گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹
                 
هر گدایی ، مردِ سلطان ، کِی شود
پشّه‌ای ، آخر ، سلیمان ، کِی شود

نی ، عجب آن است ، کین مردِ گدا
چون که سلطان نیست ، سلطان کِی شود

بس عجب کاری است ،  بس نادر رهی
این چو عینِ آن بوَد ، آن کی شود

گر بدین ، برهان کنی ، از من طلب
این سخن ، روشن ، به برهان کی شود

تا نگردی ، از وجودِ خود ، فنا
بر تو ، این دشوار ، آسان کی شود

گفتم اش ؛  فانی شُو و باقی تویی
هر دو ، یکسان نیست ، یکسان کی شود

گرچه هم دریایِ عمّان ، قطره‌ای است
قطره‌ای ، دریایِ عمّان کی شود

گر کَسی را ، دیده دریابین نشد
قطره‌بین باشد ، مسلمان کی شود

تا نگردد قطره و دریا یکی
سنگِ کفر ات ، لعلِ ایمان کی شود

جمله ، یک خورشید می‌بینم ، ولیک
می‌ندانم ، بر تو ، رخشان کی شود

هر که ، خورشیدِجمالِ او ، ندید
جان‌فشان ، بر رویِ جانان کی شود

صد هزاران مرد ، می‌بینم ، ز عشق
منتظر بنشسته ، تا جان کی شود

چند اَندایی به گِل  ، خورشید را
گِل ، بدین درگه ، نگهبان کی شود

از کفی گِل ، کان ، وجودِ آدم است
آن چنان خورشید ، پنهان کی شود

گر به کلّی ، برنگیری گِل ، ز راه
پای در گِل ، ره به پایان ، کی شود

نه چه می‌گویم ، تو مردِ این ، نه‌ای
هر صبی ، رستم به دستان کی شود

کی توانی شد ، تو ، مردِ این حدیث
هر مخنّث ، مردِ میدان کی شود

تا نباشد ، همچو موسی ، عاشقی
هر عصا در دست ، ثعبان کی شود

عمر ات ، ای عطّار ، تاوان کرده‌ای
بر تو ، آن خورشید ، تابان کی شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸
                 
گر ، نسیمِ یوسف ام ، پیدا شود
هر که نابینا بوَد ، بینا شود

بس که ، پیراهن بدرّم ، تا مگر
بویی ، از پیراهن اش پیدا شود

گر برافتد برقع ، از پیشِ رخ اش
زاهدِ منکِر ، سرِ غوغا شود

ور برافشاند ، سرِ زلفِ دو تا
دل ز زلف اش ، کافری یکتا شود

هر دلی ، کز زلفِ او ، زنّار ساخت
بی‌شک ، آن دل ، مؤمنی حقّا شود

گر بیابد ، عقل ، بویِ زلفِ او
عقل ، از لایعقلی ، رسوا شود

از دو عالم ، فارغ آید ، تا ابد
هر که او ، مشغولِ این سودا شود

گر کَسی پرسد ، که پیشِ رویِ او
دل ، چرا شوریده و شیدا شود؟

تو جواب اش دِه ، که پیشِ آفتاب
ذرّه ، سرگردان و ناپروا شود

ای دل ، از دریا ، چرا تنها شدی
از چنین دریا ، کَسی تنها شود؟

هر که ، دور افتد ، ز جایِ خویشتن
می‌دود ، تا زودتر آنجا شود

ماهی ، از دریا ، چو بر خاک اوفتد
می‌تپد ، تا چون سویِ دریا شود

گر تو بنشینی ، به بیکاری ، مدام
کار ات ، ای غافل ، کجا زیبا شود؟

گر دلِ عطّار ، با دریا رسد
گوهری ، بی‌مثل و بی‌همتا شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷:

ز شاخ بهی کن کلوخ آمرود 

چه معنایی دارد؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵
                         
سخنِ عشق ، جز اشارت نیست
عشق ، در بندِ استعارت نیست

دل شناسد ، که چیست ، جوهرِ عشق
عقل را ، ذرّه‌ای بصارت نیست

در عبارت ، همی نگنجد عشق
عشق ، از عالمِ عبارت نیست

هر که را ، دل ز عشق ، گشت خراب
بعد از آن ، هرگز اش عمارت نیست

عشق بِستان و خویشتن بفروش
که نکوتر از این ، تجارت نیست

گر شود فُوت ، لحظه‌ای ، بی عشق
هرگز ، آن لحظه را ، کفارت نیست

دلِ خود را ، ز گورِ نفس برآر
که دل ات را ، جز این زیارت نیست

تنِ خود را ، به خونِ دیده بشوی
که تن ات را ، جز این طهارت نیست

پُر شد از دوست ، هر دو کُون ، ولیک
سوی او ، زَهرهٔ اشارت نیست

دلِ شوریدگان ، چو غارت کرد
بانگ بر زد ، که جایِ غارت نیست

تن ، در این کار در دِه ، ای عطّار
زانکه ، این کارِ ما ، حقارت نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴
          
طریقِ عشق ، جانا ، بی بلا نیست
زمانی بی بلا بودن ، روا نیست

اگر صد تیر ، بر جانِ تو آید
چو تیر ، از شستِ او باشد ، خطا نیست

از آنجا ، هرچه آید ، راست آید
تو کژ منگر ، که کژ دیدن ، روا نیست

سرِ مویی نمی‌دانی ، ازین سر
تو را ، گر در سرِ مویی ، رضا نیست

بلا کِش، تا لقایِ دوست بینی
که مردِ بی بلا ، مردِ لقا نیست

میانِ صد بلا ، خوش باش ، با او
خود آنجا ، کو بوَد ، هرگز بلا نیست

کَسی ، کو روز و شب ، خوش نیست ، با او
شب اش خوش باد ، کان کَس مردِ ما نیست

که باشی تو ، که او خونِ تو ریزد
وگر ریزد ، جز این ات ، خون‌بها نیست

دوایِ جان مجوی و تن فرو دِه
که دردِ عشق را ، هرگز دوا نیست

درین دریایِ بی پایان ، کَسی را
سرِ مویی ، امیدِ آشنا نیست

تو از دریا جداییّ و عجب این
که این دریا ، ز تو یک دم جدا نیست

تو او را حاصلیّ و او تورا گم
تو او را هستی ، اما او تو را نیست

خیالِ کژ مبَر اینجا و بشناس
که هر کو در خدا گم شد ، خدا نیست

ولی رویِ بقا ، هرگز نبینی
که تا زاوّل نگردی ، از فنا نیست

چو تو ، در وی فنا گردی ، به کلّی
تو را دایم ، ورایِ این بقا نیست

ز حیرت ، چون دلِ عطّار ، امروز
در این گردابِ خون ، یک مبتلا نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳
                         
در عشق ، قرار بی‌قراری است
بدنامیِ عشق ، نام‌داری است

چون نیست ، شمارِ عشق پیدا
مشمر ، که شمارِ بی‌شماری است

در عشق ، ز اختیار بگذَر
عاشق بودن ، نه اختیاری است

گر دل داری ، تو را سزد عشق
ورنه ، همه زهد و سوگواری است

زاری می‌کن ، چو دل نداری
تا دل ندهند ، کار  زاری است

دل کیست ، شکارِ خاصِّ شاه است
شاه از پیِ او ، به دوستداری است

شاهی که ، همه جهان ش مُلک است
در دشت ، ز بهرِ یک شکاری است

جانا برِ تو ، قرار آن را ست
کز عشقِ تو ، عینِ بی‌قراری است

آن را که ، گرفتِ عشقِ تو ، نیست
در معرضِ صد گرفتکاری است

وآن است عزیز ، در دو عالم
کز عشقِ تو ، در هزار خواری است

هر بی‌خبری ، که قدر عشقَت
می‌نشناسد ، ز خاکساری است

وانکس که شناخت ، خردهٔ عشق
هر خردهٔ او ، بزرگواری است

پروانهٔ تو ست ، جانِ عطّار
زان است ، که غرقِ جان سپاری است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲
                         
ای دلشده ، دلربایِ من کیست
از جای شدم ، به جایِ من کیست

بیگانه شدم ، ز هر دو عالم
وآگه نه ، که آشنایِ من کیست

ره گم کردم ، در این بیابان
کو رهبر و رهنمایِ من کیست

جان می‌کاهم ، درین رهِ دور
پیکِ رهِ جان‌فزایِ من کیست

صد بار بریختند خونَم
در عهدهٔ خون‌بهایِ من ، کیست

هر دم گِرِهی عظیم افتد
در پرده ، گِره‌گشایِ من کیست

صد کار فتاده ، هر کَسی را
غمخوارهٔ من ، برایِ من کیست

محروم ام ، ازین طلب ، که دارم
مطلوبِ حرم‌سرایِ من کیست

گر من سجلی کنم ، در این کار
جز زردیِ رخ ، گوایِ من کیست

بر گفت فرید ، ماجرایی
اِشنودهٔ ماجرایِ من کیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱
                        
گر جمله تویی ، همه جهان چیست
ور هیچ نی ام من ، این فغان چیست

هم جمله توییّ و هم همه تو
وآن چیست که غیرِ تو ست ، آن چیست

چون هست یقین ، که نیست جز تو
آوازهٔ این همه گمان چیست

چون نیست ،  غلط کننده پیدا
چندین غلطِ یکان یکان چیست

چون کارِ جهان ،  فنایِ محض است
چندین تک و پوی ، در جهان چیست

بر ما ، چو وجود نیست ما را
چندین غم و دردِ بی کران چیست

چون زنده به جان نی ام ، به عشق ام
پس زحمتِ جان ، در این میان چیست

جان در تو ، ز خویشتن فنا شد
زان بی خبر است جان ، که جان چیست

عطّارِ ضعیف را ، از این سر
جز گفتِ میان تهی ، نشان چیست

مریم آهنکوب در ‫۲۴ روز قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

سلام ١٨ دیماه اینترنت در ایران بسته شد. این حاشیه تلاشی است برای ارتباط من با مردم داخل ایران

علی علائی در ‫۲۵ روز قبل، شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:

عاشقانه ای بی نظیر از سعدی

نگوییم بی نظیر، دست کم کم نظیر است.

حتی در بین باقی آثار او جایگاه والایی دارد.

برمک در ‫۲۶ روز قبل، شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۴ در پاسخ به احمد خرم‌آبادی‌زاد دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

نقش و نقل  بسیار هم آوایی دازند بهتر از من میدانید   در پارسی بسا واژگان  که در انها ش/ل  و ل میگردد مانند  هشت و  هل . گِشت و گَله (گشت و گله هردو یعنی مجموعه )

برمک در ‫۲۶ روز قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

خون سیاوش بده گاو فریدون بیار

سید مفید حسینی در ‫۲۶ روز قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

سلام دوستان من در دیوان عطار بیتی را در این غزل دیدم که اینجا نیست:

بعد از بیت سوم:

گر نشد حاصل که در بر گیری‌ام، یک بوسه ده

تا لب لعلت ●●●● این هم کی شود؟

در دیوان به همین شکل نوشته شده

اگر دوستان گرداننده سایت و یا سایر عزیزان اطلاع کاملی در این مورد دارید مرحمت فرموده و توضیح دهید.

محمد متین در ‫۲۶ روز قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۷ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۲۱ - انتقاد از مستشاران:

حکایتش وضعیت کنونی ماست

محمد متین در ‫۲۶ روز قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » شمارهٔ ۲۵ - خر و عَزب:

حکایت های جالبی در مجموعه اشعار ایرج میرزا هست

مهدی قاسمی در ‫۲۷ روز قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۲ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب » مجمع مرغان:

بر خیالی کی توان این ره سپرد؟ ...

به نقل قول از دکتر شفیعی کدکنی:《ظاهرا به معنی این است که در مدت یک ماه، چگونه میتوانی خود را به ماه آسمان برسانی؟》

مهدی قاسمی در ‫۲۷ روز قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب » مجمع مرغان:

آب بنمایم ز وهم خویشتن رازها دانم بسی زین بیش من

اشاره دارد به این نکته که هدهد از روی زمین توانایی تشخیص آب‌های زیرزمینی را دارد.

امیررضا ابراهیمی در ‫۲۷ روز قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

دمتون گرم

امیررضا ابراهیمی در ‫۲۷ روز قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

سلام آقا رضا دمتون گرم 

حسن در ‫۲۷ روز قبل، پنجشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۸:

با سلام و ادب

جنابان حافظ و سعدی هم  به نوعی همین معنا را بیان کرده اند:

هر گل نو زگلرخی یاد همی کند ولی

گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو . حافظ

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشا کنان   بستانیم

تو به سیمای شخص می نگری

ما در آثار  صنع حیرانیم  . سعدی

 

۱
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۵۷۱۰