این شعر انتقادی گوشه دار، کل نظام شاه منصور هزاره ای عرب الاصل را در لوای مدح و ستایش ظاهری در شعر به زیر سوال و انتقاد های نیش دار بکشاند و اصل حقیر او را برملا نماید و خطاب به خود و دیگران بگوید که سلطان منصور با پرداخت تحقیر آمیز و ناچیز یارانه، مارا کوچک و زبون می شمارد. بنابراین حافظ در این شعر گوشزد می نماید که حقیر و فقیر واقعی خود نظام مسلط و شخص سلطان منصور است.

بخت: تقدیر، اقبال.

نگهبان افسر و کله:

شوالیه، محافظان پنهانی تاج و تخت و کیان؛ جمعیت امداد رسان از خودگذشته ی مردمی و غیر رسمی ( غیر دولتی). 

شیر سرخ: ستاره نارسنگ یا موقیفاووس، ستاره سرخ پرنور در صورت فلکی قیفاووس که صلیب سرخ جهانی و همچنین جمعیت شیرو خورشید سرخ ایرانی از آن الهام گرفته اند.

افعی سیه: گرزه مار. افعی سیه یا افعی سیاه با نام های افعی خاتونی، افعی داوودی و افعی سلیمانی نیز شناخته می شود. یهودیان و ایرانیان باستان در گرفتن مهلک ترین سم از افعی خاتونی ( افعی سیاه) تخصص داشتند.افعی سیاه به این علت افعی خاتونی هم عنوان گرفته که سم مهلک این مار از طریق خاتون ها در بیت/دربار هم مورد استفاده بوده. 

وام: قرض، وظیفه، یارانه.

در این غزل شاهکارو رندانه، حضرت حافظ تیغ نقد خود را بر حاکمیت فاسد، ظالم و غنیمت شمار شاه منصور هزاره ای که در این غزل، حافظ، تبار غیر ایرانی و عرب او در مقابل تبار ایرانی و فارسی( استان فارس) خود را قیاس کرده، و تیغ نقد بر هویت و اصل گدامنش و فقیر او گشوده است!. ظاهر غزل و سطح زبان متن، مدح و بندگی و ستایش حاکمیت وقت را می گوید اما در زیرساختار های زبانی و لایه های عمقی تر متن، نقدی گزنده و تحقیر کننده و همچنین خشم فروخورده از تحقیر شدن انسان عزتمند ( شاعر) در پس ظاهر تسلیم و مدح آمیز شعر پیداست چنان که این خشم فروخورده در انتخاب کلمه وام (قرض) به جای انتخاب کلمه "تکلیف" یا "وظیفه" خود را بیش از پیش نشان داده است؛ زیرا از نظر حافظ هر آن چه که تحت حاکمیت و تسلط شاه منصور قرار دارد، در اصل یک قرض است و فرض قرض نیز باز پس ستاندن آن است.

روژین وهابی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

درود. به گمانم منظور از بیت دوم این باشد که تو هم مانند زاهدِ ریاکار با دروغ و تزویر خودت را به خواب بزن، زیرا که اینجا کسی بیدار نیست.. پس تو هم چند جامی از شرابِ قرمز رنگ بنوش و در آرامش بخواب.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵ - شب هجران
                             
دیده ، در هجرِ تو ، شرمندهٔ احسان ام کرد،
بس که شب‌ها ، گهرِ اشک ، به دامان ام کرد

عاشقان ، دوش ز گیسویِ تو ، دیوانه شدند،
حالِ آشفتهٔ آن جمع ، پریشان ام کرد

تا که ویران شدم ، آمد به کف ام ، گنجِ مراد،
خانهٔ سیلِ غم ؛ آباد ، که ویران ام کرد

شمّه‌ای ، از گلِ رویِ تو ، به بلبل گفتم،
آن تُنُک حوصله ، رسوایِ گلِستان ام کرد

داستانِ شبِ هجرانِ تو ، گفتم با شمع،
آنقدَر سوخت ، که از گفته پشیمان ام کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷ - جستجو
                             
چه خونبها بِه از این ، کُشتِگانِ کویِ تو را،
که بنگرند به محشر ، دُوباره ، رویِ تو را

تمام ، گمشدِگانِ رهِ تو ایم و کنیم،
به هر طریق که باشیم ، جستجویِ تو را

دمِ مسیح که گویند ، روح پرور بود،
یقین ام  آنکه ، به لب داشت ، گفتگویِ تو را

ز غصّه ، چون پَرِ کاهی شود ، ز قصّهٔ من،
اگر به کوه دهم شرح ، آرزویِ تو را

سبو کشانِ محبّت ، کِشند دوش به دوش،
اگر گناهِ دُو عالم بوَد ، سبویِ تو را

به خُود مَناز و مخَند اینقدَر به گریهء من،
که آبِ چشمِ من ، افزوده ، آبرویِ تو را

زِ آبِ دیده  ، "صبوحی" ، وضو مََساز ، که خون،
مُضاف باشد و باطل کند ، وضویِ تو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵ - وطن تو
                             
دلم فتاده بر آن زلفِ پُرشکَن ، که تو داری،
قرار بُرده ز من ، آن لب و دهن ، که تو داری

لب ات چُو غنچه ، رُخ ات چون بنفشه ، زلف چون سنبل،
کَسی ندیده  از این خوبتر چمن ، که تو داری

ز بویِ پیرهن ات ، زنده می‌شود ، دلِ مُرده،
چه حکمت است ، در این بویِ پیرهن ، که تو داری

کجا ست شهر و دیار و کجا بوَد وطنِ تو،
خُوشا به مردمِ آن شهر و آن وطن ، که تو داری

مرا غلامِ خُود ات کن ، که هیچ خواجه ندارد،
چنین غلامِ هنرپیشه ای ، چُو من ، که تو داری

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳ - پریدن از آشیانه
                             
ترنجِ غبغبِ آن یوسفِ عزیز ، چُو دیدم،
چنان شدم ، که به جایِ ترنج ، دست بریدم

ز قهر تیغ کشیدی ، به سویِ من بدویدی،
ز من تو سر ببریدی ، من از تو دل نبریدم

نشست یار به محفل ، گذشت قافله غافل،
که هر چه من بدویدم ، به گَردِ او نرسیدم

مپُرس حالتِ مجنون ، ز سایه پرورِ شهری،
ز من بپرس ، که با سر به کویِ دوست دویدم

مرا هوایِ پریدن نبود ، از پیِ طوبی،
بهشتِ رویِ تو دیدم ، از آشیانه پریدم

تویی ، که سوختی‌ ام ، از فراق و رحم نکردی،
من ام ، که سوختم و ساختم ، نفَس نکشیدم

رموزِ غیب ، که یزدان به جبرئیل نگفتی،
من از گدایِ درِ کویِ مِیفروش شنیدم

هر آنچه تخمِ طرب کاشتم ، به مزرعهٔ دل،
ز بختِ بد ، چُو "صبوحی" ، گیاهِ غم دَرویدم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴ - صید غرقه در خون
                             
شوَم من ، گر چه صیدِ غرقه در خون گشتهٔ تَرک اش،
ندانم تَرکِ او ، هر کَس که بتواند ، کند تَرک اش

کشیدی نازِ چشم اش ، ای دل ، آخر ریخت ، خون ات را،
بگفتم بارها ، من با تو ، نازِ مست ، کمتر کَش

به جایی پا نهاده ست او ، که خُورشیدِ جهان آرا،
اگر خواهد تماشایَش ، بیفتد تاج از تَرک اش

مصوِّر ،  از چه رو وامانده ای ، از قدّ و رخسار اش؟
رخ اش از ماه نیکوتر  ، قد اش از سرو برتر  کَش

ز یک تیرِ نگه ، از پا در آرَد ، صد چُو رُستم را،
در آرَد آن کمان ابرو ، اگر یک تیر ، از تَرکَش

نداده تا ز غم ، گردونِ دون ،  بَر باد خاک ات را،
ز آب و خاک ، تا دانی "صبوحی" ،  آتشِ تَر کَش

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - چشمه، دریا، قطره :

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - چشمه، دریا، قطره
                             
حلقه حلقهٔ زلف اش ، تا ز باد لرزان شد،
باد شد عبیر افشان ، نرخِ مُشک ارزان شد

هم ز گردشِ چشم اش ، حالِ ما دگرگون شد،
هم ز حلقهٔ زلف اش ، جمعِ ما پریشان شد

مشکلِ مرا ای دل ، بود نقطه‌ای مُوهوم،
چون دهانِ او دیدم ، مشکلِ من آسان شد

شیخ شد به کیشِ عشق ، دینِ خُود ، بداد از دست،
گمرهی به رَه آمد ، کافری مسلمان شد

زلف را به رخ ، افشان ،  کرد و صبحِ ما تاریک،
کفر را تماشا کن ، کو حجابِ ایمان شد

از غمِ فراقِ او ، حالِ دل ، اگر پُرسی،
چشمه بود ، دریا گشت ، قطره بود ، عمّان شد

علی میراحمدی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۴ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

فضای فکری غزل طوری است که شاعر حالتی را طلب میکند که خیر و  شری در آن نباشد و تمام وجودش محو گردد.
میگوید نفس من عمری مرا بزرگ کرد (کوه کرد)که این نشان شر است
مصراع دوم هم میگوید: توبه را هم نمیخواهم که نشان خیر است!
زیرا همان توبه نیز نشان از وجودی است که باقی مانده است.
کلیپ فهم بیت مورد نظر، این بیت است:
چون به تو راه نیست محوم کن
که بد و نیکو ام نمی‌باید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر
                             
سالها ، قدِّ تو را ، خامهٔ تقدیر کشید،
قامت ات بود قیامت ، که چنین دیر کشید

خواست رخسارِ تو ، با زلف گرِه گیر کِشد،
فکرها کرد ، که باید به چه تدبیر کشید

مدّتی چند بپیچید به خُود وآخرِ کار،
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید

جایِ ابرویِ تو ، نقّاش ، پس از آهویِ چشم،
تا به بازیچه نگیرند ، دُمِ شیر کشید

بعدِ چشمِ تو ، مُصوِّر ، چُو به ابرو پرداخت،
شد چنان مست ، که بر رویِ تو شمشیر کشید

دل اسیرِ مژه‌ات ، از عدم آمد به وجود،
همچُو صیدی ، که مصوِّر به دُمِ شیر کشید

پیشِ تشریفِ رَسایِ کرَمِ دستِ ازل،
منّت از کوتهیِ خامهٔ تقدیر کشید

لاغری بین ، که در اندیشهٔ نقش ام ، نقّاش،
آنقدَر ماند ، که تصویرِ مرا پیر کشید

گر خراب ام کنی ای عشق ، چنان کن ، باری،
که نشایَد دگر ام ، منّتِ تعمیر کشید

نتوان بهرِ علاجِ دلِ دیوانهٔ ما،
از سرِ زلف ، به دوش ، این همه زنجیر کشید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - نقش تو:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱ - نقش تو
                             
آن‌که رخسارِ تو ، با زلفِ گرِه‌ گیر کشید،
فکرها کرد ، که باید به چه تدبیر کشید

مدّتی چند بپیچید به خُود ، آخرِ کار،
ماه را از فلک آورد ، به زنجیر کشید

خامه می‌خواست ، که مژگانِ تو را بردارد،
راست بر سینهٔ عشّاقِ تو ، صد تیر کشید

چون بیاراست بِدان حُسن دلاویز ، تُو را،
قلم اندر کفِ نقّاشِ تو ، تکبیر کشید

گردشِ خامهء تقدیر ، غرض نقشِ تو بود،
کز ازل تا به ابد ، این همه تأخیر کشید

دیده از خواب ، چه بسیار ز شب‌ها ، که گشود
کِانتظارِ تو ، بسی این فلکِ پیر کشید

علی میراحمدی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:

طِیِّ مکان ببین و زمان در ...

من بعضی وقتها فکر میکنم سهراب سپهری یا فروغ فرخزاد، که از شاعران معاصر هستند جهانشان نزدیکتر از حافظ با ما نیست. دلیلش این است که حافظ به مسائلی می پردازد که آن مسائل فرا ادبیات است؛

مهجور نیست، کلیشه نیست، سخنان دور از ذهن نیست، زندگی را راه داده است به شعر؛ و این آسان نبوده اگر بود همه این کار را میکردند.

مخصوصاً در غزل که یک فرم سنتی بوده که ابتدا عشق بعداً عرفان تقریباً دو مایه، یعنی درونمایه بزرگ داشته...

حافظ انقلاب در غزل کرده انقلاب در غزل شعر متفاوتی را به وجود آورده....

حافظ نامه

استاد خرمشاهی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

چو در عشق تو ، صادق نیست یک تن

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

نفسِ جادوم کوه کرد بسی■■■■■
توبهٔ جادو ام نمی‌باید

اگر صورت مصراع اول ، صحیح نوشته شده است معنای آن چیست؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳
                 
تشنه را از سراب ، چِگشاید
سایه را  زآفتاب ، چِگشاید

آبِ حیوان ، چو هست ، در ظُلُمات
از نسیمِ گلاب ، چِگشاید

نیست این کار ، جنبش و آرام
از درنگ و شتاب ، چِگشاید

قطره‌ای را ، که او نبود و نه هست
غرقِ دریایِ آب ، چِگشاید

بی ستون است ، خیمهٔ عالم
از هزاران طناب ، چِگشاید

صد دَر ات گر گشاد ، پنداری ست

این چنین فتحِ باب ، چِگشاید

چون نبُردی بر آب ، هرگز پِی
پی بَری بر سراب ، چِگشاید

گرچه بغنوده‌ای ، به هر نفَسی
عالمی ماهتاب ، چِگشاید

رُو ، که این رهرُوان ، چو تشنه شدند
از دو ساغر شرآب ، چگشاید

خونِ بسته است ، اگر کباب خوری
خون خوری از کباب ، چگشاید

چون کُمِیتِ فلک ، طبَق آورد
از خَری در خَلاب ، چگشاید

ثابتان ، در زمین همی ریزند
چرخ را زانقلاب ، چگشاید

کار ، چون ذرّه‌ای ، به علّت نیست
از خطا و صواب ، چگشاید

سرِّ یک یک ، چو او همی داند
از حساب و کتاب ، چگشاید

از همه ، چون بِه از همه ست آگاه
از سؤال و جواب ، چگشاید

چون من از هر دو کُون ، گم گشتم
از ثواب و عِقاب ، چگشاید

گنج می‌جسته‌ام ، به معموری
هست جایِ خراب ، چگشاید

هر چه بیدار دیده‌ام ، هیچ است
گر ببینم به خواب ، چگشاید

آفتابی است ، ذرّه ذرّه ، ولی
هست زیرِ نقاب ، چگشاید

ای فرید ، آسمان نه‌ای آخر
زین همه اضطراب ، چگشاید

علی میراحمدی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۷ - در ستایش مردم گوید:

تنت آینه ساز و هر دو جهان

ببین اندر او آشکار و نهان

کاملا مشخص است که اسدی طوسی ، دستی بر آتش دین و عرفان هم داشته است و این بیت صورت دیگری است از بیت مثنوی مولانا که میگوید:

«همچو آهن گرچه تیره هیکلی

صیقلی کن صیقلی کن صیقلی»

شاعران حماسه سرای ما همچون فردوسی و اسدی هم ملی هستند و هم مذهبی

انسان اگر خرد را راهنمای خویش سازد و تعصب را کنار بگذارد حقیقت را در هر بیانی و لباسی می‌پذیرد و آن را انتخاب می‌کند که بهتر و کاملتر است .

 

«دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم

مادر دهر ندارد پسری بهتر ازین»

حافظ

علی میراحمدی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۴ - در نکوهیدن جهان گوید:

«جهان ای شگفتی به مردم نکوست...»

 به قول یکی از بزرگان انسان «چشم هستی »است.

اگر انسان آفریده نمی‌شد جهان نیز شناخته نمی‌شد!

علی میراحمدی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۲۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱ - آغاز:

سپاس از خدا ایزد رهنمای

که از کاف و نون کرد گیتی بپای

«کاف و نون» عبارتی است که در عرفان از آن به «کن وجودی»  تعبیر میشود و اشاره ای است به آیه 82 سوره «یس»:
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»
فرمان نافذ او چون اراده خلقت چیزی کند به محض اینکه گوید: «موجود باش» بلا فاصله موجود خواهد شد.

 

امیررضا احمدی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۰ در پاسخ به محسن دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۳:

این خوانش از همه زیباتر است ولی منتسب به خیام است.

۱
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۵۷۱۹