گنجور

حاشیه‌ها

وفا در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸:

خیلتاشان جفاکار و محبان ملول اشاره به چه کسانی ست؟

سیروان در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۹ - حکایت اتابک تکله:

به نظر بنده راجع به اختلاف بین عبادت و طریقت با توجه به اینکه از کلمه قدم در بیتهای بعدی استفاده شده و کلاً موضوع اصلی شعر راجع به بعد عملی عبادت هست،که به سلوک(ره پیمودن) معروف هست.

و با توجه به بیت،قدم باید اندر طریقت نه دم،

میشه پی برد که کلمه طریقت درست تر به نظر میاد ولی به هر حال در معنای غایی شعر تأثیر ندارد.با تشکر

محسن در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰:

چقدر زیبا و عمیق است این مصرع «ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم». حضرت حق هم زاینده ماست (مادر) هم پرورش دهنده و روزی دهنده ما (پدر) است. پدر و مادر و اصل و نسب همه بازی است و پوشش و مکر الهی است برای زاد و ولد و بقای نسل بشر. پدر و مادر هم از خود او هستند و پدر و مادر واقعی حضرت حق میباشد.
روح ما مجرد است و با هیچکس رابطه ای ندارد بلکه مستقیما از حضرت حق و از روح او ایجاد شده فنفخت فیه من روحی. و به همین دلیل است که در روز حشر فرزند و والدین از هم میگریزند و هیچ رابطه ای با هم ندارند. روح انسان مجرد است و همه ما تنها هستیم و از یک منشا و اصل و نسب واقعی خود اوست 

محسن در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۴۵ در پاسخ به شمس دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰:

منظور حضرت مولانا امر دیگری است و حاشیه شما متاسفانه صحیح نمیباشد. خلقت موجودات که نمودی از رحمت حق میباشد و همینطور نزول رحمت خاصه و عامه الهی به طور ناگهانی است و بدون هیچ استحقاقی از طرف مخلوق بلکه ناشی از لطف بی حد حضرت حق میباشد

کیهان در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن برای بار دوم:

با درود فراوان

چه خوش گفتند شیران با پلنگان

که:خر کره کند یا راه زنگان

یعنی شیران به پلنگان گفتند:خر یا کره می آورد یا راه زنگان(زنجان)را طی میکند چون طی راه زنجان سخت است چنانکه خر در آن راه کره می اندازد.این مثل در آن زمان معروف بوده ولی امروز فراموش شده و شان نزول آنکه چرا شیران با پلنگان این سخن گفتند در دست نیست و در هر حال مقصود معلوم است

سر بلند باشید.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » کنز الحقایق » بخش ۲۳ - در تحقیق الدنیا سجن المؤمن:

با دوست عزیز آقای شریفی موافقم

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۰ - اشارت به زنار:

هر چند در بیت 866 به طریق اجمال فرمود که زنار اشاره به بستن عقد خدمت است در این قسمت به تفصیل بیان می کند.

884   نظر کردم بدیدم اصل هر کار

   نشان خدمت آمد عقد زنار

یعنی از روی کشف و یقین در اصل هر امور نظر کردم، دانستم که مقصود از آن چه بوده، متوجه شدم، عقد (بستن) زنار نشان خدمت، طاعت و عبادت بوده است.

885   نباشد اهل دانش را مُعوّل

   زهر چیزی مگر بر وضع اول

اهل دانش بر هر لفظی که برسند ابتداء بر معنی آن که در عرف عام بکار می رود اعتماد نمی کنند، مگر اینکه بر وضع اول آن بنگرند و تحقیق نمایند که در اول، موضوع له آن لفظ چه بوده است (معول به معنی اعتماداست)

886    میان دربند چون مردان به مردی

   درآ در زمرۀ «أَوْفُوا بِعَهْدِی»

این بیت اشاره به آیه کریمۀ «أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ» دارد. در این آیه خداوند می فرماید: در روز الست به حکم « قَالُوا بَلَی» از شما بندگان پیمان گرفتم که به عهد من که عبارت از بندگی من است وفا کنید، من نیز در عوض آن عبادت و طاعت، به عهد خود وفا می کنم و به شما پاداش قرب و معرفت حق عطا می نمایم. حال شیخ با توجه به این موضوع می فرماید: مانند مردان و انسان های کامل با مردانگی کمر خدمت ببند، یعنی زنار خدمت و عبادت حق ببند تا در آن صورت مخاطب آیۀ کریمۀ فوق باشی و من نیز در مقابل وفای به عهد تو، به عهدم وفا کنم و به تو معرفت، نصیب نمایم.

887 به رخش علم و چوگان عبادت

     ز میدان در ربا گوی سعادت

می دانیم علم بی عمل بی فایده است. لذا می فرماید: با رخش یعنی مَرکب علم و چوگان عبادت، گوی سعادت ابدی که عبارت از معرفت الله است از میدان دنیا در ربا و تعلل مکن که عمر ناپایدار و دنیا در گذار است. مراد از علم در این بیت علم فرایض است که در شریعت و طریقت وجود دارد.

888    ترا از بهر این کار آفریدند

    اگر چه خلق بسیار آفریدند

خداوند اگر چه مخلوقات زیادی آفریده است ولی به حکم آیه «اِنّا عَرَضْنَا الْاَمانَةَ عَلَی السَّموات وَ الْاَرْض وَ الْجِبال فَاَبَین اَن یحْمِلْنَها وَ اَشْفَقْن مِنْها وَ حَمَلَهَا الاِنْسان اِنَّه کان ظَلوماً جَهولاً» قابلیت حمل بار امانت الهی را مخصوص انسان نموده است. به عبارتی دیگر خداوند، انسان را برای این کار یعنی حمل بار امانت معرفت الهی آفریده است.

889   پدر چون علم و مادر هست اعمال

    به سان قرة العین است احوال

احوال، قرة العین یعنی روشنی چشم ارباب کمال است و در این مورد علم به مثابه پدر و اعمال به مثابۀ مادر است، تا اجتماع این دو نباشد، احوال که به منزله فرزند قرۀ العین است، حاصل نمی گردد. باید دانست که احوال نتیجه عمل است و عمل نیز بی علم حاصل نمی شود

890  نباشد بی پدر انسان شکی نیست

    مسیح اندر جهان بیش از یکی نیست

قاعدۀ کلی آن است که فرزند بی پدر حاصل نمی شود و در کل دنیا فقط یک مورد استثنایی وجود دارد و آن نیز تولد حضرت عیسی مسیح است و می دانیم استثنا هیچوقت قاعده کلی نمی شود. شیخ با توجه به این قاعده می فرماید: پس احوال که به مثابۀ فرزند است بدون شک بدون پدر یعنی بدون علم حاصل نمی شود. مگر برسبیل ندرت که به امر مرشد کامل این اتفاق بیفتد. لازم به ذکر است که مراد از علم در این بحث علم فرایض است و الا طالب حق را با علم علماء چه کار است .

891    رها کن ترّهات شطح و طامات

   خیال نور و اسباب کرامات

چون کمال مرتبۀ انسانی در فنا و نیستی است، بنابراین سخنان بی معنی شطح, طامات، خیال نور و اسباب کرامات را رها کن و خود نمایی، خود فروشی و عوام فریبی را شیوۀ خود مساز چون همۀ این ها موجب منیّت و هستی می گردد و مانع از وصول به کمالات حقیقی است.

892  کرامات تو اندر حق پرستی است

     جز این، کبر و ریا و عُجب و هستی است

به حکم آیه «فمن کان یرجو لقاء رب فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً و َلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا».

کرامات و کمالات انسانی در پرستش حق است و غیر از پرستش حق بقیه موارد، جز کبر، ریا، عجب و هستی نبوده، همۀ این ها موانع راه حقند. البته باید دانست که عبادت و پرسش حق نیز جز رسیدن بر عدمیت و نیستی نیست و هر کس اظهار کرامت کند، در واقع خود را در بین خلق مطرح کرده و عوام را معتقد خود گردانیده که این نیز با نیستی و عدمیت منافات داشته، موجب کبر و غرور و سبب بُعد و حرمان است.

893   در این هر چیز کو نز باب فقر است

    همه اسباب استدراج و مکر است

استدراج به معنی طلب درجه است، مکر نیز در اصطلاح صوفیه اظهار کرامات، حالات و آیات است. عباداتی که مبتنی بر هوای نفس باشد، با وجود اینکه نسبت به حق سوء ادب دارد، ولی خداوند این نعمت صوری را از او نمی گیرد تا مغرورتر شده، از صفا، ذوق و طاعت او محروم ماند. همان اتفاقی که در مورد شیطان رجیم افتاد. حال با توجه به معانی الفاظ فوق معنی بیت چنین خواهد بود: درطریق عبادت و سلوک و ریاضت هر چیز و حالتی که بر سالک روی نماید.، اگر از باب فقر نباشد و موجب هستی و منیت گردد، آن عبادت برای خدا نیست و شخص می خواهد از آن طریق طلب درجه کرده و یا مکر نماید و وانمود کند که از مقرّبان است.

894   ز ابلیس لعین بی شهادت

  شود پیدا هزاران خرق عادت

مثال مورد فوق که در بیت به آن اشاره شده، ابلیس لعین است که او استعداد شهود معانی معقوله را نداشت ولی با وجود این، هزاران خرق عادت از او صادر می شد. اگر یکی از آن ها توسط فردی ظاهرگردد، عوام الناس مرید و شیفته او می شوند و آن فردِ کمتر از ابلیس را کامل و مقرب حق تصور می نمایند.

895    گه از دیوارت آید گاه از بام

     گهی در دل نشیند گه در اندام

این بیت اشاره به این آیه از قران است.«ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ» و هم چنین اشاره به این حدیث است که فرمود: «إنَّ الشیطانَ یَجری مِنِ ابنِ آدمَ مَجریَ الدَّم».

شیطان گاه از دیوار می آید، گاهی از بام می آید، گاهی در دل انسان می نشیند وبه انواع وساوس مشغول می گردد. و گاهی در اندام او می رود و او را به انواع اعمال فاسد وا می داردکه همۀ این ها خرق عادت است اما او ملعون و مطرود است.

896    همی داند ز تو احوال پنهان

    در آرد در تو کفر و فسق و عصیان

شیطان هر آئینه از احوال پنهانی انسان مطلع است و با اغواء و ترغیبی که در انسان به عمل می آورد، او رابه کفر، فسق و عصیان وا می دارد و در واقع تصرف در وجود بنی آدم می کند که هزاران شیخ رسمی این کار را نمی توانند بکنند، با این همه مطرود، ملعون و محروم است.

897   شد ابلیست امام و در پسی تو

    بدو لیکن بدینها کی رسی تو

تو در خرق عادت و برای فریبندگی خلق از شیطان تبعیت می کنی و شیطان امام تو است و تو در پس او هستی، اما مسلّم است که توانایی تو در این کارها هرگز به شیطان نمی رسد و از او همیشه واپس تر خواهی بود و زهی بدبختی و رسوایی برای تو وجود دارد.

898    کرامات تو گر درخود نمایی است

   تو فرعونی واین دعوی خدایی است

اگر کرامات و خرق عادت که از تو سر می دهد، برای خود نمایی است و غرض تو این است که مردم بگویند، این مرد بزرگی است و بر تو معتقد شوند، این کار توبه منزله کار فرعون است که ادعای خدایی کرد. اگر کار تو به امر و اشاره الهی و به جهت ترویج امور دینی بود، موجب غرورت نمی شد و آن زمان حکم دیگری داشت که «انّما الاعمال بالنّیّات»

899     کسی کو راست با حق آشنایی

           نیاید هرگز از وی خود نمایی

هر کسی را که با حق، قرب و آشنایی باشد و بداند که هر چه غیر حق است، عدم است، در آن صورت از او خودنمایی برنمی آید، چون در مقابل خدا، خودی وجود ندارد که خود نمایی کند. به عبارت دیگر هر کسی نیستی خود را دانست، خودنمایی از او محال است. اظهار کرامت کردن بیگانگی از حق است و موجب بُعد و ردّ است.

900   همه روی تو در خلق است زنهار

    مکن خود را بدین علت گرفتار

روی تو در اظهار کرامات همه اش متوجه خلق است که مردم را مرید و معتقد خود سازی و این کار موجب دوری و حرمان تو از حق است. سپس شیخ بر سبیل ارشاد و راهنمایی می فرماید که زنهار و آگاه باش و خود را گرفتار این علت و مرض نکن، چون بدترین مرض ها امراض معنوی است و بالاترین آن تکبر است که مانند زهر قاتل است.

901   چون با عامّه نشینی مسخ گردی

        چه جای مسخ، یک ره فسخ گردی

 در معنی بیت 106 راجع به تناسخ بحثی شد و در این بیت آن شرح تکمیل می گردد تا معنی این بیت مشخص شود. تناسخ عقیده ای است، به موجب آن اعتقاد دارند که روح انسانی قایم به نفس خود نیست و هیچوقت زایل و فانی نمی گردد و لاجرم باید وابسته به عنصری باشد که قایم به آن مظهر باشد و هر گاه مظهر اولی متلاشی شد، بلافاصله در مظهر دیگر ظاهر می گردد. پس تناسخ عبارت از انتقال روح از بدن عنصری به بدن عنصر دیگر است. تناسخ چهار شعبه دارد: گروهی عقیده دارد که انتقال روح فقط از بدن انسانی به بدن انسان دیگر می شود که به این امر نسخ می گویند. عده ای دیگر عقیده دارند انتقال  روح  از انسانی  متناسباً به  حیوانی دیگر منتقل می شود، نوع حیوان به عمل آن انسان ارتباط دارد و این را مسخ می گویند. گروه سوم عقیده دارند روح انسان به اجسام معدنی و گیاهی منتقل می شود و این را رَسخ می نامند. گروه چهارم عقیده دارند که روح انسانی دائماً دایر است بین جماد، حیوان و انسان، وقتی یک دوره را تمام کرد مجدداً از اول شروع می شود واین امر را فسخ می گویند.

حال باتوجه به توضیح فوق معنی بیت مشخص می شود. شیخ می فرماید: تو اگر با عوام الناس بنشینی مسخ می شوی یعنی از مرتبه انسانی به مرتبۀ حیوانی تنزل می کنی و در مصرع دوم می فرماید: حتی بدتر از این به مرتبه جمادی و نباتی تنزل می کنی و به مرتبۀ فسخ می رسی که مرتبۀ اسفل السافلین است.

902   مبادا هیچ با عامت سر و کار

    که از فطرت شوی ناگه نگونسار

اگر می خواهی که از استعداد فطری و کمال انسانی محروم نمانی ترا نباید با عوام الناس سر و کاری باشد. چون در این صورت از فطرات انسانی که جایگاه عالی است، تنزّل کرده، نگو نسار می شوی و به اسفل السافلین می رسی و از معرفت که غرض آفرینش است باز می مانی.

903    تلف کردی به هرزه نازنین عمر

    نگویی در چه کار است این چنین عمر؟

این سرمایۀ عمری که به تو داده اند، برای آن است که آن را صرف معرفة الله بکنی. اگر عمر را در عوام فریبی و صید خلق تلف کنی مسلماً عمر نازنین خود را به هرزه و عبث از دست داده ای. در مصرع دوم به سبیل استفهام بیان می کند: آیا از خودت نمی پرسی و به خودت تذکر نمی دهی که این چنین عمر به چه کار می آید و حاصل آن چیست مسلماً جواب این است که حاصل آن حسرت و ندامت است

904    به جمعیت لقب کردند تشویش

         خری را پیشوا کرده زهی ریش

در موضوع عوام فریبی هر دو طرف تشویش دارند یعنی هم شیخ که مردم را می فریبد و هم عوام الناس که فریفته می شوند. تشویش هر کدام از منظری دیگر است. شیخ همیشه تشویش آن را دارد که عامه اعتقادشان را از او سلب کنند. مریدان نیز که همان عوام الناس هستند به خاطر زیادتی قیود، رسوم و عادت که گرفتار آن شده اند تشویش آن را دارند که مبادا روزی یکی از آن ها را فراموش کنند. حال این تشویش را که مربوط به هر دوطرف است، به سبب اجتماع ظاهری، جمعیت و یا حضور باطنی نامگذاری کرده اند که معنی مصرع اول است. آن شیخ که خود را به عنوان مقتدا و رهنما قلمداد کرده است، شیوه خری را پیشوای خود کرده است و از انسانیت فقط همان ریش را دارد و الا در جهل و نادانی به مثابۀ خر است، چون او از علوم شریعت و طریقت عاری است

905    فتاده سروری اکنون به جُهّال

    از آن گشتند مردم جمله بدحال

سروری، پیشوایی و راهنمایی در حقیقت مخصوص عارفان کامل است که جامع علوم شریعت، طریقت و احوال حقیقت هستند و ایشان به کمالات انسانی آشنا هستند و می توانند امراض قلوب را مداوا کنند، اما به حسب اقتصای زمان سروری و رهنمایی به دست جُهال و نادانان افتاده است و چون این مشایخ نادان گمراه هستند، دعوی و راهنمایی ایشان موجب ضلالت  است و در واقع اینان راهزنان طریقنند.

906   نگر دجال اعور تا چگونه

    فرستاده است در عالم نمونه

در حدیث نبوی است که در آخر زمان دجال ظهور می کند و او اعور و یک چشم است و یک چشمی بدین معنی است که او ظاهر را می بیند ولی چشم باطن او کور است و او با ظاهر مردم را می فریبد. حال شیخ می فرماید: که نگاه کن و ببین که دجال چگونه این مشایخ نادان عوام فریب را به عنوان نمونه فرستاده است تا موجب گمراهی خلایق گردند.

907    نمونه بازبین ای مرد حساس

    خر او را دان که نامش هست جساس

جساس به معنی این است که زیاد تجسس می کند. شیح می فرماید: ای مرد حساس و ای کسی که دارای چشم و گوش حسی هستی ولی عقل نداری، نگان کن و ببین نمونۀ خر دجال را که نام آن خر، جساس است. اینان نمونۀ خر دجال بوده و با تجسس در احوال عامه ایشان را به نوعی دلالت می کنند که مثل خودشان به گمراهی بیفتند.

908   خران را بین همه در تنگ آن خر

     شده از جهل، پیشاهنگ آن خر

در مصرع اول دوبار کلمۀ خر بکار رفته است خر دوم اشاره به آن شیخ نادان است و خر اول که به صورت جمع بکار رفته افراد نادانی است که پیرو تابع او شده اند. می فرماید: این مریدان نادان و خر را نگاه کن چگونه مطیع و منقاد آن خر نادان شده اند و مانند قطاری پشت سر او راه می روند و آن خر یعنی شیخ نادان از جهل و نادانی پیشاهنگ و مقدم خران دیگر شده است. عوام الناس که این وضع  را می بینند می پندارند که وی کامل ومکمل است.

