برمک در ۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۴ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:
شهنشاه دانندگان را بخواند
سخنهای گیتی سراسر براند
جهان را ببخشید بر چار بهر
وزو نامزد کرد آبادشهر
نخستین خراسان ازو یاد کرد
دل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره زو بد قم و اسپهان
نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود آذرابادگان
که بخشش نهادند آزادگان
وز ارمینیه تا در اردویل
بپیمود بیناخرد بوم گیل
سیوم بهره اران و مرز خزر
ز خاور ورا بود تا باختر
چهارم عراق آمد و بوم روم
چنین پادشاهی و آباد بوم
۱- خراسان ۲- قم و سپاهان و آذراپادگان و ارمینیه تا در اربیل وگیلان ۳- اران و مرز خزر ۴- عراق=(ایراگ) و بوم روم. بخش پایینی که مکران وپارس و خوزستان و سورستان (میانرودان و سوریه بود ایراگ و یا نیمروز مینامیدند
این بخشبندی بنا بر چهار سوی خراسان(مشرق) و خاور(غرب) و اباختر(شمال) و ایرگ ( جنوب)نبود بیشتر بنا بر اقلیم بود
-
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸
آن شاه ، که گاهی ، نظری سویِ گدا داشت
یارب ، ز سر ام ، سایهٔ لطف اش ، ز چه وا داشتزان روزِ طرب یاد ، که از غنچه دهانی
پیغام ، به دلسوختهٔ باد صبا داشتآراست چو فرّاشِ قضا ، بزمِ تنعّم
از خوانِ طرب ، خونِ جگر ، قسمتِ ما داشتروزی که زدندی همگی ، ساغرِ عشرت
ساقیِّ ازل ، بهرهٔ ما ، جامِ بلا داشتیکجا ، غمِ یاران و ز یکسو ، غمِ دوران
ای بخت ، ندانم ، سرِ شوریده ، چه ها داشتبی پا و سران ات ، همه سرخیلِ جهان اند
عشقِ تو ، همانا ، اثرِ بالِ هما داشتیاقوتِ سرشک ام ، به ره ات ، خون شده دل بود
تازه زنَد ات آب ، همین دیده ، به جا داشتچون نیستَمی ، در خورِ دیدارِ تو ، ای کاش
ره بود به آن ام ، که رهی سویِ شما داشتهر تیرِ نگه ، جَسته ز شستِ تو ، نشسته
در دل ، مگر آن خاصیتِ تیرِ قضا داشتراندی ز درِ خویش ، چو اسرارِ حزین را
میرفت و به حسرت ، نگهی سویِ قفا داشت
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱
تا دل ، اندر نظر آورده ، نگارِ عجَبی،
زَاشکِ خونین ، به رُخم کرده ، نگارِ عجبی،کرده از خونِ شهیدان ، کفِ سیمین ، گلرنگ،
بسته تهمت به حنا ، حیله شعارِ عجبیسرِ سِیرِ چمن ام نیست ، چه در حسن ، تو را ست،
ز ریاحین و گل و سبزه ، بهارِ عجَبیبازویِ حسنِ تو نازم ، که ز چشم و ابروت،
به کمندی عجب افکنده ، شکارِ عجبیگشت بیماریِ دل بِه ، که برآورد آن سَرو،
از زنخ سیب ، ز پستان دُو انارِ عجبیطعمه لَختِ دل و جا کنجِ قفس ، شُرب ام خون،
دارم از دایرهٔ چرخ ، مدارِ عجبیسخن از دوزخ و فردُوس ، به "اسرار" مَگوی،
وصل و هجر اش ، بوَدَم جنّت و نارِ عجبی
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
ای که پنداری ، که نَبوَد حشمت و جاهی ، تو را
هست شرق و غربِِ عالم، ماه تا ماهی ، تو رااز پِیَ اش تا چند گردی، کو به کو و دربدر
رو به خویش آور، که هست از خود به او ، راهی تو راگام نِه اوّل به ره، پس از خود ، ای سالک بِرَه
