قاسم آقاوردی زاده در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۷:
خیلی غزل زیباییه و بیت مطلع فوقالعاده ای داره.
مصراع آخر کلمه «ما» جا افتاده
گر کم شود ز ساغر ما یک زمان شراب
شاهین چناقچی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۷ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:
بنده هم با وین جور و جفای" خویش" شنیده ام
شاهین چناقچی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:
سس ماست واقعا 👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼
آرام نوبری نیا در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در وصف بهار:
استاد مرتضی الهی قمشه ای این قصیده را بسیار زیبا و کارشناسانه در آدرس یوتیوب زیر شرح داده اند:
شاد باشید!
رسول آزادوار در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴:
درود و خداقوت
اگر اشتباه نکنم جهت رسیدن به معنا و وزن صحیح
بیت پنجم, مصراع اول, باید چنین باشد
برو ای زاهدِ خودبین "که" دایم عیبِ مِی بینی
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت ، با سر پیمانه شد
این غزل همانطور که دوستان اشاره کردند میتواند شرح حال شخص حافظ و سیرِ تحولاتِ و رُشدِ معنوی وی باشد . دوش یعنی همین دم یا لحظه و همچنین می تواند به معنیِ شبِ ذهن که نمایانگر جهل و تاریکی ست آمده باشد، حافظ که در ابتدا زاهد خلوت نشین بوده است بمنظورِ دوری از اهلِ دنیا گوشه عُزلت اختیار کرده و به تهذیبِ نفس میپردازد اما پس از عبادتهای بسیار و تحمل ریاضت و گوشه گیری از خلق ، سرانجام در می یابد که همچنان در شب ذهن بسر میبرد ، پس بنا به شنیده های خود تصمیم میگیرد به میخانه رفته، راهِ عاشقی و باده نوشی را بیازماید باشد که به حقیقتِ زندگی پی برده و به رستگاری رسد ، در مصرع دوم از سرِ پیمان برفت دارایِ ایهام بوده که معنیِ نزدیکِ آن رهایی از عهد و پیمانی ست که در مخالفت با نوشیدنِ شراب بسته است، اما اگر "از" را بواسطه معنی کنیم عهد و پیمانِ ازلیِ انسان با خداوند را به ذهن متبادر می کند ، یعنی بواسطه پیمانِ الست و پیمانه ای که از دستِ آن یگانه ساقی نوشیده بود بارِ دیگر عزمِ میخانه را کرده و درمی یابد تنها راهِ نجات ورود به میخانه عشق است و بس، پسبا اولین پیمانه که همچنین اشاره ای به ظرفیتِ شرابِ دریافتیِ سالک میباشد از عقلِ ذهنیِ خویشتن رها می شود.
صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
صوفی مجلس میتواند حافظ یا همان زاهد گوشه گیر دیروز باشد که در گذشته بارها جام و قدح می را شکسته و می ایزدی در این جهان را انکار کرده، بر زهد و عبادتهای از سر فکر خود اصرار کرده و تنها راه رستگاری را همین زهد و تقوی، ادعیه و عبادات مذهبی خود دانسته اما نتیجه لازم را نمیگیرد، سپس طریقتِ صوفیه را میآزماید که آنجا نیز بجز ریاکاری و اعمالِ ذهنی چیزی نمی بیند و پس از جهدهای بی توفیق تصمیم به آزمودن راه عرفان و عاشقی گرفته، پای او به میخانه حضرت معشوق گشوده می گردد، در آنجاست که با اولین جامِ شرابی که باز بار دیگر پس از جامِ الست می نوشد عقلِ اصلیِ خود را بازیافته و به فرزانگی یا خردِ الهی دست می یابد.
