گنجور

حاشیه‌ها

محسن در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ عمان سامانی » گنجینة الاسرار » بخش ۳۳:

با سلام.
عشق را از یک مشیمه "زاده ایم" صحیح می باشد.
لطفا اصلاح بفرمایید

سید حسن در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

ضمنا بدیهی است که کلمه "بو" در این مصرع به معنی "امید" است، نه به معنی "رایحه" چنانکه بالاتر یکی از دوستان با این تصور معنی بسیار غلطی را برای این مصرع نوشته بود.

سید حسن در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

در مورد "فروکش کردن" همانطور که دوستان اشاره کردند به معنی "فرود آمدن از مرکب" یا "فرو افکندن بار و بنه" می تواند باشد که کنایتاً به معنی "رحل اقامت افکندن" و "سکنی گزیدن" در مکانی می شود.
لذا معنی مصرع اینگونه می شود: دل گفت به امید او در این شهر سکنی بگزینم...

سید حسن در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

علی جان حقا که راست گفتی، شعر حافظ اشک آدم رو جاری می کنه، واقعا که معنویت و روح خاصی توش جریان داره. صورت و معنی را به منتها درجه رسانده حافظ

دکتر صحافیان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد:

مارگیری برای معرکه گیری و کسب روزی به کوهستان رفت.مار عظیم الجثه مرده ای در میان برف دید .
مار را با زنجیر و ریسمان محکم بست و برای نمایش و معرکه به بغداد آورد.
در کنار رود دجله بساط گسترده ای به پا کرد و مردم بسیار زیادی از هر سو برای تماشا آمدند.
آفتاب سوزان بغداد بر مار اژدهاوش افتاد و جان گرفت به جنبش آمد.
مردم از ترس پا به فرار گذاشتند.اژدها خشمگین زنجیرها و بندها را پاره کرد .
مارگیر را در دم هلاک کرد و خلق زیادی از حمله اژدها و فرار جمعیت روی هم افتادند و هلاک شدند..
نفس بسیار خواهنده به اژدهای بزرگ و آتشین تمثیل زده شده است.
خورشید تابان عراق به ابزارهای قدرت ، ثروت و علم تمثیل شده است.
برف کوهستان به نفس افسرده بسیار خواهنده تشبیه شده است که ابزاری نمی یابد یا به سبب قوانین اجتماعی و هنجارهای اجتماعی خود را محدود می کند.
یک حکایت بشنو از تاریخ گوی
تا بری زین راز سرپوشیده بوی976
این شروع مانند شاهنامه است که فردوسی حکایات را از زبان مرد دانش پژوه نقل می کند.
نکته در شیوه مولانا در حکایات مثنوی:
تنها دو بیت در موضوع حکایت آورده می شود و 17 بیت در موضوع طلب .
جستجوی مارگیر،روح چرخنده مولانا را متوجه اولین و مهمترین وادی سلوک یعنی طلب می کند.
گر گران و گر شتابنده بود
آنکه جوینده است یابنده بود
در طلب زن دایما تو هر دو دست
که طلب در راه نیکو رهبر است979

طلب،خواستن شدید یا همان شوق راهبر و پیر تو هست(اشاره به نظریه پیر درونی به جای مدعیان بیرونی)

ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی9 حکایت مارگیر و آوردن مار بزرگ به بغداد2
مارگیر از بهر حیرانی خلق
مار گیرد،اینت* نادانی خلق
آدمی کوهی است چون مفتون شود؟
کوه اندر مار،حیران چون شود؟
صد هزاران مار و که،حیران اوست
او چرا حیران شدست و ماردوست
انسان از همه آفریده ها بالاتر است به گونه ای که همه خلقت در تحیر بزرگی آدمی هستند.
در تعجبم چطور مارگیر و مردمان شیفته مار شده اند.
او ز سرماها و برف افسرده بود
زنده بود و شکل مرده می نمود
عالم افسردست و نام او جماد
جامد،افسرده بود ای اوستاد
تمثیل دیگر برای مار در کوهستان و برف:
جهان ظاهری مرده و ساکن دارد ولی باطن آن زنده است و منتظر گرما و زندگی ای چون خورشید عراق.
باش تا خورشید حشر آید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان1009
خورشید عراق به گرما و چرخش زندگی بخش رستاخیز تشبیه شده است.
همان طور که مار یخ زده زنده شد و به جنبش آمد .باطن جهان نیز در اثر خورشید رستاخیز به حرکت در می آید.
(کسانی که قیامتشان همین الان برپا شده باطن جهان را در جنبش می بینند.)
*اینت:شگفتا

ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 10
حکایت مارگیر و آوردن مار بزرگ به بغداد 4

نفس اژدرهاست او کی مرده است؟
از غم و بی آلتی افسرده است1053

نفس انسان به مار بزرگی تمثیل شده است که نابود کننده است و همه چیز را می بلعد و خود را رشد می دهد و تنومند می کند.
چرا نفس چنین است در حالی که هیچ حیوان دیگری اینگونه نیست؟

نفس از طرف دیگر دمیده شده خداوند است و در پی بی نهایت.
اگر این آرمان رسیدن به همه چیز ؛یعنی نور خداوند تحقق پیدا نکند، به دنبال مسایل دیگر می باشد و بی نهایت را در گزینه هایی غیر از خداوند می جوید.
این بی نهایت خواستن از کودکی در آدمی وجود دارد.

کرمک ست آن اژدها از دست فقر
پشه یی گردد ز جاه و مال،صقر

نفس تو بر اثر نیافتن ابزار خواسته هایش،مانند کرم کوچکی است.
اگر ابزارش را پیدا کند پشه هم تبدیل به پرنده شکاری چون شاهین می شود.

اژدها را دار در برف فراق
هین مکش او را به خورشید عراق

توصیه مولانا :نفس تو که حقیقتا بزرگ هست نباید در گرمای خواسته هایت قرار گیرد و زنده شود .او را در برف جدایی از خواسته هایت نگه دار (زهد)

نکته:این اندیشه عرفانی با آنچه تکنولوژی امروز مطرح می کند برای فروش محصولات خود در تضاد است.
رفاه و آسایش(comfort ) افراطی همراه با فاصله گرفتن از آرامش جان فریب جهان تولید کننده برای کشورهای مصرف کننده است.

تو طمع داری که او را بی جفا
بسته داری در وقار و در وفا؟1064

بدون ریاضت و سختگیری به این دشمن یعنی نفس نمی توانی آن را وفادار کنی و به آرامش بی خواستگی برسی.

هر خسی را این تمنا کی رسد؟
موسیی باید که اژدرها کشد1065

ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 10حکایت مارگیر و آوردن مار بزرگ به بغداد3


ادامه تمثیل جنبش باطن جهان به جنبش مار در آفتاب بغداد:
چون عصای موسی اینجا مار شد
عقل را از ساکنان، اخبار شد
اژدها شدن عصا در دست موسی نبی به ساکنان این دنیا خبر می دهد که جمادات نیز مرده نیستند و جان جهان در حال رستاخیز و جنبش است.
مرده زین سو اند و زان سو زنده اند
خامش اینجا و آن طرف گوینده اند
چون از آن سوشان فرستد سوی ما
آن عصا گردد سوی ما اژدها1013
جهان در این سوی ما مرده است اما باطنش که از جانب خداست زنده است.
وقتی خداوند از سوی خود با معجزه ای می فرستد عصا اژدها می شود.
کوه ها هم لحن داودی کند
جوهر آهن به کف مومی بود
اشاره به معجزات داود نبی که کوهها با او در موسیقی صدای زیبا و بیهوش کننده اش همراه می شدند.
ماه با احمد اشارت بین شود
نار ابراهیم را نسرین شود
معجزه شق القمر پیامبر هم همین است .ماه اشاره انگشت پیامبر را میفهمد و از وسط دو نیم می شود.
خاک قارون را چو ماری در کشد
استن حنانه آید در رشد
با نفرین موسی زمین قارون را با ثروتش چون مار می بلعد .
ستونی که پیامبر قبل از ساختن منبر بر آن تکیه می داد به ناله در می آید که چرا پیامبر دیگر بر من تکیه نمی دهد
سنگ بر احمد سلامی می کند
کوه یحیی را پیامی می کند
سنگریزه ها در دست پیامبر گواهی یه پیامبری او می دهند.
و یحیی نبی که از ترس یهودیان فرار کرده است در کوه پنهان می شود
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
باطن جهان می گوید ما هم می شنویم و هم می بینیم و هم دلشاد از هدیه های خداوند هستیم .اما با شما نامحرمان با باطن جهان سکوت کرده ایم.

عبدالله در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

حافظ شیرازی:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید * دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد
جواب:
فیض روح القدس هر بار مدد فرماید * دیگران هم نکنند آنچه مسیحا می‌کرد

احمد الماس در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۳۷ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷:

در دو بیت مانده به آخر بجای پهین نهیق بایستی باشد چون نهیق الحمار واژه ایست که در عربی به صدای خر اطلاق میشود

امین در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۱۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در نصیحت و ستایش:

می‌توان بارها از این شعر لذت برد، آن را خواند و البته به کار بست. از لحاط بار انسانی و تعلیمی ابیاتی بس کامل است.

عبدالله در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۱۳ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:

هاتف اصفهانی:
در سه آیینه شاهد ازلی * پرتو از روی تابناک افکند * سه نگردد بریشم ار او را * پرنیان خوانی و حریر و پرند
جواب:
خدا یکی‌ با هزار نام گرامی * نَه هزار کس بسته با یک بند * پرنیان یکی گرچه نامش سی * سه نگردد یک،‌ با هزار ترفند

محسنیل در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان
بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز
عشق,خاص موجودات زمینی است.نفی آن ازفرشته،سالبه به انتفای موضوع است.دلیل اش ترس ازناکامی وترس ازفقدان است.
ومعنی عشق محبت به زندگی ونماد های آن ات. محبدت به طبیعت،به همنوع،به والدین،به همسر همه مراتب عشق اند.عشق حقیقت مشککه دارد.پله های کوتاه وبلند دارد.درجات کمسو وپرنوردارد؛وهمین خصیصه مفسران را به لغزش می اندازد.

رضام قوامیان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۹:

در بیت 23 :
ز تن تا جان بسی راه است و در تن می‌نماند جان
می نماید جان
تمام ابیات با استی ختم می‌شوند و شاید بهتر بود اگر اینگونه نوشته می شد

رضام قوامیان در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۹:

کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه
ولیک از های های او در عالم در امانستی
در بیت ششم دو عالم در امانستی

محمدعلی طهماسب زاده در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹:

فرضیه یی وجود دارد بر این مبنی که شمسی که در سال 642 قمری بر مولانا رومی وارد میشود همان سلطان جلال الدین خوارزمشاه است.
سلطان جلال الدین خوارزمشاه را سرخ روی ترک چهره ی پارسی دان توصیف کرده اند.
به یقین مولانا جلال الدین رومی از حقیقت شمس که وی همان سلطان جلال الدین خوارزمشاه است مطلع بوده و در این شعر به زیبایی و راز آلودی خبر از دیدار خود در یغما با وی و توصیف لباس تازه سلطان خوارزمشاه در قامت یک عرب اشاراتی دارد.

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:

واز طرفی بااستقلال ابیات انقلابی را در این عرصه بوجود اورده که شعر ایشان ممتاز نموده است

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:

در جواب اندوست سخن شناس باید کفت یکی از وجوه افتراق خواجه نسبت به دیگر شاعرا به ویژه نسبت به سعدی ومولانااین است ک شیخ اجل در عاشقانه سرودن و مولانار عارفانه سرودن یکه تاز میدان بودندبنابراین حافظ اگر میخواست عاشقانه بسراید یا عارفانه یک سعدی کم رنگ یا یک مولوی کم رنگ بود که هرگز نمیتوانست بدین اشتهار دست یازد لذا این رند عالمسوز با زیرکی این دو را باهم امیخته و از طرفی با است

a.p در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۷ - در صفت داغگاه امیر ابو المظفر فخر الدوله احمدبن محمد والی چغانیان:

در بیت آغازین پرند پارچه ای بوده از ابریشم و تک رنگ بوده و پرنیان نیز پارچه ای ابریشمین ولی رنگ رنگ بوده

قادر نسودی از تبریز در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » آغیز یِئمیشی:

اصل شعر این جوری هست :
بیر گون آغیز قالی بوش ؛ بیر گون دُولی داد اولی
گون وارکی هئچ زاد اولماز , گون وارکی هر زاد اولی

بختین دورا باخارسان یادلار قوهوم قارداشدی
آمما بختین یاتاندا قوهوم قارداش یاد اولی

چالیش آدین گلنده رحمت اوخونسون سنه
دونیادا سندن قالان آخیردا بیر آد اولی

گُوردون ایشین اَگیلدی دورما ،اَکیل،گؤزدَن ایت
دوستون گؤره ر داریخار دوشمن گؤره ر شاد اولی

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

-..-..-
و این بَر اوست؛
شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندرخَمِ جانان
(کوته) نَتَوان کَرد که این (قِصّه) دِراز است
"حافظ"
درین آگهی که داستانِ قصّه‌ی او به دِراز و کوتهی غمین و شاد و آبدار‌ می‌شود و نامِ زُلفِ یار نیز در قصّه‌ تا بَرِ ما به پیچ و تاب آمده است پس، این دو بالا را از نَظّاره‌ی خاطِر و شِکارِ او بینیم.
.
.
شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندَر خَمِ جانان
{کو(ته)} نَتَوان کَرد که این (قِصّه) دِراز است
______
.
در گُذشت‌ و گُذشته‌ای از کوچه‌ی معشوقه‌ی او به ترس و لرز و در حیا و شرم بدین دو مصرع‌ِ عزیز و شریف‌اش نَظَری به‌تر ازین بیفگنیم و در شاهکارش سر و گَشتی بزنیم.
یکبار اینگونه خوانده می‌شود که داستانِ این قِصّه که بَر بُلندی‌ست را نمی‌توان در خُلاصه و به کوتهی گفت و در شرحِ یاد آورد و در‌ واخوانِ دِگر؛ آن که وان داستان زده وین را همچون قصّه‌ی مویِ تو در پیچِ آب و تاب و بَر بُلندی، تا بپایِ نازنینِ تو نهاده است و شَرحِ آن در کو و گو به کوتهی نَتوان گُفت و شِنُفت و حال نوبتِ آن پیچ‌اش و افسونِ قَلمِ سَحّارَش است که پسِِ شَرحِ شِکَنِ زُلف خَم اَندَر خَم جانان نهاده است؛
کو...... تهِ این قِصّه، که فی الواقع او در درازی و بُلندی رفته است.
.
.
شاید غزال نیز در خَلوتِ پنهانیّ خود نَظّاره‌ای و روزنی به چَشمِ شِکارِ تو دارد.
.
.
[(ای) نسیمِ سَحَری بَندِگیِ مَن بِرَسان]
.
.
(ای) نَسیمِ سَحَری یاد دَهَش عهدِ قدیم
"حافظ"

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶:

-..-..-
و این بَر اوست؛
شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندرخَمِ جانان
(کوته) نَتَوان کَرد که این (قِصّه) دِراز است
"حافظ"
درین آگهی که داستانِ قصّه‌ی او به دِراز و کوتهی غمین و شاد و آبدار‌ می‌شود و نامِ زُلفِ یار نیز در قصّه‌ تا بَرِ ما به پیچ و تاب آمده است پس، این دو بالا را از نَظّاره‌ی خاطِر و شِکارِ او بینیم.
.
.
شَرحِ شِکَنِ زُلفِ خَم اَندَر خَمِ جانان
{کو(ته)} نَتَوان کَرد که این (قِصّه) دِراز است
______
.
در گُذشت‌ و گُذشته‌ای از کوچه‌ی معشوقه‌ی او به ترس و لرز و در حیا و شرم بدین دو مصرع‌ِ عزیز و شریف‌اش نَظَری به‌تر ازین بیفگنیم و در شاهکارش سر و گَشتی بزنیم.
یکبار اینگونه خوانده می‌شود که داستانِ این قِصّه که بَر بُلندی‌ست را نمی‌توان در خُلاصه و به کوتهی گفت و در شرحِ یاد آورد و در‌ واخوانِ دِگر؛ آن که وان داستان زده وین را همچون قصّه‌ی مویِ تو در پیچِ آب و تاب و بَر بُلندی، تا بپایِ نازنینِ تو نهاده است و شَرحِ آن در کو و گو به کوتهی نَتوان گُفت و شِنُفت و حال نوبتِ آن پیچ‌اش و افسونِ قَلمِ سَحّارَش است که پسِِ شَرحِ شِکَنِ زُلف خَم اَندَر خَم جانان نهاده است؛
کو...... تهِ این قِصّه، که فی الواقع او در درازی و بُلندی رفته است.
.
.
شاید غزال نیز در خَلوتِ پنهانیّ خود نَظّاره‌ای و روزنی به چَشمِ شِکارِ تو دارد.
.
.
[(ای) نسیمِ سَحَری بَندِگیِ مَن بِرَسان]
.
.
(ای) نَسیمِ سَحَری یاد دَهَش عهدِ قدیم
"حافظ"

مهدی ابراهیمی در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶:

-..-
یکی نامه بود از گَه باستان
فراوان بدو اَندرون داستان
"فردوسی"
یکی از جِلوه‌هایِ زمان یاد بَری‌ست، فرضِ کارد بِگُذاریم که به کَس بَد‌ مَکُناد خوب‌َش بِماند، پسِ زَنگارِ زمان بیشی ز دَمِ یادَش را ز دَست در جاده‌ی حواس می‌نَهد و اَندَکی بَر لبه‌‌ی باقی‌ مانده‌اش می‌ماند و بَس.
_
.
گیلک‌ِ خُلاصه‌‌گو وین وَراُفتاده‌ را ز خاطرِ شُما به عمدا [جاخْطَر] در گفت و جانِ خود نِهان داشته است، باری وین ز خاطر جَهیدن و یاد رفتنِ درآن جاده‌ی‌ پُر خَم و چَم و افُسون تا به اکنون در خاطر و روان ما مانده است.
و الباقیِّ ماجرا،
_
.
از aZ( حرف اضافه)، ز z- zi . گیلکی ju koe ((از کُجا))؛ پارسی‌ باستان haca؛ اوستایی haca؛ پهلوی aj؛ هندی باستان saca؛ کردیz ،ze ،az؛ پشتو-j؛ بلوچیas، ac؛ وخی و سرلیکی- z و مانندِ آن
.
.
(ز) یاقوتِ سُرخ‌َست چَرخِ کَبود
نه (از) آب و باد و نه (از) گَرد و دود"
_
.
ایدون که داستانِ ما در تَری و بَری و لَپزِ دری‌ست.
_
.
او دُچارِ حروف و لُغات بود یا لُغات و حروف دُچارِ وی چه توفیر و تفاوت دارد او به غزالِ وادپایِ زبان در غزلِ باده پیمایِ خود بر پَر و بالِ زمان گشته‌ست وَز آن رو این همه یادگار برایِ ما بَر زمین و زمان به نِهان مانده‌ست و یادی نیز هم.
آری درین غزل؛
[روزِ هِجران و شبِ فُرقتِ یار آخِر شُد]
بهانه یک رویدادِ تاریخی و پُشتیّ و یاوریِّ دَمِ حافظ درآن نَبرد بود امّا در آن غزل جایِ پایِ آن غزال اَندر دام و نظّاره‌ی شِکارِ ما اُفتان اُفتان اُفتادَست.( در اَندری به چشمِ یوزی بِشوید) تا همه نظّاره‌‌ی شِکار دَر یابید چون هر ماه‌رُخِ یابیدنی که یارایِ پِنهان و نِهانِ در خلوتَ‌ش نیست.
سُخن این‌است که ما بی‌تو نَخواهیم حیات
بِشنو ای پِیک، خبر گیر و سُخن بازرسان
"حافظ"
__
.
گیلکی[وال-نَم]، [والان-آویزان].
.
.
دِرازیِ قصّه‌اش تا بِپا ببین
_
.
آن همه ناز و تَنَعُّم که خَزان می‌فَرمود
عاقِبَت دَر قَدَمِ بادِ بَهار آخِر شُد
"حافظ"
پَسِ پایِ پاییز را در پیوندِ خامه و قلم کردن و شبِ یلدا در کار و بار کَشیدن پایِ لُغتِ [ گُذشت و اختر و ستاره‌ی شید و فالِ درآن شبِ تار به بارِ یادگار می‌نَهد و می‌گُذرد.
.
[(زَدم )این (فال) و (گُذَشت اَختر) و کار آخِر شُد].
.
تا جاخْطَر مان نرفته بگویمت که در گیلکی چیزی که از تَر و تازگی اُفتاده باشد [واگَزاسته یا دَگزاسته] و به قولِ عیالِ ما( وال) باشد که در (وَاَشته و یا وَلَانشته)( گُذاشته یا نَگذاشته) به یادگار مانده‌ست و [بیشتن] نُمودِ دیگَرَش است، آن بیشتن در رقص و لپزِ گیلکی ( ویشتَن یا وَشتَن) یا واز و وَلَنگ و یا جیلیز و ویلیز‌ تهرانی‌ست اکنون در یادیّ و ز خاطری در داستانِ شیرین‌ و شانه‌‌ی جاده‌ی خود باشیم.
و پسِ آن نازبادِ فصلِ خزان که در درازدستی‌ای شانه‌ ها بَر بَرگ و مویِ درختان زده است و نَمادَش زردی و زردروییست، آنهم به بَرِ نازِ فراوان و جارُوِ باد، و بیخود نیست زردرویی‌ّ و یادِ خاطِرَش.
.
[آن همه ناز و تَنَعُّم که (خَزان) می‌فَرمود]
.
زمستان و یَلدا و شب‌درازیّ و فال و پریشانیِ حال و جامِ مِی‌زن و کوتهی روز و کُله‌گوشه‌ی گُل و شُکرِ ایزد و داستان‌زن و عاقبتِ پسِ آن دِرازشب و صُبحِ اُمیدی که به اِنتظار مُعتکِف‌نِشَسته و عاقبت‌شو را یکجا نهاده و گُذشته است و آن هم به اُمیدِ بهار و غُنچه و روزِ نُوُ  گو برون( آیِ) نَفَس و دَمِ حافظ‌ جان.
.
[عاقبت دَر {قَ(دَمِ)} بادِ بَهار آخِر شُد]
.
و اکنون داوِ آن است که یار در پریشان مُوی خورشیدِ رُخ بَر افگند و سایه بر منِ خراب اندازد و کارِ شبِ تار را بپازی و رَقص آرد و سایه‌اش تا بَرِ ما باشد، و ساقی را گو شب به کوتهی آرد با آن [ قَدَحَتِ] درخشانش.
.
[یک جامِ دِگَر بِگیر و مَن نَتوانَم]
.
.
[مَستم کُن آن چِنان که نَدانَم ز بیخودی
در عرصه‌ی خیال که آمد کُدام رَفت]
.
و شاید او در عرصه‌ی عُمرِ خود روانی و ماناییِ پاره‌ای از دفترِ غزلِ خود را در دلِ سینه و زبانِ مردم بَر شبِ یلدا شان به فال دَرک کرده باشد که می‌گوید.
.
.
[دَر شُمار ار چه نَیاورد کَسی حافظ را
شُکر کان مِحنَت بی‌حدّ و شُمار آخِر شد]
بِماند آن داستانِ تاریخی‌اش.
.
.
اول ز تَحت و فوقِ وجودم خبر نبود
در مَکتبِ تو چنین نُکته‌دان شُدم
.
.
باری، او چون هر وزنی درین جهان، بَر فضا و زمان خَم دارد و بَر نیز هم.
و داستانِ ما در کوتَهی و مُختصر گویی دِراز گشت.
.
(ز) چَشمِ من بِپُرس اوضاعِ گَردون
که شب (تا) روز اَختر می‌شُمارَم"
.
درازیّ شب از مُژگانِ من پُرس
که یک دَم خواب در چَشمَم نَگشته است
"سعدی"

۱
۲۵۴۱
۲۵۴۲
۲۵۴۳
۲۵۴۴
۲۵۴۵
۵۷۲۴