زان نِه ای آگه، که از خود هست ، آگاهی تو راگر خدا خواهی تو، خود خواهی بنِه در گوشه ای
تا که خود خواهی شود، عینِ خدا خواهی ، تو راجامِ جم خواهی ، بیا، از خود ، ز خود بیخود طلب
بهرِ دارا ساختند ، آئینهٔ شاهی ، تو راخوشه ای از خرمن اش ، اسرار ، اگر داری طمع
اشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ، تو را
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰
عکسِ آن رخسار و قامت ، تا در آب آورده ای،
عکس خوبان را ست ، سرو از آفتاب آورده ای
چرخ ، ماه از آفتاب آورد و تو ، از جام و چهر،
بر خلافِ چرخ ، از ماه ، آفتاب آورده ای
زان ، خط ام خون ریزد از مژگان و خیزد ، ای شگفت،
مُشکِ ناب از خون ، تو خون از مُشکِ ناب آورده ای
تا حسابِ رستخیز ات چیست ، کز قامت به خلق،
صد قیامت ، رستخیزِ بی حساب آورده ای
زآفتاب آمد ، طرازِ لعلِ رخشان ، ای عجب،
لعلِ رخشان را ، طرازِ آفتاب آورده ای
سِیرِ زاهد میدهی ، در راهِ عشق ، آهسته تر،
ریشِ گاوی ، با زبان ، خَر در خَلاب آورده ای
خاک ، پهنهء هوش و "یغما" ، دیدهء خورشید و ماه،
زین کُمِیتِ برق پِی ، کاندر رکاب آورده ای
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳
به سویِ کعبه ، ز میخانه رهی باید کرد،
آخرِ عمر ، به عمدا ، گنهی باید کردشیخ مستور و زلیخا رَهِ بازار به پیش،
چارهٔ معجر و فکرِ کلَهی باید کردگفت زاهد ؛ که من از آن سگِ کو ، پاکتر ام،
لا نُسَلِّم ، به تأمُّل نگَهی باید کردیوسف از غیرتِ حُسن ات ، زده بر شیدایی،
فکر زندانی و تدبیرِ چَهی باید کردتا به کِی ، پای به زنجیرِ گدایان سودَن،
دست در حلقهٔ فِتراکِ شَهی باید کردچند دندان کُنم ای خواجه ، به مسواک سفید،
که مرا ، چارهٔ روزِ سیَهی باید کردنفسِ "یغما" ، به مدارایِ خرَد ، پند پذیر،
نیست ، تمهیدِ مصاف و سپَهی باید کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲
از صُومعه ، زاهد ، به خرابات سفر کن،
طامات ، صفائی ندهد ، فکرِ دگر کنآدم ، به نشاطِ غمَش ، از گلشنِ مینو،
بگذشت ، تو هم گر خَلَفی ، کارِ پدر کنتا در رَهِ او ، پای کُند پویه ، قدم زن،
تا بر درِ او ، دست دهد ، خاک به سر کنشاید که به گوشَش رَسی ، ای ناله ، رسا شُو،
باشد که ترحّم کند ، ای آه ، اثر کنخندم شبِ هجران ، چُو شبِ وصل ، مگر چرخ،
رشک آرَد و گوید به شب ، آغازِ سحر کناشکت بخراشد جگرِ مردم و ترسم،
غمگین شود ، ای مردمکِ دیده ، حذر کنخواهی به سلامت گذری ، از نظرِ دوست،
"یغما" ، تن و جان را ، هدفِ تیرِ نظر کنخُشنودیِ مفتیّ و مریدان ، نظرِ شیخ،
" یغما" ، خری اندر وَحَل افتاد ، خبر کن
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴
جزعِ یمان اش ، شد از شَبَه گهر آمود،
دیده نَم آرد ، چُو گشت خانه پُر از دودگفتم اش؛ از خط ، جمالِ حسن بکاهد،
رُوشنیِ ماه ، در سوادِ شب افزودجامِ سفالینه هست و کنجِ خرابات،
کاسهٔ زر گو مباش و کاخِ زر اندودجز ز خطِ جام و لُوحِ جَبههٔ ساقی،
راه نبرُدم به گنجنامهٔ مقصودسنّتِ محمود چیست ، مهرِ غلامان،
ما و به رسمِ فریضه ، سنّتِ محمودعشق غنیمت شمَر ، که وصلِ نکویان،
باغِ خلیل است و عشق آتشِ نمرودخونِ پدر ، خُود ز شیرِ مام ندانی،
مادرِ گیتی نَپروَرَد ، چُو تو مُولودتیرگی ات ، موجبِ زوالِ من افتاد،
نَوََّرَکَ الله ، ای ستارهٔ مسعودنرم شد از آتشِ دل ام ، دلِ سخت اش،
قطرهٔ خونی نمود ، معجزِ داوود
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱
چهره آذرگون ، ز آذرگون شراب آورده ای،
آبِ کارِ دلبری ، از کارِ آب آورده ایزان دهان ام ، دیده دریا کردی و گویی که کرد؟،
این ، تو بِه دانی ، که دریا از سراب آورده ایکرده ای تاراجِ هُشیاران و مست افتاده ای،
داده ای فرمانِ بیداریّ و خواب آورده ایخُود حباب آید ز دریا ، مَر مرا ، از اشکِ چشم،
تو ، دگرگون ، باز دریا از حباب آورده ایکج همی تابی به من ، در کارِ آن پیچیده زلف،
کج پلاسی بین ، که مویی از طناب آورده ایزَاشک چشمِ لَختِ دل ، بارد هماره ، جزعِ تو،
چشم بندی بین ، که از باران ، سحاب آورده ایگرچه آیاتی است "یغما" ، نظمِ یاران ، زین غزل،
نَسخِ آن آیات را ، فصل الخطاب آورده ای
کوروش در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴:
چو همنشین شود انگور با خم سرکه
شراب او ترشی شد حریف اوست کبر
یعنی چه ؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹
در بتکده ، گر خانه ای ، آباد توان کرد،
از کعبه ، مسلمانم ، اگر یاد توان کردآهن دل اش ، از ناله نشد نرم ، چه حاصل،
کز سینهء من ، کورهء حدّاد توان کردانصاف ، که تا سینه ، توان کَند به ناخن،
در کیشِ وفا ، بحث به فرهاد توان کردهر مایه تنعّم ، که ز گلزار شنیدیم،
عِیشی است ، که در خانهء صیّاد توان کردبس تجربه کردیم ، همان شامِ اجل بود،
در هجرِ تو ، روزی که از او یاد توان کردخُوش ، خواجِگی عشق ، که صد بنده چُو یوسف،
شکرانهء این بندگی ، آزاد توان کردگویند ؛ دل اش نرم توان کرد به فریاد،
آری بوَد ، اَر قوّتِ فریاد توان کرد"یغما" ز چه آب و گِلی آخر ، که ز خاک ات،
نه صُومعه ، نه بتکده آباد توان کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱
بگیر گوشهء جام ، اَر حریفِ عیشِ مدامی،
که دُور از خمِ گردون ، نمود گوشهء جامیبه طاقِ ابرویِ ماهی ، بنوش جامِ هلالی،
چه مانده چشم به راهِ هلالِ عیدِ صیامیجهان ز نکهتِ پیمانه مست و واعظِ مسکین،
هنوز گرمِ ملامت ، مگر نداشت مشامیببین به دیدهء وحدت ، مقیمِ دیر و حَرم را،
که در میانه ، نبینی جز اختلاف ، مقامیز آشیانه و گلشن ، چه حاصلم ، که ندارد،
گذر به خانهء صیّاد و رَه به حلقهء دامیدریغ نیست گذشتن ، ز سنگِ جُورِ نکویان،
اگر شکسته پَرَت ، بر نشین به گوشهء بامیجگر خراش ، به گوشم رسید ، نالهء یعقوب،
مگر ز مصر به کنعان ، رسیده است پیامیبه ماه و سرو چه نسبت ، جمال و قدِّ بتان را،
نه ماه را قدِ مُوزون ، نه سرو را ست خرامینشان مجوی ز "یغما" ، که من به ناحیه دیدم،
دُو اسبه پشت به مقصد ، ز دست رفته لگامی
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸
رَوَم به جلدِ سگِ پاسبان ، که گاه به گاهی،
مگر به مغلطه یابم ، بر آستانِ تو راهیبه وحشتی است ، دل از خیلِ غمزه ، در خَمِ زلفش،
که بی دلی ، شبِ تاریک ، بر خُورَد به سپاهیرُخِ تو ماه شمردم ، دلِ تو سنگ ، چُو دیدم،
مثالِ ذرّه به خورشید بود و کوه به کاهیبه گوشه گوشه چپ و راست ، زَابرویت چه گریزم،
که غیرِ سایهء شمشیرِ فتنه ، نیست پناهینه سایه ای ز تو بر سَر ، نه نوری از تو به رُوزن،
مرا از آن چه که سَروی ، مرا از این چه که ماهیبهارِ تو ست بتان را ، خزانِ خرّمی ، ای خط،
هزار سال نَرویی ، ندانمَت چه گیاهیکشیده خنجر و جوید بهانه مدّعی ، ای کاش،
کند ثواب و مرا متهَّم کند به گناهیبه دل ، رقیبم از آن رَه نمی دهد ، که مبادا،
خدا نکرده ، از این رَه ، کنم به کویِ تو راهیهمینم ، از شبِ زلفِ تو حاصل است ، که دارم،
به دست ، روزِ پریشان و روزگارِ سیاهینه شام را خبری از سَحَر اثر ، نه دعا را،
شبِ فراقِ تو ، افتاده ام به روزِ سیاهیربود غارتِ خط ، تاجِ نخوت از سَرِ حُسنَش،
مگر رسد سَرِ "یغما" از این نمد ، به کلاهی
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۴ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷:
"یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷
منّت ایزد را ، که بر شرعِ نبی ، اقرارِ من
این گواهی بس ، که زاهد میکند ، انکارِ مندر خرابات اش ، به جامی ، بارها کردم گرُو
تا نپنداری ، سعادت نیست ، در دستارِ منمیکده کردم بنا ، کو بانیِ بیت الحرام
تا بپرسم ، بهتر آثارِ تو یا آثارِ منگر سرای شیخ شاهد باز خوانندم ، چه عیب
هیچکس زیشان ، نداند خوبتر ، اسرارِ منگفتم آه ، از آفتابِ گرمِ محشر ، پیرِ دیر،
گفت ؛ مانا ، غافلی از سایه ی دیوارِ منتا شدم ، در رسته ی شیرین لب ات ، شکَّر فروش
کاروانِ مصر ، در تنگ است ، از بازارِ منمفتی ار سگ خوانَدَم ، رنج اش خلافِ مردمی است
من که باشم؟ ، کز خطابِ مفتی ، آید عارِ منبر لبِ غیر ، آنکه دارد چشم ، گاهِ داوری
کِی کند وقتِ تظّلم ، گوش بر گفتارِ منخواب اش از مژگان مَبُر ، ای ناله ، بو ، بیند به خواب
چشمِ شوخ اش ، ماجرایِ دیده ی بیدارِ منرشته ی تسبیحِ عمرِ زاهد ، ار یغما گسیخت
نیست جای غمِ ، فدایِ تاری از زنّارِ من
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸
ما ز میخانه ی عشق ایم ، گدایانی چند
باده نوشان و خموشان و خروشانی چندای که در حضرتِ او ، یافته ای بار ، بِبَر
عرضهٔ بندگیِ بی سر و سامانی چندکای شهِ کشورِ حُسن و مَلکِ مُلکِ وجود
منتظر بر سرِ راه اند ، غلامانی چندعشق ، صلحِ کُل و باقی همه جنگ است و جدل
عاشقان جمع و فِرَق جمعِ پریشانی چندسخنِ عشق ، یکی بود ، ولی آوردند
این سخنها به میان ، زمرهٔ نادانی چندآنکه جوید حرَم اش ، گو به سرِ کویِ دل آی
نیست حاجت ، که کند قطع ، بیابانی چندزاهد از باده فروشان بگذر ، دین مَفروش
خرده بینها ست در این حلقه و رندانی چندنه در اختر حرکت بود ، نه در قطبِ سکون
گر نبودی به زمین ، خاک نشینانی چندای که مغرور ، به جاهِ دو سه روزی ، بَرِ ما
رُو گشایش طلب ، از همّتِ مردانی چند
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰
تا کِی ز غم ات ، ناله و فریاد توان کرد،
زافتاده به کُنج قفسی ، یاد توان کردآغوش و کنار ، از تو نداریم توقّع،
از نیم نگاهی ، دلِ ما شاد توان کردرَخشِ سِتم ، این قدر نباید ، که بتازی،
گیرم که به ما ، این همه بیداد توان کردزاهد چه دهی پند ، که ما از مِیِ لعل اش،
نی همچو خرابیم ، که آباد توان کردای آن که ، به دستِ تو ، سَرِ رشتهٔ خلقی است،
یک رشته به پا طایری ، آزاد توان کردای نورِ خدا ، گویم اگر ، سوءِ ادب نیست،
دیگر ز کجا مثلِ تو ، ایجاد توان کرد؟جانیّ و دلی ، روحِ روانی ، همه آنی،
از مشتِ گِلی ، این همه بنیاد توان کرد؟آورد هجومی به سَر ام ، خیلِ غُمومی،
ساقی ، به یکی ساغر ام ، امداد توان کردیک رَه ننمودی نظر ، "اسرارِ" حزین را،
گم کرده رهی را ، به رَه ، ارشاد توان کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶
کلاهِ دلربائی ، بر سر اش بین،
نیازِ کج کلاهان ، بر در اش بین
بنفشه سر زده ، گِردِ شقایق،
به دُورِ یاسمن ، نیلوفر اش بین
نماید دعویِ کیشِ مسیحا،
ز لب اعجاز و از خط دفتر اش بین
گر ات خواهش بوَد ، سِیرِ گلستان،
به سنبل زار ، گلبرگِ تَر اش بین
گدازد شمع ، از رشکِ جمال اش،
وزین محنت ، به سَر ، خاکسترش بین
دل ات خواهی شود ، مرآتِ حق بین،
خدا را ، درجمالِ انور اش بین
کمر بسته ، پیِ تاراجِ عقل ام،
ز ناز و غمزه ، خیلِ لشگر اش بین
عرق بگرفته جا ، بر رویِ آتش،
به هم دمساز ، آب و آذر اش بین
بوَد " اسرار" مسکینی ، ولی زَاشک،
بیا و دامنِ پُرگوهر اش بین
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹
یار با ما ، بیوفایی می کند،
بی سبب ، از ما جدایی می کند
می کند با آشنا بیگانگی،
با رقیبان آشنایی می کند
راهِ مردم می زند ، گیسویِ او،
شمعِ روی اش ، رهنمایی می کند
کاسهٔ گردون ، به کف بگرفته ، مهر،
وز فروغِ او ، گدایی می کند
رهزنِ چشم اش ، به محراب از فسون،
عابد آسا ، پارسایی می کند
ذیلِ ظلّ اش را ، مبادا کوتهی،
طالعِ ما ، نارسایی می کند
زاهد ار دُردی کِشد ، از جامِ ما،
ترکِ این زهدِ ریایی می کند
کِی ز مفتاحِ خرَد ، بابی گشود،
عشقِ او ، مشکل گشایی می کند
بر امید "اسرار" رُو ، کانجامِ کار،
کارِ خُود ، سِرِّ خدایی می کند
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲
شورشِ عشقِ تو ، در هیچ سَری نیست که نیست،
منظرِ رویِ تو ، زیبِ نظری نیست که نیستنیست یک مرغِ دلی ، کِش نفِکندی به قفس،
تیرِ بیدادِ تو ، تا پَر به پَری نیست که نیستز فغان ام ، ز فراقِ رخ و زلف ات به فغان،
سگِ کوی ات همه شب ، تا سحری نیست که نیستنه همین از غمِ او ، سینهٔ ما صد چاک است،
داغِ او لاله صفت ، بر جگری نیست که نیستموسیی نیست ، که دعویِّ انا الحق شِنوَد،
ور نه این زمزمه ، اندر شجری نیست که نیستگوشِ اسرار شنُو نیست ، وگر نه ، "اسرار"،
بَر اش ، از عالمِ معنی ، خبری نیست که نیست
برمک در ۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپنامه » بخش ۱۲۶ - داستان دهقان توانگر: