گنجور

حاشیه‌ها

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:

-..-..-
دِل چو (پَرگار) به هر سو دَوَرانی می‌کرد
وَندر آن دایره(سرگشته‌ی پابرجا) بود
"حافظ"
.
.
[حروفِ آبستنیّ و زبانِ دوشیزه‌ شوی را]
.
.
____
.
اگر از چَرخِ فَلَک به آنی بِگذریم و در چرخِ آسمان باشیم اَفسونِ سِحْرِ لُغاتِ او به عیان در نَظَر شود، حال به رَقص‌ و پابازی درین دو مُصرع‌ِ بُلندَش چرخی بزنیم.
.
.
گَر مُساعد شَوَدَم دایره‌ی چَرخِ کَبود
هم بِدَست آوَرَمَش باز به پَرگارِ دِگر
.
.
در لُغتِ مُساعد یک دست دَست و یک دانه ساعد است و به گَردِشِ چوگانیّ آن خِنگِ کَبود پرنده‌ی بازی که به چَرَخ در چَرخ شُدَست، اکنون داوِ نَظَر‌بازیّ و شِکار و چرخی‌َّست، پرنده‌ی باز را در سو و جَهتِ شِکار ساعدنشین‌ می‌کردند و پاداشش به رویِ مِنَّت و چَشم، بِماند آسمانِ بُلند و چرخِ باز، حال وین پَرگارِ بی دست و بالِ دایره‌زن که اسیرِ دایره گشت و نَظَر می‌کُند بُلند.
.
.
و در چَرخشِ دَست و قضایی نامِ دِگر پَرگار را به حیله و مَکر به بازار بُرده‌اند و باز به چرخ.
.
.
شَه(بازِ) (دَستِ پادِشَهَم) این چه حالَت است/ کَز یاد بُرده‌اَند هوایِ نَشیمَنَم"
[فراز و فرود در حرفِ شین و میم در لُغتِ پادِشَهَم بدستِ شَهبازَش]
.
.
دَر اِنتِظارِ خَدَنگَش همی پَرَد دِلِ صید/ خیالِ آنکه به رَسمِ شِکار باز آید
[در سِحْرِ بازِ او، به هر اَندریّ و خَدَنگ پرده‌‌ی چَشم، بسته و فرو می‌اُفتد، جز به اختیار و شِکارِ باز]
.
.
(ساعد) آن بِه که بِپوشی تو چو از بَهرِ نِگار/ دَست دَر خونِ دِلِ پُرهُنران می‌داری"
[که پیشِ دَست و بازویَت بِمیرَم]
.
.
ز نَقشبَندِ قَضا هَست اُمیدِ آن (حافظ)
که هَمچو سَرو به دَستم نِگار باز آید"
[و درین آخِر‌نَقش که حافظ‌جان به اُمیدِ نِشَستَن‌گَهی بَرِ آن دستِ بازو و ساعدِ سروِ بُلند، شاخه می‌جُنباند]
و دیده‌بانی نیز هم.
و باز؛
که پیشِ چَشمِ بیمارَت بِمیرَم
"حافظ"
____
.
گَر مُساعد شَوَدَم دایره‌ی چَرخِ کَبود
هم بِدَست آوَرَمَش باز به پَرگارِ دِگر
"حافظ"
.
ایدون که پیِ داستانِ ما خود را خوش و تَر است.
.
___
.
او به خیالِ ساعدی در مُساعدیّ و دَمی به جان کوشان‌ است و بَختِ بازِ نَظَر را در پَرّانی ز دایره‌ی چَرخِ آسمان تا بَرِ چشمانِ ما به پَرگارِ ریسمان کشیده است و اکنون در پنچه‌ی آن تیزچَنگ، دایره، گیر اُفتادست، آری دست‌افزار پَرگار به پا شُده‌ست و عزمِ سرگردانی دارد و حافظِ ما راهش می‌بُرد و می‌بَرد، باری دست‌اش را خوانده و دایره را به خرقِ عادتی باز می‌گُذارد و می‌گُذرد، شاید ز دست بازیّ وان پرگار می‌گوید که به عشوه‌ای بَرِ او
فرموده؛
.
.
چو نقطه گُفتَمَش اَندر میانِ دایره آی/به خنده گُفت که (حافظ) چه جایِ پرگاری"
.
.
[امان ز دستِ لاکردار و دایره‌ی بازَش]
.
.
(تیزیِ شَمشیر بِنگَر قوّتِ بازو ببین)
.
.
چه کُند کَز (پِیِ دوران) نَرَوَد چون پَرگار
هر که در دایره‌ی گَردشِ ایّام اُفتاد
"حافظ"
او در آخر به پَهلوی و پَهلُوی اندر پهلوانی‌اش ز پیِ دوران می‌رود.
.
.
جامِ حُسنت کژ به واد بَر سرِ باد

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
گرامی سروری در باره این بیت پرسش نموده اند که به نظر این بنده کمترین شیراز در اینجا نماد فرم و بغداد نماد زندگی یا فضای بینهایت یکتایی میباشد و همانطور که میدانیم بغداد در دوران شاعران آن زمان شهر علم و ادب و فرهنگ بود با مدارس و کتابخانه های بزرگ و بیشتر بزرگان علوم مختلف در بغداد رشد یافتند و در اینجا شاعر عارف میفرماید از این جهان فرم و ماده و هرچه مربوط به چیزهای این جهان میباشد دلگیر و خسته شده است و زمان آن رسیده که ببینیم برای رسیدن به فضای بینهایت زندگی و جهان معنوی بجز این جهان ماده چه کرده آیم .
موفق و پایدار باشید

امیرحسین در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶:

بنده حس میکنم در بیت اول / مصرع دوم :.... خود کنم آزادت یک حرفی همچون ( خود بکنم آزادت ) کم باشه

ایمان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۳۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:

با سلام
دوستان این معنی میتونه درست باشه؟
پیاله ای که از پیوستن اجزای سر و دست مردگان به مهر یک انسان خیرخواه ایجاد شده را انسان مست جایز به شکستن نمی داند، بلکه به کینه انسان غیر مست (مخالف مستی) شکسته است

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴:

دربیت گشاد کار مشتاقان در ان ابروی دلبند است جدا از صنایع بی بدیل شعری که حافظ را در سپهر ادبیات شعر سیمرغی بلند اشیانه ساخته که هیچ هماوردی نداشته وهیچ کس برفراز ایشان را یارای طیران نیست ما شاهد واژ ارایی (نغمه حروف) در این بیت هستیم که بسیار گوش نواز وهنرمندانه باتکرار حرف ش این بیت را نیز بر تارک ادبیات همچون نگینی تابناک جاودانه ساخته و همواره مطبوع طبع صاحب نظران کرده است.

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

در این غزل حضرت حافظ دربیت آخر باز نیز ما شاهد بازی رندانه ایشان با کلمات هستیم که با تغییر خوانش میتوان معانی دیگری از ان مستفاد گردد که هر شخصی باهر مشرب فکری میتواند با ایشان مربوط گشته واز ان مراد دل جسته و اصولا این ویژگی منشور گونه اشعار حافظهر کسی را از ظن خویش با ایشان انباز میکند در این بیت اگر پس از فریادشمااندکی درنگ ومکث نمایید بیت تحول معنی داده ومفهوم ان منقلب میگردد و مراد خواجه بدین گونه میگردد که این عشقیت که همواره ناجی وگره گشاست حتی اکر شما چهارده روایت قرا سبعه را نیز از بربخوانید بازهم این عشق است که تععین کننده است در اخر این چهاره روایت اشاره به همان قرا سبعه دارد که هر کدام با دو قرائت روایت چهارده گانه را رقم زده اند

متعلم در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

با سلام خدمت همه بزرگان و ممنون از توضیحات زیبای شما
یک بزرگی در مقدمه کتابش نوشته بود"هرکس به اندازه درک و فهمش از موضوع آن را تفسیر می کند" یعنی هر کس می تواند از دیدگاه خودش به شعر حضرت لسان الغیب بپردازد.پس مغایرت در تفسیر ها به معنی اشتباه یکی از آنها نیست.
حتی کوروش عزیز که این شعر را به واقعه کربلا و حر تفسیر کرده است.
انا الحسین مصباح الهدا و سفینه النجاه
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست؟

هوشنگ گودرزی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

مصرع نخست از بیت اول غلط املایی دارد. لطفا تصحیح فرمایید: وقاس - وقاص

مهدی قناعت پیشه در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۲۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰:

امروز ترا دسترس فردا نیست
اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع کنی این دم ار دلت شیدا نیست
شیداست دلی که عشق او دنیا نیست

اصغر اعتصام\ور در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
اشاره به قانون بقاء ماده و انرژی دارد. جسم ماده و روح انرژی است. رهایی از ماده (جسم) باعث آزادی روح در کائنات می شود.

اصغر اعتصام\ور در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

آفرینش دوم و تلاش برای رهایی هرمزدبغ
انسان دور افتاده از سرزمین نور همیشه در غصه و مویهٔ جهان نورانی و زادگاه و خاستگاه اصلی خویش است که درد هجران داشته و همیشه را در آرزوی وصال می‌گذراند.
بر گرفته از آئین مانوی

دکتر صحافیان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:

بیت دوم : تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد...
در شرح حافظ باید به محور تمرکز او دست یابیم
یک زاویه این مضراع محروم کردن نالایقان است و زاویه دیگر این که چه گنج بزرگی است گیسوی یار و نباید دست نا لایقان باشد

دکتر صحافیان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:

امشب که ارزش خویشتن را دریافته ام همان شب قدری است که خلوت نشینان رازدان می گویند.این پادشاهی حال خوش اثر کدام ستاره است؟
بیت2:دلهای عاشق از هر حلقه مویت دعا می کنند تا ناشایستگان به زلفت نرسند( ارزش گیسوی تو را یافته اند)
بیت 3:جان دادنم در چاله چانه ات ارزشمند است زیرا که جان های فراوانی در طوق غبغب تو آماده فدا شدن هستند.
بیت4:ماه آیینه میگیرد تا معشوق من زیبایی خود را ببیند و تاج خورشید در زیر نعل اسب اوست.
بیت5:انعکاس زیبایی عرق چهره اش، خورشید در عشق وصول به آن هر روز تب دارد.
بیت6: حال که از لب یاقوتی یار و شراب ارغوانی به حال خوش رسیده ام آن را ترک نمی کنم. ای زاهدان، مذهب من این است نه ریا و سالوس.
بیت7:در لحظه ای که چون سلیمان سوار بر باد می شوند، من دور از لحظه حال خوش سوار بر مورچه هستم.( در نسخه خانلری نیست و با ادعاهای بزرگ حافظ در تضاد است)
بیت8: آنکه از زیر چشم جانم را با نیزه می کشد با خنده زیر لبش زنده ام می کند( مرگ و زندگی و دوا و دردم از اوست- پرستش عاشقانه- )
بیت9: ( پس از زنده شدن به او) از قلمم آب حیات می چکد و این قلم از آبشخور بلند مرتبه ای سیراب می شود.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@

فرهاد در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

سلام
گفتن و نوشتن از آسان ترین کارهاست ولی سنجیده نوشتن و گفتن بسیار دشوار .
چرا اغلب ما عادت داریم هرچه و هرکه را که می بینیم آن را دانسته و ندانسته توصیف و قضاوت کنیم؟
اغلب علم هایی که مربوط به عالم ماده و محسوسات میشود را کسی جز اندکی در نیافت و آن هم با وجود اینکه خدا میداند از مبدا خلقت تا کنون چه مدت گذشته است!
و من تعدادی از حاشیه های این ابیات آغازین مثنوی را که خواندم دیدم از دبیرستانی ها تا دکتر و مهندس ها هم یک پا مولوی با همان هوش و استعداد و معرفت و علم و هنر آن جناب شده بلکه بالاتر !
واقعا خجالت دارد که ماها که نه در راه علم و دین و تقوا و هنر و معرفت رنجی دیدیم و نه ریاضتی به نفس سرکش دادیم و هر چه ناگفتنی و نا شنیدنی و نا کردنی بود ، گفتیم و شنیدیم و کردیم ، به خودمان اجازه بدهیم که مولانا و دیگر بزرگان معرفت را گاهی بستاییم و گاهی به باد اهانت بگیریم ،
بیایید باور کنیم که ما همان پارس کننده های در شکم آن سگ هستیم که در مثنوی گفته شده ،
به قول خود مولوی اگر بگویند فرعون بد بود و چنین و چنان بود با خود میگویید نادر و عجیب قصه و حکایت و شخصی بوده ، ولی هیچوقت فکر نمیکنیم که اغلب ما از فرعون بدتریم ،
هر کس از راه میرسد نظری در ستایش وحدت وجود میدهد و عده ای میگویند خیال و خواب است ،
شما و من نه در حدی هستیم که این مسائل را تایید کنیم و نه تکذیب ،
چون کسی که متوجه حقیقتی نشده نه قبولش قابل اعتنا است و نه ردش ارزش ملاحظه دارد ،
با ورق زدن و پای صحبت استاد دانشگاه و حوزه مولوی و سعدی نمیشیم خیال همه راحت باشه!
فقط خواهش میکنم اگر لطف میکنید نظر میدید راجع به تذکر نگارشی یا معنا کردن لغات و ترجمه اشعار عربی و این مسائل باشه نه دقایق عرفانی!
اگر هم خانقاه رفتید بدونید درویش و عارف نشدید و نکنه امر بهتون مشتبه بشه یا اگر یک عمامه دور سر پیچوندید پاچهٔ عرفا رو نگیرید که اینها ترویج بدعت میدادن و اگر دوتا کتاب عرفانی خوندید و دانشگاهی رفتید و اسم جنید و بایزید و شبلی و مالک دیناری به گوشتون خورده فکر نکنید که به حقیقت احوال این قوم واقف شدید!
مولوی مجبور بوده و رسالت داشته و خودش بارها گفته که گاهی به حرفش میارن و گاهی مهر خموشی بر دهانش میزنن و شماها نباید مثل افرادی که پیلی رو در تاریکی لمس کردن و هنگام تعریف به دیگران ، هر کدام مضحک اراجیفی نقل میکردن باشید،
سخن عشق گفتن دیگر است و عشق سخن گفتن دیگر و اگر قرار بود هر ساده ای عارف باشه و هر خامی حرف پختگان رو ملتفت بشه مولوی نمیگفت در نیابد حال پخته هیچ خام!
هرچیزی گفتنی بوده خود بزرگان گفتن و دیگر عرفا حرفهای سنجیده در حاشیه ها و تفاسیر گفتن و نیازی و مجالی برای چرت و پرت های ما نیست ، بازم میگم اگر شرح میکنید راجع به ظاهر کلام باشه به حقیقت کلام ، چون غالب حقیقت رو نمیفهمن و اگر بدونن مفت در اختیار دیگران نمیذارن و دانستن مسائل معرفتی موقوف به تورق و خانقاه و حوزه و امثال ذلک نیست چون عشق آمدنی بود نه آموختنی ، محرمان حرم غیب زبان بر بندید ،
هرکه رسید ما رو هم دعا کنه!
از قیل و قال هم ثمری نیست و دعوی نکنید که به دعوی هیچ نمیدهند،
ای دهندهٔ عقلها فریاد رس
تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس

حسن حسینی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی:

سلام
کاندر چمنِ باغ نه گل ماندو نه گلنار. حرفِ واو، زائد و نادرست است. زیرا چمنِ باغ، جایی وسطِ باغ را می گفته اند که در آن قسمت تنها گل می کاشته اند و هیچ ارتباطی با چمنِ امروزی که در ذهنِ ماست ندارد.

آذر در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱ - آغاز:

با درود فراوان
این شعر برام از این جهت جالب بود که دنبال مطالب دررابطه با این بیت شعر بودم که میگه «جهان را بلندی و پستی تویی، ندانم چه ای، هر چه هستی تویی» که بعضی اون رو منتسب به فردوسی میدونن، که به مطلب و شعر بالا برخوردم که یه نگاه و یا یه درجه از بیتی که آوردم برتر بیان میکنه که : «نه تنها بلندی و پستی تویی/که هستی ده هست و هستی تویی» واقعا باید به این شاعرای ایرانی دستمریزاد گفت.

بابک چندم در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳:

@ مائده،
در اینجا طپانچه = سیلی
مرجع -> فرهنگ معین

گویان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۶ - حکایت:

باید تنگ چوگان باشه احتمالا
در چند مایلی کازرون

Mazdak در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

رقیب در آنزمان برابر نگهبان بوده و توانگران و بزرگان، پسران خردسال و زیبای خود را بهمراه نگهبانان نگه می داشته اند.
خاتم لعل = لبان بسته ی معشوق
اشاره ای به انگشتر افسانه ای شـْـلوموه ( سلیمان بن داوود ، مـَـلـِک اسرائیل ) دارد.

سیروس در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی فقر » حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر می‌خواستند:

عطار عزیر در این شعر زیبا به این مفهوم اشاره می فرماید که آنچه برای درک لازم است و بس "تجربه است" عقل و بینش ظاهری نمی تواند جایگزین تجربه شود؛ همانگونه که طعم سیب را نمی توان برای دیگری شرح داد:
چون گرفت آتش ز سر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او
و:
آنک شد هم بی‌خبر هم بی‌اثر
از میان جمله او دارد خبر
این تجربه را چگونه می تواند به زبان عقل برای دیگران بازگو کند.

۱
۲۵۴۲
۲۵۴۳
۲۵۴۴
۲۵۴۵
۲۵۴۶
۵۷۲۴