محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
درود بر روح عطار بزرگ.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در تاریخ ۱۴ دی ۱۴۰۴ به پایان رسید این کتاب.
بماند به یادگار.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند:
تشویر: شرمندگی
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
زحیر: ناله و زاری
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
ددان
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
ذات المخالب: دندان دارای چنگال
حامد نیک مهر در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:
برداشت من این هست که "سَرمَسْتِ چُنان خوبی، کِی کَم بُوَد از چوبی؟" چوب به بربط اشاره داره که در دست چنان خوبی چنین آوای سرمستانه ای از اون بعید نیست. چنان که مجاورت رسول ستونی رو به مویه درآورد.
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۱ در پاسخ به مهران راد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:
شاه گمان نمیکرد چنین بشود که قد چون سروش به هنگامه پیری چون کمان گردد.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶
هر که را ، با لبِ تو ، پیمان بود
اجلِ او ، از آبِ حیوان بودهر که ، رویِ چو آفتابِ تو ، دید
همچو من ، تا که بود ، حیران بوددر نکویی ، پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن ، بنَتوان بودچون بدیدم ، لبِ جگر رنگ ات
نمکی داشت و شکَّرافشان بودیک شکَر ، آرزوم کرد ، الحق
لیک ، بیم ام ، ز تیرِ مژگان بودبی رخ ات ، بر رخ ام ، نوشت به خون
دیده ، هر رازِ دل ، که پنهان بودخواستم ، تا نفس زنم ، بی تو
نزدَم ، زانکه ، آن نفس جان بودجانِ من ، گر بوَد و گر نبوَد
کِی مرا ، در جهان ، غمِ آن بودلیک ، جان ، زان سبب ، ندادم من
که نه ، در خوردِ چون تو ، جانان بودجان بدادم ، چو رویِ تو ، دیدم
زانکه ، جان دادنِ من ، آسان بودجانِ عطّار ، تا که بود ، از تو
هستی و نیستی ش ، یکسان بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
هر که را ، اندیشهٔ درمان بوَد
دردِ عشقِ تو ، بر او تاوان بوَدبر کَسی ، دردِ تو ، گردد آشکار
کو ، ز چشمِ خویشتن ، پنهان بودگرچه دارد ، آفتابی در درون
لیک ، همچون ذرّه ، سرگردان بودای دلِ محجوب ، بگذر از حجاب
زانکه محجوبی ، عذابِ جان بودگر ، هزاران سال ، باشی در عذاب
میتوان گفتن ، که بس آسان بودلیک ، گر افتد حجابی ، در ره ات
این عذابِ سخت ، صد چندان بودچند اندیشی ، بمیر از خویش ، پاک
تا نمیری ، کِی تو را ، درمان بودچون بمیرد شمع ، برهَد از بلا
نه دگر سوزنده ، نه گریان بودهر دم از سر گیر ، چون شمع و بسوز
زانکه سوزِ شمع ، تا پایان بودچون بسوزی پاک، پیشِ چشمِ تو
هر دو کُون و ذرّهای ، یکسان بودعرش را ، گر چشمِ جان آید پدید
تا ابد ، در خَردَلی حیران بودعرش و خَردل وآنچه در هر دو جهانست
ذرّه ذرّه ، جامهٔ جانان بودتو درونِ جامهٔ جانان ، مدام
تا ایاز ات ، دایما سلطان بودصد هزاران چیز داند شد ، به طبع
آن عصا ، کان لایقِ ثعبان بودآن عصا ، کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصایِ موسیِ عمران بودوان نفَس ، کان مردگان را زنده کرد
نی دمِ عیسیِّ حکمتدان بوَدآن عصا ، آنجا یدالله بود و بس
وان نفَس ، بی شک ، دمِ رحمان بوَدوان هزاران خلق ، کز داوود مُرد
آن نه زین الحان ، که زان الحان بوَددر برِ مردی ، که این سر ، پِی برَد
مردیِ رستم ، همه دستان بوَدگر ندانستی ، تو این سر ، تن بزن
تا در آن ساعت ، که وقتِ آن بوَدتن زن ای عطّار و تن زن ، دم مزن
زانکه اینجا ، دم زدن ، نقصان بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸
زلفِ تو ، که فتنهٔ جهان بود
جانم بربود و جایِ آن بود
هر دل ، که ز عشقِ تو ، خبر یافت
صد جان ش ، به رایگان ، گران بود
مُرده ، دلِ آن کَسی ، که او را
در عشقِ ، تو زندگی به جان بود
گفتم ؛ دلِ خویش ، خون کنم من
کز دستِ دلَم ، بسی زیان بود
ناگاه ، کشیده داشت ، دستَم
چون ، پایِ غمِ تو ، در میان بود
گر من دادم ، امان ، دلَم را
دل را ، ز غمِ تو ، کِی امان بود؟
گفتم ؛ که دهانِ تو ، ببینم
خود ، از دهن ات ، که را نشان بود؟
هرگز ، نرسید ، هیچ جایی
آن را ، که غمِ چنان دهان بود
گفتی ؛ که چگونهای تو ، بیمن
دانی تو ، که بیتو ، چون توان بود
زآنروز ، که یک زمان ت دیدم
صد ساله ، غم ام ، به یک زمان بود
بر خاکِ در ات ، نشسته عطّار
تا بود ، ز عشق ، جانفشان بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹
هر که را ، ذرّهای ، وجود بوَد
پیشِ هر ذرّه ، در سجود بوَدنه همه ، بت ، ز سیم و زر باشد
که بتِ رهروان ، وجود بوَدهر که ، یک ذرّه میکند ، اثبات
نفسِ او ، گبر یا جهود بوَددر حقیقت ، چو جمله ، یک بود است
پس همه بودها ، نبود بوَدنقطهٔ آتش است ، در باطن
دود دیدن ، از او ، چه سود بوَدهر که آن نقطه دید ، هر دو جهان ش
محو گشته ز چشم ، زود بوَدزانکه ، دُو کون ، پیش دیدهٔ دل
چون سرابی ، همه نمود بوَدهر که یک ذرّه ، غیر میبیند
همچو کوری ، میانِ دود بوَدهمچو عطّار ، در فنا میسوز
تا دمی گر زنی ، چو عود بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰
هر که را ، در عشقِ تو ، کاری بوَد
هر سرِ مویی ، بر او خاری بوَدیک زمان مگذار ، بی دردِ خود ام
تا مرا ، در هجر تو ، یاری بوَدمست گشتم ، از تو ، گفتی صبر کن
صبر کردن ، کارِ هُشیاری بوَددل ز من بردیّ و گفتی ؛ غم مخور
گر دلی نبوَد ، نه بس کاری بوَدگر تو را ، در عشق ، دین و دل نماند
این چنین ، در عشق ، بسیاری بوَددل شد از دست و ز جان ترسم ، ازانک
طرّه ی تو ، چُست طرّاری بودبی نمکدانِ لب ات ، در هر دو کُون
میندانم ، تا جگر خواری بوَدگر بخندی ، عاشقِ بیمار را
وقتِ بیماری ، شکَرباری بودرَسته ی دندان ت ، در بازارِ حسن
تا قیامت ، روزِ بازاری بوَدگر بهایِ بوسه خواهی ، جز به جان
میندانم ، تا خریداری بوَدنافه ی وصل ات ، که بویی ، کَس نیافت
کِی ، سزایِ ناسزاواری بودای عجب ، بی زلفِ عنبر بیزِ تو
هر کَسی خواهد ، که عطّاری بوَد
طاهره کاکایی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۱ در پاسخ به میثم ططری دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۶:
خیلی ممنونم که غزل نظامی رو کامل زیرش نوشتید. یکی از مصراعهاشو توی گوگل تایپ کردم و با این غزل جامی آشنا شدم.
اینغزل نظامی رو آقای شهرام ناظری خوندن. خیلی زیبا.
طاهره کاکایی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۶ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱:
این غزل با غزل 236یکیه
یوسف شیردلپور در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۵:
وای وای چه میکند این شعر و دوبیتی های باباطاهر با تن و جان و روح وروان آدمی
مگر میتوان گریبان را چاک چاک نکرد وقتی این دو بیت را با اجرای استاد شجریان در آلبوم دولت عشق شنید و عاشقانه عاشق عاشق شدن نشد؟؟ چققققدر زیباست و دلنشین چه تحیر های بجای و قدرتمندی قابل توصیف نیست 💐🌴💕
مهران راد در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:
درود
کسی معنی مصراع:
"نه آن بود کان شاه را بدگمان"
را میداند؟
ساناز افشار در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۲ - تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله کی ایشان گویند در اصل عقول جزوی برابرند این افزونی و تفاوت از تعلم است و ریاضت و تجربه:
از ای گرگ کهن، منظور اشاره به انسان است.
محمد مهدی حامدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:
از تعابیر و تفاسیر که بگذریم، غزل معنای روشنی دارد
کِی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد -------- یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
خاطر شاعر (احتمالاً در اثر مشاهده تقدیر و سرنوشت غم آلود انسان ها که در ادامه به آن پرداخته) غمگین است و از این رو، نمی تواند شعر نشاط انگیز و عاشقانه ای بسراید.
-----------------------------------------------------------------
از لعلِ تو گر یابم انگشتریِ زنهار ----------- صد مُلکِ سلیمانم در زیرِ نگین باشد
ای خدا، ای کاش بوسه ای به نگین انگشترم می زدی تا از خاتم سلیمان هم قدرتش بیشتر می شد و فرمانروایی دنیا به دست من می افتاد (اگر اختیار ویژه ای از طرف خدا برای حافظ ایجاد می شد، این نظام جبری دنیا را به هم می زد و خیلی از سرنوشت های ناخوشایند مردم را تغییر می داد).
لعل: لب یار که مانند نگینی از گوهر لعل سرخ و فریبنده است و اگر انگشتری را ببوسد، نگین آن انگشتر هم لعل می شود.
-----------------------------------------------------------------
هر کاو نکند فهمی، زین کلک خیال انگیز ----------- نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
به نظر شاعر، مهمترین عامل زندگی، شانس، تقدیر و سرنوشت است که از پیش نوشته شده و این اصل چنان مسلم است که اگر کسی آن درک نکرده باشد، هیچ چیز از دنیا نفهمیده و زندگی اش پوچ و بی ثمر است، حتی اگر خیلی هم ادعا داشته باشد.
کلک خیال انگیز: قلم سرنوشت و تقدیر الهی است که چنان نقاشی پیچیده و وهم انگیزی را می نگارد که بعضی را به قضاوت های خیالی و توهمی راجع به دنیا و خدا می کشاند.
صورتگر چین: نقاش زبردست
نقشش به حرام: یعنی نقاشی بی معنا و مفهوم که باعث حرام شدن رنگ و وقت و ... است.
-----------------------------------------------------------------
جامِ می و خونِ دل هر یک به کسی دادند -------- در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد
شاعر چگونگی تقسیم سرنوشت را این طور تصویر کرده: ما در یک میهمانی ای نشسته بودیم که نامش دایره قسمت بوده است و در آن میهمانی افراد می نشسته اند و سرنوشتشان را به شکل یک شراب سرخ در پیاله هایشان می ریخته اند. ولی برای بعضی، به صورت کاملاً اتفاقی شراب سرخوش کننده ریخته نمی شود، بلکه خون دل در پیاله هایشان ریخته می شود و آن ها مجبورند آن را در طول زندگی سر بکشند.
-----------------------------------------------------------------
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود - - - - - - کاین شاهد بازاری، وان پرده نشین باشد
در نظر شاعر، قسمت و تقدیر است که سرنوشت آدم ها را مشخص می کند، تا زیبا روئی مجبور به زیبایی فروشی همگانی باشد و زیبا رویی دیگر در اندرونی، مستور و به دور از فشارهای زندگی، به او رسیدگی شده و با آسایش زندگی کند.
(گلاب در واقع همان گل است که تحت فشارهای زندگی او را فشرده اند و پخته اند و از او عرق گرفته اند و در سر هر بازاری فروخته اند.)
-----------------------------------------------------------------
آن نیست که حافظ را رِندی بِشُد از خاطر -------- کاین سابقهٔ پیشین تا روزِ پَسین باشد
این نکته دانی و صداقت جسارت آمیز حافظ هم یکی از نعمت های ازلی است که در سرنوشت او نوشته شده و این ویژگی در روز اول خلقت به او اعطا شده و تا قیامت هم باقی خواهد ماند.
رندی: آزادگی، صداقت، جسارت، هوش و نکته بینی عارف،
سابقه پیشین: مربوط به روز اول خلقت،
روز پسین: روز قیامت
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله: