گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع 

آتش آنست که  بر خرمن  پروانه  زند 

نظرات و حاشیه های  بسیار جالب  بزرگواران ، کمک شایانی به درک این غزل عرشی به بنده کمترین نمود . برداشت نگارنده از بیت فوق : 

شمع در اینجا نماد انسانهای کاملی مانند عطار ، مولانا  ، حافظ و سایر عرفای  بزرگ  است که شمع نورانی وجودشان روشنگر راه سالکان  و عاشقان کوی حضرت معشوق میباشد . آتش درد آگاهانه برای زدودن دلبستگی  های دنیوی برای بزرگان به منزله شوخی ست و آنها از چنین مراحلی  مدتهاست که بسلامت عبور کرده اند ، پس آنها  از این آتش با روی باز و با لب  خندان استقبال می‌کنند ، حضرت ابراهیم  چنین آنش عظیمی را گلستان و رستگاری  محض دیده ، از آن با انبساط  خاطر گذر میکند . در مصرع دوم پروانه ، انسانهایی هستند که عاشقانه گرد شمع وجود بزرگان میچرخند تا از برکات نور آنها به فیض رسند ، پس اگر آتش و حرارت نور شمع روشنی بخش اولیا و بزرگان که برگرفته از آن نور واحد است ، خرمن هستی این عاشقان را بسوزاند  به نحوی که هیچگونه  تعلق خاطری به جهان ماده برای آنان باقی نماند ،  پس در اینصورت آن آتش ، خاصیت واقعی  خود را به نمایش می‌گذارد.  

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۳ در پاسخ به پدرام دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:

چو ماه نو ره بیچارگان نَظّاره

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

دوستانی که نَظّاره را به معنی زار و نحیف گرفته اند توجه داشته باشند که آن کلمه اگر وجود داشته باشد باید با «ز» نوشته شود

 

نَظّار اسم مبالغه است یعنی کسی که زیاد نگاه می کند و هرگاه با تاء کثرت بیاید (نَظّارة) مبالغه مضاعف دارد البته در موقع خواندن تاء به صورت ه خوانده می شود.

 

معشوق مانند هلال ماه است در دید دیگران کم فروغ و ناپیدا و فقط برای افرادی که چشم تیزبین دارند قابل مشاهده است آن هم به لحظه ای .

افرادی که بسیار نظاره گر آسمان عشق هستند تا هلال روی دوست را رؤیت کنند در یک لحظه هلال مانند ابرویی نازک راه چشمشان را می زند و دوباره در نقاب و ناپیدایی می رود و گاه ممکن است دیدن آن نه واقعی که بر اثر توهم باشد.

 

آنها که در شب اول شوال به دنبال هلال گشته اند این تجربه را دارند که گاه چیزهایی باعث توهم می شوند و شخص خیال می کند هلال را دیده و آنها هم که می بینند یک لحظه در دیدشان می آید و دوباره در محاق و نقاب می رود

 

مثنوی معنوی:

ماه روزه گشت در عهد عمر

بر سر کوهی دویدند آن نفر

تا هلال روزه را گیرند فال

آن یکی گفت ای عمر اینک هلال

چون عمر بر آسمان مه را ندید

گفت کین مه از خیال تو دمید

ورنه من بیناترم افلاک را

چون نمی‌بینم هلال پاک را

گفت تر کن دست و بر ابرو بمال

آنگهان تو در نگر سوی هلال

چونک او تر کرد ابرو مه ندید

گفت ای شه نیست مه شد ناپدید

گفت آری موی ابرو شد کمان

سوی تو افکند تیری از گمان

چون یکی مو کژ شد او را راه زد

تا به دعوی لاف دید ماه زد

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۴۸ در پاسخ به صادق آقایی دربارهٔ عطار » اسرارنامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقاله الخامسه:

جناب آقایی عزیز درود بر شما
حق دارید چون غزلیات را بیشتر خوانده اید و همیشه غزل شیرین تر و ژرف تر است اما این مثنوی است و کاربرد دیگر دارد

امیرحسین در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:

درود
مصرع دوم از بیت چهارم. "زنهار" باید بشه "زنار"

 

بی نام در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۵:

کلیپ  اپرای دیدار دو دریا عشق و عرفان شمس تبریزی و مولانا را در این لینک مشاهده کنید.

بی نام در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۷:

مشاهده اجرای اشعار مولانا برای شمس تبریزی به ترکی

Polestar در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۰۴ در پاسخ به امین دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵:

به نظر میرسه اصلش "شکل دیگر" بوده

Polestar در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

عجب چیزی سروده !!

ساز غم در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:

معنی خاصه در مصرع 

خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد 

چیه؟

محمد در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۱۰۱ - در وصف بینش نامی که مژگانی سفید و چشمانی کم‌ دید داشت:

درود بر شما؛ جسارتا این نوع شعر رباعی نام دارد و نه قطعه. سپاس.

وحید در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:

در مصرع«چو پرده دار به شمشیر میزند همه را»

جدا از بحث عرفانی و اشاراتی که به صفات جلالی حق جهت تصفیه سالکان عارف و مدعیان کاذب ،آورده شده،مطلب دیگری هم میتوان اضافه نمود که فضای تظاهر ستیزی حضرت حافظ،به مدعیان تشرع کنایه نیزند که در کسوت متولیان حفظ حریم دین،سبب دین گریزی و خالی کردن این حریم از همگان گشته،کمااینکه در مصرع بعد میفرماید« کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند»

پارسا در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

هر ایرانی یک روزی در زندگش حافظ رو میشناسه

مهم نیست در چند سالگی این اتفاق بیفته ولی یک روز که با دیده دل یکی از اشعار حافظ رو بخونه اونوقته که میفهمه چرا لغب لسان الغیب رو بهش نسبت میدادن اونموقع که دوست داری ادامه زندگیت رو با این بزرگان حافظ، فردوسی، سعدی، خیام و... در امیزی و به فرهنگو ادب ایران افتخار کنی.

سئنا در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۷:

با توجه به آیات قرآن و تفاسیر مرتبط با سوره‌ی اعراف در این مکان دو گروه از افراد حضور دارند. یکی رهبران و راهنمایان یک جامعه که همواره اعضای آن جامعه را - درست یا غلط - هدایت می‌کردند، در آخرت هم وظیفه ی هدایت آنان را بر عهده دارند. 

دیگری افراد به اصطلاح «خاکستری» که نه آنقدر بد اند که جایگاهشان دوزخ باشد و نه آنقدر خوب که سزاوار بهشت باشند

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند 

چنان نماند ، چنین نیز هم نخواهد ماند 

در مصرع دوم حافظ به ما یاد آوری میکند که چنان نماند ،  چیزی که نمانده است نقطه مقابل غم فعلی ست ، یعنی انسان در  ابتدای ورود  به این جهان از جنس شادی و بینهایت خدا بوده است اما اکنون دچار غم  شده    ، اما این غم چگونه غمی ست ؟ برای عرفایی  مانند حافظ آیا غمی بزرگتر از جدایی و فراق از معشوق خود وجود دارد ؟ پس هاتف و سروش غیبی مژده گذشتن از ایام غم  و بازگشت شادی اصیل که ذات خداوند است را به او میدهد . حافظ در ابیات بعد به چگونگی و چرایی برون رفت انسان از شادی اولیه و گرفتار شدن در غم و اندوه فعلی می‌پردازد  .

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم 

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند 

یار ، اصل خدایی انسان ، شادی محض و فراوانی اندیش است و از جنس بینهایت ، که در آغاز ورود انسان به زمین فرم و ماده همراه با او بوده است ، شادی و لبخند های اطفال چند روزه موید این مطلب است  ، اما به تدریج رقیبی در ذهن  انسان برای یار شکل میگیرد که از جنس جسم  میباشد و به آن هشیاری جسمی میگویند ، هشیاری جسمی در تقابل با هشیاری حضور ،. شاید این هشیاری جدید را انسان با دیدن چهره مادر و یا شنیدن اسم خود بدست آورد و با نیاز به نوشیدن شیر و اسباب بازی هایی که متعلق به خود میداند ادامه پیدا کند ، وجود این رقیب در ابتدای حضور  انسان در جهان ماده ضروری و غیر قابل اجتناب است تا  "نه چیزی " را که از جنس ماورای  ماده است با زمین و فرم و نیازهای مادی او سازگار و هماهنگ کند ، اما این رقیب در حالیکه  به وظیفه اصلی خود برای کمک به رفع نیازهای مادی انسان در قالب فرم می‌پردازد،  رفته رفته خود را جایگزین جنس اصلی انسان  میکند و انسان نیز در ذهن خود ، خود را هم او شناسایی کرده و دید او کاملأ مادی میشود  ، یعنی انسان تایید می‌کند که از جنس خاک و ماده بی ارزش است و پیمان الست  را فراموش میکند که اقرار به هم جنس بودن با  خدا  کرده بود ، پس انسان در  این حال جدید در نظر خدا خاکسار میشود  . این دید مادی انسان به جهان که منجر به خاکسار شدن او گردید برای رقیب احترام و قربی  به همراه نخواهد آورد و احترام او تنها محدود به انجام وظیفه او برای فراهم نمودن شرایط زیست  انسان بوده است که این احترام و قرابت نیز بزودی با بازگشت انسان به هشیاری خدایی خود از دست خواهد رفت زیرا ماموریت رقیب پایان یافته و مرخص است. او  میداند که رفتنی ست و باید  دست از سر انسان بردارد اما این انسان است که همچنان خود را در ذهن از همان جنس جسم و ماده  دانسته  و حاضر به رها کردن دید مادی خود نیست . پیامبران و بزرگان برای همین امر آمدند که دید و جهان بینی انسان را  از هشیاری جسمی و مادی  به هشیاری خدایی که از ابتدا بود باز گردانند و بگویند ماموریت رقیب تنها محدود به چند سال ابتدای زندگی مادی انسان بوده و دید جسمی  او از این پس سراسر غم و درد خواهد بود ، پس انسان باید به جهان بینی خدایی خود که شادی محض میباشد باز گردد که درنگ بیشتر موجب درد وغم بیشتر  خواهد شد .

چو پرده دار به شمشیر میزند همه را 

کسی مقیم حریم حرم نخواهد شد 

و غم از اینجا شروع میشود ، یعنی با مقاومت و ستیزه انسان برای رهایی از دید مادی ایجاد شده توسط رقیب ، رقیب  دیروز با حفظ سمت  تبدیل به پرده دار امروز شده و خود را همه کاره انسان دانسته کنترل امور او را در دست می‌گیرد.  به محض اینکه انسان آهنگ بازگشت به اصل و هشیاری خدایی آغازین خود را داشته باشد از  شمشیر پرده دار در امان نخواهد بود ، حافظ می‌فرماید به شمشیر میزند " همه "را ، یعنی غریبه و آشنا را با یک شمشیر میزند و هرچه انسان بگوید که او خودی ست ، او از شاهزادگان است و باید نزد پادشاه یا پدر بازگردد ، پرده دار اعتنا نکرده و اجازه راهیابی انسان  به حضور خدا،  یا حریم حرم ،که فضای یکتایی امن الهی ست  را نمیدهد ،  این حرم را بزرگان و پیامبران برای انسان ترسیم نمودند تا برای رهایی از رقیب دیروز و پرده دار امروز به آنجا پناه برده و مقیم آنجا شود  ،زیرا رسیدن و اتصال  به اصل و جنس خدایی خود  تنها راه رستگاری و نجات است ، اما چگونه از شمشیر پرده دار رهایی یابیم  تا به حریم حرم راه یابیم ؟ حافظ در ابیات بعد راه برون رفت  را مینماید :

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است 

که در صحیفه هستی رقم نخواهد ماند 

انسان پس از ورود کامل به ذهن و انفصال  از هشیاری خدایی خود ، در ذهن و بنا بر دید مادی خود  نقش یا صورتهای  های نیک و بد خلق میکند ، چیزهای جسمی این جهان یا خوب هستند و یا بد ، برای مثال  ثروتمندی خوب و فقر بد است ، مقام و شغل عالی خوب و شغلهای معمولی بد است ،  منزل بزرگتر خوب و منزل کوچک در محله معمولی بد، خدا را شکر که در فلان کشور مرفه با آب و هوای خوش به دنیا آمدم ، خدا را شکر که باورها و اعتقادات من چنین هستند و باورهای بد آن قوم یا مذهب بد را ندارم ، یا چرا در خانواده  توسط پدر و مادری عاشق و با کمالات و باسواد دانشگاهی به دنیا نیامدم (شکایت) و قس علیهذا  که این نقشهای نیک و بد ساخته ذهن انسان بسیارند . حافظ می‌فرماید  به‌منظور  رهایی از پرده دار و رسیدن به حضور خدا اولین گام رهایی از نقشها و صورتهای خوب و بد ساخته ذهن  میباشد ، زیرا در صحیفه و کتاب زندگی هیچکدام از این صور پایدار نبوده و جایگاهی ندارند . رقم نیز به معنی نقش و نقاشی و صورتگری آمده است و در اینجا به معنی اعداد نیست .

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود 

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند 

در ادامه بیت قبل می‌فرماید  مگر نشنیده ای که میگویند سرود و ورد زبان مجلسیان جمشید این بوده است که جام باده را بیاورید زیرا  تنها چیز ارزشمند این جهان است و از جم و کاخها و مقام و ثروت و قدرت و جوانی ودانش و حتی جسم  او پس از چند سال چیزی بر جای نخواهد ماند ، آیا گمان میکنی چیزهای متعلق به تو پایدار بوده و برای تو سرنوشتی دیگر رقم خواهد خورد ؟پس عبرت بگیر و تو نیز همان سرود را بخوان تا بتوانی از دام  این جهان رها گردی .

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه 

که این معامله  تا صبحدم نخواهد ماند 

اکنون که انسان تا حدودی نسبت به رها شدن از تعلقات دنیوی آگاهی یافته و تحول را احساس میکند ، در تاریکی ذهن او شمع  هستی یا خدا  روشن میشود و حافظ از خدا می خواهد تا همین وصل و توجه  پروانه وجود انسان به شمع را غنیمت شمرده و قبل از بازگشت  دوباره انسان به ذهن،  وجود ذهنی او را  با آتش عشق شمع خاکستر کند تا صبحدم زندگی و خورشید حقیقت اصل وجودی او زندگی حقیقی خود را آغاز کند . معامله ای پر سود برای انسان  ، مردن به خود ذهنی کاذب و زنده شدن به نور حقیقت صبح . 

توانگرا ، دل درویش خود بدست آور 

که مخزن زر و گنج  درم نخواهد ماند 

توانگر کسی نیست جز خداوند  صمد ، حافظ می‌فرماید  اکنون که  انسان عاشق شد و دل دلبستگی های او خالی از رقیب  و پرده دار  و فقیر و نیازمند به  اصل خود شده است ، پس این دل  که مانند روز نخست خالی از هر  غیر است را دوباره بدست آور ، که اگر تعلل کنی دل انسان  مخزن و معدن زر  و گنج  درم  است ، هر  بیگانه ای ممکن است  بار دیگر آن را تصاحب کرده و زر  و گنج واقعی را ربوده ،   زر تصنعی و تقلبی را جایگزین آن کند .

بدین رواق زبر جد نوشته اند  به زر 

که جز نکویی اهل  کرم نخواهد ماند 

یعنی که تو خود  بر این چرخ  نیلوفری  با خط ارزشمند زر  نوشته ای که  در این جهان همه چیز فنا پذیر و آفل است بجز نکویی اهل کرم   ، پس لطف ، عنایت و بخششت را  از این بنده خود دریغ نکن  تا او به بینهایت تو زنده شود .

ز مهربانی  جانان  طمع مبر  حافظ 

که نفش جور و نشان ستم نخواهد ماند 

در انتها حافظ  طمع بریدن از عشق و مهربانی و لطف جانان را جایز ندانسته که با تداوم کار و کوشش انسان همراه با لطف  حضرتش  نقش های ذکرشده و جور های رقیب  و ستمهای  پرده دار برجای نخواهد ماند و سرانجام انسان به حضور حضرت معشوق راه خواهد یافت . مولانا می‌فرماید  ؛ 

تو مگو ما را بدان شه راه نیست   با کریمان کارها دشوار نیست 

در پایان از همه حاشیه ها و نظرات دوستان بهره ها بردم که  جای سپاس و امتنان فراوان برای درک بهتر این غزل زیبا دارد . همچنین از استاد شهبازی عزیز سپاسگزارم 

 

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:

مژده  ای دل که دگر  باد  صبا باز آمد 

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

حافظ در این غزل زیبا همانند سایر آثار  و درسهای خود از تمثیل های عرفانی و قرآنی برای رساندن پیغام عشق به ما بهره برده میفرماید ای دل داغ دار و غمدیده  ، مژده که یک بار دیگرباد صبا از جانب حضرت معشوق بمنظور دمیدن در جسم بی جان عاشق و زنده کردن او (انسان) بازگشته است ، همانگونه که هدهد پیغام عشق سلیمان و بلقیس در سبا را به آنها میرساند ، باد صبا نیز چنین میکند، باد صبا از طرف یا جانبِ حضرت معشوق  مانند هد هد خوش خبر بوده ، به حافظ یا انسان عاشق میگوید که غمگین مباش و  دل خوش دار که گمشده تو ، یا به‌عبارتی اصل خدایی و هشیاری اصیلت بار دیگر به سوی تو باز خواهد گشت. 

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی  باز 

که  سلیمان گل ،  از  باد هوا  باز  آمد 

سلیمان گل همان انسان عاشقی ست که داغ فراق از حضرت معشوق  بر دل دارد و همانطور  که هدهد خوش خبر ، پیغام عشق بلقیس را به سلیمان  رسانده  و او را به عشق بلقیس زنده و امیدوار میکند ، پس باد صبا  نیز  بر گل وجود انسانِ عاشق وزیده و  او را شکوفا و باز میکند، و با این شکوفایی گل است که برای مرغ سحر یا بلبل  که عاشق گل است درنگ جایز نیست و  نغمه سرایی داوود گونه خود را آغاز می‌کند ، مرغ سحر یا بلبل تمثیلِ غزل سرایِ بزرگی چون حافظ است  که با شکوفایی گل وجود انسان غریو شادی سر داده و آهنگ زندگی، خوش و زیبا میگردد، غم و درد رخت بربسته و جای خود را به شادی ذاتی و بدون عوامل بیرونی میدهد و  کل کاینات با  این نغمه های  داوودی هماهنگ و هم نوا  شده و به انسان عاشق  برای رسیدن به مقصد اصلی خود که زنده شدن کامل به خداوند میباشد یاری می‌رسانند. سلیمان گل از باد هوا باز آمد یعنی سلیمان (انسان) از بادِ هوا و نفسانیات خود باز گشت و تاج پادشاهی خود را به لطف باد و نفخه الهی باز پس گرفته و گل وجود اوشکفته شد. ضمنِ این که از بادِ هوا آمدن، یادآورِ بر باد آمدنِ حضرت سلیمان هم می‌باشد.

عارفی کو ؟ که کند فهم زبان سوسن 

تا بپرسد که  چرا رفت و چرا باز آمد ؟

سلیمان  که پادشاه و رمز خدا و در اینجا خداییت انسان است زبان مرغان را میداند ،   و حافظ آنرا تشبیه میکند به فهمیدن و درک زبان سوسن  یا گل که نماد انسان زنده شده به خدا ست و با زبان دل  سخن میگوید ، (درواقع سوسن و گل را به مرغ سلیمان تشبیه میکند ) فقط انسانهای عاشق  یا عارف زبان عشق  را فهم کرده و می‌توانند پاسخ  دهند که این یار ، یا  اصل خدایی انسان چرا  رفت  و چرا باز  آمد ؟ یار   ، اصل خدایی انسان و هشیاری حضور  تداوم حضور در انسان ندارد همانطور  که حافظ در غزلی دیگر میفرماید  : 

حافظ ، دوام وصل میسر نمیشود   شاهان کم التفات  به حال گدا کنند 

مولانا  هم فرموده است : 

مرو مرو  چه سبب زود زود می بروی ؟  بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی ؟

هشیاری حضور یا اصل خدایی انسان از جنس بینهایت  خداست  و  جسم و جان جسمانی انسان از جنس محدودیت  و محدودیت گنجایش پذیرا بودن بینهایت را برای همیشه ندارد  مگر خاصان و اولیای  خدا  که همه ابعاد چهار گانه  آنها نیز قائم  به ذات خدا ست.  خضر  با وجود جسمانی خود جاودانه شد و مسیح با جسم  خود به آسمان عروج کرد ، همچنین معراج  پیامبر اسلام  از آن گونه بود . اما عاشقان و عارفان با کار  بسیار و پیوسته  و با تحمل هشیارانه  درد فراق و بقول حافظ ورد و دعای شبانه ،  هشیاری خدایی خود را باز می یابند و پس از آن برای نگهداری از او مراقبت بسیار کرده و حافظ میشوند . 

مردمی کرد و کرم ، لطف خداداد به من 

 کان بت ماه رخ از راه وفا  باز آمد 

ریشه مردمی مرد است به معنی انسان ، اعم از زن و مرد  . در اینجا به معنی مروت و جوانمردی یا انسانیت است و حافظ بازگشت اصل خدایی خود را مرهون کرم و لطف همیشگی خدا میداند ، خداداد یعنی که این لطف  در انسان به ودیعه گذاشته شده و مشروط به طلب و درخواست شخصِ انسان است و پس از آن است که  لطف خدا شامل او خواهد شد ، حافظ در همین مختصر قضیه جبر و اختیار را حل نموده و پاسخی منطقی به آنهایی میدهد که میگویند اگر خدا بخواهد که لطفش شامل آنان نیز میشود و رستگار میشوند ، پس هرگونه  جهدی در این راه از سوی انسان بی معنا ست ! در مصرع دوم سخن خود را تکمیل نموده  می‌فرماید این بت ماه رخ یا اصل خدایی و زیبای انسان پس از اظهار  طلب به لفظ و به قلب و با لطف و عنایت خدا بنا بر وفای به عهد انسان است که باز می گردد ، وفای به عهد الست یعنی که انسان قلبن و با عمل خود تصدیق کند که از جنس و ادامه خداست و باید به اصل خود رجعت کرده و با جسم  خود در این جهان فرم به خدا زنده شود . حافظ راهکار دیگری را برای بازگشت آن بت ماه رخ ارائه  نمیکند .

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح 

داغ دل بود ، به امید دوا  آمده  بود 

لاله در اینجا همان عاشق بیقرار  یا سالک کوی دوست است که داغ عشق یار را در دل دارد و از دم صبح یا همان باد و نفخه صبحگاهی حضرتش،  بوی می به مشامش رسید ، یعنی دانست که نفخه الهی بدون دلیل در اول صبح نمی دمد ، بلکه آمده است تا می نوشین زندگی بخش خود را به خواستاران  خود بچشاند و آنها را به خود زنده کرده ، گل وجودشان را شکوفا کند و دارویی باشد برای زخم و داغ دل لاله گون  آنان .

چشم من در ره این غافله راه بماند 

تا بگوش دلم آواز  درآ   باز آمد 

لاله داغ دل یا حافظ و  انسان عاشق  که چشم انتظار  دم صبحگاهی  نشسته است تا از این غافله یاران و همراهان باز نماند نیز چشم طمع به آن شراب الهی که درواقع  دوای درد و داغ دل اوست دارد که بگوش دل خود ندای درآ را می‌شنود  ، و این همان ندای ارجعی حضرت معشوق است که او را نیز لایق  کاروان عشق  دانسته و دعوت به همراهی میکند .

گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست 

لطف او بین که به لطف از در ما باز آمد 

رنجش حافظ بدلیل تاخیر  بازگشت یار یا حضرت معشوق بوده است  و  خود ، این رنجش را نیز پیمان شکنی و بر خلاف عهد الست میداند ، یعنی برای بازگشت اصل خدایی و هشیاری  حضور  نباید عجله  کرد و بلکه باید همراه با کار بر روی خود صبورانه به انتظار بازگشت آن بت ماه روی  نشست ، تا پس از رسیدن موعد دیدار  ، لطف خدا شامل انسان عاشق شده و او به اصل خدایی خود زنده شود  ،حافظ  بیقراری همراه با رنجش را نکوهش کرده ، خلاف پیمان میداند .در مصرع دوم حافظ از  زیادت لطف و عنایت خدا شگفت زده می‌شود  و می‌فرماید  ببین که با وجود پیمان شکنی که صبر  نیز جزیی از آن پیمان بوده است بازهم  حضرت معشوق لطف خود را از او دریغ نداشته و از  در او باز آمده ، درون و بیرون او را به نور خود زیبا و روشن کرده است . باز آمد  یعنی دوباره آمد و نشانه این است که از آغاز یا ازل نیز او درون انسان بوده است و اکنون پس از کوشش بسیار و تحمل داغ فراق است که او باز می گردد . چرایی رفت و بازگشت آن بت ماه روی  را عارفی باید بیان کند که زبان سوسن را فهم کند یعنی اگر جهان بینی انسان خداگونه شده و از منظر خدا جهان را بنگرد ، پس از این شناخت خود و  هستی  ، خود پاسخ چرایی این رفت و بازگشت را خواهد یافت و نیاز به پرسش از دیگران نیست .

 

دکتر صحافیان در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

با سپاس از همراهان عزیزی که دریافت های قرآن ۵ را دنبال می کردند، اکنون هر هفته دریافت های حافظ و برگزیده ادب پارسی ارائه می شود

اگر در مذهب تو(مذهب عشق) کشتن عاشق رواست،ما نیز مشتاقانه خواهان آن هستیم( رستاخیز عشق:مردن از خویش و برخاستن از دوست)
۲- سیاهی زلفت منشا تاریکی و سپیدی رویت شکافنده صبح روشن( شکر دو نعمت: در احتجاب -ظلمات-کسب کمالات و در مشاهده لذت شهود)
۳- از زیبایی های تو، از آن شکن زلفت کسی رها نخواهد شد و همچنین از کمانچه ابروان و تیر نگاهت!
۴- (اکنون که دورم خواسته ای) از چشمم چشمه ای از اشک جاری می کنم که ناخدا نیز در آن غرق می شود.
۵- لبت که آب زندگانی است، جان عاشقم را توانا کرده است و ذکر شبانگاهی ما خاکیان از آن است.
۶- پس از نیاز فراوان، بوسه ای از لبانت گرفتم و با هزاران خواهش به مراد دل رسیدم.( این غزل در خانلری نیست و در ختمی لاهوری "نیافت کام دل" آمده است و چند بیت اضافه و متفاوت دیگر)
۷- ورد زبان عاشقان( از خود گذشته) دعا برای جان توست، و پیوسته این دعا، ورد ما شده است که شب را با آن به صبح متصل می کنیم.
۸- ای حافظ! از ما توبه و تقوی و نیکنامی نجو، از عاشق دیوانه و رند، چه کسی صلاح می یابد؟!( صلاح ما فقط کشته شدن در راه عشق است)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

میلاد رشیدی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۳:

بیت 34 فک کنم کامل نیست

و از ملحقات هم نباشه

چنین گفت کان فر آزادگان

سپهدار گودرز کشوادگان

سپهبد بود گاه کینه دلیر

دو چل پور دارد چو پیل و چو شیر

که با اونکوشد به دریا نهنگ

نه از دشت ببر و نه از کٌه پلنگ

محراب شاهدهی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۹ در پاسخ به کسرا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۴:

غیرت بردن با حسرت خوردن تفاوت معنایی دارد غیرت بردن به معنای خشم گرفتن و هجوم بردن استفاده میشده است و اگر گوهر در دست پادشاه باشد مردم حسرتش را میخورند اما اکر در دست گدایی باشد عصبانی میشوند و هجوم میاورند به آن پس در معنای درست کلمه استفاده شده است با احترام

امید سعدی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۱ در پاسخ به اییار دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

با سلام.گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت

فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ای

از اول در گردن بوده و بر گردن معنی نداره 

Mayastoroon در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۹:

با عرض سلام و احترام، 

 

برای آنهایی که با این غزل 

۵۵ بیتی آشنایی دارند. 

 

 

خوانش در YouTube 

پیوند به وبگاه بیرونی

۱
۱۷۳۳
۱۷۳۴
۱۷۳۵
۱۷۳۶
۱۷۳۷
۵۷۲۷