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر ، عاشق و دیوانه شد
شاهدِ عهدِ جوانی همان زیبایی یا اصلِ خداییِ انسان است که تا اوانِ جوانی با انسان بوده است و پس از ورودِ جوان به ذهن و خواستنهایِ بر آمده از ذهن هرچه بیشتر از وی دور می گردد، پس از ورودِ حافظ یا سالکی که از زُهد و صوفی گری طرفی نبسته به میخانه عشق و آزمودنِ شرابِ عشق است که آن شاهدِ زیبا روی یا اصلِ خود را در خواب دیده و پیمیبرد اگر راهی برای بازگشتِ آن شاهد و یارِ سفر کرده باشد همین راهِ عاشقی و شرابِ عشق است و راه هایِ آزموده شده پیشین راه بجایی نخواهند برد، پیرانه سر در اینجا یعنی همان خرد و اندیشه ای که در ازل یا الست تایید کرد که از جنسِِ خداوند است ، باز یعنی دگر باره و نشانگرِ این مطلب است که انسان یکبار پیش از این و در الست از این شرابِ ناب نوشیده و به ربوبیتِ آن یگانه ساقی افرار نموده است، پسحافظ میفرماید او یا سالکِ کوی عشق بوسیله همان خرد و آگاهیِ قدیمِ خود دیگر باره با اولین جرعه و پیمانه ای که نوشید عاشق و دیوانه شد، و این خاصیتِ شرابِ عشق است که انسان را از عقلِ جزوی یا جسمانیِ خود که مانعی جدی برای پویندگی و بالندگیِ سالک است رها و آزاد می کند، عقلِ جزوی، انسان را برایِ بازگشت به اصل و شاهدِ زیبا رویِ خود شماتت کرده و او را می ترساند که از نعمتها و لذاتِ دنیوی بی بهره بماند، اما عقلِ کُل یا عقلِ جان ورودِ به طریقتِ عاشقی را عینِ لذت و عشرت می داند.
مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
اما زاهد و صوفی دیروز ، به خاطر استمرار حضور در میخانه عشق و دریافت جامهای شراب خردِ ایزدی، سرانجام مغبچه یا ساقیِ زیبا رویِ میخانه را به چشمِ جان می بیند که میگذرد و دل و دینِ او را می بَرَد، مغبچه در اینجا می تواند رمزِ انسانهایِ کاملی باشد که همچون مولانا و عطار و حافظ ساقیِ شرابِ آگاهی و راهنمایِ معنویِ هستند و با گشاده دستیِ تمام ساقیِ و پیغام آورِ عشق شده اند، آن بزرگان راهِ برداشتهایِ سطحی از دین را می زنند تا انسان را از آن توهماتِ ذهنی و پوسیده رها کنند، توهماتی که انسان را بجایِ خدا پرستی بسویِ دین پرستی راهنمایی می کند، دینی که بجایِ قرار دادنِ خداوند در دل، دین و مذهبِ پیشینیانِ خود را در دل قرار داده و هر کسی خارج از آن دایره باشد را کافر و ملحد تلقی می کند، حافظ در مصراع دوم میفرماید با دیدنِ آن مغبچه و راهنمای معنوی ست که سالک او را از جنسِ یگانگی و آشنای با خداوند تشخیص داده و بر همین اساس از هرچه غیرِ اوست و بیگانه با جنسِ عشق، ابرازِ برائت و دوری کرده و با آن چیز بیگانه می شود، حتی اگر باورهایِ کهنه و قدیمیِ تقلیدیِ پیشینیان باشد.
آتش رخسار گل ، خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع ، آفت پروانه شد
گُل در اینجا همان انسانِ عهدِ جوانی ست که هنوز از اصل و شاهدِ زیبا رویِ خود دور نشده و در نتیجه آتشِ عشقِ الست در رخسارش آشکار است، بلبل همان مغبچه ای ست که در میکده عشق تشنگان را سیراب می کند و در اینجا پیرِ مغان یا راهنمایانِ معنوی همچون حافظ هستند که با مشاهده آتشِ عشقِ ازلی در رخسارِ جوانان اینچنین به وجد آمده، به نغمه سرایی می پردازند تا این نوگلان را به اصل و شاهدِ زیبا رویِ خود آگاه کنند، و حافظ میفرماید همین آتشِ عشق است که خرمنِ هستیِ بلبلانِ عاشق را سوخته و بر باد داده است تا بدونِ هیچگونه چشم داشتی اعم از پاداشِ این یا آن جهانی زندگیِ خویش را وقفِ نغمه سرایی هایِ عاشقانه کند، حافظ در مصراع دوم خود و دیگر سالکانِ طریقتِ عاشقی را که با این کارِ مهم پرداخته اند به شمع هایی مانند می کند که خود می سوزند تا به جهانِ پیرامونِ خود نور و گرما بخشند و با لبی خندان و رضایتی باطنی به این کار مبادرت می ورزند، این رضایت و شادیِ ذاتی از انجامِِ این رسالتِ بزرگ علیرغمِ زخم زبان و طعن هایی ست که از هر جهت بر آن بزرگان وارد شده و آنان را به انواعِ نیش و کنایه ها و حتی اتهامِ کفر گویی آزار می دادند، اما خبرِ خوب اینکه هستند پروانه هایی که قدرِ شمعِ نورانیِ وجودِ بزرگانی همچون حافظ، عطار ، مولانا و فردوسی ، سعدی و دیگران را دانسته و بدونِ ترس از آتش، با سوختنِ پر و بال ذهنیِ خویشتن به آنشِ عشق زنده میگردند.
گریه شام و سحر ، شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما ، گوهر یک دانه شد
پسحافظ این توفیقِ بلبلی و شمعِ جمع شدن را ثمره گریه یا اظهارِ نیازمندی هایِ شام و سحر و شبانه روزی می داند که لحظه ای از یاد و خاطرِ حضرتش غافل نبوده، با انبساط و باز نمودنِ فضایِ درونی به چنین مرتبه ای رسیده است و خدا را شکر می کند که چنین سرنوشتی با اراده خود و خواستِ خداوند برایِ او رقم خورده است، حافظ همه گُلهایِ زندگی و انسانها را به قطره هایِ باران تشبیه می کند که بسیاری از این قطرات به آبِ دریا ملحق شده و ثمری ندارند اما تعدادِ اندکی در صدف جای گرفته و پس از سالها به گوهر و مروارید تبدیل می شوند و سپاس خداوند را که چنین سعادت و نیکبختی را روزیِ حافظ نمود.
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
نرگسِ ساقی یعنی چشمِ عدم بینِ مغبچه یا ساقیِ میکده که از رویِ سیرِ تحولِ حافظ آیت و نشانه هایِ افسونگری را خواند ، یعنی چنین تحولِ شگرفی به جادو می مانَد که زاهدی خلوت نشین و بُریده از خلق اینچنین عاشقانه به جهان و زندگی نگریسته و بدور از باورهایِ متعصبانه به همه انسانها عشق ورزیده، همچون شمع بسوزد تا نور و انرژی را در جهان پراکنده کند، در مصراع دوم ساقی یا راهنمایِ معنوی بوضوح می بیند حلقه و جمعی که حافظ نیز در میانِ انها بود و وردهایی از سرِ ذهن و باورهایِ توهمی می خواندند تا خدایِ ساخته و پرداخته ذهنشان بر آنان رحم نموده و درهایِ بهشت را بر آنان بگشاید چگونه همگی به افسانه ها پیوستند و اثری از آنهمه ورد و دعا بر جای نماند و بر احدی نیز مؤثر واقع نشد.
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت ، جان بر جانانه شد
و اکنون چشمِ نرگسِ ساقی منزلگهِ حافظ را میبیند که در چه جایگاهِ رفیعی قرار داشته و به منزلتِ پادشاهی رسیده است، او دلی دارد که بجز دلدار عشقِ کسی یا چیزی در آن قرار ندارد و جانِ او با جانان به وحدت و یگانگی رسیده است که سعادتمندیِ ابدی ست.
با سپاس از سایتِ ادبی فرهنگی گنجور که چنین امکاناتِ فنی را برای کاربران و بازدیدکنندگان فراهم نموده است .
