گنجور

حاشیه‌ها

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

گاهی حکایت ها در کتاب خیلی زیاد بود و این اطناب خستگی آور میشد. به نظرم گزیده منطق الطیر که توسط اساتید چاپ شده برای خوانندگان عادی بهتر باشد تا مطالب اصلی را مختصر تر و با سرعت بیشتری بخوانند و توضیحات دقیقی هم دارند. 

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

درود بر روح عطار بزرگ.

 

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

در تاریخ ۱۴ دی ۱۴۰۴ به پایان رسید این کتاب.

بماند به یادگار.

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند:

جان آن مرغان ز تشویر و حیا شد ...

تشویر: شرمندگی

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ:

از شما آخر چه خیزد جز زحیر ...

زحیر: ناله و زاری

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ:

باز بعضی نیز غایب ماندند در کف ذات المخالب ماندند

ددان

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ:

باز بعضی نیز غایب ماندند در کف ذات المخالب ماندند

ذات المخالب: دندان دارای چنگال

حامد نیک مهر در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

برداشت من این هست که "سَرمَسْتِ چُنان خوبی، کِی کَم بُوَد از چوبی؟" چوب به بربط اشاره داره که در دست چنان خوبی چنین آوای سرمستانه ای از اون بعید نیست. چنان که مجاورت رسول ستونی رو به مویه درآورد. 

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۱ در پاسخ به مهران راد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:

شاه گمان نمی‌کرد چنین بشود که قد چون سروش به هنگامه پیری چون کمان گردد.

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶
                 
هر که را ، با لبِ تو ، پیمان بود
اجلِ او ، از آبِ حیوان بود

هر که ، رویِ چو آفتابِ تو ، دید
همچو من ، تا که بود ، حیران بود

در نکویی ، پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن ، بنَتوان بود

چون بدیدم ، لبِ جگر رنگ ات
نمکی داشت و شکَّرافشان بود

یک شکَر ، آرزوم کرد ، الحق
لیک ، بیم ام ، ز  تیرِ مژگان بود

بی رخ ات ، بر رخ ام ، نوشت به خون
دیده ، هر رازِ دل ، که پنهان بود

خواستم ، تا نفس زنم ، بی تو
نزدَم ، زانکه ، آن نفس جان بود

جانِ من ، گر بوَد و گر نبوَد
کِی مرا ، در جهان ، غمِ آن بود

لیک ، جان ، زان سبب ، ندادم من
که نه ، در خوردِ چون تو ، جانان بود

جان بدادم ، چو رویِ تو ، دیدم
زانکه ، جان دادنِ من ، آسان بود

جانِ عطّار ، تا که بود ، از تو
هستی و نیستی ش ، یکسان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
                 
هر که را ، اندیشهٔ درمان بوَد
دردِ عشقِ تو ، بر او تاوان بوَد

بر کَسی ، دردِ تو ، گردد آشکار
کو ، ز چشمِ خویشتن ، پنهان بود

گرچه دارد ، آفتابی در درون
لیک ، همچون ذرّه ، سرگردان بود

ای دلِ محجوب ، بگذر از حجاب
زانکه محجوبی ، عذابِ جان بود

گر ، هزاران سال ، باشی در عذاب
می‌توان گفتن ، که بس آسان بود

لیک ، گر افتد حجابی ، در ره ات
این عذابِ سخت ، صد چندان بود

چند اندیشی ، بمیر از خویش ، پاک
تا نمیری ، کِی تو را ، درمان بود

چون بمیرد شمع ، برهَد از بلا
نه دگر سوزنده ، نه گریان بود

هر دم از سر گیر ، چون شمع و بسوز
زانکه سوزِ شمع ، تا پایان بود

چون بسوزی پاک،  پیشِ چشمِ تو
هر دو کُون و ذرّه‌ای ، یکسان بود

عرش را ، گر چشمِ جان آید پدید
تا ابد ، در خَردَلی حیران بود

عرش و خَردل وآنچه در هر دو جهانست
ذرّه ذرّه ، جامهٔ جانان بود

تو درونِ جامهٔ جانان ، مدام
تا ایاز ات ، دایما سلطان بود

صد هزاران چیز داند شد ، به طبع
آن عصا ، کان لایقِ ثعبان بود

آن عصا ، کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصایِ موسیِ عمران بود

وان نفَس ، کان مردگان را زنده کرد
نی دمِ عیسیِّ حکمت‌دان بوَد

آن عصا ، آنجا یدالله بود و بس
وان نفَس ، بی شک ، دمِ رحمان بوَد

وان هزاران خلق ، کز داوود مُرد
آن نه زین الحان ، که زان الحان بوَد

در برِ مردی ، که این سر ، پِی برَد
مردیِ رستم ، همه دستان بوَد

گر ندانستی ، تو این سر ، تن بزن
تا در آن ساعت ، که وقتِ آن بوَد

تن زن ای عطّار و تن زن ، دم مزن
زانکه اینجا ، دم زدن ، نقصان بوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸
                
زلفِ تو ، که فتنهٔ جهان بود
جانم بربود و جایِ آن بود

هر دل ، که ز عشقِ تو ، خبر یافت
صد جان ش ، به رایگان ، گران بود

مُرده‌ ، دلِ آن کَسی ، که او را
در عشقِ ، تو زندگی به جان بود

گفتم ؛ دلِ خویش ، خون کنم من
کز دستِ دلَم ، بسی زیان بود

ناگاه ، کشیده داشت ، دستَم
چون ، پایِ غمِ تو ، در میان بود

گر من دادم ، امان ، دلَم را
دل را ، ز غمِ تو ، کِی امان بود؟

گفتم ؛ که دهانِ تو ، ببینم
خود ، از دهن ات ، که را نشان بود؟

هرگز ، نرسید ، هیچ جایی
آن را ، که غمِ چنان دهان بود

گفتی ؛ که چگونه‌ای تو ، بی‌من
دانی تو ، که بی‌تو ، چون توان بود

زآنروز ، که یک زمان ت دیدم
صد ساله ، غم ام ، به یک زمان بود

بر خاکِ در ات ، نشسته عطّار
تا بود ، ز عشق ، جان‌فشان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹
                 
هر که را ، ذرّه‌ای ، وجود بوَد
پیشِ هر ذرّه ، در سجود بوَد

نه همه ، بت ، ز سیم و زر باشد
که بتِ رهروان ، وجود بوَد

هر که ، یک ذرّه می‌کند ، اثبات
نفسِ او ، گبر یا جهود بوَد

در حقیقت ، چو جمله ، یک بود است
پس همه بودها ، نبود بوَد

نقطهٔ آتش است ، در باطن
دود دیدن ، از او ، چه سود بوَد

هر که آن نقطه دید ، هر دو جهان ش
محو گشته ز چشم ، زود بوَد

زانکه ، دُو کون ، پیش دیدهٔ دل
چون سرابی ، همه نمود بوَد

هر که یک ذرّه ، غیر می‌بیند
همچو کوری ، میانِ دود بوَد

همچو عطّار ، در فنا می‌سوز
تا دمی گر زنی ، چو عود بوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰
                 
هر که را ، در عشقِ تو ، کاری بوَد
هر سرِ مویی ، بر او خاری بوَد

یک زمان مگذار ، بی دردِ خود ام
تا مرا ، در هجر تو ، یاری بوَد

مست گشتم ، از تو ، گفتی صبر کن
صبر کردن ، کارِ هُشیاری بوَد

دل ز من بردیّ و گفتی ؛ غم مخور
گر دلی نبوَد ، نه بس کاری بوَد

گر تو را ، در عشق ، دین و دل نماند
این چنین ، در عشق ، بسیاری بوَد

دل شد از دست و ز جان ترسم ، ازانک
طرّه ی تو ، چُست طرّاری بود

بی نمکدانِ لب ات ، در هر دو کُون
می‌ندانم ، تا جگر خواری بوَد

گر بخندی ، عاشقِ بیمار را
وقتِ بیماری ، شکَرباری بود

رَسته ی دندان ت ، در بازارِ حسن
تا قیامت ، روزِ بازاری بوَد

گر بهایِ بوسه خواهی ، جز به جان
می‌ندانم ، تا خریداری بوَد

نافه ی وصل ات ، که بویی ، کَس نیافت
کِی ، سزایِ ناسزاواری بود

ای عجب ، بی زلفِ عنبر بیزِ تو
هر کَسی خواهد ، که عطّاری بوَد

طاهره کاکایی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۱ در پاسخ به میثم ططری دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۶:

خیلی ممنونم که غزل نظامی رو کامل زیرش نوشتید. یکی از مصراعهاشو توی گوگل تایپ کردم و با این غزل جامی آشنا شدم. 

اینغزل نظامی رو آقای شهرام ناظری خوندن. خیلی زیبا.

طاهره کاکایی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۶ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱:

این غزل با غزل 236یکیه

یوسف شیردلپور در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۵:

وای وای چه میکند این شعر و دوبیتی های باباطاهر با تن و جان و روح وروان آدمی 

مگر میتوان گریبان را چاک چاک نکرد وقتی این دو بیت را با اجرای استاد شجریان در آلبوم دولت عشق شنید  و عاشقانه عاشق عاشق شدن نشد؟؟ چققققدر زیباست و دلنشین چه تحیر های بجای و قدرتمندی قابل توصیف نیست 💐🌴💕

مهران راد در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:

درود

کسی معنی مصراع:

"نه آن بود کان شاه را بدگمان"

را میداند؟

ساناز افشار در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۲ - تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جزوی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه:

روبهی و خدمت ای گرگ کهن هیچ بر قصد خداوندی مکن

از ای گرگ کهن، منظور اشاره به انسان است. 

محمد مهدی حامدی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:

از تعابیر و تفاسیر که بگذریم، غزل معنای روشنی دارد

کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد -------- یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

خاطر شاعر (احتمالاً در اثر مشاهده تقدیر و سرنوشت غم آلود انسان ها که در ادامه به آن پرداخته) غمگین است و از این رو، نمی تواند شعر نشاط انگیز و عاشقانه ای بسراید.

-----------------------------------------------------------------

از لعلِ تو گر یابم انگشتریِ زنهار  -----------  صد مُلکِ سلیمانم در زیرِ نگین باشد

ای خدا، ای کاش بوسه ای به نگین انگشترم می زدی تا از خاتم سلیمان هم قدرتش بیشتر می شد و فرمانروایی دنیا به دست من می افتاد (اگر اختیار ویژه ای از طرف خدا برای حافظ ایجاد می شد، این نظام جبری دنیا را به هم می زد و خیلی از سرنوشت های ناخوشایند مردم را تغییر می داد). 

لعل: لب یار که مانند نگینی از گوهر لعل سرخ و فریبنده است و اگر انگشتری را ببوسد، نگین آن انگشتر هم لعل می شود.  

-----------------------------------------------------------------

هر کاو نکند فهمی، زین کلک خیال انگیز ----------- نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

به نظر شاعر، مهمترین عامل زندگی، شانس، تقدیر و سرنوشت است که از پیش نوشته شده و این اصل چنان مسلم است که اگر کسی آن درک نکرده باشد، هیچ چیز از دنیا نفهمیده و زندگی اش پوچ و بی ثمر است، حتی اگر خیلی هم ادعا داشته باشد.

کلک خیال انگیز: قلم سرنوشت و تقدیر الهی است که چنان نقاشی پیچیده و وهم انگیزی را می نگارد که بعضی را به قضاوت های خیالی و توهمی راجع به دنیا و خدا می کشاند.

صورتگر چین: نقاش زبردست

نقشش به حرام: یعنی نقاشی بی معنا و مفهوم که باعث حرام شدن رنگ و وقت و ... است. 

-----------------------------------------------------------------

جامِ می و خونِ دل هر یک به کسی دادند -------- در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد

شاعر چگونگی تقسیم سرنوشت را این طور تصویر کرده: ما در یک میهمانی ای نشسته بودیم که نامش دایره قسمت بوده است و در آن میهمانی افراد می نشسته اند و سرنوشتشان را به شکل یک شراب سرخ در پیاله هایشان می ریخته اند. ولی برای بعضی، به صورت کاملاً اتفاقی شراب سرخوش کننده ریخته نمی شود، بلکه خون دل در پیاله هایشان ریخته می شود و آن ها مجبورند آن را در طول زندگی سر بکشند.

-----------------------------------------------------------------

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود  - - - - - -  کاین شاهد بازاری، وان پرده نشین باشد 

در نظر شاعر، قسمت و تقدیر است که سرنوشت آدم ها را مشخص می کند، تا زیبا روئی مجبور به زیبایی فروشی همگانی باشد و زیبا رویی دیگر در اندرونی، مستور و به دور از فشارهای زندگی، به او رسیدگی شده و با آسایش زندگی کند.  

(گلاب در واقع همان گل است که تحت فشارهای زندگی او را فشرده اند و پخته اند و از او عرق گرفته اند و در سر هر بازاری فروخته اند.) 

-----------------------------------------------------------------

 آن نیست که حافظ را رِندی بِشُد از خاطر -------- کاین سابقهٔ پیشین تا روزِ پَسین باشد

این نکته دانی و صداقت جسارت آمیز حافظ هم یکی از نعمت های ازلی است که در سرنوشت او نوشته شده و این ویژگی در روز اول خلقت به او اعطا شده و تا قیامت هم باقی خواهد ماند. 

رندی: آزادگی، صداقت، جسارت، هوش و نکته بینی عارف،

سابقه پیشین: مربوط به روز اول خلقت،

روز پسین: روز قیامت

۱
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۵۷۰۴