ملیکا رضایی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳:
نور وحدت ...
ابتدا یک چیز را یادمان باشد امام علی و تمامی امامان چون پیامبر پاک و یک انسان کامل بودند و نمونه ای از انسان کامل که میتوان به آن رسید ولی هر کسی نه و شاید در چند قرن تنها در یک قرن و یک کس بتواند چون آنان باشد ...
به قول شریعتی انسان به دنبال یک انسان کامل است برای همین پرومته را خلق کرد، برای دو انسان ساخته ذهن بشر ،romeo juliet ،آرامگاه ساخت ...یعنی چه !؟
چرا !؟
انسان به دنبال یک انسان کامل است و او را قدیسه میکند ، ... و امام علی انسانی خیالی نیست و نمونه کاملی از همین خیالات ساخته ذهن بشر ...و این حقیقت که در علی روشن است به آدمی قوت میدهد که راهی است برای چون قدیسهشدن و یاد مان باشد که قدیسه شدن مشهور شدن نیست ...و باز یادمان باشد که مولانا شاعر بزرگ ایران عرفانی بوده و عاشق و تفکرات ای داشته که بسیار عظیم است و انسان را وادار به تفکر از هستی ، خود هیچ و همه میکند و کسی هست که از یک نفر بالاتر باشد کسی هست که از حلاج بالاتر باشد ...
باید کل مثنوی و کل دیوان شمس را نه با تفکرات ای که از ابتدا داشته ایم ،بلکه با پوچ شدن ذهن و عقاید و منطق بخوانیم ... نباید با ذهن خود آن را نگاه کنیم ...ذهن را خالی از هر و کل کرده و بار دیگر آن را بخوانیم ...از هر بیت هزاران کلام بی صدا بیرون میریزد که هر کلام یک دری ست به سوی یک حقیقت محض ای که در این پله ای که هستیم هست ، وقتی خواندیم با جان و دل نباید فکر کنیم که کامل هست بلکه برویم سوی کمی کامل تر و کامل تر و کامل تر و... تا آنکه برسیم به آن که کامل کامل است ...
اما من که تا به حال شعری ندیدم از مولانا که به علی (ع) توهین یا هشدار داده باشد ...
دکتر امین لو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۷ - اشارت به خرابات:
خرابات اشاره به وحدت اعم از وحدت افعالی، صفاتی و ذاتی است که ابتدای آن عبارت از مقام فنای افعال و صفات و نهایت آن، فنای ذات است است. خراباتی، افعال، صفات و همه ذوات جمیع اشیاء را محو افعال، صفات و ذات الهی دانسته، هیچ صفتی را به خود یا دیگران نسبت نمی دهد. ابیات زیر در مورد تعریف خرابات و خراباتی است.
839 خراباتی شدن از خود رهایی است
خودی کفر است، اگر خود پارسایی است
خراباتی شدن آن است که سالک، ترک رسوم، عادات و احکام کثرات گفته و از خود رهایی و خلاصی یابد، چون خودی که عبارت از نسبت دادن فعل و صفت به خود می باشد در حقیقت کفر است. کفر، عبارت از پوشاندن حق است. هر کس فعل و صفت را به خود نسبت دهد در واقع حق را پوشانده است. پارسایی که صفت پسندیده ای است اگر آن نیز موجب خود بینی باشد حتی آن هم کفر است، چون در این حالت سالک هنوز از مقام خود نگذشته و از آن رهایی نیافته است.
840 نشانی داده اندت از خرابات
که التّوحید اسقاط الاضافات
اهل عرفان و اهل یقین از خراباتی شدن نشانی داده اند و گفته اند که «التوحید اسقاط الاضافات». یعنی توحید آن است که هرگونه اضافات اعم از صفات و وجود هستی از غیرِ حق اسقاط نمایند. می دانیم هست یا وجود واقعی، ذات حق است و بقیه موجودات با اضافه شدن تعینِ ذاتِ احدیت موجود شده و با حذف و اسقاطِ تعین او معدومند، در واقع ذات حق است که به صورت اشیاء تجلی نموده و اضافۀ وجود نموده است. و هرگاه این اضافۀ وجود اسقاط شود از غیر حق چیزی دیگری باقی نمی ماند و این معنی «التوحید اسقاط الاضافات » می باشد.
841 خرابات از جهان بی مثالی است
مقامِ عاشقانِ لا اُبالی است
خرابات که عبارت از مقام وحدت است، به جهت آنکه مرتبه محو و فناء نقوش و اشکال است از جهان بی مثالی است. یعنی این مرتبه منزه از صور، اعم از حسی و خیالی است و توهم غیریت و دویی در این مرتبه، محال است. این مرتبه مقام عاشقان بی باک است که بی باکانه از هر چه قید تعین دارد، عبور می نمایند و در هیچ منزل متوقف نمی گردند.
842 خرابات آشیان مرغ جان است
خرابات آستان لامکان است
خرابات، مقام وحدت، آشیان مرغ جان، منزلگاه حقیقی و آستان لامکان توحید ذاتی است، به عبارت دیگر خرابات عبارت از مقام وحدت و توحید صفات و افعال می باشد. سالک اول به توحید صفاتی رسیده، از آنجا به توحید ذاتی نایل می شود و تا از آستانۀ توحید صفاتی نگذری به توحید ذاتی نمی توانی قدم بگذاری
843 خراباتی خراب اندر خراب است
که در صحرای او عالم سراب است
خراباتی، خراب اندر خراب است یعنی خراباتی اول از طریق محو صفات خراب می شود و از این آستانه عبور کرده و به فنای ذاتی می رسد که این نیز خرابی دوم است و به همین جهت شیخ این خرابی دوم را خراب اندر خراب گفته است و در این حالت صفات و ذات او همه محو و مضمحل گشته و خود را و عالم را گم کرده است. در مصرع دوم مراد از صحرا، فضای اطلاق و وحدت ذات است و در این صحرا، عالم و آدم نمودِ سراب و نمود بی بود است.
844 خراباتی است بی حد و نهایت
نه آغازش کس دیده نه غایت
خراباتی که مراد از آن وحدت ذاتی است نه محدود به حدود و جهات است و نه منتهی به نهایت. نه آغاز و مبدأ آن معلوم و نه نهایت آن معلوم است چون در مقام اطلاق، تمامت این عبارات محو و متلاشی است.
845 اگر صد سال در وی می شتابی
نه خود را و نه کس را بازیابی
صد سال اشاره به زمان طولانی است و مراد از آن قید صد سال نیست. شیخ می فرماید: اگر زمان طولانی صدسال یا هزارسال یا بیشتر در عالم وحدت ذاتی تفکر نمایی، در آن عالم نه خود را می توانی یافت و نه دیگری را، چون در آن عالم هیچ تعین و تشخص وجود ندارد. چون یافتن خود و غیر خود وقتی میسر است که تعین خواه روحانی یا جسمانی باشد و در این مقام تعین گنجایی ندارد.
846 گروهی اندر او بی پا و بی سر
همه نه مومن و نه نیز کافر
یعنی گروهی از رندان لابالی در این مقام وحدت منزل کرده و همه هستی را محو و نابود ساخته اند و هر چه هست، همه را در قمارخانۀ وحدت پاک در باخته اند، در نتیجه همه بی پا و بی سرند. پا و سراشاره به اول و آخر است یعنی نه اول ایشان پیداست و نه آخر ایشان، نه ازل دارند و نه ابد و نه مؤمن هستند و نه کافر. چون تمام الفاظ نشان از هستی و تعین است. لذا به واسطۀ عدم تعین، اطلاقِ این احکام یعنی کفر و ایمان جایگاهی ندارد.
847 شراب بیخودی در سر گرفته
به ترک جمله خیر و شر گرفته
یعنی آن گروه که خراباتی اند و بی سر و بی پا هستند، شراب ناب بیخودی و محو و فنا درکشیده، ترک خیر و شر گرفته و از خود و عالم فارغ شده اند، چون خیر و شر از لوازم هستی است، در حالی که ایشان در مقام نیستی و اتحادند. بنابراین ترک همه خیر و شر گفته اند.
848 شرابی خورده هریک بی لب و کام
فراغت یافته از ننگ و از نام
یعنی آن گروه خراباتی و بی سر و پا، شرابی را بی لب و کام خورده اند، چون لب و کام نیز از لوازم هستی و تعین هست. در نتیجه شراب بیخودی با لب و کام نیز منافات دارد. این گروه از ننگ و نام نیز فارغ شده اند که ننگ و نام نیز از لوازم هستی و تعین است.
849 حدیث ماجرای شطح و طامات
خیال خلوت و نور و کرامات
850 به بوی دُرده ای از دست داده
ز ذوق نیستی مست او فتاده
این دو بیت موقوف المعنی هستند یعنی گروهی که خراباتی بوده، شراب بیخودی در کشیده اند، حدیث ماجرای شطح، طامات، خیال، نور و کرامات را به بوی دُرده ای از دست داده اند و از ذوق نیستی، مست افتاده اند. حال شرح و تفسیر عبارت فوق را ذیلاً بیان می داریم. وصول به مبدأ حقیقی مستلزم معرفت یقینی است که از طریق کشف حاصل می شود. کشف نیز با ارشاد و راهنمایی عارفِ کامل و سیر و سلوک حاصل می گردد. برای اینکه بستر این ارشاد فراهم شود، باید تمام حواس ظاهر بسته شود چون هر حجابی به او رسد، او را از مشاهده جمال دوست محروم می سازد و برای بسته شدن حواس ظاهره، سالک باید عزلت، خلوت و انزوا اختیار کند .سالک را قبل از وصول به مقام، حالاتی دست می دهد و منازل و مقاماتی بسیار می بیند، مثل مقامات سبعه که هر کدام در اصطلاح صوفیه اسم مخصوص دارند و کرامات و خرق عادت روی می دهد. سالک وقتی وجد می یابد کلماتی بر زبان او جاری می شود که شنیدن آن از طرف دیگرموجب طعن و انکار و تکفیر شان می گردد و این کلمات را شطح و طامات گویند. حال شیخ در این دو بیت می فرماید: هدف سالک از جمیع این حالات و مراتب چشیدن دُردی از آن شرابِ بیخودی است بنابراین سالک برای چشیدن این دُرد تمام این حالات از دست داده و از ذوق آشامیدن شراب نیستی، مست افتاده و خود را و همه را بر باد فنا داده است و از این طریق به مراد خود که مشاهدۀ جمال یار است، رسیده است.
851 عصا و رکوه و تسبیح و مسواک
گرو کرده به دُردی جمله را پاک
گروهی که خراباتی اند به ظاهر اعتنایی ندارند. عارفان حقیقی همۀ ظواهر از جمله عصا و رکوه و تسبیح و مسواک که آلات و اسباب صوفیان هست، را در گرو نوشیدن شراب بیخودی و نیستی و وحدت حقیقی گذاشته اند و مقید به هیچ قیدی از قیود نیستند. رکوه به معنی مشک و کوزه است.
852 میان آب و گل افتان و خیزان
به جای اشک، خون از دیده ریزان
سالک بعد از نوشیدن شراب بیخودی و فنا به حالت صحو و بیداری بر می گردد در این حالت از حسرت آن خوشی دچار اضطراب گشته، در میان آب و گل، افتان و خیزان می شود که نشان و کنایه از اضطراب شدید است. او در این حالت به قدری متأسف و متأثر است که از دیده اش به جای اشک، خون جاری است.
853 گهی از سر خوشی در عالمِ ناز
شده چون شاطران گردن سرافراز
به کسی که آن حالت سکر و مستی دست می دهد از سرخوشی در عالم ناز و تنعم است و مانند شاطران گردنفرازی می کند و خوشحال و شادمان است. اگر به کسی یک ساعت یا یک لحظه چنین حالی دست دهدُ الحق جای شادمانی و سرور است. شاطر کسی است که پیشقراول پادشاهان با لباس مخصوص راه می رود و چون پیشاپیش شاه می رود، گردن افراز است.
854 گهی از روسیاهی رو به دیوار
گهی از سرخ رویی بر سرِ دار
سالک همیشه بر یک حال نیست، گاهی در مقام سکر، فنا و نیستی است و گاهی از حالت نیستی به حالت تعین، هستی و تفرقه بر می گردد و گرفتار ظلمت تعین و هستی مجازی می شود. در این حالت از بُعد و حرمانی که دارد روسیاه است و روی به دیوار تعین دارد و گاهی از مرتبۀ تعین و تفرقه بیرون می آید و به مرتبۀ عروج، نیستی و جمع می رسد و از شراب وحدت می خورد، در نتیجه سرخ روی می گردد و در این حالت مورد طعن و انکار بی خبران می گردد، این مصرع اشاره به داستان منصور حلاج است.
855 گهی اندر سماعِ شوق جانان
شده بی پا و سر چون چرخ گردان
گاهی از حالت استغراق و فنا خارح شده ولی در مرتبه سکر و بیخودی است و نمی تواند آرام و قرار گیرد و در سماع و وجد و شوق وصال جانان است و مانند چرخ فلک بی پا و بی سر می گردد، یعنی در اضطراب است
856 به هر نغمه که از مطرب شنیده
بدو وجدی از آن عالم رسیده
با هر نغمه و آهنگی که خراباتی مست و بی سر و پا از آن مطرب می شنود، وجدی خاص از آن عالم به او می رسد. یعنی به مقتضای هر تجلی و ظهور، وجدی به او می رسد و در هر تجلی، محبوب به گونه ای دیگر جلوه گری می کند. مطرب کسی است که با خوانندگی، سرود به مستان یاد می دهد و اهل ذوق را به طرب می آورد.
857 سماع جان نه آخر صوت و حرف است
که در هر پرده ای سرّ شگفت است
سماع جان و روح که اهل حال و ارباب کمال از مطرب می شنوند، از سیاق سماع معمولی نیست که از صورت و حرف معمولی ساخته شده باشد. هر پرده و آهنگی که خوانده و نواخته می شود سرّی از اسرار پنهان دارد و این سرّ برای محرمان، پرده از رخ می اندازد و خود را به هر نا اهلی نمی نمایاند.
858 ز سر بیرون کشیده دلق ده توی
مجرد گشته از هر رنگ و هر بوی
دلق ده توی اشاره به حواس دهگانه است. سالک هنگام شنیدن آن نغمه و آهنگ و اسرار نهفته، دلق ده توی یعنی حواس دهگانه ظاهری و باطنی را از سر بیرون کشیده و دور انداخته است و با گوش عشق مستمع آن آهنگ می شود و در هنگام شنیدن این سماع هر رنگ و بویی را که نشان از ریا، هستی، خودنمایی و خود فروشی است از خود مبرا می سازد.
859 فروشسته بدان صاف مروق
همه رنگ سیاه و سبز و ازرق
خراباتیان بی سر و پا جمیع رنگ ها را که از امتزاح نور وجود و ظلمت امکان صورت بسته و متعین گشته است، یعنی کثرات و تعینات ارواح و اجسام را از خود فرو شسته و تبدیل به شراب ناب صاف و مروّق یعنی خالی ازکدورات شده اند. رنگ سیاه اشاره به تعینات جسمانی و رنگ سبز و ازرق به سبب لطافت اشاره به تعینات روحانی است.
860 یکی پیمانه خورده از می صاف
شده زان صوفی صافی ز اوصاف
یکی از آن می صفا که اشاره به توحید ذاتی است و از هر گونه تعینی صاف می باشد، خورده و با نوشیدن آن می و به سبب فنای از خود، صوفی شده است و در نتیجه پاک و صاف از اوصاف بشری و تعین انسانی و تقید جسمانی و روحانی گردیده است.
861 به جان خاکِ مزابل پاک رُفته
ز هر چه آن دیده از صد یک نگفته
خراباتی در مقام عبودیت، خاک صفات ذمیمه شیطانی و نفسانی را از زباله دان های، طبع و نفس اماره پاک روبیده و تزکیه نموده است و در حالت کشف و شهود که مشحون از لذات معنوی و کمالات عیانی بوده، در اوج مستی است، مطالبی بیان داشته ولی از صد تا یکی را هم نگفته و اسرار فاش نکرده است.
862 گرفته دامن رندان خَمّار
زشیخی و مریدی گشته بیزار
خراباتی بی سر و پا از غایت عیش و خوشی که در خرابات وحدت یافته است، دامن رندان خمار را گرفته است، رند آن کس را گویند که از اوصاف کثرات و تعینات معرا گشته و همۀ تعینات را به رَندۀ محو و فنا از خود دور ساخته است. خمار نیز کسی است که بسیار خمر خوار و یا خمر فروش است و شراب نیستی فروخته، نقد هستی می ستاند. خراباتی از عناوینی مانند شیخی و مریدی بیزار گشته است، چون این ها همه از لوازم کثرت و دویی است. هم چنین خراباتی در حال استغراق که مقام معرفت است، حتی اگر به علم بپردازد از حقیقت محجوب می گردد، چه رسد به اعمال و آداب و رسوم که این ها به ترتیب اولی حجاب ذات مطلق می باشند. لازمه شیخی و مریدی نیز مراعات اعمال و آداب رسوم است، لذا خراباتی از این ها هم بیزار است.
863 چه شیخی و مریدی این چه قیداست
چه جای زهد و تقوی این چه شید است
شیخ می باید که در نفس مرید تصرف نماید تا او را به هدایت دلالت نماید و این یک نوع قید است، در صورتی که خراباتی از همه قیود و کثرات خلاصی یافته و در مقام اطلاق وحدت و بیخودی است پس برای خراباتی، شیخی و مریدی محلی ندارد و همین گونه است زهد و تقوی که از لوازم بیداری و آگاهی است و با مستی و بیخودی شید و ریا است، یعنی اگر کسی مست است و ادعای زهد و تقوی دارد، شید و ریا می کند
864 اگر روی تو باشد درکِه و مِه
بت و زنار و ترسایی تو را به
اگرروی تو در که و مه است، یعنی یکی را کوچک و دیگری بزرگ می پنداری و یا یکی را کافر و دیگری را مؤمن می دانی، هنوز تو اسیر رسوم، عادات، عالم تفرقه و کثرت هستی، برای اینکه از این قید نجات یابی، بهتر است که روی به وحدت آری که بت اشاره به آن است. هم چنین بهتر است که زنار خدمت بر کمر بندی و ترسایی یعنی تجرید و تفرید اختیار کنی تا به مقام اطلاق وحدت وصول یابی.
نوشین در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
هر دو عالم انگبین صاف بود
نوشین در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
قوّت خورشید نبود سایه را
نوشین در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
چون تجلّی بس به قوّت اوفتاد طور با موسی به هم مهجور شد
سعدی جان در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان:
درچندین نسخه که مشاهده کردم
مامک دلفروز صحیح میباشد
Right_brain در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۵۹:
مصرع اول بیت سوم جای "در ثمین" وزن شعر میلنگه!
و یک مورد دیگه قافیه بیت سوم و چهارم شبیه هم دیگه هست
متفکر در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸:
سلام دوستان بزرگوار جلوی چشم . گوش خودمان را نگیریم
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
مثل آفتاب روشن است ایشان خودشان را خدا می دانند. دین ما هم صاحب دارد هم پیامبر دارد هم امام پس از سرچشمه اصلی دین خومان را بگیریم بهتر است.
مهدی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۲:
سلام بر دوستان اهل دل
استاد شجریان اجرای فوق العاده ای در کنسرت افتخار آفاق بر روی این شعر دارند که انسان را به آسمانها می برد . حتما گوش کنید.روحش شاد جان جان
احمـــدترکمانی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ خلیلالله خلیلی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶:
هیچ دلیلی نداره من با شما مشکلی داشته باشم
میگم فاز غم نگیر به خودت تا حالت خوب شه.دوست داری غمگین باشی
برو تو فاز غم بمن ربطی نداره معذرت میخوا اگه فازتو خراب کردم
جعفر عسکری در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۳۰ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۷ - قطعه:
ای بهار! طور نمیری که بگن شُکر که مُرد
گور به گور که ز دستش به عذاب عالَم بود
خوبه آدم بمیره طورکه مخلوق بگن
ایهاالنّاس! کیَکه مُرد، عجب آدم بود.
حامد طباطبایی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۱:
در مصرع سوم: چنین
مصطفی جهانمردی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۲۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او:
گفته سعدی مربوط به دوره ای از تاریخ است که چند قرن از ما به حقایق مولا علی نزدیکتر بوده و خیلی از روایات و احادیث پس از او نوشته شده در آن دوران افراط و تفریط های این روزگار شاید وجود نداشته از طرفی سعدی مرد فهیم و آگاه و محتاطی نسبت به تمام نوشته هایش بوده پس در مورد موضوع با توجه به آگاهی اندکمان سنجیده تر نظر بدهیم در هر حال حرف سعدی برای اهل سیاست امروز درس بزرگی است که البته سعدی آنرا برای همه دورانها گفته است
دکتر امین لو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۵ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۵ - سوال از معنی حقیقی شراب و شاهد و خرابات و امثال آن:
شیخ چون از سؤال قبلی فارغ شد، به پاسخ سؤال دیگر سایل در مورد شراب، شمع و شاهد به طریق مشرب عرفان و همچنین به طریق ارباب حال می پردازد.
805 شراب و شمع و شاهد را چه معنی است؟
خراباتی شدن آخر چه دعوی است؟
سایل می پرسد: شراب، شمع و شاهد که در منظوم و منثور بر زبان ارباب حال و کمال جاری می شود، چه معنی دارد و مرادشان از این الفاظ چیست و از خراباتی شدن که ایشان می گویند، چه دعوی و خواسته ای دارند.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۶ - جواب:
جواب سؤال شانزدهم دربارۀ اشارات عرفا(2) (ابیات ۸۰۶ تا ۸۳۸)
شیخ ابتدا از بیت ۸۰۶ تا بیت ۸۳۸ به پاسخ سؤال در مورد شمع، شاهد و شراب پرداخته، سپس به پاسخ سؤال مربوط به خرابات خواهد پرداخت.
806 شراب و شمع و شاهد عین معنی است
که در هر صورتی او را تجلی است
شیخ می گوید: اگر به شراب، شمع و شاهد بنگریم، عین معنی است، زیرا آنچه که در جمیع اشیاء تجلی نموده است، حقیقتی است که غیر آن حقیقت، موجود حقیقی دیگری نیست، برای اینکه غیر حق، عدم و نمود بی بود می باشد و تمام موجودات در واقع عین آن معنی و حقیقت می باشند.
نکته ای که ذکر آن در اینجا لازم است، این است که شیخ جواب این سؤال را بر طریق مشرب عرفانی شیخ محی الدین ابن عربی بیان فرموده اند. سؤال قبلی هم که در مورد چشم، لب، زلف، خط و خال بود، می توانست جوابش بر همین سیاق باشد ولی در آنجا بر این سیاق پاسخ نداده اند، علتش در طرح خود سؤال است، چون در آن سؤال، سایل بیان فرموده بود که «چه خواهد مرد معنی زان عبارت» سیاق این سؤال نشان می دهد، سایل آن معانی خاص را می طلبد که آن ها بر ارباب حال منکشف بوده و بر آن روش عاملند، در صورتی که سیاق سؤال اخیر به نحوی است که سایل می خواهد بداند، معانی این الفاظ در مشرب عرفان چیست و فعلاً کاری بر آن ندارد که آیا معانی موارد اخیر برای اهل حال معلوم است یا نیست یا به آن ها عاملند یا نه. این تفاوت از سیاق سئوالات به خوبی مشخص می شود. البته شیخ در بیت بعدی جواب سؤال بر سیاق اهل حال را نیز پاسخ خواهد داد.
807 شراب و شمع، ذوق و نور عرفان
ببین شاهد که از کس نیست پنهان
می فرماید: شراب عبارت است از ذوق و حالی است که از مشاهدۀ جلوۀ محبوب حقیقی بر دل عاشق سالک روی می نماید. شمع عبارت است از نور عرفان که در دل عارف صاحب شهود منور می گردد. همچنین شاهد، حق است به اعتبار ظهور و حضور. به همین جهت شیخ می فرماید: شاهد از کسی پنهان نیست و انسان باید به عین الیقین، نظارۀ تجلیات الهی بنماید، برای اینکه او در غایت ظهور است و اما به سبب مایی و تویی، من و تو از وی محجوبیم.
808 شراب اینجا زجاجه، شمع مصباح
بود شاهد، فروغ نور ارواح
شراب در اینجا که محل بیان حالات ارباب حال و کمال است، زجاجه است و زجاجه عبارت از صور مظاهر حسیه می باشد. حق در عالَمِ مثال که برزخ میان غیب و شهادت است، برای تأنیسِ سالکِ مبتدی که هنوز به مرتبه شهود و جمال مطلق نرسیده است به آن صور ظاهر می شود و این را تجلیات افعالی گویند و حق در این مرحله به صورت اشیاء ظاهر می شود و در اصطلاح صوفیه این مرتبه را تأنیس می گویند.
شمع نیز مصباح و چراغ آن تجلی است.
شاهد فروغ و روشنی نور ارواح است، یعنی فروغ نور تجلی است که مخصوص ارواح طیبه است و این مرتبه را تجلی نوری گویند که بالاتر از مرتبۀ تأنیس است. تجلی که موسی علیه السلام از شجره مشاهده نمود از از این نوع بود.
در انطباق داستان حضرت موسی با مفهوم این بیت باید گفت که شراب یا زجاجه، دل حضرت موسی بود شمع یا مصباح همان شجری بود که نور از او ساطع گشت و شاهد، آن نوری بود که از آن درخت تابان شد و شرارۀ آن بر دل موسی نشست و او را از خود بی خود کرد بیت بعدی این معنی را بیان می کند
809 ز شاهد بر دل موسی شرر شد
شرابش آتش و شمعش شجر شد
از شاهد که فروغ و روشنی نور تجلی است، بر دل موسی شرر شد، یعنی آتش در دل موسی افتاد و شراب موسی آتش شد، یعنی دل موسی آتش شد و به عبارت دیگر از مشاهدۀ آن آتش، ذوق و شوق در دل موسی پیدا شد و شمع موسی شجر شد، یعنی چنانچه از شمع نور می تابد، از آن درخت نیز نور تجلی بر موسی تابید.
810 شراب و شمعِ جان آن نور اسراست
ولی شاهد همان آیات کبری است
در انطباق با معراج پیغمبر ما، مصادیق شراب، شمع و شاهد بدین ترتیب است: شراب و شمع عبارت از نور اسری است. چنانچه روایت شده است عایشه از حضرت پیغمبر پرسید آیا پروردگارت را دیدی فرمود: «نوراً انی اراه» یعنی نوری دیدم ولی در جواب بعضی صحابه که درک بیشتری داشتند فرمود: «نوراً إنّی أراهُ نور اسری» یا به تعبیر دیگر فرمود: «رأیتُ ربّی فی أحسنِ صورته» یعنی من پروردگام را در زیبا ترین چهره دیدم. ولی مصداق شاهد در معراج پیغمبر همان آیات کبری است و مراد از آیات کبری تجلیات اسمایی و صفاتی است که شهود آن به صورت جامعیت، مخصوص دل مبارک آن حضرت بود.
811 شراب و شمع و شاهد جمله حاضر
مشو غافل زشاهد بازی آخر
یعنی اگر کمال نبوت به وجود حضرت خاتم الانبیاء ختم شده است ولی ذوق و مشاهدۀ تجلیات اسمایی و صفاتی که به شراب، شمع و شاهد تعبیر می گردد، چون مخصوص ولایت است و ولایت نیز باقی است، پس شراب، شمع و شاهد نیز جمله حاضر و با تو همراهند. بنابراین تو نباید در حجاب غفلتِ هستی و خود بینی محجوب شوی و از شاهد بازی غافل شوی و از مشاهدۀ جمال محبوب بازمانی.
812 شراب بیخودی درکش زمانی
مگر از دست خود یابی رهایی
شراب بیخودی، محو و فنا درکش تا به دولتِ هستی برسی و بدینوسیله شاید از دست تعین خود که حجاب عاشق از معشوق است، رهایی یابی و به دیدار جمال جانان که غایت مطلوب و مقصود است، برسی.
813 بخور می، تا زخویشت وا رهاند
وجود قطره با دریا رساند
یعنی می و شراب تجلی جمال محبوب مطلق را نوش کن تا تو را از خودیِ خود وا رهانده و مست و فانی سازد و به سبب رفع تعین از هستیِ مجازی ترا که به منزلۀ قطره ای هستی به دریایِ اعظمِ حقیقتِ مطلق برساند
814 شرابی خورکه جامش روی یار است
پیاله چشم مست باده خوار است
شرابی بخور که جام آن شراب، روی یار است، چون مستی و بیخودی سالکان از بادۀ تجلی جمال محبوب است که به سبب مشاهدۀ آن جمال، سکر و مستی بر عاشق مستولی می گردد.
در مصرع دوم می فرماید: شرابی بخور که پیالۀ آن، چشم مست باده خوار است. یعنی شراب تجلی جمال محبوب هم به پیالۀ شراب محبوب نوش کن. لازم به یادآوری است که چشم محبوب، خودش مست و باده خوار است و مستی و باده خواری از صفات چشم محبوب است از طرفی خود چشم محبوب، پیاله است که در واقع ساقی و باده خوار هر دو یکی است.
815 شرابی می طلب بی ساغر و جام
شراب باده خوار و ساقی آشام
شرابی که در این بیت به آن اشاره رفته است، شراب تجلی ذاتی است. این شراب نه ساغر دارد و نه جام، این شراب باده خوار و ساقی آشام می باشد. سابقاً اشاره شده است که مستلزم تجلی ذاتی، فنای مطلق تعینات است و در مقام و اطلاق ذاتی امتیازی وجود ندارد و تجلی ذاتی، تمام امتیازات و تعینات را مرتفع می سازد. به عبارت دیگر امتیاز باده، باده خوار، ساقی، ساغر و جام مربوط به مرتبۀ تنزل ذات است به اسماء و صفات که مربوط به مرتبۀ ظهور است و در مرتبۀ تجلی ذاتی همه فانی و نیست می شوند. لازم به یادآوری است، این معانی که شیخ در این ابیات ادا نموده است، همه حالات و مشاهدات ارباب کشف و شهود است که بی تأویل برآن ها روی نموده و به عین الیقین مشاهده نموده اند. سالکان که به مرتبۀ تجلیات افعالی می رسند، حضرت حق را در عالم مثالی به صورت مظاهر محسوسه مانند انسان و غیره مشاهده می نمایند و «رأیت ربی فی احسن صورته» نشان از این حالت است. از بعضی اکابر صوفیه نیز یه طرق مختلف روایت شده است که حق ساقی گشته و شراب به ایشان می دهد و ایشان چون آن شراب را می نوشند، محو و فانی می شوند البته این مراتب جز ارباب شهود که به آن مراتب رسیده اند، برای کسان دیگر میسر نیست.
816 شرابی خور ز جام وجه باقی
سقا هم ربهم او راست ساقی
این بیت اشاره به این آیه کریمه است: «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» می فرماید: شراب تجلی را از جام وجه باقی که عبارت از همان حق است بخور و در معنی آیه کریمه«وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ» تأمل نما و ببین که به فرمودۀ قرآن برای کسی که از جام وجه باقی شراب می خورد، ساقی خود حق است و او در شهودِ جمال حق، مست و خراب است.
817 طهور آن مِی بود کز لوث هستی
ترا پاکی دهد در وقت مستی
شراب طهور که در قرآن به آن اشاره شده است نوع عالی شراب است که سالک را از لوث و ناپاکیِ هستیِ مجازی و تعین در وقت ذوق و مستی رهانده، پاک می سازد.
818 بخور می، وا رهان خود را ز سردی
که بد مستی بِه است از نیکمردی
شیخ می فرماید: مِی محبت و عشق را که وسیلۀ وصول به مشاهدۀ جمال محبوب است، بخور و خود را از سردی و افسردگی که لازمۀ زاهدان ظاهراً آراسته و باطن آلوده به صفات ذمیمه است وا رهان. در مصرع دوم می فرماید: بدمستی که عدم تقید به قیود صوری است بسیار بسیار بهتر است از آن نیکمردی و زهد و سلامت ظاهری که دارای باطنی افسرده و آلوده به کبر و خودنمایی و حب جاه و شیادی می باشد
819 کسی کو فِتد از درگاه حق دور
حجاب ظلمت او را بهتر از نور
بدان که غرض از علوم و اعمال آن است که وسیلۀ قرب حق، معرفت و شناخت گردد. در واقع هدف نهایی، رسیدن به معبود است. مراد از حجاب ظلمت، معصیت است و مراد از نور، اعمال حسنه است، اگر معصیت موجب ندامت و بازگشت به حق شود، بهتر از اعمال به ظاهر حسنه است که موجب تکبر و غرور گردد و انسان را از خدا دور نماید. البته اعمال حسنه ای که انسان را به خدا نزدیک کند، نعم المطلوب است. و معصیتی که ندامت نداشته باشد بسیار بد است. در این بیت اعمال حسنه ای که موجب غرور می گردد با معصیتی که موجب ندامت می گردند، با هم مقایسه شده اند. لذا شیخ فرموده است: کسی که با اعمال به ظاهر صالح از درگاه حق دور بیفتد، بدتر از کسی است که معصیتی توام با ندامت دارد و این تاریکی بهتر از آن نور است.
820 که آدم را زظلمت صد مدد شد
زنور، ابلیس ملعون ابد شد
مصداق بیت فوق داستان آدم و ابلیس است، حضرت آدم معصیت نمود اما معصیتی که موجب ندامت او شد و گفت «رَبَّنا ظَلَمْنا» و همین ندامت موجب تقرب او به در گاه الهی گردید، لیکن ابلیس هزاران سال عبادت کرد اما این عبادت در او کبر و غرور به وجود آورد و موجب عصیان و نافرمانی او از خدا شد و از خدا دور گردید. پس گناه و معصیت آدم بهتر از عبادت شیطان بود.
821 اگر آنینۀ دل را زدوده است
چو خود را بیند اندر وی چه سود است
ارباب تصفیه و تزکیه آئینه دل را صیقلی می دهند تا جمال حق در آن آئینه مصفا تجلی کند، حال اگر این آئینه سبب خود بینی شود، نبودن آن بهتر از بودن آن است، چون سبب تکبر می شود و انسان را از خدا دور می کند.
822 ز رویش پرتوی چون بر مِی افتاد
بسی شکل حبابی بر وی افتاد
مراد از روی در مصرع اول و جه ذات حق است. مراد از مِی نیز می محبت ذاتی احدیت است که به حکم «فَاَحبَبْتَ اَن اُعْرَف» حب ظهور یافت و از خانه علم به صحرای عین تاخت و دریای ذات الهی به سبب طوفان این محبت متموج گشت و بسی شکل حبابی بر روی این دریا بوجود آمد شکل حبابی اشاره به تعینات و عالم کثرات است. چون هر چه هست، وجود حقیقی ذات احدیت است و تمام ممکنات مانند حبابی بر روی دریای حقیقت می باشند. پس معنی بیت چنین خواهد بود: وقتی از روی او یعنی وجه ذات احدیت پرتوی بر می که عبارت از حب ظهور ذات احدیت است تایید، بر روی این می که مانند دریای عظیمی است، حباب های زیادی که همان عالم کثرات و تعینات است ، به وجود آمد.
823 جهان و جان بر او شکل حباب است
حبابش اولیایی را قباب است
مراد از جهان، عالم اشباح است و مراد از جان عالم ارواح است. می فرماید: هر دو عالم اشباح و ارواح بر دریای ذات که به اعتبار محبت به مِی تعبیر می شوند، مانند حبابی است، یعنی در حقیقت غیر از دریا هیچ نیست و عالم کثرات و ممکنات همه مثل حباب های روی دریا می باشند. این حباب ها، قباب و پرده اولیای حق گشته اند، چنانچه بحر وحدت در حباب تعینات مخفی و مستور است، اولیاء الله نیز در دریای وحدت مستغرق و در حباب تعین انسانی مستور و مخفی اند.
824 شده زو عقلِ کل حیران و مدهوش
فتاده نفسِ کل را حلقه در گوش
عقل، اول موجودی است از موجودات امکانی که از می محبت «فَاَحبَبْتَ اَن اُعْرَف» نوش کرده و مستِ محبت، حیران و مدهوش شده است. نفس کل نیز در مرتبۀ دوم از موجودات امکانی قرار دارد، حلقه در گوش افتاده و مطیع و منقاد اوامر است. در مقام طلب و محبت قائم ایستاده که هیچ از آن مرتبه تجاوز ننماید.
825 همه عالم چو یک خمخانۀ اوست
دلِ هر ذره ای پیمانۀ اوست
همه عالَم از غیب و شهادت مانند خمخانۀ اوست، یعنی تمام موجودات پر از شرابِ هستی او گشته اند و هر ذره از ذرات موجودات به حسب قابلیت خود پیمانۀ شراب محبت حق هستند و پیمانۀ همه موجودات از این شراب پر است. به تکرار در ابیات بالا گفته شد که مراد از شراب همان می محبت ظهور ذات احدیت است که در هر یک از تعینات و کثرات ظهور نموده است.
826 خرد مست و ملایک مست و جان مست
هوا مست و زمین مست و زمان مست
مست بودن اشاره به خوردن می محبت است و می محبت نیز حسب ظهور الهی در عالم کثرات و ممکنات است، پس معنی بیت چنین خواهد بود که هر چه هست از این می محبت خورده و از نیست به هست آمده اند، یعنی هستی همه موجودات وابسته به تجلی وجود ذات احدیت است.
۸۲۷ فلک سرگشته از وی در تکاپوی
هوا در دل به امید یکی بوی
یعنی فلک از آن می محبت «فَاَحبَبْتَ اَن اُعْرَف فَ» نوشیده به واسطۀ آن دائماً سرگشته وحیرت زده در تکاپوست و در طلب دوست، گِرد عالَم معلق زنان می گردد و هوا و عشق در دل فلک به امید یک بوی است که از نفحات تجلی جمال محبوب به وی برسد و یا آنکه به امید یک بویی است که در فطرت به او رسیده و اینک طالب و خواهان آن بو است. به علت آنکه هوا در جوف فلک است، در این بیت عبارت هوا در دل بسیار ظریف آمده است.
828 ملایک خورده صاف از کوزۀ پاک
به جرعه ریخته دُردی بدین خاک
ملائک و فرشتگان میِ صاف (ناب) محبت را از کوزۀ پاک خورده و نوش کرده اند. صاف اشاره به آن است اول فیضی که از مبدأ فیّاض، فایض می گردد بدون واسطه به ارواح مقدسه می رسد، بنابراین کاملاً صاف است و پس از آن، فیض به عرش، اجسام فلکی، عناصر چهارگانه و موالید سه گانه می رسد. کوزۀ پاک اِشعار برآن دارد که چون ملایکه ارواح مجرده اند، حقیقت و تعین ایشان که پیمانه آن شراب است از کدورت معراست. در مصراع دوم فرموده «به جرعه ریخته دُردی بدین خاک»، ریختن دُردی برخاک اشاره به آن است که اسفل سافلین مراتب تنزل، مرتبۀ خاک است و ملایک به یک نوشیدن و باز خوردن آن مِی، دُردی او را بدین خاک تیرۀ ظلمانی ریخته اند. (ضمناً ریختنِ دُردِ شراب به خاک شیوة میخوارگان است.)
829 عناصر گشته زان یک جرعه سرخَوش
فتاده گه در آب و گه در آتش
عناصر اربعه آب، آتش، باد و خاک از آن جرعۀ دُردی که ملایک بر خاک ریختند از غایت اتحادی که با یکدیگر داشتند به اتفاق نوش کردند و سرخوش و مست گردیدند. همچنین از غایت شوقی که از آن جرعه دست داده از تاب آن عشق، گاه در آب عرق، غریق افتاده اند و گاهی در آتش طلب سوزانند. عناصر گه در آب افتاده اند و گه در آتش، تعبیر بسیار ظریفی است.
830 ز بوی جرعه ای کافتاد برخاک
برآمد آدمی تا شد بر افلاک
از بوی و لذت آن جرعۀ دُردی که برخاک افتاد. آدمی سر از خاک تیره برآورد و چنان عالی بزرگ شد که از غایت عُلُوّ مرتبه بر افلاک برآمد یعنی از مرتبۀ افلاک و ملائکه نیز بالاتر رفت. انسان به واسطۀ آن که مُرکّب است از غایت پستی که همان عنصر خاک است و از غایت علو که همان روح اضافی است به حکم «فَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» به همین مناسبت مسجود ملایک است. پس هر آئینه خمیرۀ طینت آدمی از جهت آنکه از آن دُردی که بر خاک ریخته شده، به وجود آمده است از نظر صوری ناقص می نماید ولی در حقیقت به سبب جامعیت، درغابت کمال است. از این جهت است که شرابِ تجلیِ وجهِ باقی به تمامت حُسن، فقط در ظرف دل و حقیقت انسان کامل گنجایی دارد.
831 ز عکس او تن پژمرده جان گشت
زتابَش جانِ افسرده روان گشت
از انعکاس آن می محبت ذاتی، تن و جسم پژمرده جان گشت یعنی روح یافت و از تابش حرارت آن میِ محبتِ ذاتی، جانِ افسرده روان گشت یعنی کمر شوق و عشق بر میان بست و راه در طلب نهاد و هوای رجوع به مبدأ اصلی در دلش پدید آمد.
832 جهانی خلق از او سرگشته دایم
ز خان و مان خود برگشته دایم
به واسطۀ آثار آن می محبت ذاتی، خلق عالم دایماً سرگشته و متحیرند و سرگردان عشق و طلب بوده، محبوب حقیقی را می جویند و از غایت دَرد طلب و سوز محبتی که دارند، دائماً از خانمان و منزل خود برگشته اند و گِرد عالم به پای سعی دوان بوده و دست حیرت بر سر زنان می گردند و مرشد و هادی می طلبند تا آنان را به وصال محبوب رهنمایی کند.
833 یکی از بوی دُردش عاقل آمد
یکی از رنگ صافش ناقل آمد
گروهی از بوی دُرد آن می محبت عاقل آمدند یعنی طریق عقل را گزیدند، مانند حکما و فلاسفه که راه عقل می جویند. چون استدلالات عقلی در معرفت الله کافی و وافی نیست، هر آئینه غیر از بویی از آن حقیقت چیزی به مشام ایشان نمی رسد. گروهی دیگر راه رسیدن به حق را دلایل نقلی گزیدند، مانند علمای ظاهر که نقل را به عقل مقدم می دارند و چون ایشان ناقل از انبیاء و اولیاء هستنند، نقل ایشان از رنگ صاف خواهد بود. این مرتبه اعلی از حالت اول است ولی هر دو گروه چون ذوق و وجدان ندارند، رنگ و بویی بیش نیافته و به حقیقت نرسیده اند.
834 یکی از نیم جرعه گشت صادق
یکی از یک صراحی گشت عاشق
گروهی از ارباب ذوق قدم از مرتبه رنگ و بوی بالاتر گذاشته و از ذوق وجدان بهره مند گشته و با نوشیدن نیم جرعه از آن می محبت ذاتی، صادق و ثابت گشته و قدم در راه محبت حق گذاشته اند و این مرتبۀ نجبا و ابرار است. گروهی دیگر از اهل ذوق که مقام آن ها بالاتر است یک صراحی از آن می محبت فطری نوشیده و عاشق گشته اند. شارب آن صراحی، شراب محبت و عشق از خم و سبوی تجلیات اسمایی و صفاتی می نوشد واین مقام اوتاد است
835 یکی دیگر فرو برده به یک بار
خم و خمخانه و ساقی و میخوار
گروهی دیگر که مقامشان عالیتر بوده و اقطاب هستند، از تمام قیود مراتب کثرات افعال، اسماء و صفات آزاد شده و به مقام اطلاق ذاتی پیوسته اند. این گروه، مستِ شراب جام تجلی گشته و به مقام فناء فی الله و سپس به مقام بقاء بالله رسیده و یکباره خم، خمخانه، ساقی، میخوار را فرو برده و مست ازل و ابد گشته اند. خم عبارت از اعیان کثرات است، خمخانه مرتبه علم و امتیاز اسماء است، ساقی عبارت از ذات است به اعتبار حب ظهور و میخوار، خِرَد است.
836 کشیده جمله و مانده دهن باز
زهی دریادل و رند سرافراز
این گروه بقدری تشنه می محبت هستند، با وجود اینکه خم، خمخانه، ساقی و میخوار را فرو برده اند، باز سیراب نشده و دهانشان برای نوشیدن باز مانده است و دائم «هَلْ مِنْ مَزیدٍ» زده، زیاده می طلبند، چون اطلاق ذاتی وسیع تر از آن است که به این مذکورات بگنجد. در مصرع دوم با لحن تعجب می فرماید: زهی دریادل، یعنی دلشان به اندازة کل دریای هستیِ مطلق شده، جمیع کثرات و تعینات را از خود دور کرده اند و زهی رند سرافراز، یعنی هیچ مرتبۀ مخلوقی به مقام رفیع آنان نمی رسد.
837 درآشامید هستی را به یکبار
فراغت یافته ز اقرار و انکار
این گروه، هستی عالم را به یک باره به جهت وسعت شرب و استعداد، در آشامیده اند و تعین و نقش هستی بر لوح وجود باقی نگذاشته اند. این گروه فارغ از اقرار و انکار گشته اند، زیرا او نه انکار کسی دارد و نه پروای این دارد که دیگران او را انکار و اقرار کنند، چون انکار و اقرار از لوازم مَنیّت، توهم و دویی می باشد، در صورتیکه این افراد از این همه قیود معرا و مبرا گشته، هستی آن ها از بین رفته و به وجود حق قائم گشته اند.
838 شده فارغ ز زهد خشک و طامات
گرفته دامن پیر خرابات
این گروه چون هستی عالم را محو گردانیده و به مقام فناء فی الله رسیده اند، از زهد خشک و طامات که از لوازم دویی و مَنیّت است، فارغ گشته اند. زهد خشک آن است که صورت ظاهر، زهد باشد ولی در باطن از معنویت خبری نباشد و طامات عبارت است از خود فروشی و بیان کلماتی است که موجب فریبندگی عوام و تسخیر ایشان گردد. این گروه دامن پیر خرابات را هیچ وقت رها نمی سازند، چون با دست همت و در اثر ارشاد و راهنمایی اوست که جمیع رسوم و عادات را ترک کرده و این همه کمالات نصیب آن ها شده است. چون به راهنمایی او به این مقام رسیده اند، بنابراین هیچ وقت دامن او را از دست نمی دهند تا با ارشاد او از مرتبۀ تلوین عبور کرده و به مقام تمکین رسیده، هر لحظه به کمال و جمال دیگر نایل شوند. (تناوب مستی و خماری را تلوین گویند که حالت مبتدیان است.)
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ خلیلالله خلیلی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶:
امیر سلطان ؛
مشکل شما با من هر چه هست نمیدانم ولی درک نمیکنم بی ادبی شما را ؛اگر کاری کردهام که ناراحت تان کرده مستقیم و محترمانه بدون طعنه و اصطلاحا نیش زبان بگویید ؛ اگرم کاری کردم که بد بود و اصلا به یاد ندارم و شما میدانید جای آنکه خودتان چون من بدی کنید خوبی کنید ورنه چه تفاوت با من دارید!اصلا نمیفهمم دلیل این حرفها چیست ...
تشکر ؛...
احسان در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را:
جان نباشد جز خبر در آزمون
شاید بتوان «آزمون» را در این جا همان آزمودن به معنای سنجیدن و وارسی کردن در نظر گرفت. یعنی معنای مصرع این باشد که «اگر بررسی کنیم روح چیزی غیر از آگاهی نیست.»
kadirdemir در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
ah sa'dî ah, naptın sen öyle
احمـــدترکمانی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۵۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
سعدیا چه عجب امیدوارم حالت خوب باشه
ممنونیم که ویرایشگر و شماره گذاری ابیات رو اضافه کردید
مریم کیا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶: