گنجور

حاشیه‌ها

لیلی رابربند در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۳۶:

هرکسی مسئول و‌مسبب جایگاهی که درش قرار داره ، خودش خواسته هیچ جبر وتقدیری در کار نیست

لیلی رابربند در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۳۶:

جناب شیخ اجل درست فرمودند هرکسی هرکجا که هست لیاقتش دقیقا همان جایگاه است

الهام در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵:

به نظر شما سمین خلعت ثمین در خوانش حکایت درست است؟ چراکه این سمین به معنی چاق و فربه است و آن ثمین به معنی گران و باارزش. شاید بهتر است بعد از سمین مکث شود و دوباره خوانده شود اینگونه که ابلهی را دیدم سمین (چاق)، خلعت ثمین (گران) بر تن و ... ممنون از شما
---
پاسخ: با تشکر از راهنمایی شما خوانش تصحیح شد.

ارتا دخت در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:

عالی واقعا عالی من عاشق هنرمندی مثل آقای شهریار هستم

میلاد در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵:

هرچقدر هم از واژه هایی نظیر دکتر در پیشوند و پسوند اسامیتون استفاده کنید باز هم سر سوزن حقی ندارید ک اینقد راحت راجبه استاد شجریان صحبت بکنید
هروقت از لحاظ فهم و درک شعر و موسیقی به حد استاد لطفی رسیدید بیاید راجبه استاد شجریان نظر بدین
ای کاش گنجور حاشیه نویسی نداشت تا نوشته های بعضی دکتر و فیلسوف مانند رو هیچوقت نمیدیدم
شجریان با امثال مشیری و سایه نشست و برخاست داشته ینی شما ب اندازه مشیری و سایه از ادبیات و شعر سر درمیارین دکترهای ارجمند؟
اگر از لحاظ مفهوم شعر این تغییر امروز ب امشب مشکلی داشت مطمئنا این اساتید ب استاد شجریان گوشزد میکردن
در آخر هم بگم لطفا سمعک هاتونو درست کنید! استاد واژه‌ی 'چنبر' رو میگن ن شهوت!!! خدا ب داد ادبیات ایران برسه با وجود همچین دکتر و فیلسوف هایی

همیرضا در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۲:

لمّا رَأَت بَینَ یَدَی بَعلِها
شَیئاً کَأرخیٰ شَفَةِ الصّائِمِ
تَقولُ هذا مَعهُ مَیّتٌ
وَ اِنَّما الرُّقْیَةُ للنّائِمِ
ترجمهٔ ابیات عربی به نقل از شرح استاد خزائلی: چون آن زن در پیش شوهر خود چیزی سست و فرو افتاده تر از لب روزه‌دار دید گفت: این که با اوست مرده‌ایست و فقط برای خفته تعویذ و افسون سودمند تواند بود نه برای مرده.

جزیره مثنوی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت سلطان محمود و خارکن:

چون ترااین جایگه قدراند کیست
باید چنین باشد: چون ترا این جایگه قدر اندکی ست

nabavar در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴:

گرامی مسلم
افتاده به زخمش چو کمان پشت دوتویی
دو تویی همان دوتایی به مانای کمان، خم شده است

دکتر جمادی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۰:

به منظور یافتن سریع اشعار در دیوان شعرا، خوبست اگر لاوه بر شماره (که از نسخه ئی به نسخهِٔ دیگر ممکن است فرق کند ) محل شعر نیز در صورت امکان ذکر شود ( مثلاً اینجا :کلیات، خواتیم).
در نسخهِٔ شادروان فروغی، در مصرع آخر بجای کلمهِٔ " شعر " کلمهِٔ خاک بکار رفته که بر متن ترجیح دارد:
وگر بادم برد چون خاک هر جزوی به اقصائی
همانگونه که :
ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرش بویی
در ضمن برخی ابیات این غزل را می توان با تحریر جذاب استاد بنان با زخمه های تار زنده یاد نصرالله زرین پنجه در آواز دشتی و در برنامه موسیقی ایرانی ( پرتو مهر ) شنید.

nabavar در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۵:

گرامی Ali
گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم
آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری
معشوق را دو گونه می پبدارد
آنی که در دل است و آنکه به چشم می بیند
می گوید: گمان کردم با رفتن تو از نظرم میروی ولی معشوق من تویی که در دلم جاداری نه آنکه از چشمم پنهان شده.
گر چه رفتی باز در دل مانده ای
در ضمیر من فسونها خوانده ای
” نیا “

Ali در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۵:

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی زچشمم
ان نیستی ک رفتی انی ک در ضمیری معنی این بیترو کسی میدونه؟؟؟

مرتضی هاشمی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:

هیچ شب نیست که اندر طلبت
بسترم خاک سر کوی تو نیست...

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
انسان تصویرِ ذهنی چیزی‌مادی و یا محبوبی زمینی را در دلِ خود قرار می دهد و تمامیتِ توجه و تلاشِ خود را در رسیدن به آن‌ خواسته ها متمرکز می کند که گمان می برد با بدست آوردنشان به خوشبختی می رسد، اما حافظ میفرماید دلِ انسان باید این تصویرهایِ ذهنی را از مرکزِ توجه خود بیرون کند که البته این کار نیازمندِ تحملِ درد و سوزِ دلِ بسیاری خواهد بود اما در این سوختنِ دل خیری نهفته و کارها از این سوختن  ساخته است، چرا که انسان سرانجام در نیمه شب(لحظه ای) در می یابد آن چیزهای این جهانی و ذهنی که در بود و نبود آنها در سوز و گداز بوده است نیاز واقعیِ وی نیست، سوزِ عشقِ حقیقی صدها بلا را از انسان دفع میکند که یکی از آن صدها، بیماری روحی و روانی انسان است و پیامد آن بیماریهای جسمانی او . بسیار شنیده آیم اشخاصی بدلیل از دست دادن معشوق زمینی از قبیل دلدار و یا اموال و یا پست و مقام خود دچار ناراحتی های شدید روحی و افسردگی شده و پس از آن هرگز نتوانستند به زندگی عادی خود بازگردند مگر آنهایی که پیش از این بلاها در یابند که قرار دادنِ تصویرِ ذهنیِ عشقهایِ مجازی از هر نوعش در دل، چیزهایی نیستند که بود و نبودشان انسان را به زندگی برساند و یا از زندگی ساقط و جدا کند و نیاز واقعیشان از جنس دیگری میباشد، پس‌ حافظ می‌فرماید به حاشیه راندن و سوزاندنِ تصویرِ ذهنیِ چیزها در دل می تواند موجبِ دفعِ بلا از آن گردد، یعنی وقتی واقعأ انسان به نیازِ حقیقیِ خود پی ببرد زندگی یا خداوند نیز لزومی برای آسیب زدن و هدف قرار دادنِ نعمتها و داشته هایِ او نمی‌بیند، برای مثال انسان به همسر یا معشوقِ خود با چشمی می‌نگرد که جلوه خداوند و زندگی را در وی ببیند و نه تصویرِ توهمیِ زیبایی و یا پولسازیِ او را ، در اینصورت است که هر بلایی از این رابطه عاشقانه دفع می شود .
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

یارِ پری چهره همان بازتاب و رخسارِ زندگی یا خداوند در انسان است و عِتابش نیز برهم زدنِ چیدمانی از تصویرِ توهمیِ چیزها و اشخاصی ست که انسان در دل قرار داده است تا با از دست دادنِ چیزی و یا شخصی که از او طلبِ زندگی می کند، سوزِ دل و درد را در آن انسان ایجاد نموده و نیازِ واقعیِ او را  به او یادآوری کند، و حال که انسان نیاز به اصل خدایی خود یعنی دیدنِ وجهِ جمالیِ خداوند در زیبایی هایِ این جهان را تشخیص داد باید سختیها و عتاب یار پری چهره که همان تحمل دردِ آگاهانه برای رهایی از دلبستگی و عشق به چیزهای این جهانی میباشد را عاشقانه و با میل و رغبت و رضایتِ کامل پذیرا باشد چرا که دشواری رهایی از آن دلبستگی و دیدنِ تصویرِ ذهنی و جسمیِ چیزها و انسانها، به یک کرشمه و چشم و ابروی یار پری چهره که همان من اصلی و خداییِ انسان است می ارزد، کرشمه حضرت معشوق پس از بدست آوردنِ چشمِ جان بین رخ خواهد داد و آن لذتی حقیقی ست که انسانِ عاشق و نیازمند با تشخیصِ خداوندِ حَیّ یا زندگی در سیمایِ دلدار یا همسر خود و در چهره فرزندان و سایرِ عزیرانِ خود، به آن دست می یابد. گاهی نیز‌امکان دارد شخصی توهین و یا ناسزایی بگوید که به ناموس و آبرویِ انسان بر می خورَد، با توجه به اینکه چیزی در این جهان اتفاقی نیست، باید آنرا عتاب و قهرِ خداوند به جهتِ بازتابِ عملِ خود در جایی دیگر تلقی نمود و آن را عاشقانه پذیرفت، عدمِ واکنش و پاسخگویی به فردِ هتاک نیازمندِ تحملِ سوزِ دل است که در نهایت می‌تواند کارِ خود را کرده، به دیدار و کرشمه ساقی منجر شود که جبرانِ صدها عِتاب از این نوع را می کند.

حاشا که من از جور و جفایِ تو بنالم/ بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

جامِ جهان نما همان دلی ست که حافظ در بیتِ مطلعِ غزل به آن اشاره نموده و می خواهد تا انسان با ترکِ دیدنِ جهان بر حسبِ ذهن و جسم به خویشِ اصلیِ خود باز گشته و دیدی جان بین بدست آورد و این کار بزرگترین خدمتی ست که انسان می تواند به دلِ خود داشته باشد و آنگاه چنین عاشقِ نیازمندی ست که جمشید گونه بر ملک وجود جان خود اشراف داشته و نظاره گر آن میباشد تا لغزشها و خطاهای خود (نه دیگران ) را ببیند و از آنها دوری کند و بوسیله این جام علاوه بر اینکه مُلک وجود خویشِ اصلی خود را میبیند بلکه حجابهای ملکوت خدا نیز برای او کنار خواهند رفت و پرده ها و رموزِ هستی بر او پوشیده نخواهد ماند . عرفا و انسانهای کامل از آن جمله هستند که واقف به اسرار شدند، دلی که عِتابِ یارِ پری چهره را عاشقانه نکشد و با نارضایتی و شکو و شکایت فقط آنرا تحمل کند صیقلی نخواهد شد و در آهنِ زنگ زده نه حجابی از مُلک برداشته می‌شود و نه از ملکوت.
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
طبیبِ عشق یا همان یارِ پری چهره است که با عِتابِ خود نیازِ واقعیِ دلِ بیمارِ انسان را به او یادآوری می کند تا او از دردها و سوزِ دلها برهاند ، حافظ میفرماید همه اینها را گفتیم اما این طبیب که مسیح گونه اینچنین انسان را از آن وضعیت رقت انگیز نجات داد به خواست او بود که در آن نیم شب بیماری و نیاز واقعی خود را تشخیص داد و سوزش دل او در واقع درخواست و تقاضای او نیز بوده است و به همین سبب مسیح یا خدا درد او را درمان کرد . بیشتر ما انسانها یا اصلاً دردهایِ خود رو احساس نمی کنیم و یا آن را کتمان میکنیم و پس از آنکه آن دردها مزمن شدند به فکرِ علاج افتاده و در پیِ جستجوی طبیب بر می آییم.
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
مدعی همان من کاذب انسان است که خود را رقیب من اصلی و خدایی انسان میداند . شرع آن را نفس اماره میخواند و هم اوست که بی رحمانه انسان را مجاب میکند تا چیزهای این جهانی را در مرکز خود قرار داده و از آنها طلب خوشبختی کند و درنتیجه موجب صدها بلا برای انسان شود پس حافظ میفرماید ای انسان کار را به خدا واگذار کن و امیدوار باش که او مهربان و رحیم است یعنی علاوه برآنکه موجب اندوهت نخواهد شد بلکه غم دل را نیز می زداید و البته که شرط اولیه آن ،طلب و احساس نیازی میباشد که حافظ در بیت آغازین ذکر نموده است.
ز بخت خفته ملولم ، بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
میفرماید از اینکه انسان همه چیز را به حساب شانس و اقبال بگذارد آزرده و ملول گشته است چرا که هیچ چیزی با بخت و اقبال در این جهان رقم نخواهد خورد و بیداری و هشیاری انسان را میطلبد تا بر اساس آن نیاز واقعی با راز نیاز و خواهش از حضرتش درخواست گشایش در کار خود کند تا بخت خفته او نیز باز شود و نه تنها امور معنوی ، بلکه دنیوی او نیز درست شود .
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
بویی در اینجا به معنیِ "بُو که" یا بُوَد که آمده است، امروزه هم می‌گوییم بویی از انسانیت نبرده است، یعنی نَبُوَد که انسانیتی داشته باشد، و البته که بو با عطر و رایحه زلفِ یار نیز تناسب دارد، پس‌حافظ می‌فرماید که در سوزِ عشقِ و فراق و وصالش سوخت اما نَبوَد که به زلفِ یار دست یابد مگر آنکه دلالت یا واسطه گریِ بادِ صبا او را در رسیدن به این دولت و سعادتمندی یاری رساند، معمولأ بادِ صبا کنایه از پیغامهایِ زندگی بخشی ست که از طرفِ خداوند بوسیله انفاسِ بزرگانی همچون حافظ برایِ عاشقانش فرستاده می شود.

طراحی لوگو در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » جلوه نخستین:

نداد بوسه و این با که می توان گفتن؟
که تلخکامی ما ز آن دهان شیرین است

طراحی سایت در اصفهان در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ رضی‌الدین آرتیمانی » سوگندنامه:

خیلی عالی بود 2 تای اولی فوق العادس

طراحی سایت در اصفهان در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ رضی‌الدین آرتیمانی » سوگندنامه:

10 بیت اول خوب بود فقط

امیرحسین در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰:

شاکرباش و از داشته هات لذت ببر

سپید نور در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تک‌بیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۶۸۵:

این تک بیت در حقیقت دو مصرع نخست غزل شمارهٔ 2383 صائب است که در میان مردم به کنایه و ضرب المثل رواج دارد. امروزه گاهی در میان مردم شنیده می شود که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد
و یا آن که
مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد

مسلم خورشیدوند در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴:

منظور از دوتویی در بیت دوم چیه

محمد در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:

ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد. . .

۱
۲۲۴۸
۲۲۴۹
۲۲۵۰
۲۲۵۱
۲۲۵۲
۵۷۲۵