گنجور

حاشیه‌ها

همیرضا در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۲۹ در پاسخ به علیرضا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

جهت آن که حاشیه جناب علیرضا موجب گمراهی و به اشتباه افتادن دوستان دیگر نشود ایشان کلا «به شیر» را «شیر» خوانده اند و نظریه ای که ارائه کرده اند هم برداشت شخصی و نامستند و نادرست است.

«سعدی را» یعنی «برای سعدی»، «مگر» را به شکل معاصر می‌توان «آیا» و پرسشی تعبیر کرد اما به احتمال قوی در معنای متداول‌تر در متون قدیمی معنی «قطعا» می‌دهد.

معنای کلی بیت می‌شود:

قطعا شور عشق با شیر مادر در کالبد سعدی وارد شده (مادرزادی است) که با وجود این که (سعدی) پیر شده در آن تغییری رخ نمی‌دهد.

مشخصا از پیری سعدی صحبت می کند و نه از پیری شور عشق (که پیرش هم همان شیری بماند که بوده در این تعبیر عجیب) و البته مهمترین اشکال این پیشنهاد حذف «به» از ابتدای بیت است که به لحاظ وزنی قابل حذف نیست.

Mmn در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۱۸ در پاسخ به merce دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:

بر افروخته در بیت اول به معنی هیجان زده هست و معنی بر افروختن نمیدهد و تکرار قافیه در غزل ایرادی ندارد.

علیرضا در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

با عرض سلام و ادب

در شگفتم که دوستان "شیر" در بیت آخر را به شیر مادر تعبیر کرده اند، در حالی که ظاهرا غافل هستند که ضرب المثلی در فارسی داریم به این مضمون که "شیر، شیر است گرچه پیر است"، به این معنا که شیر به هنگامه پیری نیز از همان هیبت و شاکله وجودی برخوردار است گرچه پیر و فرتوت گردد. در بیت آخر نیز جناب شیخ اجل به همین ضرب المثل ارجاع میدهد و شور عشق خود را به شیر تعبیر میکند، که "مگر شور عشق در وجود سعدی، به مانند شیر بود، که پیر گشت و تغییری در آن حاصل نشد و به همان طراوت و شور اولیه بود!"

عنایت بفرمایید

شیر بود مگر شور عشق سعدی را/ که پیر گشت و تغیر در او نمی آید.

صابر در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۳۵ - قصیدۀ تمام مرصع در مدح علاء دوله اتسز:

این قصیده از بهترین نمونه های آرایه ترصیع و موازنه در شعر و ادب فارسی است.که رشیدالدین وطواط در تمامی ابیات این قصیده،از این صنعت بهره جسته است که به زیبایی هرچه بیش تر آن کمک کرده است.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

در جواب محمد ترکش بله همین طور تلفظ میشود 

این شعر بسیار زیبا هست بخصوص با صدای دو استاد شجریان و شهرام ناظری 

لازم بخاطر ذکر هست که همایون شجریان نیز این شعر را خوانده اند که ویدیو اش در آپارات و در نت قابل دید هست ...درود بذارم حافظ و درود بر این سه استاد خوش صدا ایران زمین ...

 

همچنین از نظر بنده تضمین از یزید زیاد مهم نیست و باید از خود شعر لذت برد و خود من نیز زیاد از این موضوع آگاه ندارم و خب هر شاعری میتواند از هر شاعری تضمین کند و در بسیاری از اشعار شعرا و ر این تاکید دارم اکثرشان ،ارکین به کار رفته و نباید قضاوت را بر این اسا گذاشت که از چه کسی که تضمین شده و اگر هم این مطلب درست باشد تاثیری در جایگاه تفکر و تعقل حافظ ندارد.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۰:

Melika بیت اول در واقع میگوید که عاشق و مست تو (درواقع یار اینجا مخاطب قرارداده شده )با یار در دل خویش صحبت ها گفته و کلام میگوید .و در مصراع دوم میگوید که ای یار دل را از عاشق ربوده ای و او جان را نیز به خدمت تو قرارمیدهد 

بیت دوم در واقع اشاره به این دارد که در عاشقی عاشق دل و جان و روان اش برای یار و ارزانی یار است و اشاره میکند که یا به نوعی یار را مخاطب قرار داده میگوید که ای کسی که زندگی عاشقی را نابود و ویران کرده ای ،ای کسی که هستی عاشقی را نیست کرده ای ای کسی که هر هستتی را نیست و هر شدی را نشد برای عاشق کرده ای و در مصراع دوم این بیت نیز در ادامه خطاب به یار میگوید که همان عاشقی و آن عاشقی و آن مست از روی تو ،که در طلب تو و برای تو از برای تو و به کوی تو و جوی تو دست به دامان توست.در واقع عاشق برای یار است و در طلب یار و برای وصال با یار حاضر به انجام هر کاری و به همین دلیل این عالم برای او بی ارزش است و او هر روز از برای یار نیز که بگذرد این عالم بی ارزش تر میشود ولی باید گفت که عشق بر چند نوع است عشق آسمان و عشق خدا و عشق یار .و عشق اگر حقیقی باشد پاک نیز خواهد بود و اگر عشق پاک باشد به عشق خدا میتوان دست یافت و پاک در این جا منظور چیزی نیست که عموم میپندارند.در عشق خدا شاید به درستی و به حق نمیدانم ولیکن میگویم تا اگر اینگونه نیست تصحیح توسط دوستان شود، در عشق خدا هر که توانستن عاشق بودن و باید عرض کنم که منظور از هر کس عموم نیست، به حق که هر که عاشق خدا شد جایگاهی والا دارد و هر که هم نتوانستن عاشق خدا شدن اما آنان که عاشق خداوند گشتند میتوانند در ابتدا کسی باشند که به خداوند ایمانی ندارند و ناگاهان به عشق هدا دست پیدا میکنند و به راه او میشوند و در جوی او ؛چون حلاج که به نظر من کس نتوانست حرف او را به درستی درک نمودن و آنان که قضاوت ش نمودند ،به ظاهر کلام توجه نمودند نه به پیام کلام و اصل حرف که در بین حروف نهان بود ؛و عشق یار گام اول نیز برای عشق خدا محسوب میشود و این حرف ها یی که زدم در عشق خدا صحیح نیست چرا که در عشق خدا به گونه ای تمامی اینها نیز شاید باشد ولیکن عاشق که به خدا عاشق است کارهای خیر و ...را که ما واجبات میایم را انجام میدهد ولی او عاشق خدا هست پس اینها برای او واجبات نیست بلکه به نوعی همان جان دادن و دل بر ای یار کردن در عشق یار است و در کنار اینها آنکه عاشق به خدا هست حتما در طلب او و وصال او مشتاق و در این میسوزد و خب عشق آسمان نیز عشقی جدای اینها هست که به نظر بنده برای کوتاه کردن بحث و مطلب خویش در زمانی دیگر بازگو نمیام بهتراست 

در بیت پنجم میگوید که یار عاشق را در  طلب وصال و از برای او ،به دنبال خویش میکشاند و در این امید و این دویدن و سوختن عاشق، جان میسپارد و خاک میگرداند و میتواند مردگان عاشق خود را همان گونه زنده گرداند و جان های ناامیدی که قلب شان در سینه شان می‌تپد ولی چون مردگان زنده و زنده های مرده متحرک ،امید بخشاید و خاک های پودر گشته شان را جان بخشاید و این یار میتواند دود دلی سوزان در آتش را چون آسمان گسترده کند و اگر به دقت بگویم :دل عشاق (تمامی عاشقان )را بر آتش خویش بسوزاند که چون آسمان نمایان شود و سپس به خاک عاشقان و عاشقان و دلها سوخته بر این آتش سودا ،میگوید که کدامین را ببینید میشوید بیت بعدی به این نکته اشاره دارد که در عشق و در عاشقی این نیست که یک لحظه به یاد یار باشی و لحظه ای بعد فارغ و آنکه عاشق است بر این دو نیست عاشق مست است و از یاد یار در آسایش نیست و اگر کس بر این باشد آن یار آشفته ات کرده و مثل دیگر عشاق میکنندت بیت بعدی میگوید از لب تو ای کسی که عاشق نیستی به اندازه یک سلام (در واقع منظور یک حرف کوتاه است )بیرون میاید و میرود و باز هم و توصیف و اوصاف عاشق و یار آنچنان بلند بالا و زیاد است که در زبان نمی گنجد ...

بیت بعدی نیز میگوید :

ماه و رخساره ها در واقع منظور ش عاشقان یار است و توصیف احوال عاشقان یار را بیان میکند .همچنین در مصراع دوم میگوید ،که عاشق در وصال یار و در عاشقی و در طلب یار و از برای یار پیش از عاشقی که قد و قامت ش چپ الف بلند بالا هست در عاشقی و ...خم چون جیم میگردد و از این خم شدن در عاشقی مستت میکند .

در بیت های پایانی اشاره به این دارد که عاشق درعاشقی برای یار ،تمامی خوی و هستی خویش را به پای یار ریخته و سر انجام اینکه حتی اگر عاشق در عاشقی و کارهایی که برای یار انجام میدهد دیگران ملامت ش کنند و ...و از عاشق حرف های بد و ... هم بزنند اهمیتی برای عاشق نخواهد داشت و نباید داشت که یار عاشق را در نزد خویش ،به نامی نیکو میگذارد و به نوعی میتوان گفت که منظور این است که در جمع و عموم مردم به دیگر وصفی هستی و به دیگر کلام یاد خواهی شد ولیکن در نزد جمع عشاق یار نیک نام و همچنین صحبت از عشق و یار و عاشقی هر چه عاشق گوید کم است که به هیچ زبان عشاق عشق را توصیف نتوانستند کردن به گونه ای که ادراک گردد بر همگان ...

در این شعر صحبت از مستی و مست بودن؛مستی بر چند نوع است :

مستی از یار 

مستی از هوا 

مستی از خدا 

مستی از شراب 

و در این شعر از نظر بنده به مستی از یار نزدیک است .

در بیت آخر هم که میگوید که از سخن راندن از یار بس کن،و از نظم و نثر و شعر سرودن از یار و از او بس کن که یار حیله گر است (به نظر بنده یعنی اینکه یار تو را با شیرینی و زیرکی به دام عشق انداخته و سپس تو را در فراق رها میکند و نسبت به عشاق سردی کرده و بی توجهی میکند)و حرف ها را باید به تندی راند و ...حرف ها را نباید گفت بر غیر معلوم نیست و نباید گفت که لحظه ای بعد کار دیگر یار معلوم نیست و شاید جان بر زمین ماند و روح سفر سوی آسمان ...شعر و غزل بسیار زیبایی ست که با صدای استاد شهرام ناظری بسیار زیبا هست و بسیار شنودنی 

سید عباس جلادتی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸:

واقعا این غزل ملمّع یکی از بهترین شاهکارهای شیخ اجلّ محسوب می شود. بنده در حدّ وسع و سواد عربی خودم آن را اعراب گذاری کردم و خواهمشندم دوستان مسلط به زبان و ادبیات عرب آن را تکمیل و تصحیح فرمایند:

عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی

وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی

یا غایةَ الاَمانی قلبی لَدَیکَ فانی

شخصی کما ترانی من غایة اشتیاقی

ای دردمند مفتون بر خدّ و خال موزون

قدر وصالش اکنون دانی که در فراقی

یا سعدُ کیفَ صِرنا فی بلدةٍ هَجَرنا

من بعدِ ما سَهِرنا و الایدُ فی العِناقی

بعد از عراق جایی خوش نایدم هوایی

مطرب بزن نوایی زان پرده عراقی

خانَ الزمانُ عهدی حتّی بَقیتُ وحدی

رُدّوا علیَّ وُدّی بالله یا رِفاقی

در سرو و مه چه گویی ای مجمع نکویی

تو ماه مشکبویی تو سرو سیم ساقی

ان مُتُّ فی هواها دَعنی اَمُت فِداها

یا عاذِلی نباها ذَرنی و ما اُلاقی

چند از حدیث آنان خیزید ای جوانان

تا در هوای جانان بازیم عمر باقی

قام الغیاثُ لمّا زَمَّ الجِمالُ زَمّا

و اللیلُ مُدلَهِمّا و الدمعُ فی المآقی

تا در میان نیاری بیگانه‌ای نه یاری

درباز هر چه داری گر مرد اتفاقی

حمید رضا۴ در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:

خانم/آقای برگ بی برگی،

براستی نیازی نیست بخواهم دستاوردهای بی شمارِ دانشمندان و تأثیرشان در بهبودی و بهزیستی جامعه انسانی که تنها در کمتر از یک سده و نیم گذشته شکوفا شده را یاد آوری کنم.

آنچه شما تخریب میخوانید، از سوی کسانی بوده که این دستاوردها را در راه پیشبردِ باورهای گوناگون شان و دستیابی به زور و سرمایه “به نادرستی” بکار برده اند. کسانی که حتی اندکی حس انساندوستی، درک از متفاوت بودن انسانها، مهربانی با آنان، و احترام به طبیعت و به هستی در وجودشان نبوده و نیست.

بزرگانی که ذکر کردید و طرفدارانشان، قرن ها فرصت داشته اند که در زمان و هنگام شکوفاییِ علوم تجربی، جامعه انسانی را به رشد بالایی از اخلاق و رفتار و کردار رسانده باشند. اما شکست خوردند. چرا که همه آن روابط انسانی و زمینی که ذکر کردم را فنای یک چیز و فقط یک چیز کردند… غرق شدن در عشق به خدا.

اگر جایی می خوانیم “بنی آدم اعضای یکدیگرند”، در برابرش ده جای دیگر زن ستیزی، مسیحی و زرتشتی و یهودی و ناباور ستیزی، تحقیر انسان نادان، تحقیر حیوان، نامهربانی با خطاکار، و توجیه بیگناه کشی می بینیم.

شما دوست گرامی، روزانه از این پیچیده ترین سخت افزار و نرم افزار و نیز اینترنت برای ابراز عقیده و پیشبرد باورهایتان استفاده می کنید. پس با چه منطق، انصاف و وجدانی،  دستاوردهای دانشمندان را که در اختیارتان نهاده اند را بی اعتبار و یا در واقع “تخریب” میکنید؟

خوشبختانه نسل های جوان که در کنار ادبیات، نیز علوم تجربی، اجتماعی، روانشناسی و تاریخ را در دانشگاه ها فرا می گیرند، در می یابند که آثار بزرگانمان هنریست بی مانند. آنجا که گفته ها، پندها و باورهاشان کاربرد دارد، از آن بهره ببرند و آنجا که خطا گفته اند را با درک زمان و مکان و بدور از خشم چشم پوشی کنند.

و نه اینکه آنان را انسان کامل و گفته هایشان را حقیقت و راه زندگی بدانند و سپس فقط با هم باورانشان مهربانی کنند.

با سپاس و احترام و آرزوی شادی و تندرستی

خاتون در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

به به... بر دل نشست ✨ 

دوستان گویند: سعدی، خیمه در گلزار زن

 

من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست...

 

🌿🌷🌹🌷🌿

عالی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

جان‌داروی رنجوران!

به‌به به این ترکیب دلنشین...

زیباتر از این دیگر ممکن نیست!

پیشنهاد بنده این است که اگر به مهرِ کسی مقیّد شده‌اید، در تلفن همراهتان، همین نام را برای او برگزینید. :)

چیت ساز در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۱۰۴ - نامه نوشتن ویس به پیش رامین:

که چون کرگس به کوهان بر گذشتی            بیابان را چو نامه در نوشتی

در این بیت «کرگس» از نظر املایی درست نیست زیرا بی معنی است و درست آن «کرکس» می باشد.

محمد حسین چیت ساز: ویراستار متون فارسی 

امیر در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

بسم الله ...

چه داستن که این سودا مرا زین سان کند مجنون

(نمیدانستم که این سودا مرا تا این حد به جنون بِکِشَد)

 

دلم را دوزخی سازد ، دو چشمم را کند جیهون

(دلم را همانند جهنم بسوزاند و دو چشمم را مانند جیهون-پُر آب[اشک] سازد)

 

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

(نمیدانستم که سیلی از آب مرا ناگهان با خود بِبَرَد)

 

چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون

(همانند کشتی مرا در دریاچه -بسیار بزرگ- پُر از خون رها بی اندازد)

 

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

(و موجی بر آن کشتی بزند و کشتی را تکه تکه کند)

 

که هر تخته فرو ریزد به گردش های گوناگون

(که هر تکه از کشتی با تلاتم بسیار زیاد آب از او جدا شود)

 

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را

(نهنگی هم از آن سیلاب خون بیرون اید و تمام دریا را ببلعد)

 

چونان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

(به طوری که آن دریای بی پایان همانند هامون خشک و بی آب شود)

 

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

(آن هامون [دریای خشک شده و تبدیل شده به صحرا] هم نهنگ را بگیرد ...

 

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

... و همانند قارون [اشاره به داستان قارون و گنج قارون] به قعر زمین کِشَد )

 

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

(این تبدیل شدن ها که تمام شد نه دریایی ماند و نه خشکی)

 

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

(نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد که هیچ در بی-هیچ غرق است)

 

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

(دانستن ها بسیار است ، اما من نمیدانم)

 

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

(که مقداری افیون در آن دریا خوردم)

حقیقتش این مسراء آخر رو خودمم متوجه نشدم .

ولی دوستان گفته بودن ترجمه لازم هست منم ترجمه کردم !

جهن یزداد در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۵:

هم از پهلوی پارس کوچ و بلوچ
 هم  از پهله ی  پارس کوچ و بلوچ
تا زمان ساسانیان  کرمان  بخشی از پارس بود و جایگاه بلوچان و کوچان  در بارز بود  در اینجا   سخن از پهله ی  پارس   است  و پهله و پارسه   هم به  چم  شهرستان و هم بچم جایگاه پهلویان و پارسیلن است و از یاد نبریم که همه ایران را نیز پارسه  و پارس مینامیدند و اینکه میگویند تنها یونان و عرب میگفت دروغی بیش نیست  در شاهنامه نیز پیوسته پارسی بچم ایرانی است
نام کهن شهرستان ایرانشهر پرهه /پهره بود از نگاه زبانشناسی پرهه/پهره =پلهه/ پهله= پلخه /بلخ =پرسه/پارسه= پرثه/پرذه/بردع =پله/فیلی=پهل شاهستان =پرهه کوشانشاه =پهله پارسیخان فرارودان  است  و دبیره پهلوی به گونه ای است که پرهه پارسه پلهه پلخه(بلخ) یکجور نوشته میشود و پهلوی نیزدر بیشترین نسخه ها بویژه هرچه کهنترند پلهه نوشته شده
 هر سخنوری میداند که  هیچ سخنور درجه دهم نیز  انگونه نمیگوید هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ  چرا که   آهنگ و روال سخن بهم میریزد ومیان پارس و کوچ  چیزی در نمی گنجد پهلوی پارس و پهلو پارس یک جور نوشته میشود  و یک چم دارند  از نگاه زبانشناسی نیز پهله و پارسه یکی هستند  -  در دستنویسهای کهن نیز همگی از  پهلوی ِ پارس است   انان که ایرانیان  را مردمی ز هم بیگانه و  چند مردمی  میشمارند میخواهند نام پارس و پهلو دوتا باشد و  برای همین  در سروده فردوسی دست می برند با انکه به هیچ گونه نمیتوان این سروده را چیز دگر گرداند 

تماشاگه راز در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

سپاس جناب رضا 

 

شرحهای شما بر تمام غزلیات حافظ در سایت گنجور چونان شرابی گوارا تشنگان را سیراب کرده ، سرمستی و نشاط می بخشد

سپاس از مهر بیکران شما که از شراب شعر حافظ مست شده اید و ما را شریک الاذواق خویش می نمایید

فرانک در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰۰:

ای کاش معانی هم دیت کم بطور خلاصه نوشته میشد

همیرضا در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۳ در پاسخ به عباسی-فسا @abbasi2153 دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴:

جناب عباسی، ضمن تشکر از دقت نظر جنابعالی، سکتهٔ «دورانی» از نظر عروضی قابل قبول است و اشکال محسوب نمی‌شود. این سکته حاصل تبدیل فعلاتن به مفعولن یا دقیق‌تر «فَعَلن» به «فع لن» است که اتفاقاً در رکن پایانی این وزن به وفور اتفاق می‌افتد. منتهی در موارد معدودی که در میانهٔ بیت اتفاق می‌افتد محسوس‌تر است.
راه حل برخورد با این سکته‌ها حرکت دادن به آنها نیست چون از نظر معنایی مشکل ایجاد می‌کند (غلط است). سعدی شاعر توانمندی است و اگر نیاز بود سکته‌ای با حرکت دادن حل شود از ابتدا سکته‌ای اینگونه در شعرش دیده نمی‌شد. این سکته با علم به صحیح بودنش آورده شده و عمدی است.
خصوصا توجه داشته باشید که در اشعار شاعران سبک خراسانی که این نوع سکته‌ها به وفور در میانهٔ مصاریعشان دیده می‌شود حتی برای حرکت دادن به سکته‌های متعدد به بن بستهای جدی برمی‌خورید.
راه حل آن است که این سکته‌ها را بشناسیم و تلاش کنیم آنها را همان گونه که آورده شده‌اند بخوانیم.

مهدی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳:

دکتر حاجی بلند به زیبایی این غزل رو تفسیر کردند پیشنهاد میکنم ببینید 👇

لینک دانلود ویدئو : https://www.aparat.com

جهن یزداد در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۱:

دل شهریاران پر از بیم اوست
 تباه زمین تخت و دیهیم اوست

جهن یزداد در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۱:

یکی چَک نوشتند بر پهلوی
 به مشکاب بر دفتر  خسروی
چَک  نوشت پیمان با گواه

جهن یزداد در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۱:

ز خویشی مادر بدو نگروی
 نپیچی و گفت کسی نشنوی
نشمری به اهنگ نگروی نیست

۱
۱۷۲۳
۱۷۲۴
۱۷۲۵
۱۷۲۶
۱۷۲۷
۵۷۲۷