909  چو خواجه قصۀ آخر زمان کرد

     به چندین جا از این  معنی بیان کرد

حضرت خواجۀ رسالت پناه در چندین جا با تشریح وضع آخر زمان به این معنی را اشاره کرده است یعنی به وجود جهال دجال وش که ادعای بیخودی دارند و اضلال خلق می نمایند.

910  ببین اکنون که کور و کر شبان شد

      علوم  دین همه بر آسمان شد

شیخ در این بیت وضع زمان خود را بیان کرده، می فرماید: به دیدۀ عبرت نظر کن و ببین که آنچه حضرت ختمی مرتبت فرموده بودند، امروز مصداق پیدا کرده و کور و کر، شبان گله های گوسفند شده اند. شبان اشاره به منصب شیخی و ارشاد است که مانند چوپان است، همانگونه که چوپان گوسفندان را محافظت می کند که حیوانات درنده آن ها را از بین نبرند، مرشد نیز نگهبان است که خلق به ضلالت نروند، حال اگر خود این چوپان  کور و کر باشد نه حیوانات درنده را می بیند و نه نعرۀ فریاد خواهان را می شنود، پس درندگان گوسفندان را می درند. درمصرع دوم می فرماید  که علوم دین بر آسمان شد، یعنی علوم دین که منشاء عدالت و انتظام امور است از زمین برخاست و معدوم شد و به آسمان ها رفت.

911  نماند اندر میانه رفق  و آزرم

  نمی دارد کسی از جاهلی شرم

چون علم دین که منشأ عدالت و انتظام امور است از بین رفت، در میان خلایق نیز رفاقت، شفقت و حیاء که از لوازم  و مقتضیات علم است از بین رفت و چیزی از آن ها باقی نماند، تمشیت امور به دست نادانان افتاد و به گونه ای شد که دیگر کسی از جاهلی شرمی ندارد و در طلب علم نمی کوشد.

912    همه احوال عالم باژگونه است

  اگر تو عاقلی بنگر که چون است

حکمت الهی تقاضای آن دارد که انتظام امور عالم متعلق و منوط به وجود شریف انبیاء، ائمه علیهم السلام و ارباب یقین باشد و چون مقرر شد: نظم عالم اختلال پذیرد و همه احوال عالم وارونه و واژگونه شود در نتیجه سروری و پیشوایی متعلق به جهال و دجال سیرتان گردید و احوال علمی و اعتدال مرتفع شد. حال با این وضع تو که عقل داری نگاه کن و ببین اوضاع چگونه می شود.

913   کسی کارباب طرد و لعن و مقت است

     پدر نیکو بد، اکنون شیخ وقت است

طرد بمعنای راندن است لعن به معنای دور کردن و مقت به معنای دشمن داشتن می باشد. شیخ می فرماید: از واژگونی احوال دنیا کسی که ارباب طرد، لعن و مقت است، تنها به اعتبار اینکه پدرش مرد خوب و نیکو خصالی بوده، اکنون شیخ وقت شده است، در صورتیکه قاعده این است که به ماهیت خود فرد نگاه شود نه به ماهیت پدر، و چنانچه گفته اند«گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل» از حکایت پسر نوح نباید غافل بود که خداوند در مورد او فرمود«إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ  إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ»

914    خَضِر می کشت آن فرزند صالح

          که آن را بُد پدر با جد صالح

این بیت اشاره به داستان خضر و حضرت موسی است که خضر آن فرزند را کشت و حضرت موسی از او پرسید که چرا او را کشتی، در صورتی که او کسی را نکشته بود و این کارِ ناسزاواری بود. خضر جواب داد پدر و مادر او افراد صالحی بودند و این فرزند ناصالح  بود، ترسیدم که آن ها را به کفر و طغیان اندازد «فَانْطَلَقَا حَتَّیٰ إِذَا لَقِیَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا نُکْرًا.» «فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً »

915   کنون با شیخ خود کردی تو ای خر 

   خری را کز خری هست از تو خرتر

اکنون تو ای خر نادان و جاهل به مجرد نسبت، تو خری را که در خری از تو خرتر است شیخ و راهنمای خود کرده ای و توجه به داستان خضر و موسی و کشتن آن فرزند نداری و از آن عبرت نمی گیری، چون اگر ملاک اصل و نسب بود، نباید خضر آن فرزند را می کشت. حال تو اصل و نسب را قاعده نموده ای و به اعتبار آن، فرد نادانی را پیشوای خود قرار داده ای.

916    چو او لایعرف الهرّست از برّ

     چگونه پاک گرداند ترا سِرّ

مصرع اول یک ضرب المثل است «هرّ» به معنی چیزی است که او را مکروه باید داشت و «برّ» به معنی چیزی است که او را نیکو باید داشت. حال شیخ می فرماید: تو کسی را که «هرّ» را از «برّ» نمی شناسد، پیشوای خود قرار داده ای؟ چگونه چنین شخص می تواند ترا از اسرار آگاه کند او که بر امراض و صحت قلبی و پاکی و ناپاکی آگاهی ندارد، چگونه می تواند شیخ و پیشوای تو باشد.

917   و گر دارد نشان باب خود، پور

      چه گویم چون بود نور علی نور

حال اگر پدری صالح باشد و شایستگی مرشدی داشته باشد و فرزند او نیز صالح باشد و شایستگی مرشدی داشته باشد، من در این مورد چه اعتراضی می توانم داشته باشم، بلکه باید آن را تحسین کنم و بگویم که نور علی نور. در هر حال اصل، ماهیت خود شخص راهنما و مرشد است، حال اگر پدرش نیز خوب بود، نعم المطلوب.

918  پسر کو نیک رای و نیک بخت است

      چو میوه، زُبده و سِرّ درخت است

حال اگر پدری صالح است و پسر او نیک رای و نیک بخت است او مانند میوۀ زبده و برگزیده و سرّ درخت است. سرّ درخت مراد همان خصال پدر نیکو است و اشاره به این عبارت است که «الولد سِرّ ابیه»

919   و لیکن شیخ دین کی گردد آن کو

          نداند نیک، از بَد، بَد ز نیکو

به مجرد اصل و نسب کسی نمی تواند شیخ و مقتدا شود. کسی که نیک و بد اعمال، اخلاق و اوصاف را نمی داند و فرق میان نیک و بد نداند و نمی تواند در باطن مرید تصرف کند و اخلاق سیئه او را به اخلاق حسنه تبدیل کند، چگونه آن کس می تواند، شیخ و راهنمای دین شود.

920 مریدی علم دین آموختن بود

     چراغ دل ز نور افروختن بود

مریدی عبارت از آموختن و دانستن علم دین است، تابدینوسیله فرد بداند، چه عملی موجب قرب الهی است، تا به آن، پیوسته عمل نماید و چه عملی موجب بُعد الهی است که از آن اجتناب نماید. ثمره مریدی آن است که چراغ دل از نور هدایت روشن و برافروخته گردد.

921 کسی از مرده علم آموخت هرگز؟

    زخاکستر چراغ افروخت هرگز؟

در بیت قبل اشاره فرمود که مریدی عبارت از آموختن علم است و نتیجۀ آن برافروختن چراغ دل است. حال در این بیت بر سبیل استفهام انکاری می فرماید: آیاکسی تا به حال از مرده علوم آموخته است و یا تاکنون با خاکستری چراغی روشن شده است. شیخی که نادان است مانند آن مرده است و جهل او مانند خاکستر. پس طلب علم از چنین شخصی اتلاف عمر است و موجب ضلال و گمراهی است.

922  مرا در دل همی آید کزین کار

       ببندم بر میان خویش زنار

با توجه به توضیحاتی در ابیات بالا راجع به شیخ نادان داد، در این بیت بر سبیل اعتراض می فرماید با توجه به وضع این شیوخ نادان بر دل من اینگونه روا می شود که از این شیوخ نادانِ به ظاهر مسلمان کناره بگیرم و زنار که آثار کفر و شیوه کفار است بر کمر بندم تا از ننگ این جماعت مسلمان منافق بر کنار بمانم. ترجیح می دهم، در باطن مسلمان و در ظاهر ترسا صفت باشم. این بیت لحن عنادی و اعتراضی دارد.

923 نه زان معنی که من شهرت ندارم

       بلی دارم ولی زان هست عارَم

شیخ می فرماید: در بیت بالا که گفتم می خواهم زنار ببندم از آن جهت نیست که چون جهال شهرت دارند و من شهرت ندارم و مردم بر کمال من قایل نیستند یا مرید من کم است. به هیچ وجه از این بابت نیست، چون من شهرت دارم ولی از این شهرت عار و ننگ دارم، چون مردم قوۀ تشخیص و تمیز ندارند و بین نیک و بد، کامل و ناقص و عارف و جاهل امتیازی قایل نیستند. شهرتی که کامل و ناقص در آن هر دو بطور یکسان باشد، پسندیده نیست.

924   شریکم چون خسیس آمد در این کار

       خُمولم بهتر از شهرت به بسیار

   خسیس، ناقص و جاهل در این کار یعنی در این شهرت بامن یکسان و شریک است. من به مناسبت عرفان شهرت دارم، آن شیخ نادان جاهل نیز شهرت دارد، ترجیح می دهم که مردم مرا نشناسد و خمولی (گمنامی) را از شهرت بسیار بهتر می دانم. اگر گمنام باشم بهتر از آن است که در جرگه و ردیف آن نادانان قرار گیرم و مشهور باشم.

925  دگر باره رسید الهامی از حق

       که برحکمت مگیر از ابلهی دق

در ابیات فوق شیخ لحن اعتراضی داشت و بوی نارضایی از آن مطالب که تقدیر الهی است به مشام می رسید، لذا می فرماید: الهامی از جانب حق تعالی رسید که در وجود این جهال نیز حکمت ها هست و خداوند که حکیم فعال است هیچ چیزی از او عبث صادر نمی شود. شیخ بر خودش تذکر می دهد که از ابلهی و عدم اطلاع بر حکمت خداوند دق مگیر یعنی اعتراض منمای.

926    اگر کنّاس نبود در ممالک

    همه خلق اوفتند اندر مهالک

اگر کناس که طهارتخانه ها را پاک می کند، در ممالک نباشد، خلایق در مهلکه ها می افتند، در نتیجه اجباراً افراد شریف باید عهده دار کار خسیس شوند. وجود کناس مردم دیگر را از پرداختن به این امر بی نیاز نموده است. در وجود کناس این فواید هست، قطعاً در وجود مشایخ جاهل نیزحکمت هایی هست. این سخن اشاره به آن است که با اعتقاد به شیخ نادان، صورت ارادت، صدق و اخلاص در عوام الناس به ظهور می آید اگر چه در غیر محل باشد و در حقیقت شیخ نادان مزبلۀ نفس و طبیعت ایشان را از نجاسات و بعضی اخلاق ذمیمه پاک می سازد و اگر ایشان این کناسی را نکنند، بی حضوری خواص زیاده می گردد و اَشراف ناچار به امور خسیسه باید بپردازند.

927  بود جنسیت آخر علت ضَمّ

       چنین آمد جهان و الله اعلم

هرجنسی مناسب استعداد و قابلیت فطری جنس خود را جذب می کند. در هر حال هرکششی مناسب با جنسیت است. در مورد شیوخ نادان نیز افرادی که با آن ها سنخیت دارند، جذب می شوند وبرای شیخ کامل صادق، خواص جذب می شوند. و بدین ترتیب برای شیخ کامل فرصتی کافی برای هدایت مریدان صادق ایجاد می گردد و وقت گرانبهای او برای افراد عامی هرزه نمی رود. در مصرع دوم می فرماید که این موضوع یعنی جذب جنسیت یک پدیده کلی در جهان است و حکمت آن را فقط خدا می داند.

928 ولی از صحبت نا اهل بگریز

   عبادت خواهی از عادت بپرهیز

از صحبت نا اهل و جاهل باید گریخت چون هم نشینی و مصاحبت را در هر حال اثری عظیم است. در مصرع دوم می فرماید که اگر عبادت می خواهی از عادت بپرهیز. اگر دارویی سبب شفای مرضی باشد وقتی است که بدن و مزاج انسان به آن خوی نگرفته است، اگر بدن به دارویی عادت کرد نه تنها سبب بهبودی مرض نیست بلکه ممکن است، سبب بیماری گردد. عبادت نیز مانند آن دارو است وقتی مؤثر است که بر روی عادت نباشد و اگر عادت شد دیگر خاصیت خود را از دست می دهد و دفع مرض نمی کند.

929   نگردد جمع با عادت عبادت

      عبادت می کنی بگذار عادت

عبادت باید خالصاً لوجه الله باشد و نباید از روی عادت باشد و عبادت حقیقی هرگز با عادت جمع نمی گردد. اینکه می بینیم خیلی ها عبادت می کنند یعنی نماز، روزه و سایر عبادات به جا می آورند اما موجب قرب نمی شود، این است که از روی عادت و بدون تفکر و اندیشه انجام می دهند. در مصرع دوم می فرماید: اگر عبادت می کنی باید از عادت بگذری تا نتایج عبادت که قرب و معرفت است، ظاهر شود. اگر نتیجۀ عبادت را در این عالم مشاهده نمی کنیم اکثر به سبب آن است که اخلاق ذمیمه باطنی آن را باطل می کند و ما از بطلان آن بی خبریم.

رضا در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶:

مثلا در اینجا " شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را " مقصود این است که خود را بی وفا نشان دهم و ترس شاعر از این است

رضا در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶:

به نظر من به جای دقت و تمرکز بر واژه سد یا صد ، بر خواندن دوست عزیزمان و درست یا نادرست ادا کردن سیلابها و واژه ها تمرکز کنید بهتر است که به نظر جاهایی را درست نخواندند

سیمیا در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۴:

سلام بیت: بیاد افره آنگه شتابیدمی، که تفسیده آهن بتابیدمی. تفسیده به معنای گرم شده مصراع اول هم فکر میکنم به این معنی باشه که مانند باد به سمت تور شتافتم. اما مفهوم مصراع دوم برام روشن نیست. ممنون میشم اگر کسی می دونه راهنمایی کنه

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۰ در پاسخ به پریا میم دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

سلام بانو پریا ؛

فکر کنم دَر درست باشد ولی اندکی شک دارم ؛اما همان در درست است 

درود

 

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۹ - جواب:

پاسخ سوال هفدهم در مورد بت ، زنار و ترسایی (ابیات ۸۶۶ تا ۸۸۳)

866 بت اینجا مظهر عشق است و وحدت

   بود زنّار بستن عقد خدمت

می فرماید: در اینجا یعنی در مشرب اهل کمال، بت، مظهر عشق است که مراد از آن ذات مطلق است. پس به این اعتبار بت متوجه همۀ ارباب کمال می باشد. هم چنین هر مظهری را نیز به این اعتبار بت می توان گفت، چون محبوب حقیقی است که در صورت همه مظاهر و موجودات ظاهر شده است. زنار بستن در مشرب اهل کمال، بستنِ کمر بند خدمت در مقابل محبوب حقیقی است.

867  چو کفر و دین بود قائم به هستی

   شود توحید، عین بت پرستی

کفر و دین به حسب ظاهر از امور متضاده اند اما هر دو قائم به هستی و وجودند و می دانیم هستی مطلق همان حق است، پس بت پرستی که مظهر کفر است نیز توحید حق است، چون اگر کفر و بت راغیر بدانی، شرک باشد و در این صورت، قائل به توحید حقیقی نباشی.

868   چو اشیاء هست هستی را مظاهر

  از آن جمله یکی بت باشد آخر

چون تمام اشیاء، موجودات و کثرات، مظاهر هستی مطلق هستند و یکی از آن اشیاء هم بت می باشد، پس بت مظهر هستی مطلق است. کسی که بت را می پرستد او نیز یکی از مظاهر حق را می پرستد، پس در واقع بت پرست هم عابد حق است.

869  نکو اندیشه کن ای مرد عاقل

   که بت از روی هستی نیست باطل

می فرماید: ای مرد عاقل تأمل نمای، بت از روی هستی و وجود ، به واسطۀ مظهریتی که دارد، باطل نیست، چون از حکیم مطلق عبث نمی آید و در خلق و ایجاد هر موجودی حکمتی نهفته است و از اینکه کسی به حکمت الهی پی نبرد، نباید منکر آن شود.

870  بدان کایزد تعالی، خالق اوست

  ز نیکو هر چه ظاهر گشت نیکوست

بدان، هر چیزی را که خدا آفریده، نیکوست، چون از نیکو غیر از نیکو صادر نمی شود و هر بدی هم باشد نسبت با ماست و الا هر گاه نسبت با حق باشد، نیکو و محض حکمت است.

871    وجود آن جا  که باشد محض خیر است

   اگر شرّی است در وی، او ز غیر است

وجود و هستی هر جا که باشد خیر محض است و اگر شری باشد آن شر از غیر است. مراد از غیر نیز غیر وجود می باشد. غیر وجود نیز همان عدم است. پس وجود خیر است و شر منتسب به عدم می باشد. به عنوان مثال اگر زید سر عمرو را برید و عمرو مقتول شد، مواردی از این فعل که منتسب به وجودند، خیرند و مواردی که منتسب به عدمند، شرّ هستند. در مثال فوق اگر زید، قدرت بر قتل داشت خیر است، تیغ اگر برید، خیر است. اما از آن جهت که حیات عمرو عدم شد، شر است. باید دانست خیر و شر از مقولات اضافه است هرشری در مقابلش خیری وجود دارد، یعنی هر امری اگر نسبت به چیزی شر باشد، نسبت به چیز دیگر خیر است و در هر چیزی طرف وجود خیر و طرف عدم شرّ است.

872      مسلمان گر بدانستی که بت چیست

    بدانستی که دین در بت پرستی است

مسلمان اگر می دانست که حقیقت بت چیست در آن صورت می دانست، دین در بت پرستی است، چون در حقیقت بت، مظهر هستی مطلق است و هستی مطلق نیزحق است. پس کسی که بت را می پرستد در واقع مظهر هستی مطلق را می پرستد که آن نیز حق است. پس بت پرست نیز حق را می پرستد و حق پرستی نیز مسلمانی است.

873  و گر مشرک ز بت آگاه گشتی

   کجا در دین حق گمراه گشتی؟

اگر مشرک که بت را عبادت می کند از حقیقت بت آگاه می شد و می دانست که بت نیز مظهر حق است، همچنین می دانست، در واقع حق است که به صورت جمیع اشیاء از جمله بت ظاهر شده است، کجا در دین حق گمراه می شد. مصرع دوم استفهام انکاری است یعنی بت پرست نیز در دین حق گمراه نمی شد.

874   ندید او از بت ، الا خلق ظاهر

   بدین علت شد اندر شرع، کافر

چون مشرک از بت فقط ظاهر را که عبارت از تعیّن و تشخص است، می بیند و نظر او بر همین صورت ظاهر بت، منحصر است به همین علت در شرع نبوی کافر می گردد و الا اگر حقیقت بت را می دید و می فهمید که بت نیز یکی از اشیاء و مظهر تعیّن حقیقت وجود است، هرگز کافر نمی شد.

875   تو هم گر زو نبینی حق پنهان

   به شرع اندر نخوانندت مسلمان

چون موجبِ کفرِ بت پرست در شرع این است که فقط ظاهر بت را می بیند و حقیقت آن را که تعین ذات وجود حقیقی است و در بت پنهان است، نمی بیند، به همین جهت کافر است. تو هم اگر مثل او حقیقت بت را نبینی، هر آئینه در شرع نبوی تو را هم مسلمان نمی خوانند. چون اگر مسلمان باشی باید بدانی که حقیقت همۀ موجودات از جمله بت، وجود حقیقی ذات احدیت است.

876   ز اسلام مجازی گشته بیزار

  که را کفر حقیقی شد پدیدار؟

اگر کسی گوید که در دین اسلام وجود ممکنات غیر از وجود واجب است و هر یکی علیحدّه و منفردند، باید گفت که این دین اسلام نیز حقیقی نبوده و اسلام مجازی است، چون در اسلام حقیقی غیر از وجود واجب، وجود دیگری نیست. حال شیخ دراین بیت  با لحن استفهام انکاری بیان می دارد: اگر کسی منکر اسلام مجازی باشد، آیا می شود گفت که در او کفر حقیقی پیدا شده است؟ مسلماً که کفر حقیقی پیدا نشده بلکه این انکار، عین اسلام است.

877   درون هر بتی جانی است پنهان

    به زیرکفر ایمانی است پنهان

می فرماید: درون هر بتی، جانی، روحی و حقیقتی پنهان است و در تحت تعین هرکفری ایمانی پنهان است، چون آن جان و ایمان هر چه فرض شود وجود و هستی واجب است که به آن چیز مفروض، تجلی کرده و در تعین وی مختفی و مستتر است.

878    همیشه کفر در تسبیح حق است

   «وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ» گفت اینجا چه دق است؟

این بیت اشاره به این آیه کریمه است «وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰکِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ» بدان که هر شیئی از اشیاء مظهراسمی از اسماء الهیه است. هر شیئی حامد و مسبح حق به آن اسمی می باشد که خود مظهر آن است. کفر نیز یکی ازاشیاء است و مظهر اسم مضّل می باشد و هر آئینه حامد و مسبح این اسم است. اگر این موضوع را تعمیم دهیم، جمیع اشیاء از وجهی که ناظر به ذاتند، متحدند و هر آئینه مظاهر جمیع اسماء به حقیقت مسبح و حامد اسمِ الله می باشند، از جمله کفر هم مسبّح اسمِ الله است و آیه «وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ» در قرآن اشاره به این حقیقت است. شیخ سپس بر سبیل استفهام انکاری بیان می کند، اینجا چه دقّ است، یعنی اینجا چه جای اعتراض است و مفهوم آن این است جای اعتراض به این موضوع نیست.

879  چه می گویم که دور افتادم از راه

     «فَذَرْهُمْ» بعد «ما جاءت قل الله»

شیخ در این بیت برسبیل اعتراض به خودش می فرماید: چه می گویم و چرا از راه اختصار دور افتاده و سخن توحید را خیلی بلند گردانیده ام که هر کسی فهم آنرا ندارد و شاید بیان این مطلب موجب انکار مردم نادان گردد یا به سبب عدم فهم مطلب موجب گمراهی آنان شود. در مصرع دوم اشاره به این آیه کریمه دارد که «قُلِ اللَّهُ  ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ.» یعنی ای پیغمبر اسم جامع الله را بخوان و ایشان را که در احکام جزئیه فرو مانده اند و راه به حقیقت حال نمی برند بگذار که در لهو و لعب فرو روند چون «إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ». هم چنین با اشاره به آیه کریمه « قُلْ إِنَّمَا الْآیَاتُ عِندَ اللَّهِ  وَمَا یُشْعِرُکُمْ أَنَّهَا إِذَا جَاءَتْ لَا یُؤْمِنُونَ» می گوید از کجا می دانی که بیشتر از این دلیل بیاوری آنانی که فهمشان کم است ایمانشان فزونی خواهد یافت.

880    بدان خوبی ، رخ بت را که آراست؟

      که گشتی بت پرست ار حق نمی خواست؟

شیخ بر سبیل استفهام بیان می کند، رخ بت را به این خوبی که آراسته است. جواب این سؤال آن است: مسلماً خدا آراسته است. در مصرع دوم باز بر سبیل استفهام بیان می کند اگر حق نمی خواست آیا کسی بت پرست می شد.

881    هم او کرد و هم او گفت و هم او بود

   نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

می فرماید: بت را هم حق کرده یعنی حق ، بت را آفریده است و حق گفته است که بت پرست باشید و هم چنین حق بوده که به صورت بت ظاهر شده است پس چون او کرده پس نکو کرده است و چون او گفته و چون او بوده است، نکو کرده است.

882   یکی بین و یکی گوی و یکی دان

   بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

یعنی در نظر شهود تو، باید که غیر حق در نیاید و هرچه در نظر تو آمد، بایستی حق را در او ببینی. اگر کفر باشد یا اسلام، باید حق را بر زبان آوری و حق بگویی. باید بدانی، حق یکی است و آن هم وجود ذات احدیت است و با تعبیری دیگر معنی مصرع اول چنین است: یکی بین، اشاره به توحید افعالی است، یکی بگوی، اشاره به توحید صفاتی است و یکی بدان، اشاره به توحید ذاتی است. هر کدام از تعابیر فوق را که در مصرع اول آمده معنی کنی، آخرین سخن این است که اصل و فرع ایمان به این مطلب ختم شده است.

883   نه من می گویم این بشنو ز قرآن

   تفاوت نیست اندر خلق رحمان

این مطلب را یعنی مطلبی که در بیت قبل بیان شد من نمی گویم بلکه آیۀ قرآن است و تو از قرآن بشنو که خدا فرموده «مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ» فیض رحمانی ذات احدیت برای همه موجودات یکسان است و تفاوتی ندارد، یعنی همۀ موجودات در فیض ذاتی یکسانند و هرگونه تفاوتی است در فیض رحیمی است که فرموده «إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ».

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۸ - سوال از معنی بت و زنار و ترسایی:

در این سؤال سایل از الفاظی دیگر که ارباب کمال به آن متکلم می شوند از شیخ سؤال می کند و این کلمات عبارتند از بت، زنّار و ترسایی

865  بت و زنار و ترسایی در ین کوی

      همه کفر است و گر نه چیست بر گوی؟

بت، زنار و ترسایی در این کوی یعنی در کوی ارباب حال و اهل کمال کفر است و اگر کفر نیست تو بگو، ارباب حال از این الفاظ چه مقصودی دارند؟ در ابیات زیر به این سؤال پاسخ می دهد.

سید در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:

درمی‌بایی به معنی ملاحظه داشتن و دو دل بودن.
از انوری: ای جان تو چه می‌کنی کرا می‌پایی ... نیکو سر و کاریست تو درمی‌بایی
یا جای دیگر از خود شیخ اجل: نه مرا حسرت جاه است و نه اندیشه مال ... همه اسباب مهیاست تو در می‌بایی

اصلاح رودربایستی هم وامدار همین فعل بوده و به معنی دودل بودن به جهت رعایت حیا است

خورشید درخنشده در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۶۴:

حس حال که اشعار بابا طاهر با کلمات ناب به انسان منتقل میکند هیچ شاعری به من منتقل نمیکند ان هم در شب کنار صدای سیر سیرک ها این اشعار و شاعر ها ابدی هستند ... 

فیروز در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۳۷ - رمله، عسقلان، طینه، تنیس:

در مورد شهر تنیس رجوع شود به

پیوند به وبگاه بیرونی

محمدحسین ایراندوست در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵:

هر چند که رنگ و بوی زیباست ...

بنام خداوند پاک آفرین

 

1- رنگ:

رنگ در مصرع نخست رباعی ، دارای چند معناست که برخی از آن در این مصرع مقصود نیست:

اول:  نمود هر چیز  یا جلوه ظاهری آن بر اثر بازتاب نور 

دوم: یک ماده‌ای که از مواد معدنی، گیاهی، یا روغنی  تهیه شده است و برای رنگ‌آمیزی روی سطح اشیاء به کار می‌رود. طبیعی است که این معنا در این مصرع مقصود نیست.

سوم: معنای مجازی این واژه است و آن رواج؛ و رونق هر چیز است. 

«رنگ» در اینجا می تواند به معنای اول و نیز به معنای مجازی هم باشد. 

 

2- طربخانه : 

بهتر است به صورت «طرب خانه» نگاشته شود اسم مرکب است. به معنای : طرب گاه  و جایگاه شادی و طرب .  این اصطلاح خاص در غزلیات حافظ هم بکار رفته است. گاهی «صورت» را و گاهی «چشم»  را و گاهی «فلک» را به طرب خانه تشبیه کرده است. خیام که انسان را موجودی عادی می داند که از خاک سرشته و پدید آمده است. «دنیای انسان» را به طرب خانة خاک  تشبیه کرده است. این تشبیه ریشه در نگاه خاص خیام به انسان دارد:

 

الف- ریشه و منشاء پیدایش  انسان خاک است  :

در نگاه  «خیام»  انسان از خاک آفریده شده و این موضوع در آیاتی  از قرآن هم به‌وضوح و به روشنی ذکر شده است :

حدود 20 بار کلمه «تراب» در قرآن آمده  که برخی از آنها به مبداء انسان اشاره دارد : « کمثل آدم خلقه من تراب»  (آل عمران ، 59)  و یا « خلقکم من تراب » (روم ، 20) و .... و برخی هم به منتها و نهایت انسان در این دنیا اشاره دارد. مثلا « قالوا آ اذا متنا و کنت ترابا »  0مومنون ، 83) و....

« خیام » به همین دلیل  کوزه را از این جهت و ابعادی دیگر به انسان شبیه می‌بیند و با همین دیدگاه هم تصاویر زیبایی را براساس تفکراتش می‌سازد.

 

ب- بازگشت انسان به خاک :

انسان و کوزه از خاکند و خاک به خاک بازمی‌گردد؛ یعنی می‌میرد و پایانی دارد.

 

ج- خدا همچون کوزه گر انسان را زیبا سرشته است.

گل ِ انسان و کوزه  را کوزه‌گری سرشته و روزی، زیبایی و کارایی‌شان را از دست خواهند داد. از دید او تمام خاک‌های جهان، روزی، پادشاه و وزیر و زیبارویی بوده‌اند که مقام و منزلتی داشتند و اکنون که جان در تن ندارند، خاکی شده‌اند که زیر پای ما لگدمال می‌شوند و از شأن و منزلت و ثروت و روی زیبای آنها هیچ اثری باقی نمانده است «خیام» در رباعی دیگر می گوید:

دی ، کوزه‌گری بدیدم اندر بازار       بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

و آن گل به زبان حال با او می‌گفت        من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار

 

د- انسان مثل لوح سفید و خالی است :

 

کوزه خالی است. و از بدو پیدایش ، چیزی در او نیست. باید در کوزه بعد از خلقتش ، آب ریخت. انسان نیز مانند کوزه‌ای خالی می‌ماند که ارزش و مقام او به چیزی ا‌ست که  بعدا کسب می کند.  انسان خاکی مانند ظرفی ا‌ست که بدون مظروف خود چیزی جز مشتی خاک پست نیست. 

 

پریا میم در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

در مصرع اول بیت چهارم اگر کسی به جهان در کسی دگر دارد ،  «در» دُر است یا دَر؟

 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴:

دو بیت اول بسیار زیبا هست ...واقعا محوش شدم ...

مریم کیا در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۱ در پاسخ به ابراهیم زراعت گر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

تفسیر من از این بیت نکوهش روح انسان از جسمش است که بعد از خلقت انسان همه ملائک بر او سجده کردند بنابراین نقش انسان در بهشت به نقش پادشاهی تشبیه شده است و مغلوب هوای نفسانی و آدمیت خود شده و به زمین هبوط کرده است.   

۱
۱۷۲۵
۱۷۲۶
۱۷۲۷
۱۷۲۸
۱۷۲۹
۵۸۱۱