گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۲۶ - داستان دهقان توانگر:

 

 گویی  اسدی بیشتر آنرا  چنیود اورده هر دو نیز درست است بیگمان  ایرانیان انرا هریک با  گویش خود  Činvat Peretum و   Činevat Peretum میگفتند و  هر دو درست است چنیود پرد به معنی پلی که بدان را برچیند  استاینها را چنیود گفته 

رهاننده روز شمار از گداز

دهنده به پول چنیود جواز

به پول چنیود که چون تیغ تیز

گذارست و هم نامه و رستخیز

بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چنیود گذار


و در اینها چینود گفته

سیه روی خیزد ز شرم گناه

سوی چینود پل نباشدش راه

رهی سخت چون چینود تن گداز

تهی چون کف زفت روز نیاز



بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چنیود گذار

به پیغمبرش بگروی هر که هست

نیاویزی از شاخ بیداد دست

بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چینوَد گذار

عنان سخن هر کسی کاو بتافت

سر رشتهٔ پاسخش کس نیافت

بماندند خیره دل از پیش اوی

گرفتند بسیار کس کیش اوی


دل از دین نشاید که ویران بود

که ویران‌زمین جای دیوان بود

نگه دار دین آشکار و نهان

که دین است بنیان هر دو جهان

پناه روانست دین و نهاد

کلید بهشت و ترازوی داد

درِ رستگاری ورا از خدای

ره توبه و توشهٔ آن سرای

ز دیو ایمنی وز فرشته نوید

ز دورخ گذار و به فردوس امید

رهاننده روزِ شمار از گداز

دهنده به پول چینود جواز

جهان را نه بر بیهده کرده‌اند

ترا نه‌ ز پی بازی آورده‌اند

بدان کز چه بُد کاین جهان آفرید

همان چون شب و روز کردش پدید

چرا باز تیره کند ماه و تیر

زمین درنوردد چو نامه دبیر

 

برمک در ‫۱۹ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۴ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

 

شهنشاه دانندگان را بخواند

سخنهای گیتی سراسر براند

جهان را ببخشید بر چار بهر

وزو نامزد کرد آبادشهر

نخستین خراسان ازو یاد کرد

دل نامداران بدو شاد کرد

دگر بهره زو بد قم و اسپهان

نهاد بزرگان و جای مهان

وزین بهره بود آذرابادگان

که بخشش نهادند آزادگان

وز ارمینیه تا در اردویل

بپیمود بیناخرد بوم گیل

سیوم بهره اران و مرز خزر

ز خاور ورا بود تا باختر

چهارم عراق آمد و بوم روم

چنین پادشاهی و آباد بوم

۱- خراسان ۲- قم و سپاهان و آذراپادگان و ارمینیه تا در اربیل وگیلان ۳- اران و مرز خزر ۴- عراق=(ایراگ) و بوم روم.  بخش پایینی که مکران وپارس و خوزستان و سورستان (میانرودان  و سوریه بود  ایراگ و یا نیمروز مینامیدند
این بخشبندی  بنا بر چهار سوی  خراسان(مشرق) و خاور(غرب) و اباختر(شمال) و ایرگ ( جنوب)نبود  بیشتر بنا بر اقلیم بود
-

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸
                 
آن شاه ، که گاهی ، نظری سویِ گدا داشت
یارب ، ز سر ام ، سایهٔ لطف اش ، ز چه وا داشت

زان روزِ طرب یاد ، که از غنچه دهانی
پیغام ، به دلسوختهٔ باد صبا داشت

آراست چو فرّاشِ قضا ، بزمِ تنعّم
از خوانِ طرب ، خونِ جگر ، قسمتِ ما داشت

روزی که زدندی همگی ، ساغرِ عشرت
ساقیِّ ازل ، بهرهٔ ما ، جامِ بلا داشت

یکجا ، غمِ یاران و ز یکسو ، غمِ دوران
ای بخت ، ندانم ، سرِ شوریده ، چه ها داشت

بی پا و سران ات ، همه سرخیلِ جهان اند
عشقِ تو ، همانا ، اثرِ بالِ هما داشت

یاقوتِ سرشک ام ، به ره ات ، خون شده دل بود
تازه زنَد ات آب ، همین دیده ، به جا داشت

چون نیستَمی ، در خورِ دیدارِ تو ، ای کاش
ره بود به آن ام ، که رهی سویِ شما داشت

هر تیرِ نگه ، جَسته ز شستِ تو ، نشسته
در دل ، مگر آن خاصیتِ تیرِ قضا داشت

راندی ز درِ خویش ، چو اسرارِ حزین را
میرفت و به حسرت ، نگهی سویِ قفا داشت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱
                             
تا دل ، اندر نظر آورده ، نگارِ عجَبی،
زَاشکِ خونین ، به رُخم کرده ، نگارِ عجبی،

کرده از خونِ شهیدان ، کفِ سیمین ، گلرنگ،
بسته تهمت به حنا ، حیله شعارِ عجبی

سرِ سِیرِ چمن ام نیست ، چه در حسن ، تو را ست،
ز ریاحین و گل و سبزه ، بهارِ عجَبی

بازویِ حسنِ تو نازم ، که ز چشم و ابروت،
به کمندی عجب افکنده ، شکارِ عجبی

گشت بیماریِ دل بِه ، که برآورد آن سَرو،
از زنخ سیب ، ز پستان دُو انارِ عجبی

طعمه لَختِ دل و جا کنجِ قفس ، شُرب ام خون،
دارم از دایرهٔ چرخ ،  مدارِ عجبی

سخن از دوزخ و فردُوس ، به "اسرار"  مَگوی،
وصل و هجر اش ، بوَدَم جنّت و نارِ عجبی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
                 
ای که پنداری ، که نَبوَد حشمت و جاهی ، تو را
هست شرق و غربِِ عالم، ماه تا ماهی ، تو را

از پِیَ اش تا چند گردی، کو به کو و دربدر
رو به خویش آور، که هست از خود به او ، راهی تو را

گام نِه اوّل به ره، پس از خود ، ای سالک بِرَه
زان نِه ای آگه، که از خود هست ، آگاهی تو را

گر خدا خواهی تو، خود خواهی بنِه در گوشه ای
تا که خود خواهی شود، عینِ خدا خواهی ، تو را

جامِ جم خواهی ، بیا، از خود ، ز خود بیخود طلب
بهرِ دارا ساختند ، آئینهٔ شاهی ، تو را

خوشه ای از خرمن اش ، اسرار ، اگر داری طمع
اشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ، تو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰
                            
عکسِ آن رخسار و قامت ، تا در آب آورده ای،
عکس خوبان را ست ، سرو از آفتاب آورده ای

چرخ ، ماه از آفتاب آورد و تو ، از جام و چهر،
بر خلافِ چرخ ، از ماه ، آفتاب آورده ای

زان ، خط ام خون ریزد از مژگان و خیزد ، ای شگفت،
مُشکِ ناب از خون ،  تو خون از مُشکِ ناب آورده ای

تا حسابِ رستخیز ات چیست ، کز قامت به خلق،
صد قیامت ، رستخیزِ بی حساب آورده ای

زآفتاب آمد ، طرازِ لعلِ رخشان ، ای عجب،
لعلِ رخشان را ، طرازِ آفتاب آورده ای

سِیرِ زاهد میدهی ، در راهِ عشق ، آهسته تر،
ریشِ گاوی ، با زبان ، خَر در خَلاب آورده ای

خاک ، پهنهء هوش و "یغما" ، دیدهء خورشید و ماه،
زین کُمِیتِ  برق پِی ، کاندر رکاب آورده ای

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳
                             
به سویِ کعبه ، ز میخانه رهی باید کرد،
آخرِ عمر ، به عمدا ، گنهی باید کرد

شیخ مستور و زلیخا رَهِ بازار به پیش،
چارهٔ معجر و فکرِ کلَهی باید کرد

گفت زاهد ؛ که من از آن سگِ کو ، پاک‌تر ام،
لا نُسَلِّم ، به تأمُّل نگَهی باید کرد

یوسف از غیرتِ حُسن ات ، زده بر شیدایی،
فکر زندانی و تدبیرِ چَهی باید کرد

تا به کِی ، پای به زنجیرِ گدایان سودَن،
دست در حلقهٔ فِتراکِ شَهی باید کرد

چند دندان کُنم ای خواجه ، به مسواک سفید،
که مرا ، چارهٔ روزِ سیَهی باید کرد

نفسِ "یغما" ، به مدارایِ خرَد ، پند پذیر،
نیست ، تمهیدِ مصاف و سپَهی باید کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲
                             
از صُومعه ، زاهد ، به خرابات سفر کن،
طامات ، صفائی ندهد ، فکرِ دگر کن

آدم ، به نشاطِ غمَش ، از گلشنِ مینو،
بگذشت ، تو هم گر خَلَفی ، کارِ پدر کن

تا در رَهِ او ، پای کُند پویه ، قدم زن،
تا بر درِ او ، دست دهد ، خاک به سر کن

شاید که به گوشَش رَسی ، ای ناله ،  رسا شُو،
باشد که ترحّم کند ، ای آه ، اثر کن

خندم شبِ هجران ، چُو شبِ وصل ، مگر چرخ،
رشک آرَد و گوید به شب ، آغازِ سحر کن

اشکت بخراشد جگرِ مردم و ترسم،
غمگین شود ، ای مردمکِ دیده ، حذر کن

خواهی به سلامت گذری ، از نظرِ دوست،
"یغما" ، تن و جان را ،  هدفِ تیرِ نظر کن

خُشنودیِ مفتیّ و مریدان ، نظرِ شیخ،
" یغما" ، خری اندر وَحَل افتاد ، خبر کن

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴
                             
جزعِ یمان اش ، شد از شَبَه گهر آمود،
دیده نَم آرد ، چُو گشت خانه پُر از دود

گفتم اش؛  از خط ، جمالِ حسن بکاهد،
رُوشنیِ ماه ، در سوادِ شب افزود

جامِ سفالینه هست و کنجِ خرابات،
کاسهٔ زر  گو مباش و کاخِ زر اندود

جز ز خطِ جام و لُوحِ جَبههٔ ساقی،
راه نبرُدم به گنج‌نامهٔ مقصود

سنّتِ محمود چیست ، مهرِ غلامان،
ما و به رسمِ فریضه ، سنّتِ محمود

عشق غنیمت شمَر ، که وصلِ نکویان،
باغِ خلیل است و عشق آتشِ نمرود

خونِ پدر ، خُود ز شیرِ مام ندانی،
مادرِ گیتی نَپروَرَد ، چُو تو مُولود

تیرگی ات ، موجبِ زوالِ من افتاد،
نَوََّرَکَ الله ، ای ستارهٔ مسعود

نرم شد از آتشِ دل ام ، دلِ سخت اش،
قطرهٔ خونی نمود ، معجزِ داوود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱
                             
چهره آذرگون ، ز آذرگون شراب آورده ای،
آبِ کارِ دلبری ، از کارِ آب آورده ای

زان دهان ام ، دیده دریا کردی و گویی که کرد؟،
این ، تو  بِه دانی ، که دریا از سراب آورده ای

کرده ای تاراجِ هُشیاران و مست افتاده ای،
داده ای فرمانِ بیداریّ و خواب آورده ای

خُود حباب آید ز دریا ، مَر مرا ، از اشکِ چشم،
تو ، دگرگون ، باز دریا از حباب آورده ای

کج همی تابی به من ، در کارِ آن پیچیده زلف،
کج پلاسی بین ، که مویی از طناب آورده ای

زَاشک چشمِ لَختِ دل  ، بارد هماره ، جزعِ تو،
چشم بندی بین ، که از باران ، سحاب آورده ای

گرچه آیاتی است "یغما" ، نظمِ یاران ، زین غزل،
نَسخِ آن آیات را ، فصل الخطاب آورده ای

 

کوروش در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴:

چو همنشین شود انگور با خم سرکه

شراب او ترشی شد حریف اوست کبر

 

یعنی چه ؟

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹
                             
در بتکده ، گر خانه ای ،  آباد توان کرد،
از کعبه ، مسلمانم ، اگر یاد توان کرد

آهن دل اش ، از ناله نشد نرم ، چه حاصل،
کز سینهء من ، کورهء حدّاد توان کرد

انصاف ، که تا سینه ، توان کَند به ناخن،
در کیشِ وفا ، بحث به فرهاد توان کرد

هر مایه تنعّم ، که ز گلزار شنیدیم،
عِیشی است ، که در خانهء صیّاد توان کرد

بس تجربه کردیم ، همان شامِ اجل بود، 
در هجرِ تو ، روزی که از او یاد توان کرد

خُوش ، خواجِگی عشق ، که صد بنده چُو یوسف،
شکرانهء این بندگی ، آزاد توان کرد

گویند ؛ دل اش نرم توان کرد به فریاد،
آری بوَد ، اَر قوّتِ فریاد توان کرد

"یغما" ز چه آب و گِلی آخر ، که ز خاک ات،
نه صُومعه ، نه بتکده آباد توان کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱
                             
بگیر گوشهء جام ، اَر حریفِ عیشِ مدامی،
که دُور از خمِ گردون ، نمود گوشهء جامی

به طاقِ ابرویِ ماهی ، بنوش جامِ هلالی،
چه مانده چشم به راهِ هلالِ عیدِ صیامی

جهان ز نکهتِ پیمانه مست و واعظِ مسکین،
هنوز گرمِ ملامت ، مگر نداشت مشامی

ببین به دیدهء وحدت ، مقیمِ دیر و حَرم را،
که در میانه ، نبینی جز اختلاف ، مقامی

ز آشیانه و گلشن ،  چه حاصلم ، که ندارد،
گذر به خانهء صیّاد و رَه به حلقهء دامی

دریغ نیست گذشتن ، ز سنگِ جُورِ نکویان،
اگر شکسته   پَرَت ، بر نشین به گوشهء بامی

جگر خراش ، به گوشم رسید ، نالهء یعقوب،
مگر ز مصر به کنعان ، رسیده است پیامی

به ماه و سرو چه نسبت ، جمال و قدِّ بتان را،
نه ماه را قدِ مُوزون ، نه سرو را ست خرامی

نشان مجوی ز "یغما" ، که من به ناحیه دیدم، 
دُو اسبه پشت به مقصد ، ز دست رفته لگامی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸
                            
رَوَم به جلدِ سگِ پاسبان ، که گاه به گاهی،
مگر به مغلطه یابم ، بر آستانِ تو راهی

به وحشتی است ، دل از خیلِ غمزه ، در خَمِ زلفش،
که بی دلی ،  شبِ تاریک ، بر خُورَد به سپاهی

رُخِ تو ماه شمردم ، دلِ تو سنگ ، چُو دیدم،
مثالِ ذرّه به خورشید بود و کوه به کاهی

به گوشه گوشه چپ و راست ، زَابرویت چه گریزم،
که غیرِ سایهء شمشیرِ فتنه ، نیست پناهی

نه سایه ای ز تو بر سَر ، نه نوری از تو به رُوزن،
مرا از آن چه که سَروی ، مرا از این چه که ماهی

بهارِ تو ست بتان را ، خزانِ خرّمی ، ای خط،
هزار سال نَرویی ، ندانمَت چه گیاهی

کشیده خنجر و جوید بهانه مدّعی ، ای کاش،
کند ثواب و مرا متهَّم کند به گناهی

به دل ، رقیبم از آن رَه نمی دهد ، که مبادا،
خدا نکرده ،  از این رَه ، کنم به کویِ تو راهی

همینم ،  از شبِ زلفِ تو حاصل است ، که دارم،
به دست ،  روزِ پریشان و روزگارِ سیاهی

نه شام را خبری از سَحَر اثر ، نه دعا را،
شبِ فراقِ تو ، افتاده ام به روزِ سیاهی

ربود غارتِ خط ، تاجِ نخوت از سَرِ حُسنَش،
مگر رسد سَرِ "یغما" از این نمد ، به کلاهی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۴ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷:

"یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷
          
منّت ایزد را ، که بر شرعِ نبی ، اقرارِ من
این گواهی بس ، که زاهد می‌کند ، انکارِ من

در خرابات اش ،  به جامی ، بارها کردم گرُو
تا نپنداری ،  سعادت نیست ، در دستارِ من

میکده کردم بنا ، کو بانیِ بیت الحرام
تا بپرسم ، بهتر آثارِ تو یا آثارِ من

گر سرای شیخ شاهد باز خوانندم ، چه عیب
هیچکس زیشان ،  نداند خوبتر ، اسرارِ من

گفتم آه ، از آفتابِ گرمِ محشر ، پیرِ دیر،
گفت ؛ مانا ، غافلی از سایه ی دیوارِ من

تا شدم ، در رسته ی شیرین لب ات ، شکَّر فروش
کاروانِ مصر ،  در تنگ است ، از بازارِ من

مفتی ار سگ خوانَدَم ،  رنج اش خلافِ مردمی است
من که باشم؟ ، کز خطابِ مفتی ، آید عارِ من

بر لبِ غیر ، آنکه دارد چشم ، گاهِ داوری
کِی کند وقتِ تظّلم ، گوش بر گفتارِ من

خواب اش از مژگان مَبُر ،  ای ناله ، بو ، بیند به خواب
چشمِ شوخ اش ، ماجرایِ دیده ی بیدارِ من

رشته ی تسبیحِ عمرِ  زاهد ، ار یغما گسیخت
نیست جای غمِ ، فدایِ تاری از زنّارِ من

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸
          
ما ز میخانه ی عشق ایم ، گدایانی چند
باده نوشان و خموشان و خروشانی چند

ای که در حضرتِ او ، یافته ای بار ، بِبَر
عرضهٔ بندگیِ بی سر و سامانی چند

کای شهِ کشورِ حُسن و مَلکِ مُلکِ وجود
منتظر بر سرِ راه اند ، غلامانی چند

عشق ، صلحِ کُل و باقی همه جنگ است و جدل
عاشقان جمع و فِرَق جمعِ پریشانی چند

سخنِ عشق ، یکی بود ، ولی آوردند
این سخنها به میان ، زمرهٔ نادانی چند

آنکه جوید حرَم اش ، گو به سرِ کویِ دل آی
نیست حاجت ، که کند قطع ،  بیابانی چند

زاهد از باده فروشان بگذر ، دین مَفروش
خرده بینها ست در این حلقه و رندانی چند

نه در اختر حرکت بود ، نه در قطبِ سکون
گر نبودی به زمین ، خاک نشینانی چند

ای که مغرور ، به جاهِ دو سه روزی ، بَرِ ما
رُو گشایش طلب ،  از همّتِ مردانی چند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰

تا کِی ز غم ات ، ناله و فریاد توان کرد،
زافتاده به کُنج قفسی ، یاد توان کرد

آغوش و کنار ، از تو نداریم توقّع،
از نیم نگاهی ، دلِ ما شاد توان کرد

رَخشِ سِتم ، این قدر نباید ، که بتازی،
گیرم که به ما ، این همه بیداد توان کرد

زاهد چه دهی پند ، که ما از مِیِ لعل اش،
نی همچو خرابیم ، که آباد توان کرد

ای آن که ، به دستِ تو ، سَرِ رشتهٔ خلقی است،
یک رشته به پا  طایری ، آزاد توان کرد

ای نورِ خدا ، گویم اگر ، سوءِ ادب نیست،
دیگر ز کجا  مثلِ تو ، ایجاد توان کرد؟

جانیّ و دلی ، روحِ روانی ، همه آنی،
از مشتِ گِلی ، این همه بنیاد توان کرد؟

آورد هجومی به سَر ام ، خیلِ غُمومی،
ساقی ، به یکی ساغر ام ، امداد توان کرد

یک رَه ننمودی نظر ،  "اسرارِ"  حزین را،
گم کرده رهی را ، به رَه ، ارشاد توان کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶
                            
کلاهِ دلربائی ، بر سر اش بین،
نیازِ کج کلاهان ، بر در اش بین

بنفشه سر زده ، گِردِ شقایق،
به دُورِ یاسمن ، نیلوفر اش بین

نماید دعویِ کیشِ مسیحا،
ز لب اعجاز و از خط  دفتر اش بین

گر ات خواهش بوَد ، سِیرِ گلستان،
به سنبل زار ، گلبرگِ تَر اش بین

گدازد شمع ، از رشکِ جمال اش،
وزین محنت ، به سَر ، خاکسترش بین

دل ات خواهی شود ، مرآتِ حق بین،
خدا را ، درجمالِ انور اش بین

کمر بسته ، پیِ تاراجِ عقل ام،
ز ناز و غمزه ، خیلِ لشگر اش بین

عرق بگرفته جا ، بر رویِ آتش،
به هم دمساز ، آب و آذر اش بین

بوَد " اسرار" مسکینی ، ولی زَاشک،
بیا و دامنِ پُرگوهر اش بین

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹
                            
یار با ما ، بیوفایی می کند،
بی سبب ، از ما جدایی می کند

می کند  با آشنا بیگانگی،
با رقیبان آشنایی می کند

راهِ مردم می زند ، گیسویِ او،
شمعِ روی اش ، رهنمایی می کند

کاسهٔ گردون ، به کف بگرفته ، مهر،
وز فروغِ او ، گدایی می کند

رهزنِ چشم اش ، به محراب  از فسون،
عابد آسا ، پارسایی می کند

ذیلِ ظلّ اش را ، مبادا کوتهی،
طالعِ ما ، نارسایی می کند

زاهد ار دُردی کِشد ، از جامِ ما،
ترکِ این زهدِ ریایی می کند

کِی ز مفتاحِ خرَد ، بابی گشود،
عشقِ او ، مشکل گشایی می کند

بر امید "اسرار"  رُو ، کانجامِ کار،
کارِ خُود ، سِرِّ خدایی می کند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲
                             
شورشِ عشقِ تو ، در هیچ سَری نیست که نیست،
منظرِ رویِ تو ، زیبِ نظری نیست که نیست

نیست یک مرغِ دلی ، کِش نفِکندی به قفس،
 تیرِ بیدادِ تو ، تا پَر به پَری نیست که نیست

ز فغان ام ، ز فراقِ رخ و زلف ات به فغان،
سگِ کوی ات همه شب ، تا سحری نیست که نیست

نه همین از غمِ او ، سینهٔ ما صد چاک است،
داغِ او لاله صفت ، بر جگری نیست که نیست

موسیی نیست ، که دعویِّ انا الحق شِنوَد،
ور نه این زمزمه ، اندر شجری نیست که نیست

گوشِ  اسرار شنُو نیست ،  وگر نه ، "اسرار"،
بَر اش ، از عالمِ معنی ، خبری نیست که نیست

۱
۲۵
۲۶
۲۷
۲۸
۲۹
۵۷۱۶