گنجور

حاشیه‌ها

 

هجران شب تار ما ندارد
غم عقدهٔ کار ما ندارد
ما جان به هوای گل فشانیم
گل میل کنار ما ندارد
گر عزم سفر کند خوشش باد
جان طاقت بار ما ندارد
فردوس شراب دارد اما
پیمانه گُسار ما ندارد
هر کس که رهین حرف و صوت است
پیغام نگار ما ندارد
ساقی می ناب دارد اما
در خورد خمار ما ندارد
از بس که رمیده ایم و ترسان
غم میل شکار ما ندارد
عرفی نه ز دوست، دشمنان است
اما غم کار ما ندارد

این غزل در پیروی از امیرخسرو دهلوی سروده است، غزلی که مطلع آن چنین است

گل رنگ نگار ما ندارد
بوی خوش یار ما ندارد

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۶


متن غزل از روی نسخۀ انصاری:

تشنه ام رطل گران خواهم گزید
آتش آتش نشان خواهم گزید
آنچه بگزینم نگیرند ار ز من
انتعاش ابلهان خواهم گزید
جنت ار عرض متاع خود دهد
آن چه نستانند از آن خواهم گزید
گر به خون خوردن دهندم اختیار
خون گنج شایگان خواهم گزید
نفس گر یوسف شود در نیکویی
گرگ یوسف را بر آن خواهم گزید
در وجود آزار دل بگزیده ام
در عدم آرام جان خواهم گزید
این ندانستم که از بخت زبون
آنچه عرفی خواهد، آن خواهم گزید

این غزل در پیروی از خاقانی سروده شده است، بسیاری از شاعران هم دورۀ عرفی از آن پیروی کرده اند و شاید عرفی از آخرین آن ها باشد، غزل خاقانی را در این جا می توانید بیابید

http://ganjoor.net/khaghani/divankh/ghasidekh/sh938

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۴۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۵


متن غزل از روی نسخۀ انصاری:

نخورم زخم در آن کوچه که مرهم باشد
نشوم کشته در آن شهر که ماتم باشد
خجل آن کشته که چون تیغ کشد غمزهٔ دوست
احتیاجش به دم عیسی مریم باشد
گفت و گوهای حکیمانه نیالاید عشق
واگذارید که این نکته مسلّم باشد
عقل را کرده ام از مغلطه خاموش، بلی
صرفۀ بی ادب آن است که ملزم باشد
نیم جو درد به کس ندهم و این هم هنر است
ای خوش آن بخل که آرایش حاتم باشد
عرفی از گریه نیاساید و توفان برخاست
جم و کی نیست که او را غم عالم باشد

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۴


متن غزل از روی نسخۀ انصاری:

درد کیشان همه ناموس کُش کیش همند
غمگسار هم و ناسور کن نیش همند
صبح تا شام گدای هم و شب تا به سحر
شکر دریوزه گذار دل درویش همند
زان به صورت نشناسند به آمیزش هم
که به خلوتگه معنی همه در پیش همند
دست از ین جمع پریشان بگذاری، کایشان
همه بیگانۀ خویشند ولی خویش همند
کفر و دین را ببر از یاد که این فتنه گران
در بد آموزی ما مصلحت اندیش همند
عرفی این نکته به مجموعۀ احباب نویس
که محبان وفا تازه کن ریش همند

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۰۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۳


با درود خدمت تمام دوستان گلم. هر چند که من خودم رو هرگز نمی تونم در مقام نقد آثار بزرگی چون اشعار، بزرگ مرد نیشابور بر آیم. اما تنها چیزی که بنظرم رسید این سخن از دکتر شریعتی افتادم که می گفت : “من رقص دختران هندو را بیش‌تر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آن ها از روی عشق و علاقه می‌رقصند، ولی پدر و مادرم از روی عادت و ترس نماز می‌خوانند.”

سید محسن در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۳


بنظرم در بیت سوم دو مصرع جا به جا نوشته شده

حسن در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت


بعد از بیت آخر «برفت و سر آمد برو روزگار»
چند بیت دیگر هم در برخی نسخه ها هست:
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود
برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند

سیاهکالی در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ طهمورث


مصرع دوم بیت سوم سکته دارد و کلمه اى از ان جا افتاده است

مینو در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۵


من با «یک خواننده» موافقم. نادرستی ضبط سخی به جای سخن آشکارتر از آن است که نیاز به اینهمه بحث داشته باشد. سخی صفت مشبهه است و معنی فاعلی دارد و اصلا نمی تواند به جای مصدرش یعنی سخاوت به کار برود. مثل این است که بگوییم حکیم ولی منظورمان حکمت باشد و یا بگوییم ادیب و منظورمان ادب باشد. در صفحه‌کلیدهای امروزی و ماشین‌ تحریرهای قدیمی جای حروف نون و یاء در کنار هم قرار داشته و کاملاً محتمل است که چنین اشتباه تایپی‌ای رخ داده باشد. آقای فروزانفر هم مثل هر کس دیگر از خطای چشم مصون نبوده است. چرا غلط تایپی به این آشکاری را باید با چنین تأویل‌ها و تفسیرهای دور از ذهن و متکلفانه‌ای توجیه کنیم و شعری به این روانی و زیبایی را ضایع نماییم؟

م.ح. حبیبی در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۹:۵۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۲۱۹


بنده بسیار تحت تاثیر فضاسازی این شعر قرار گرفته ام. این کارگه کوزه گری برای من فضایی است که در آن به زندگی نگاهی دوباره می کنی و بار دیگر به یاد سوال همیشگی علت آفرینش می افتی. سوالی آمیخته با خون دل کوزه های ساکت و خاموش. شاید جناب خیام در جامعه خودش همان تنها کوزه ای است که علت را جستجو می کند. آن هم با خروش و فریاد.

مسلم هاشمی در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۹:۱۴ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۱۷


متن کامل از روی نسخۀ انصاری:

مرا دردی است که از داروی راحت بیش می گردد
فلک بیهوده بر گرد دکان خویش می گردد
ببین کز نشتر مژگان او بختم چه پیش آورد
که موی بستر سنجاب بر من نیش می گردد
به نوعی دیده ام از گریۀ بسیار نازک شد
که گر بر لاله و ریحان گشایم ریش می کردد
دل گم گشته ام گویا دگر در سینه باز آمد
که چون صف های مورم درد و غم در پیش می گردد
فلک چندان تُنُک مایه است با این گرم بازاری
که یک جو عافیت گر بخشدم درویش می گردد
ندانم عرفی این غم دوستی را از کجا دارد
که در دنبالۀ غم های بیش از پیش می گردد

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۸:۵۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۱


متن غزل از روی نسخۀ انصاری:

چون عشق بت ز کعبه به دیرم حواله کرد
تسبیح شکر گو شد و ناقوس ناله کرد
بر آستان دیر نهادیم روی گرم
هر ذره صد معامله با رنگ لاله کرد
آب حیات چون طلبد کس که بخت ما
این زهر هم به خون جگر در پیاله کرد
آن نعمتی که دوزخ از آن کامران بود
در خوان عشق دست منش یک نواله کرد
مجموعه ساز عشق الم نامۀ مرا
نا خوانده برد و خاتمۀ صد رساله کرد
تیغی که تافت رو ز جگر گوشه ی خلیل
امروز عشق بر سر عرفی حواله کرد

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۸:۳۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۰


متن کامل غزل از روی نسخۀ انصاری:

حرم جویان دری را می پرستند
فقیهان دفتری را می پرستند
گروهی زشت خویند اهل دنیا
که زیب و زیوری را می پرستند
مبر غیرت که عشاق مجازی
ز خود ناخوشتری را می پرستند
عجب دارم ز دین اهل عصیان
که دامان تری را می پرستند
از این دعوی به شیخ و برهمن ماند
که هر یک داوری را می پرستند
برافکن پرده تا معلوم گردد
که یاران دیگری را می پرستند
ز اهل درد شو عرفی که این جمع
گرامی گوهری را می پرستند

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۸:۲۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۹


متن غزل ار روی نسخۀ انصاری:

بندهٔ دل شوم که او خون فراغ می خورد
خدمت درد می کند، نعمت داغ می خورد
طوبی خلد عافیت، می نخرم به مشت خس
زان که تذرو این چمن، طمعهٔ زاغ می خورد
از چمنی نمی برد، میوۀ برگزیده ای
آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ می خورد
این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان
بوی گل بهشت ما، مغز دماغ می خورد
بی ادب است موسی ام، ره مدهش به طور عشق
کو لب شعله می گزد، خون چراغ می خورد
می نخورد کباب هم، آن که به ذوق آرزو
کاسۀ زهر می کشد، سینۀ داغ می خورد
عرفی تشنه را ز من، مژده که گر یه ایستد
آب حیات از کف خضر سراغ می خورد

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۸:۱۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۸


متن از روی نسخۀ انصاری:

نرنجم گر به بالینم مسیحا دیر می آید
که می داند بر بیمار از جان سیر می آید
خرد همدوش عشق آید به میدان، وه چه ظلم است این
که روباه مزور همعنان شیر می آیذ
شهنشاهی به ملک دلبری در ترکتاز آمد
که چتر نور حسنش مهر و مه در زیر می آید
نمکسایی کن ای عشق از برای زخم بیدردان
که زخم ما نمک سود از دم شمشیر می آید
منم آن مست عرفی، کز لب شیون تراز من
ترنم زود می رنجد، تبسم دیر می آید

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۷:۳۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۷


متن غزل از روی نسخۀ انصاری

خوش آن محفل که از گرمی شرابم رو بسوزاند
به هر جانب که غلتم داغ من پهلو بسوزاند
میا در باغ ما رضوان، که نخل آرای این گلشن
به هر جانب که رو آرد، نسیمش رو بسوزاند
لبم گر با ترنم آشنا گردد در این مستی
صد آتش خانه از یک نعرۀ یاهو بسوزاند
ز مهر ای عافیت زانو نرنجانی که از گرمی
سر شوریدۀ من عشق را زانو بسوزاند
اگر یک دم نفس در دل نگهدارم، ز هر مویم
جهد برقی که چندین خانه از هر سو بسوزاند
چنان با نیک و بد عرفی، به سر کن کز پس مردن
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۷:۱۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۶


متن کامل از روی نسخۀ انصاری:

ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشتۀ ناز از پی قاتل برود
به وداعی که مرا می بری ای دل بگذار
که بمیرم من و جان از پی محمل برود
بحر عشق است و به هر گام هزاران گرداب
این نه بحریست کزو گشته به ساحل برود
گر بمیرم منما چهره به من روز وصال
حسرت روی تو حیف است که از دل برود
آید انگشت گزان روز جزا در محشر
آن که ابله به جهان آید و عاقل برود
چارۀ کار ز تدبیر نیاید، هیهات
کو رسولی که بر جادوی بابل برود
گر بمانم قدمی آن کند این جذبۀ شوق
که دل دوست ز دنبالۀ محمل برود
تا به زانو به گل از گریه فرو شد عرفی
ور چنین گریه کند تا مژه در گل برود

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۶:۲۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۵


متن کامل غزل از روی نسخۀ انصاری

عشق اگر مرد است، مرد تاب دیدار آورد
ورنه چون موسی بسی آورد و بسیار آورد
تا فریبد ابلهان را در متاع روی دست
آسمان پیش از تو یوسف را به بازار آورد
جان به زخم ناوکی دادم که شکر لذتش
در قیامت هر سر مویم شکر بار آورد
بس که زخم غمزه اش خوردم زمین مشهدم
خرمن خنجر به جای بوته ی خار آورد
کافری دان عشق را کز شغل من گر وارهد
گردن روح القدس در قید زنار آورد
مگذر از دارالشفای عشق کز بهر علاج
هر نفس آید مسیح آن جا و بیمار آورد
مو به مویم دوست شد، ترسم که استیلای عشق
یک انالحق گوی دیگر بر سر دار آورد
ای که عرفی را مسلمان خوانده ای، او را بکاو
تا ز کفرآباد دل، بت های پندار آورد

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۶:۰۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۴


متن کامل غزل ار روی نسخۀ پرفسور محمد ولی الحق انصاری

در ازل رفتم به سیر کعبه، دیّاری نبود
آمدم در دیر، راهب بود و بیکاری نبود

کفر و دین و کعبه و دیر از ازل بودند، لیک
صلح و جنگی بر سر تسبیح و زناری نبود

در سبک روحی مثل بودند طاعت پیشه گان
از مصلای ریا بر دوش کس باری نبود

سیر کوی زاهدان کردم، چه ها دیدم، مپرس
هیچ سر بی کوبش سنگی و دیواری نبود

باز کردم دیده را دزدیده بر باغ مجاز
مشت زاغی بود و دستانی و جز خاری نبود

در تماشاگاه حسن، اهل نظر بودند جمع
دیده ها بگشوده و محروم دیداری نبود

بر سر خم رفتم و زاهل خرابات مغان
اولین جوش خم می بود و هشیاری نبود

دشته می خایید شریان وفاداران، ولی
الامانی برنیامد، بانگ زنهاری نبود

از لب هر ذره ام خون اناالحق می چکد
طعنۀ نامحرم و اندیشۀ داری نبود

عشق بود، اما دل خود می گزید و جان خویش
بود بیماری ولی ممنون تیماری نبود

عشق اگر غم داد و جان و دل ستد، عیبش مکن
بیع اول بود و آشوب خریداری نبود

نیک سنجیدم در میزان وحدت، حسن و عشق
بود فرقی در میان و لیک بسیاری نبود

همچو لذت در شدم در ریشه ی دل های ریش
راست گویم چون دل من چاشنی زاری نبود

داستان هستی عرفی و دعوی های او
این زمان گویا برآمد، در ازل باری نبود

رسته در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۵:۵۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۶۳


این شعر بسیار پند آموز است و در عین حال جذاب و خواندنی است.من این شعر را دوست دارم.

مرضیه در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ کودک آرزومند


[صفحهٔ اول] … [۲۶۳۵] [۲۶۳۶] [۲۶۳۷] [۲۶۳۸] [۲۶۳۹] … [صفحهٔ آخر]