همیرضا در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹:
طبق نقل سرکار خانم طیّه در این نوشتهٔ تلگرامی این رباعی به شمس الدین محمد کیشی منسوب است (از رسالۀ گشایش نامه به تصحیح نجف جوکار صفحهٔ ۸۷ نقل شده).
Polestar در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۸:
ابیات بایداستفهامی خونده بشن. مشخصه
Polestar در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۶ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲:
چقد قشنگه مخصوصا دو بیت ابتدایی
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
با کسب اجازه از بزرگواران و صاحبنظران این غزل را بنا بر تصحیح ترتیب ابیات توسط شادروان احمد شاملو معنی میکنم زیرا با ترتیب ذکر شده ابیات انسجام بیشتری می یابند
یاری اندر کس نمی بینیم ، یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
یاری در اینجا به معنی یک یار است که مراد حضرت معشوق ، خدا یا هستی مطلق میباشد ، از روز ازل و بنا بر عهد الست یا پیمان خدا با انسان که قرار بر نشاندن نهال دوستی و محبت خدا در دل انسان بوده است ، معدود انسانهایی بوده اند که به این رسالت مهم خود یعنی تجلی خدا بطور کامل در خود جامه عمل پوشاندند . یاران همه انسانها هستند که در هدف و منظور از حضور در این جهان اشتراک واحدی دارند ، به منصه ظهور رسیدن آن گنج مخفی توسط انسان تنها وظیفه یاران در این جهان فرم و ماده است .حافظ میفرماید یاران یا انسان را چه شده است که حتی یک انسان را نیز نمیتوان یافت که یار یا خدا در او به خود زنده شده و آن انسان آینه تمام نمای حضرت معشوق باشد ، از آغاز بنا بر عشق و دوستی بین حضرت معشوق و انسان بوده است یعنی که قرار بر جدایی نبوده و عشق یا دوستی حلقه این اتصال میباشد و انسان نیز با پذیرش عهد الست خود را از دوستداران و عاشقان حضرتش دانسته است ، پس او را چه شده و آیا این دوستی و عشق به آخر آمده که انسان از رسالت خود در این جهان باز مانده است ؟
آب حیوان تیره گون شد ، خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل ، ابر بهاران را چه شد ؟
حافظ میفرماید با به آخر آمدن عشق و دوستیِ انسان و فراموشی عهد و پیمان با خدا ،آب زلال زندگی تیره گون شد ، جریان آب زلال زندگی بر خضر جاری شد و او به خدا زنده و جاودان گردید ، قرار بر این بوده است که نوع انسان نیز همانند خضر عمل کرده و اجازه دهد آب زندگی بر او جریان یابد تا او نیز جاودانه و فرخ پی شود ، یعنی هرکجای جهان هستی که پای بگذارد او سبزی و خرمی ، خیر و برکت و شادی را با خود به ارمغان برد ، یعنی همه کاینات از او بهرمند شده و بواسطه او زندگی در آنها مرتعش شود ، اما بااین نادیده انگاشتن عهد الست هیچ خضری به چشم نمی آید . در مصرع دوم شاخ گل نماد انسان است و خون استعاره از درد و رنج و زخم ، پس حافظ ادامه میدهد در عوض اینکه هر انسان خضری باشد با خصوصیات ذکر شده ، اکنون با دید و نگاه جسمی به جهان از جنس خون و درد شده و تنها چیزی که از او تراوش نموده و به جهان و جهانیان جاری میشود خون و درد است ، در حالیکه جنس اصلی او گل بوده و ذاتا لطیف و از جنس خدا ست و قابلیت جاری نمودن آب حیات بر خود و دیگران را دارا میباشد. او می تواند ابر بهاران باشد که با بارش آب زندگی، جهان را از خود سیراب کرده و بجای انتشار درد و خون، عشق خود را نثار جهان گرداند . عشق به سایر مخلوقات همان عشق به خداست .
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد ، هزاران را چه شد
حافظ میفرماید با این اوصاف ذکر شده در ابیات قبل ، پس چرا در ازای صدها هزار گل وجود انسان که در این جهان شکفته شده و پای به عرصه هستی میگذارند ، حتی بانگ یک مرغ نیز شنیده نمیشود ، یک انسانی که خود به خدا زنده شده و پر پرواز به بینهایت خدا را یافتهاست برای راهنمایی این صدها هزار انسان بانگ بر نمی آورد تا این امواج انسانی نیز قدرت پرواز یافته ، تبدیل به مرغ و لاهوتی شوند . عندلیبان را چه شده که با نوای زندگی نغمه سرایی نمیکنند تا انسان را به وجد آورده ، به زندگی زنده کنند . هزاران با فتح همان بلبلان خوش الحان مانند حافظ هستند که با نظم جادویی خود انسانها را دگرگون و زیر و زبر میکنند .
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
مروت به معنی مرد و در اینجا انسان بطور عام اعم از زن و مرد است ، کان و معدن انسان که متصل به هستی مطلق و نشأت گرفته از ذات حق تعالی ست سالها و قرنهای بسیار زیادی قدمت داشته و قرار بر این بوده است که انسانهای این کان بوسیله تابش خورشید حقیقت زندگی یا خدا از جسم بی ارزش به لعل گرانبها ی معنا تبدیل شوند ، باد نفخه ایزدی و باران رحمتش نیز در این راه به کمک انسان آمده ، سعی و اهتمام لازم را بعمل می آورند اما حافظ در شگفت از عدم تاثیر لازم این عناصر مهم در تبدیل انسان به آن گوهر گرانبها که می باید شود ، دلیل را در انسان جستجو میکند . تنها انسانهای معدودی و آن هم پس از سالیان بسیار به آن در گرانبها تبدیل شدند که پیامبران و اولیای خدا و عارفان بزرگ از آن جمله هستند .منظور حافظ ازاین بیت ، تبدیل همه انسانها به لعل کان انسانی ست زیرا این امکان بالقوه برای نوع انسان است و نه تعدادی محدود از انسانها.
زهره سازی خوش نمی سازد ، مگر عودش بسوخت ؟
کس ندارد ذوق مستی ، میگساران را چه شد ؟
حافظ میفرماید بر اثر عدم احساس نیاز به تبدیل شدن انسان به در و گوهر ، بقدری خمودگی و کسالت در بین انسان ها خودنمایی میکند که گمان آن میرود زهره که نماد شادی و سرزندگی ست ساز و ابزار شادی آفرینی اش را آتش زده و از انجام رسالت طرب انگیزی خود سر باز میزند ، در مصرع دوم خود پاسخ میدهد که اینگونه نیست و اشکال از انسانهاست که گویی کسی حتی ذوق مست شدن به می خرد ایزدی را ندارد تا به آن شادی اصیل و ذاتی ، بدون نیاز به عوامل بیرونی دست یابد . زهره یا خداوند شادی بخش همواره آماده پرتو افشانی به انسانها و بلکه سایر موجودات و کل کاینات است ولی اگر در انسانها ذوق مستی و میگساری کم فروغ شده باشد قصور از انسان است و نه حضرت معشوق ، او همواره جام شراب و شادی ذاتی خود را به میگساران ارائه میکند ، بشرط آنکه ذوق مستی و میگساری یا طلب در انسان وجود داشته باشد .
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ، یاران را چه شد ؟
حافظ از اینکه انسانها همه چیز را عادی و مطلوب پنداشته و سبب درد و خون یا عدم شادی و میگساری را جویا نمیشوند شگفت زده شده و می پرسد مگر این خدا یا هستی مطلق نبود که به انسان عشق و دوستی داد و انسان را از جنس خود دانست ، پس چگونه است که انسان حق دوستی و عشق آن یار را بجا نمی آورد ؟ حق این عشق را تنها با یکی شدن با حضرتش و وفای به عهد الست میتوان بجا آورد . در مصرع دوم میفرماید انسان از آغاز حق شناس بود وگرنه که با یار پیمان یاری نمی بست ، پس خدا شناسان را چه حال افتاد که اکنون آن پیمان و ماجرای عشق و دوستی خود را با یار فراموش کرده اند ؟ یاران یا انسانها را چه شده است ؟
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد ، شهریاران را چه شد ؟
شهر در اینجا تمامی ابعاد وجودی انسان است که جدای از سایر یاران یا انسانها و باشندگان عالم نبوده و همگی یک هشیاری واحد هستند ،روزگاری این شهر و دیار جایگاه مهربانان و عاشقان بود ، یعنی انسان که سرآمد باشندگان عالم امکان است قرار بوده عشق و مهربانی خود را نثار سایر یاران ، اعم از انسانها و کل هستی کند اما اینچنین نشد ، کینه و حسادت و دشمنی ها جایگزین عشق و مهربانی شد و حافظ میپرسد چه وقت و چگونه شد که این عشق و مهربانی بسر آمد ، چه بر سر شهریاران آمد ؟ انسان که پادشاه عالم بوده است تاج پادشاهی و شهریاری بر سر داشت و قرار بوده الگویِ همه جهانیان باشد ، پس این شهریاران را چه شده که بجای عشق و دوستی و مهربانی ، نسبت به یکدیگر کینه و عداوت ورزیده، جنگهای بزرگ براه انداخته و در نتیجه تاج شهریاری خود را از دست داده اند .
گوی توفیق و سعادت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید ، سواران را چه شد ؟
اما انسانها ، یاران یا شهریاران که تاج شهریاری خود را از دست داده اند امکان بازگشت به اصل خدایی خود را دارند و این امکان را یار برای انسان برقرار کرده است و گوی توفیق و سعادت ابدی را در میدان زندگی افکنده است ، پس انسانها و یاران را چه شده که از این امکان بهره نمی برند و گوی سعادت و خوشبختی ابدی و جاودانگی خضر گونه را از آن خود نمی کنند ؟ انسان که از آغاز چابک سوار بود و تیز تک ، پس او را چه شده است که در این راه هیچ جهد و کوششی به عمل نمی آورد ؟
حافظ اسرار الهی کس نمی داند ، خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد ؟
در انتها حافظ میفرماید اینکه انسان در آغاز هشیاری خدایی داشته و پیمان عشق و دوستی با خدا می بندد و پس از ورود به این جهان هشیاری او تبدیل به هشیاری جسمی میشود در حالیکه باید در معدنِ انسانی بوسیله تابش خورشید و باد و باران تبدیل به لعل گرانبها شود ، همگی از اسرار الهی هستند ، پس بهترین کار در برابر اسرارالهی خاموشی ست ، یعنی که با پرسش و سوالات ذهنی راهی برای برون رفت از این وضعیت اسفبار انسان وجود ندارد ، تنها راه ممکن خاموشی ذهن و کار بر روی خود است ، پس از کسی مپرس که این چرخه هستی چگونه انسان را از حالتی به حالت دیگر میبرد و چگونه او را تبدیل به گوهر گرانبها میکند ، خدا خود بهتر از هر کس میداند که چگونه این امر به انجام میرسد .
Polestar در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۴ در پاسخ به پریچهر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱:
با پریچهر عزیز کاملا موافقم
و خیلی جاهای دیگه این نکته مورد غفلت واقع شده
علی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
سلام، سریالی دز حدود سالهای 70 راجع به دفاع مقدس و بازگشت اسرا از عراق در تلویزیون ایران نشان داده میشد که آهنگ شروع و خاتمه سریال، «یوسف گمگشته» بود. کسی اسم سریال یا اسم خواننده یا کلیپ آهنگ را به یاد دارد که کمکی کند؟
Zardangus در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
سلام، مرسی از همگی برا توضیح و تفسیر.
ایا کسی میدونه چه جور میشه به جناب رضا از میهن بلاک تماس گرفت؟ ازشون چند تا پرسش داشتم. مرسی.
همیرضا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۵ در پاسخ به بابک دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
با سپاس، متن تصحیح شد. در برخی چاپهای تصحیح فروغی-غنی مثل چاپ انتشارات اساطیر به جای «بیا ز» «بیار» آمده (این که غلط چاپی است یا اصل تصحیح همین بوده برای من مشخص نیست).
@daroon_shenasi در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶:
در بیت آخر صحبت از جایگاه می کنه. این جایگاهی است که انسان به تمام حقیقت وجود خودش پی برده و از تمام حقیقت وجودی خودش لذت می بره. در کل این غزل صحبت از رسیدن به این جایگاه میکنه برای کسی که یک قدم عقب تر از این جایگاه قرار داره و می خواد به این جایگاه ورود کنه.
امید سعدی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:
استاد محمد اصفهانی بسیار زیبا خوانده اند این غزل شیرین خداوندگار شعر و سخن را
مصطفی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل:
با سلام.
سخن مولوی در این ابیات دارای سه بعد معنی است. در نگاه اول معنی در دو بعد قرائت میشود. یعنی اینگونه به نظر میرسد که مولوی در قالب این 12 طومار در حال آموختن راه و رسم عرفان است.سوال:این نوشته ها چه میگویند؟
پاسخ: نظرات متفاوت در در دین بیان میشود. اگر به ترجمه ها نگاه کنید میبینید که به گونه ای همه ی 12 خط مشی، پاک هستند و اهل دین همگی بر ترک دنیا، ریاضت، بخشش، آسودگی، بندگی، مقام و... تاکید دارند و در نگاه سطحی میتوان هرکدام از این 12 مسلک را اتخاذ کرد و به ظاهر اینچنین مینماید که مولوی این 12 مسلک را خطاب به خواننده برای پیروی از صفاتی چون مطیع امر بودن، به دنبال حقیقت بودن، تفکر، ترک دنیا و ... بیان کرده است.
اما اگر خواننده کمی عمیقتر به مسئله نگاه کند و به دنبال بعد سوم معنی باشد در میابد که تناقضی آشکار درکلام مولوی وجود دارد و در انتها خواننده گیج و مبهوت میماند که اگر هرکدام از این دین ها همانند انجیل سالم است پس چرا باعث تفرقه و نابوودی انسان میشود. سپس به عجز می آییم که ای مولوی تو که بدین شیوایی سخن میگویی چرا تکلیف مارا بیان نمیکنی.
سوال: اگر دین هایی که در قالب 12 حالت بیان شد میتوانند به انسان کمک کنند پس چرا باهم در تناقض هستند؟(هر یکی قولی است ضد همدگر / چون یکی باشد ، یکی زهر و شکر ؟)
پاسخ را از بان مولوی بخوانیم: تا ز زهر و از شکر در نگذری / کی ز وحدت ، وز یکی ، بویی بری ؟درواقع مولوی به وضوح بیان میکند که برای رسیدن به حقیقت باید هرچه تاکنون ز دین شنیده ای را کنار بگذاری چرا که این ها قیل و قال است و ذهن تو همچون وزیر مکاره تورا نابود میکند و همانند 12 امیر بجای فهمیدن معنی در ظاهر تلف میشوی. همانطور که گفته شد برای فهمیدن بعد سوم باید مولوی را به دنبال چیزی فراتر از این که بخواهد در قالب شعر به ما درس دین بدهد دید.
با تشکر
دانیال در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱:
شعر بسیار زیبا و عمیقی هست
امروز یک آهنگ با این شعر منتشر شده که خواننده آن هژیر مهر افروز است، شنیدنش خالی از لطف نیست:
همیرضا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳:
طبق نظر استاد میرافضلی در این نوشتهٔ تلگرامی مالکیت این رباعی مدعیان دیگری چون پوربهای جامی و نجیب گلپایگانی دارد. این نوشته و این نوشته را هم ببینید.
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳: