nabavar در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۱۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه:
گرامی محمد
کز این پس به کنجی نشینم چو مور
که روزی نخوردند پیلان به زور
منظور سعدی در اینجا گوشه نشینی و بی تحرکی مورچه نیست، بلکه خُرد و ضعیف بودن اوست، چون در مصرع بعدی به زور و قوی بودن پیل اشاره دارد. درین مانا که مانند آدم ضعیفی کنجی می نشینم و به زور بازو متوسل نمی شوم
علیرضا در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
بنام او که لطیف است و بخشنده و مهربان
بخشی از نقد ها را مطالعه نمودم ، فاصله زمانی بسیار زیادی بین زمان زندگانی سلطان العارفین با یزید بسطامی و عالم العرفا شیخ ابوالحسن خرقانی وجود دارد . شیخ ابوالحسن خرقانی همعصر شیخ بوعلی سینا بوده است و رساله دستنویس محرمانه ای از سی و نه روز اقامت شیخ بو علی سینا در خدمت و میزبانی شیخ خرقانی وجود دارد .
در ثانی منبعی وجود ندارد که در آن به صراحت یا کنایه به پرورش ، نگهداری ، کرایه دادن خر یا ... ندیده ام .
در تعجبم از دوستان بویژه از طالبان و دنبال کنندگان عرفان که کلیت را رها کرده اید و به خر بنده چسبیده اید و تفاسیر مینگارید و به به و چه چه میکنید!!!شما مرتبت و مقام بایزید را ببینید که مولانای بزرگ به بهانه ای در آخرین بیت از او یاد میکند گویا بی حضور نامش کل مطلبش ابتر است .
ترسم همیشه اینست که اگر آنچه به لطف او دیده ایم با عنایتش همراه نشود در بند نقش ایوان باشم ، التماس دعا و سلام خداوند و رحمتش شامل حال همه شما نازنینان عفو بفرمایید
شیرالی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳:
این شعر حکایت از بی ایمانی به معاد دارد و البته منسوب به حکیم عمر خیام است اما سروده ایشان نیست.
نیکان در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۴:
بر انگشت پیچیدن یا بستن چیزی بر انگشت، تا آنچه در خاطر دارند، فراموش نشود. (همین شاهد در مستدرک، افاضات چاپ دوم از شرح مشکلات دیوان انوری، سید جعفر شهیدی ص 613 آمده است).
هنگامه حیدری در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
در بیت نهم
وانکه رویش دید ایمان بازیافت
صحیح است
سـینا --- در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۱ - پادشاهی جمشید هفتصد سال بود:
دوستان، پرسشی دارم و دوست دارم نظر شما درباره آن بدانم: ریشه یکسان پنداشتن جمشید پیشدادی و سلیمان نبی چگونه بود؟ درنمی یابم چگونه جمشید را که چنین دچار غرور شد با او مطابقت داده اند. اگر کسی بیشتر روشن کند سپاسگزار می شوم.
محمد! در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه:
بیت هفتم:
کز این پس به کنجی نشینم چو مور
"مور" ممکن است به معنی "موریانه" باشد، و نه "مورچه"
موریانه ها در کنجی به دور از همه سرپناهی از خاک و چوب و علفهای خشک می سازند و در همانجا می مانند. و مثل مورچه تلاش چندانی نمی کنند.
محمد! در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه:
بیت ششم:
یقین، مرد را دیده بیننده کرد
"دیده" مجازا به معنی "چشم" به کار رفته و اگر به جای "دیده" کلمه "چشم" را جایگزین کنیم، معنی این مصرع را بهتر درک خواهیم کرد:
مرد با دیدن صحنه روباه و شیر (هرچند به اشتباه) به این یقین رسید که برای دریافت رزق و روزی نباید تلاش کرد. و این یقین، چشم مرد را باز کرد.
سامان در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷:
شعر سعدی مانند سفره درویشی تنک و کم مایه است اما چرب و شیرین زبان است و به همین دلیل مخاطب دارد...این حرفیست که سعدی در بیت آخر در مورد شعر خود میگوید...حال ممکن است در مقام یا حال تواضع باشد یا به هر دلیل یا سبب دیگر....
جزیره مثنوی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی فقر » گفتار عاشقی که از بیم قیامت میگریست:
بیت هفتم اینگونه درست است:
تا که با خودبینیاَم بدبینیاَم
با خدا باشم، چو بیخودبینیاَم
سـینا --- در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۱ - پادشاهی هوشنگ چهل سال بود:
نظری که داده ام را اصلاح میکنم: دو بیتِ
نیا را همی بودآیین و کیش
پرستیدن ایزدی بود پیش
بدانگه بدی آتش خوبرنگ
چومرتازیان راست محراب سنگ
را در نسخه هایی که جلال خالقی مطلق در حاشیه آورده دیده ام اما اصل کاری بیتِ
نگویی که آتش پرستان بُدند
پرستنده پاک یزدان بُدند
است که متاسفانه در هیچ یک از نسخه هایی که ایشان آوردند ندیدمش و اگر بود از نگرش های کمیابی می شد که در ادبیات ما «صریحا» نظری مساعد به زردشتیان داشتند.
nabavar در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۵۴ - نوش جانت:
ای محمدخان به دژبانی فتادی، نوش جانت
محمد درگاهی ملقب به ممد چاقو رئیس شهربانی رضاشاه کسی ست که به دستور رضا شاه قصد جان بهار را کرد ، ولی به اشتباه شخص دیگری را به نام واعظ قزوینی که شبیه بهار بود شبانه سر برید،
بهار قصیده ای زیبا درین باره سروده است.
شمارهٔ 88 - یک شب شوم!
شب چو دیوان به حصار فلکی راه زدند
اختران میخ بر این برشده درگاه زدند
بر تو ای واعظ مسکین دل من سوخت از آنک
خونیان بر تو چنان ضربت جانکاه زدند.
وقتی رضاشاه به محمد درگاهی خشم گرفت ، بهار دلش خنک شد.و این چامه را گفت.
احمد در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - موعظه و نصیحت:
تلفظ بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
در قسمت مسلمانی نیست اشتباه تلفظ میشود
معنی مصرع این است که این رسم مسلمانی نیست اما شما طوری تلفظ میکنید که منظور این نمایان می شود که مسلمان دیگری نیست.!!!
برگ بی برگی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:
در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابد جام مرادش همدم جانی بود
ازل در اینجا میتواند زمان بی زمانی یا از نظر مذاهب لحظه خلقت و یا لحظه تولد انسان باشد و ارزانی در اینجا یعنی شایسته بودن، دولت یعنی مُکنت و داراییِ حقیقی، پس حافظ که معتقد به قسمتِ ازلی ست میفرماید هر کس در ازل شایستهٔ بهرمندی از فیض دولت و مشمولِ فیض و رحمت و بخششِ خداوندی بوده است، پس تا ابد یعنی تا بینهایت از جامِ شرابی که او را به مرادمندی و سعادتمندی می رساند بهرمند و با آن یار یا معشوقِ جانی که از جنسِ جان است همدم و یکی خواهد بود. برخی از عرفا این قسمتِ ازلی و ارزانی یا شایستگیِ فیضِ دولت را شاملِ همهٔ انسانها می دانند اما چنین بنظر می رسد که حافظ معتقد است مراتبِ بالای فیضِ رحمت سزاوار و ارزانیِ همگان نیست و شرایطِ دیگری نیز در این قسمتِ ازلی دخیل هستند.
من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود
بنظر می رسد حافظ که شایستهٔ فیضِ دولتِ ازلی بوده است و جامِ مرادش را ابدی و پیوسته می بیند تصمیم می گیرد تا از مِی توبه کار شود، یعنی بجایِ کوشش در دریافت مِی و شرابِ عشقِ بیشتر در این جهان راهِ زهد را برگزیند و چشم به دولت و میوهٔ این شاخه از دین داری بدوزد، اما بواسطۀ همان فیضِ ازلی در همان ساعت که چنین تصمیمی میگیرد با خود می اندیشد اگر این شاخه بار و میوه ای بدهد بار و میوهٔ پشیمانی و حسرت خواهد بود. یعنی پس از عمری زهد و گوشه نشینی و عبادت در خواهد یافت که در برچیدنِ ثمر و میوه از این شاخه در خُسران و در زمرهٔ زیان دیدگان خواهد بود چرا که بَر و ثمرِ این شاخ در جهانی دیگر و در بهشتِ موعود است اما بر و میوهٔ مِیِ عشق نقد بوده و حافظ یا سالکِ عاشق در همین جهان نیز از آن بهرمند می گردد.
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می، مسلمانی بود
حافظ میفرماید اگر به خود انسان باشد که میخواهد این سجاده و نمادهای زهد را ریاکارانه مانند سوسن بر دوش خود افکنده و با حرف و سخن بر همگان زهد فروشی کند. در مصرع دوم ادامه میدهد اما اگر این خرقهٔ زهد تقوی را به می معرفت و شرابِ عشق رنگین کنی بنحوی که گویی گلهای شرابی رنگ بر آن نقش بسته است، این همان مسلمانیِ حقیقی خواهد بود یا بعبارتی زهد و عبادت همراه با نوشیدنِ شرابِ عشق است که عینِ مسلمانی می باشد.
بی چراغ جام در خلوت نمییارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود
جام میِ عشق چراغ راهِ سالکِ عاشق است، خلوت نشینی خاصِ زاهدان و عابدان است که قصدِ بهرمندی از این شاخ را دارند، نمی یارم یعنی بر نمی تابم و تحمل نمی کنم، پس حافظ ادامه می دهد او که بدونِ چراغِ جام یا همان مِیِ عشق و بی یار یارایِ خلوت نشینی را ندارد، از آن روی که کُنج و گوشهٔ اهلِ دل باید که نورانی باشد و از نورِ جامِ باده منور و نورانی باشد، گوشه و کُنجِ خلوتی که از نورِ عشق بی بهره باشد عینِ ظلمت و جهالت است، پس راه بجایی نخواهد برد.
همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رمانی بود
جامِ مُرَصَّع جامی ست که به انواع جواهر و یاقوت مُزَیَّن شده باشد و خاصِ پادشاهان است، جامی که شرابش بدونِ زحمت و همت بدست می آید، حافظ میفرماید بمنظورِ دست یابی به جامِ شرابی که چراغ است و نور باید که همتِ عالی و بلندی را از خداوند طلب کنی، پس جامِ مُرَصَّع که وعدهٔ بهشت است را بی خیال شو از آن روی که اگر از طریقِ رندی و عاشقی با همتِ عالیِ خود شرابی را در این جهان بدست آوری حتی اگر آبِ انگوری باشد ارزشِ یاقوتِ رُمّانی را دارد، ( چه رسد به شرابِ معرفت و آگاهی و عشق)، درواقع حافظ به زاهدان و عابدان می فرماید هر نوع شرابی را اعم از انگوری یا روحانی به رایگان و مفت به کسی نمی دهند و اگر هم بدهند ارزشی ندارد اما اگر با همت و کوششِ خود و در همین جهان بدست آوری آنگاه است که ارزشِ گوهر و یاقوت دارد.گر چه بیسامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود
از نگاهِ زاهدی که کنجِ خلوت را بدونِ چراغِ جام برگزیده است کارش به سامان است اما کارِ رندِ عاشقی که چراغِ جام می طلبد و به جام مرصع می گوید مباش بی سر و سامان می نماید، در مصراع دوم گدایی یعنی فقر که در ادبیات عرفانی مبحثی گسترده دارد، حافظ خطاب به چنین زاهدِ خلوت نشینی می فرماید کارِ عاشقیِ رند را سهل و آسان مپندار یا بعبارتی دست کم نگیر، چرا که در این کشور و مُلکِ عاشقی اینچنین فقر و گدایی که رند دارد موردِ رشک و حسادتِ سلاطین است، یا به بیان دیگر سلاطین این جهان که از همهٔ چیزهای این جهانی بی نیازند حسرتِ ساعت و لحظه ای از فقرِ رندانِ عاشق را بر دل دارند.نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خودپسندی جان من برهان نادانی بود
حافظ که جایز نمی داند بیش از این با زاهدِ خلوت نشین به گفتگو بپردازد به سایرین هم توصیه می کند که اگر در طلبِ نیک نامی هستند با بدانِ این قوم که با چراغِ جام و شرابِ عشق بیگانه اند در مقامِ مجادله بر نیایند، چرا که محتمل است این اظهارِ فقر و عاشقی را خودستایی و خود پسندی تلقی کنند، و ای جانِ حافظ؛ بدان که خودپسندی برهان و دلیلِ نادانی و جهالت است، پس از صحبت با بدان بمنظورِ اثباتِ حقانیتِ رندی و عاشقی پرهیز کن.
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان
نستدن جام می از جانان گران جانی بود
اما در مقابل اگر مجلس انس و بهار دگرگونی انسانها بود و بحث شعر و شاعری درمیان بود (یعنی به مناسبت بود) خوب تو هم اگر خود را از فیض چنین مجلس اهل دلی برخوردار نکره و جامی از حضرت معشوق نستانی ، این عین بی ذوقی و گران جانی توست.
دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب
ای عزیز من نه عیب ، آن به که پنهانی بود
حافظ همه انسانها را عزیز میداند حتی آنان که در غیبت او سخن راندند و یا بدگویی او را کرده اند و این عزیز را به لحاظ اهمیت آن در هر دو مصرع بیان کرده است یعنی که انسان دارای کرامت و عزیز میباشد حتی اگر منتقد و یا سخن چین و بد گفتار باشد .
مولانا نیز میفرماید؛
مدار خوار دلی را ، اگرچه خوار بود
که بس عزیز عزیزست دل در آن خواری
پس از این نکته اخلاقی و آموزنده حافظ در پاسخ به آن عزیز که تهمت شراب خواری پنهانی به حافظ میزند ، میفرماید آری این عیبی نیست که انسان شراب خورد اما بهتر است این شراب پنهانی نوشیده شود و این پیام پنهانی نوشیدن می ایزدی را در رابطه و همان دلیلی که در بیت هفتم بیان کرده است می آورد .
در این رابطه حافظ و عرفای بزرگ دیگر بسیار تاکید کرده اند که اهمیت مطلب را میرساند و باید می معرفت را مخفیانه و دور از نظر و قضاوت دیگران نوشید، یعنی که هرگونه کار معنوی سالک بخصوص در آغاز کار باید از چشم دیگران پنهان بماند در غیر اینصورت به دلایل گوناگون امکان بازگشت سالک از راه معنوی وجود دارد ، حافظ در جایی دیگر میفرماید:بیا تا در می صافی، راز دهر بنمایم
به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش
محمد مهدی ستوده در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸:
سلام ببخشید میشه بیت اخر رو توضیح بدید
احمد در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۶:
میتین به معنی ابزار کندن یا خراش دادن روی سطح سخت مثل سنگ . مانند کلنگ
سید علیرضا حسینی در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۱۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۲۳ - گره گشای:
سلام
چگونه میتوانم متن صوتی برای شعر های خانم پروین اعتصامی ارسال کنم
حسن در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۳۷۸:
عارف هیچگاه بدنبال مقصر بیرونی نیست
اگر مشکلی می بیند
عامل بوجود آمدنش را در خود جستجو میکند
و سپس با کمک و یاری خداوند در سدد رفع آن بر می آید
nabavar در ۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۲:
گرامی علیرضا
دهان مار شد از حرف تلخ، گوش مرا
سخنان تلخ را به زهرِ مار تشبیه کرده، از بس که تلخ شنیده، گوش او مانند دهان مار پر زهر شده.
محمدرضا در ۵ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۲۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱: