هیوا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۲ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴:
سپاس
Polestar در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » عمر نرگس:
واقعا زیباست
فقط بیت هشتم بر جبین صبح روشن
دکتر امین لو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۴ - خاتمه:
اینجانب «دکتر حسن امین لو» توفیق یافتم شرح کلیه ابیات گلش راز را که به صورت بیت به بیت سال ها قبل تحت عنوان کتاب «هزار گنج - شرح گلشن راز» تألیف کرده بودم و چاپ شده بود، در سایت بسیار پر محتوای «گنجور» درج نمایم. امیدوارم برای علاقه مندان به بحث عرفان قابل استفاده باشد. با توجه به اینکه «شیخ محمود شبستری (ره)» همانگونه که در سعادتنامه آورده «فصوص و حکم ابن عربی» را بارها خوانده است مسلما تحت تأثیر افکار او معتقد به وحدت وجود بوده است. این تفکر در کل گلشن راز کاملا مشهود است. اینجانب برای اینکه مطلب را کامل کرده باشم. اجمالی از وحدت وجود را در قالب مثالی آوردم تا کسانی که گلشن راز را می خوانند، یک دید کلی از تفکر «وحدت وجود» داشته باشند. امید است این نوشتار راهنمایی باشد برای دانشجویانی که به خواندن «گلشن راز» علاقه مندند. ضمناً دانشجویان محترم مجازند شرح هر کدام از ابیاتی را که اینجانب با ذکر شماره ی بیت آورده ام یا همچنین مطلبی را که در متن زیر راجع به «وحدت وجود» خواهند خواند در نوشتار خود نقل کنند. البته اگر با ذکر نام باشد بیشتر ممنون خواهم شد.
مقدمه ای بر وحدت وجود و اصطلاحات مربوطه در قالب مثال
چو دریایی است وحدت لیک پر خون
کزو خیزد هزاران موج مجنون
نگر تا قطره باران ز دریا
چگونه یافت چندین شکل و اسما
در این نوشتار به کرّات از اصطلاحاتی مانند تعیّن، تجلّی، وحدت و کثرت استفاده شده است. برای اینکه برای خواننده گرامی فهم مطلب آسان شود، در قالب مثالی، مفهوم اصطلاحات فوق و سایر اصطلاحات متداول عرفا را توضیح داده و مطالعه آن را مخصوصاً برای کسانی که با مسائل عـــرفانی آشنایی کمتری دارند، قبل از خــواندن شرح گلشن راز که در صفحات قبلی است، توصیه می نمایم.
دریایی بسیار بزرگ و بی کرانه ای را تصور فرمائید، حال اگر یک پیمانه ای که جدار آن بسیار ظریف و به باریکی خیال است، وارد این دریا کنیم، جزئی از آب دریا به اندازة گنجایش پیمانه وارد آن می شود، در این صورت آن قسمت از آب دریا که وارد پیمانه شده است، نسبت به بقیه آب دریا مشخص و معین شده است. اگر آب داخل این پیمانه شعور و قدرت بیان داشته باشد، می تواند بگوید «من» و اگر طرف مخاطب کسی قرار گیرد ، می تواند به آب داخل پیمانه بگوید «تو» و اگر شخص ثالثی درباره آن آب معین صحبت کند می تواند بگوید «او» و اگر به کسی آب پیمانه را با اشاره نشان دهند، می شود از الفاظ «این» و «آن» استفاده کنند. در صورتیکه در مورد قسمتهای دیگر آب دریا از این اصطلاحات نمی شود استفاده کرد. در این حالت گفته می شود، این جزء از آب دریا، در آن پیمانه تعیّن پیدا کرده است. این پیمانه شکلی، رنگی، وزنی، جایگاهی از نظر زمانی و مکانی و بالاخره ویژگی های دیگری دارد که خاص آن می باشد در نتیجه برای بیننده، آن پیمانه ی آب با همان ویژگی ها جلوه می کند، این پدیده را تجلّی می گویند .
حال تعداد پیمانه ها را بی نهایت تصور کنید که هر کدام شکلی، اندازه ای، رنگی و ویژگی های متعدد و مخصوص به خود دارند که هر کدام با دیگری از جهاتــی متشابه و از جهاتــی متفاوت می باشند و در نتیجه هر کدام به نوعی تجلّی می نمایند در این صورت آب دریا که واحدی بیش نبود، تبدیل به کثرات شده است.
پیمانه ای را که در بالا مثال زدیم، پیمانه ای موهومی و اعتباری است در واقع آب دریا با استعداد ذاتی که خودش دارد، به شکل آن پیمانه و با تمام ویژگی هایش در می آید و نیرویی در آب دریا وجود دارد که جزئی از آن را به شکل معین در می آورد و تا زمانیکه این نیرو بر آن جزء از دریا وارد می شود آن جزء از دریا تعیّن خود را حفظ می کند اما قسمت تعین یافته دائماً میل دارد که از این حالت خارج شود و با قسمت اصلی دریا یکسان شود. به عبارت دیگر آن جزء تعیّن یافته سرگردان بین وجود و عدم است. فراموش نکنید که مقصود ما، عدم یا وجود آن پیمانه است و الا اصل آب پیمانه بطور واقعی نه بوجود آمده و نه بطور واقعی می تواند از بین برود و تازه اگر از آن حالت معدوم شود به اصل وجود خود که دریاست بازگشته است. این عدم را با آن عدمی که شیئی بکلی از بین می رود، نباید اشتباه کرد. اصطلاحاً به این موجود که سرگردان بین عدم وجود است «ممکن» می گویند اما به آب دریا که هیچوقت از او کم نمی شود و برای خودش هیچ نیروی خارجی لازم نیست و وجودش قائم به ذات خودش می باشد «واجب» می گویند. در واقع تعیناتی که به وجود آمده اند از آب دریا هستند. دریا همان وحدت است و تعینات کثرات می باشند . پس وحدت و کثرت یک حقیت بیش نیستند وحدت همان دریای بی کران است و کثرت اجزایی از همان دریا هستند .
حال تصور خودتان را کمی گسترش دهید و فرض کنید، خود دریا هم، اراده، علم و قدرت دارد و هر وقت اراده کند، قدرت آن را دارد، هر جزء از خودش را به شکلی معین متعیّن سازد و به شکل مخصوص تجلّی نماید و تا زمانیکه ارادۀ دریا برای بقاء آن تعین ایجاب می کند، آن جز در آن شکل متعیّن باقی خواهد ماند و هر وقت اراده کرد، آن جزء از آن حالت تعیّن خارج خواهد شد. پس وجود آن شکل متعیّن، وابسته به اراده دریاست یعنی قائم به ذات خودش نیست در صورتیکه وجود دریا بسته به اراده ی خود دریاست یعنی وجودش قائم به ذات خویش است.
حال تصور خود را باز کمی گسترش دهید و فرض کنید که دریای بی کران، علم لایتناهی دارد او تمام تعیّن هایی را که از ازل تا به ابد به وجود خواهد آمد، در علم خودش به وجود می آورد؛ مانند مهندسی که طرح یک پروژه را در علم و ذهن خود مجسم می کند، در این حالت برای بیننده هیچ تجلّی از آن تعیّن وجود ندارد و تعیّنات فقط در علم دریا هستند البته این هم نوعی تعیّن است ولی فقط در علم دریاست به این مرحله تعیّن اول می گویند. حال فرض کنید دریایی که دارای اراده، علم و قدرت لایتناهی است، آن تعیّناتی را که در علم خود به اجمال به وجود آورده است آن ها را تفصیل و سپس مکتوب کند. سپس آن تعیّناتی را که در علمش بود و سپس تفصیل و مکتوب کرده است به تدریج از علم به عین آورد.
حال تصور خود را باز گسترش داده، باز بالاتر ببرید و تصور خود را از حالت مثال به مرحله واقعیت تبدیل کنید. تصوری که از دریا داشتید با الله جایگزین کنید. تعیّن اولی را که در علم اجمالی دریا بوجود آمده است با تعیّنی که در علم اجمالی خداوند به وجود آمده است جایگزین کنید آن را عقل کل، قلم، ام الکتاب یا حقیقیت محمدی گویند.
مکتوبی که از آن علم به وجود آمده و در واقع تفصیلی که از آن علم بوجود آمده است آن را کتاب مبین یا لوح محفوظ یا نفس کل گویند. شکل و هیأت کل دریا که تعیّنات داخل دریا را نشان می دهد – تصور آن نیز بسیار سخت است – هیولی یا کتاب مسطور گویند. به عبارت دیگر هیولی محل تصویرها است تعیّن هایی را که در دریا بوجود آمده اند عالم کثرات یا ممکنات گویند و خود دریا را وحدت گویند. در واقع عالم کثرات که اجزایی از دریا هستند، چیزی غیر از دریا نیستند و اگر نیک بنگریم وحدت جز کثرت و کثرت جز وحدت نیست و به عبارت دیگر کل موجودات جهان و عالم کثرات و ممکنات جز ذات احدیت نیستند. شکل، رنگ، اندازه و هزاران ویژگی دیگر که در تعیّن برشمردیم یعنی ویژگی های پیمانه، اسماء و صفات الهی هستند.
در کثرات بی نهایت که هر کدام، ویژگی هایی از ذات الهی را دارند یک موجودی هست که تمام ویژگی ها یعنی تمام اسماء و صفات الهی را دارد و تمام اسماء و صفات الهی در او تجلّی کرده است آن هم انسان کامل است . تعیّن هایی که در دریا پیدا می شود ، به تدریج کامل تر می شوند یعنی اسماء و صفات الهی که به تعداد کثیر است در هر یک از تعینات تعدادی از آن ها ظاهر می گردد و اصطلاحاً این را به قوس تشبیه کرده اند که به آن قوس نزولی می گویند. انسان که تمام اسماء و صفات الهی در او تعیّن پیدا کرده است در آخرین نقطه قوس نزولی است. انسان کامل که جامع تمام اسماء و صفات الهی است می تواند تعیّنات را از خود دور کند و برعکس سیر نزولی، سیر صعودی داشته باشد و این زایل نمودن تعیّنات از خود احتیاج به معرفت دارد و این معرفت را هم فقط انسان کامل دارد پس سیر صعودی فقط برای انسان کامل ممکن است. سیر صعودی نیز قوس صعودی را تشکیل می دهد ، مجموع قوس نزولی و قوس صعودی یک دایره کاملی را می سازند که به آن دور می گویند و در این دور، اول و آخر به هم می پیوندند . وقتی سیر صعودی کامل شد، سالک خود را عین خدا می بیند و داد انا الحق می زند این مرحله را فناء فی الله گویند. در این مرحله، دوئی وجود ندارد و اتحاد عاشق و معشوق، طالب و مطلوب، عابد و معبود، تابع و متبوع حاصل می شود. در واقع هر دو یکی می شود ولی سالک باید پا را از این مرحله که حالت سکر، مستی، محو و استغراق است، فراتر بگذارد و به مقام بقاء بالله که مرحله هشیاری، بیداری و صحو مجدد است، برسد از آنجا به کل دریا و تعیّناتی که به صورت کثرات در آن به وجود آمده است ، نظاره کند.
انسان کامل در این مرحله نیز کثرات را می بیند ولی فرقش با اول سفر یعنی اول قوس صعودی در این است که در آن جا کثرات را مستقل می دید، در این مرحله کثرات را در دریا می بیند یعنی در ذات الهی می بیند چون نظاره گر از بالاست. در این مرحله مجدداً تابع و متبوع، عابد و معبود به وجود می آید ولی این عابد و معبودی با عابد و معبودی اول بسیار تفاوت دارد. به مرحله ای که سالک در آغاز سفر است مرحله فرق گویند چون کثرات را مستقل و متفرق می بیند ولی به مقام فنا فی الله رسید، مرحله جمع گویند چون در این مرحله همه چیز را یکی می بیند و مرحله بقاء الله را فرق بعدالجمع گویند چون در این مرحله کثرات را می بیند منتها کثرات را در حق می بیند و به عبارت دیگر وحدت را در کثرت و کثرت را در وحدت مشاهده می کند.
مطالبی که گفته شد از بابت تمثیل بود والا مقام ذات احدیت خیلی بالاتر از این مثال ها است و این مثال فقط برای تسهیل فهم مطلب بود.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۴ - خاتمه:
چون بیان احوال و ارشادات به غایت و کمال رسید در مورد خاتمۀ کتاب و نام آن مطالبی به شرح زیر بیان می دارد
999 ازآ ن گلشن گرفتم شمه ای باز
نهادم نام او را گلشن راز
یعنی از معارف آن گلشن کمال که از مشاهدۀ روی آن مظهرِ حسن، به آن راه یافتم، شمه ای باز گرفتم. مقصود شیخ آن است آنچه به رشته تحریر و تقریر درآمده است. از معارف آن گلشن کمال است که از مشاهدۀ روی او حاصل شده است. البته این مطالب شمه ای از آن گلشن کمال است، چون وصف کامل آن میسّر نیست و همچنین مطالبی که بیان داشته ام بر گرفته از آن گلشن است، نام کتاب را گلشن راز نهادم.
1000 در او از راز دل گل ها شکفته است
که تا اکنون کسی دیگر نگفته است
در این کتاب اسراری از دل پاک و صاف اهل الله وجود دارد و گل های بسیاری از این رازها شکفته که تا کنون دیگری آن ها را نگفته است. چون بعضی از مطالب خاص خود شیخ است که کس دیگر نگفته است، بقیه مطالب هم اگر دیگران گفته اند با نثر و عبارات دیگر گفته اند و به نظم نگفته اند.
1001 زبان سوسن او جمله گویاست
عیون نرگس او جمله بیناست
زبان سوسن این کتاب، گویا و ناطق این موضوع است که کس دیگری تا به حال این اسرار را نگفته است. چشم های نرگس این گلشن، بیناست که کس دیگری را شُهود این معانی نبوده است. این بیت اشاره به آن دارد که هر چه در این کتاب بیان شده است ازمسایل توحید و حکمت است که زبان سوسن اِشعار برآن دارد. ضمناً هر چه در این کتاب می باشد از نهج مکاشفات ارباب شهود است که عیون نرگس اشاره به آن دارد.
1002 تأمل کن به چشم دل یکایک
که تا برخیزد از پیش تو این شک
اگر به مطلبی که در بیت بالا گفتم، شک داری با چشم دل و بصیرت به یکایک مطالبی که در این منظومه مطرح شده، تأمل و دقت نمای، در این صورت شک از پیش تو برخواهد خاست و خواهی دانست که هر چه گفته ام بیان واقع است و در آن شائبه ای نیست.
1003 ببین منقول و معقول و حقایق
مصفا کرده در علم دقایق
با چشم دل و بصیرت نگاه کن و ببین از منقول که راجع به عقاید شرعیه است و از معقول که مربوط به مسایل حکمیه است و از حقایق که مربوط به مصطلحات صوفیه است، در دقایق علم از کدورات، صاف کرده، در این منظومه بیان داشته ام.
1004 به چشم مُنکِری مَنْگر در او خوار
که گل ها گردد اندر چشم تو خار
به چشم منکری و انکار در این گلشن خوار و سست نگاه نکن، چون اگر به چشم منکری نگاه کنی در این صورت گل هایی که دراین گلشن وجود دارد، در چشم تو که منکری، به صورت خار جلوه می نماید .
1005 نشان ناشناسی ناسپاسی است
شناسایی حق در حق شناسی است
ناسپاسی و عیب جویی بی مورد، خود دلیل ناشناسی و جهل است. شناسایی خدا نیز در حق شناسی است، یعنی اگر خدا شناس هستی باید حق هیچ کس را ضایع مکنی، چه رسد به حق این عارف بزرگ که الحق و الانصاف در بیان این حقایق به این دقایق کسی در نظم فارسی اثری خلق نکرده است.
1006 غرض زین جمله تا آن گر کند یاد
عزیزی گویدم رحمت بر او باد
غرض و مقصد من از تنظیم این کتاب آن بود: اگر عزیز و بزرگی این کتاب را خواند، بگوید که رحمت بر او باد که چنین معانی دقیقی را برای هدایت طالبان معارف یقینی به نظم آورده است.
1007 به نام خویش کردم ختم و پایان
الهی عاقبت محمود گردان
این منظومه را به نام خودم که محمود است، به پایان بردم تا خوانندگان بدانند که ناظم این منظومه که بوده است. خداوندا او را به مصداق اسم خودش محمود گردان. نام ناظم این منظومه مولانا سعدالدین محمود شبستری است و شبستر، شهری است که در هشت فرسنگی تبریز که مولد و موطن شیخ آنجا است. خداوند روح او را و روح شیخ محمد لاهیجی را که شرح مفصلی بر گلشن راز نوشت، شاد فرماید.
شکر و سپاس خداوند متعال را که به این حقیر توفیق داد این شرح مفصل را تلخیص نمایم تا برای مشتاقان، استفاده آن تسهیل گردد و خواندن آن مفتاحی باشد برای استفاده از اصل کتاب که مفاتیح الاعجاز است.
دکتر حسن امین لو
دکتر امین لو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۸ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۳ - اشارت به بت:
اشارت به بت ترسا بچه (ابیات ۹۷۲ تا ۹۹۸)
در بیت قبل توضیح داده شد که مراد از ترسابچه، شیخ مرشد کامل و صاحب زمان است و از او به بت تعبیرمی شود و به واسطۀ آنکه توجه جمیع موجودات خواه به صورت طبیعی و خواه به صورت ارادی و اختیار به جانب اوست.
972 بت ترسابچه نوری است ظاهر
که از روی بتان دارد مظاهر
بت ترسابچه که کامل زمان است به واسطۀ نور وحدت، ظاهر، روشن و تابان است. او از روی بتان دیگر که هر کدام کامل زمان خود بودند، مظاهری دارد. این کاملان، اقطاب و افراد زمان خود هستند و در هر زمان که تجلی و ظهور نمایند، تمام عالم دانسته یا ندانسته یعنی به اختیار یا غیر اختیار به او توجه دارند.
973 کند او جمله دل ها را وثاقی
گهی گردد مغنّی گاه ساقی
وثاق در لغت به معنی بند است. انسان کامل یعنی همــان شیخ مــرشــد کامل، دل ها را اسیر و بندی خود کرده، آن ها را گرفتار محبت و عشق خود ساخته، تحت تأثیر ارشادات و تربیت خود قرار می دهد. مرشد برای تربیت مریدان بسته به استعداد و فطرت هر کدام روش های مناسبی را انتخاب می کند. بعضی از مریدان را از طریق غنا و سرود تحریک می کند، بنابر این مغنّی می شود و بعضی دیگر از مریدان را شراب محبت و شوق در کامشان می ریزد، بنابر این ساقی می شود.
974 زهی مطرب که از یک نغمه ای خوش زند در خرمن صد زاهد آتش
مطرب در این بیت باز همان مرشد کامل است. چه بسا و عجبا مطربی که با یک نغمه و آهنگ خوشی که درمعرفت و عشق می نوازد و این نغمه به گوش شنوندگان می رسد، خرمن هستی صد زاهد مغرور به زهد و ریا را آتش می زند.
975 زهی ساقی که او از یک پیاله
کند بیخود دو صد هفتاد ساله
ساقی در این بیت همان مرشد کامل است. عجبا و چه بسا که ساقی با یک پیاله شراب عشق و محبت دو صد (دویست) شخص هفتاد سالة افسرده و پیر را مست عشق می کند و با وجود اینکه پیری نشانۀ افسردگی، سکون و بی تحرکی است از آن پیاله، ایشان را بیخود و مست و تیزگام می سازد. اثر این پیاله بر پیران و افسردگان چنین است بر دیگران ببین که چه خواهد بود.
976 رود در خانقه مست شبانه
کند افسوس صوفی را فسانه
آن مرشد کامل مست از می شبانه در خانقاه که محل و منزل سالکانِ مسلکِ طریقت است رفته، افسوس صوفی را فسانه می کند. می شبانه عبارت از شهود جمال مطلق در غیب است. شبانه از آن جهت گفته اند که ادراک و شعور را به مرتبه غیب، راه نیست. صوفیان که در مقام سیر الی الله در مقام تلوین هستند و نسبت به مرشد کامل فاصلۀ زیادی دارند، افسوس می خورند که چرا هنوز به پای آن مرشد کامل نرسیده اند و قید افسوس صوفی در مصرع دوم اشاره به این مطلب است. فسانه می کند یعنی باطل می کند. (تناوب مستی و خماری را تلوین گویند که حالت مبتدیان است.)
977 و گر در مسجد آید در سحر گاه
نبگذارد در او یک مرد آگاه
اگر این مرد کامل سحرگهان که وقت خضوع، خشوع و عبادت است، به مسجد بیاید، در مسجد یک آگاه باقی نمی ماند. مراد از آگاه در این بیت آگاه ظاهری است چون دانش همه دانشوران و آگاهی آن ها نسبت به مرشد کامل صاحب زمان عین جهل و خواب غفلت است.
978 رود در مدرسه چون مست مستور
فقیه از وی شود بیچاره مخمور
اگر مرشد کامل به صورت نهانی در حالت مست از شراب تجلی در مدرسه رود، فقیه بیچارة مدرسه که مشغول تعلیم علوم ظاهری است، مخمور و سرگردان از خمار و درد فراق خواهد شد، یعنی فقیه بیچاره که خود را به سبب فقاهت و علوم دینی هشیار و آگاه تصور می نمود، وقتی از آن کامل، معرفت و کمالات معنویه را مشاهده نمود، متوجه حقیقت شده، خواهد دانست که دانش او نسبت به عرفان، جهل بوده است.
979 ز عشقش زاهدان بیچاره گشته
ز خان و مان خود آواره گشته
زاهدان که در طلب وصال محبوب حقیقی هستند، در عشق رسیدن به مرشد کامل برای اخذ رهنمون، ناگزیر از خان و مان خود آواره شده ، سر در بیابان طلب می نهند.
980 یکی مؤمن دگر را کافر او کرد
همه عالم پر از شور و شر او کرد
وقتی کامل صاحب زمان آمد، یکی به آنچه او فرمود، اقرار نموده، مؤمن می شود و دیگری او را انکار نموده، کافر می شود. چون قبل از او همه یکسان بودند و مقر و منکری نبود، پس آمدن او یکی را مؤمن و دیگری را کافر می کند. به این واسطه، همه عالم پر از شور و شر گردید. در واقع امتیاز کافر و مؤمن، فاسق و ناسک، عابد و عاصی به واسطه او پیدا می شود. این بیت اشاره به آیۀ کریمه است «کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ»
981 خرابات از لبش معمور گشته
مساجد از رُخَش پرنور گشته
خرابات که مظهر فیض جلال است و جای رندان بی سر و پا و باده نوشان است از لب مرشد صاحب کمال که مظهر فیض رحمانی است، معمور و آباد شده و همه طفیل وجود او شده اند «لَوْلاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ» و مساجد نیز که مظهر تجلی جمالی است، از رخ او پر نور و مصفا گشته است.
982 همه کار من از وی شد میسر
بدو دیدم خلاص از نفس کافر
شیخ در این بیت بیان حال خود کرده، می فرماید: همه کار و مراد من از مرشد کامل میسر شد، یعنی او مرا در طریق معرفت حقیقی که طالب آن بودم، رهنمون شد و او طبیب نفس من گردید و مرا از نفس کافر و امّاره خلاصی داد.
983 دلم از دانش خود صد عَجَب داشت
ز عُجْب و نخوت و تلبیس و پنداشت
قبل از اینکه خدمت آن مرشد کامل برسم. دل من از دانش و علم صوری، صد تا حجاب و پرده داشت. این حجاب ها عبارت بودند از: عُجب، تکبر، نخوت، تلبیس، مکر، پنداشت ها و تفکرات صوری که حاصل آن دانش های صوری بود و به واسطه این حجاب ها، از اسرار و مراتب کشف و شهود محجوب بودم.
984 درآمد از دَرَم آن بت سحرگاه
مرا از خواب غفلت کرد آگاه
آن بت یعنی مرشد کامل و صاحب زمان از دَرَم سحرگاه وارد شد و مرا از خواب غفلت آگاه و بیدار نمود. قید سحرگاه به این مناسبت است که قبل از آمدن آن بت، شب ظلمانی و جهل بوده است. آمدن او مانند طلوع خورشید و فجر بود که در نتیجه آن شب ظلمانی عاشق، پایان رسیده و اِشراق نور صبح که وصال روی معشوق است، فرا رسیده است.
985 ز رویش خلوت جان گشت روشن
بدو دیدم که تا خود کیستم من
از نور تجلی جمال مرشد کامل، جان و روح من که به ظلمات کبر، پنداشت، عُجب و نخوت تاریک بود، روشن گردید و به واسطۀ آن تاریکی بود که حقیقت خود را نمی دیدم. در مصرع دوم می فرماید بدو دیدم یعنی به وسیلۀ او، عارف و آشنای خودم شدم و خود را شناختم که کیستم
986 چو کردم در رخ خوبش نگاهی
برآمد از میان جانم آهی
وقتی صورت زیبای آن مرشد کامل صاحب زمان را دیدم، انواع حُسن، جمال، کمال، و ملاحت در او مشاهده کردم که تا آن وقت مانند آن، هرگز ندیده بودم. در نتیجه از غایت حیرت و بیخودی از جان من آهی برآمد و دل خود را از دست دادم و عاشق و شیدای او گشتم.
987 مرا گفتا که ای شیاد سالوس
به سر شد عمرت اندر نام و ناموس
آن بت یعنی مرشد کامل به من خطاب کرد: ای شیاد سالوس یعنی ای مکار فریبنده که مرا مایل خود گردانیده ای بدان که عمر و زندگانی تو در طلب نام و ناموس یعنی شهرت و حب جاه به سر آمده و مغرور خود بینی شده ای و در نتیجه در خسران و زیان هستی.
988 ببین تا علم و کبر و زهد و پنداشت
تو را ای نارسیده از که واداشت؟
آن مرشد کامل با لحن عتاب و خطاب به من گفت: آگاه باش و ببین که آن علم، کبر، زهد، پنداشت و تصوراتی که از هستی خود داشتی تو را که هنوز خام و نارسیده ای از وصول چه کسی بازداشته است؟ یعنی به علم، و زهد و مقام دنیوی فریفته شده ای و اصل حقیقت وکمال مطلوب را که وصال یار است، از دست داده ای.
989 نظر کردن به رویم نیم ساعت
همی ارزد هزاران ساله طاعت
آن مرشد کامل بیان فرمود: نیم ساعت به روی من نظر کردن ارزش هزار سال طاعت را دارد، چون به مجرد طاعت و عبادت بی ارشاد کامل، قرب حقیقی و وصول حق، میسر نمی شود و هر آئینه دیدار جمال صاحب کمال بهتر از همه طاعات می باشد. اهل کمال در این معنی اتفاق دارند که خدمت و ملازمت مرشد کامل زمان، بهترین طاعت است.
990 علی الجمله رخ آن عالم آرای
مرا با من نمود آن دم سراپای
علی الجمله یعنی بطور اختصار و مجمل بیان می دارم: روی آن مرشد کامل که عالم را به جمال خود می آراید، در آن دم، سر تا پای مرا با من نمود. به عبارت دیگر تا آن زمان که خود را نشناخته بودم، شناختم. این همه علوم، زهد و طاعت که تا آن زمان داشتم بـرابری با آن یک نظر نمی تواند، کرد. چون با آن علوم، شناخت خود که در حقیقت شناخت حق است، میسر نمی گردد.
991 سیه شد روی جانم از خجالت
ز فوت عمر و ایام بطالت
یعنی آن علم و زهد که تا این زمان، کمال تصور شده بود، معلوم گردید که عین نقص است و به کمال نمی رساند، بنابراین از خجات وشرمندگی روی جانم سیاه شد و پشیمان شدم که چرا عمر عزیز خود را به بطالت گذرانیده و فوت نموده ام.
992 چو دید آن ماه کز روی چو خورشید
ببرّیدم من از جــان خود امّید
993 یکی پیمانه پر کــرد و بــه من داد
که از آب وی، آتش در من افتاد
این دو بیت موقوف المعنی است. یعنی آن ماه که عبارت از همان مرشد کامل است، وقتی دید من از دیدار روی چون خورشید او از جان خود امید بریده ام یک پیمانه پر کرد و به من داد که از آب آن پیمانه آتش در من افتاد. یعنــی آن مرشد کامل متوجه شد که من از مشاهده او به نقص خود پی برده ام و آمادگی پذیرش ارشاد دارم یک پیمانه از شراب معرفت و تجلی وجه باقی پر نمود و به من داد. شرابی که از او گرفتم، مانند آب صافی بود که شوینده جمیع او صاف و اخلاق و کثرات بود و مانند آتش سوزانی بود که هستی مرا سوزاند و مرا به نیستی و فنا رهنمون شد.
994 کنون گفت از می بی رنگ و بی بو
نقوش تخته هستی فرو شوی
آن کامل بر سبیل ارشاد به من گفت: حال که آمادگی پذیرش ارشاد و هدایت داری از شراب وجه باقی که نه رنگ افعال دارد و نه بوی صفات، نقوش تخته هستی را که کثرات و تعینات است، فروشوی و محو گردان زیرا تا زمانی که کثرات باقی است و لوح وجود از اغیار پاک نشده و وجود مجازی سالک پابرجاست، وصال محبوب میسر نمی شود.
995 چو آشامیدم آن پیمانه را پاک
در افتادم ز مستی بر سر خاک
چون از دست آن مرشد کامل پیمانه شراب وحدت ذات را گرفتم و به تمامی خوردم از مستی و بیخودی بر خاک مذلتِ فنا و نیستی افتادم.
996 کنون نه نیستم در خود، نه هستم
نه هشیارم، نه مخمورم، نه مستم
اکنون که در مقام صحو و بیداری بعد از محو و فنا هستم، حال من اینگونه است که نه نیستم زیرا قایم به آن حقیقتم و باقی به بقای اویم و نه نسبت به ذات خود هستم، زیرا هستی مجازی من فانی شده است و نه هشیارم، زیرا از خوردن آن می، بیخودی من هنوز باقی است و نه مخمورم، چون خمار از بعد فراق است در حالیکه من در عین وصال هستم و نه مستم، چون مستی حالت بیخودی و فناست در حالیکه من در مقام تمکین هستم.
997 گهی چون چشم او دارم سرخوش
گهی چون زلف او باشم مشوّش
گاهی مانند چشم محبوب از نوشیدن آن شراب سرخوش و گاهی مانند زلف او پریشان و مشوش هستم. سرخوشی حالتی بین هشیاری و مستی است، یعنی من نه هشیارم و نه مستم.
998 گهی از خوی خود در گلخنم من
گهی از روی او در گلشنم من
گاهی به حس ظهور صفات بشری در گلخن طبیعت ساکن هستم و گاهی به واسطۀ استیلای احکام وحدت از نور تجلی وجه باقی، در گلشن توحید می باشم.
همیرضا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
همچنان که دوستان در دیگر حاشیهها اشاره کردهاند مصرع دوم این بیت وام گرفته شده از و اشارهٔ رندانهای به این بیت کمالالدین اسماعیل است:
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۲:
بیت دوم بسیار زیبا هست ،
گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو
گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
وقتی به عشق یار حقیقی میرسی دیگر نهان گشتن عشق امکانی ندارد ..
بیماری عشق نهان کردنش امکان ندارد ؛
آن هنگام تفاوت تو با دگران در عاشق بودن نیست ؛ تفاوت تو با دگران رسیدن به عشق است ... در عشق تو به دنبال یارنیستی تو در جوی عشق استی...
چرخ فلک از گردش تو حیران و عاجز است ...چون تنها آدمی ست که عشق را آغوش میگیرد ... و او در جواب حیرانی میگوید این نقطه مرا کرد که پرگار شدم ...
هر چه هم که یک عدد تا بینهایت برود اگر بر صفر تقسیم ش کنی بی معنی و گنگ میشوند ؛ اگر در صفر ضرب شود صفر میشود ؛اگر از سمت راست یک صفر به آن اضافه شود بزرگتر میشود ؛ اگر به توان صفر برسد برابر با یک میشود ... ...
نقطه ای اگر نبود این اشعار و غزل ها دیگر شعر و غزل نبود ...نقطه ای اگر نبود خطی نبود ، دایره ای نبود ...هر چیزی این طور نیست که ناگهانی بر جای خود نشیند و بزرگی کند و بزرگی اش جلوه گر عالم شود ؛از صفر شروع میشود یا از نقطه ...
باید هیچ شد تا کل شد ...باید هیچ شد تا معشوق بداند که عاشقی ...باید گذشت تا به گذار افتی ...
چون شعر سعدی که میگفت قطره بلندی یافت که خود را هیچ دید تا کمال یافت ...
جهن یزداد در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد هجده سال بود » بخش ۴ - پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود:
همی تاخت با نیزه سر گزای
ـ شمشیر سر گرای است و نیزه سر گزای
صدرا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:
ضمن تشکر از فرزانه عزیز به خاطر توضیحات عالمانه ای که دادند. خواهش دارم اگر برای ایشان امکان پذیر است، از غزل نسختین به شرح و تفسیر بپردازند تا همه استفاده کنیم.
امیرحسین ربیعی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲:
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم...
پوریا خاکسار جلالی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
کیهان در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲۶ - مقالت چهارم در رعایت از رعیت:
همت آلوده آن یک دو مرد
با تن محمود ببین تا چه کرد
یعنی همت آن دو مرد آلوده به کفر ببین چگونه محمود غزنوی را بیمار کرد و مشرف به هلاکت ساخت.این واقعه چنان است که در غزای هندوستان،محمود شهری را محاصره کرد.چند نفر مرتاض هندو در بتخانه نشسته و همت و عزم بر مردن محمود گماشتند.پس سخت مریض شد و اطبا عاجز ماندند.یکی از اهل باطن بدو گفت:کفار بر مرگ تو همت گماشته اند.تا همت(قوه مانیتیسم)و عزم آنان متزلزل نشود،شفا نخواهی یافت.پس به تدبیر آن دانا طبل شادی فرو کوفته و به دروغ شفای محمود را صلای عام دادند.این خبر در همت مرتاضان سستی ایجاد کرده و موجب صحت محمود گردید.
دکتر امین لو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۲ - تمثیل در اطوار سیر و سلوک:
تمثیل در مورد اطوار سیر و سلوک (ابیات ۹۳۶ تا ۹۷۱)
چون در ابیات قبلی در مورد قطع تعلق انسان از کدورات طبیعی جسمانی بحث کرد و فرمود، قطع آن ها موجب عروج انسانی به عالم علوی است، در اینجا ابیاتی در مورد کیفیت ارتقاء انسان به مراتب علّیّه دارد.
936 بود محبوس طفل شیر خواره
به نزد مادر اندر گاهواره
شخصی که از نفس ناسوتی خلاص نیافته مانند طفل شیرخواره ای است در نزد مادر که مراد از آن عناصر است شیر مألوفات طبیعی را می خورد و محبوس در گاهواره تن می باشد.
937 چو گشت او بالغ و مرد سفر شد
اگر مرد است، همراه پدر شد
چون طفل بالغ شد و مرد سفر گردید، می تواند از وطن مألوف خود سفر نموده و به کسب امور صوری و معنوی مشغول شود. اگر خاصیت مردان کاردان را داشته باشد، می تواند همراه پدر باشد و از او کار، علم و دانش و کمالات کسب نماید. خلاصه سخن آنکه هرگاه در شخصی انگیزه سفر معنوی حاصل شود، ازمادر طبیعت دوری جسته و به عالم علوی که مثل پدر است، توجه می نماید.
938 عناصر مرا ترا چون ام سفلی است
تو فرزند و پدر آبای علوی است
عناصر اربعه به واسطۀ تأثر و قبول اثر به مادر تعبیر شده است و افلاک به علت تأثیر گذاری به پدر تعبیر شده است و انسان نیز فرزند این پدر و مادر است.
939 از آن گفته است عیسی گاه اسرا
که آهنگ پدر دارم به بالا
اسرا مأخوذ از آیه «سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ» است و معنی لغوی آن در شب به سر بردن است ولی در اینجا با توجه به مناسباتی که با آیه فوق الذکر داشته، مربوط به معراج پیغمبر است. پس معنی بیت چنین خواهد بود: بدین جهت است که حضرت عیسی(ع) در هنگام عروج گفته: آهنگ و عزیمت پدر دارم. مرادش از این عبارت آن است که توجه به عالم بالا دارم.
940 تو هم جان پدر! سوی پدر شو
به در رفتند همراهان بدر شو
در این بیت شیخ بر سبیل نصیحت می فرماید که تو هم ای جان عزیز پدر، به سوی پدر حرکت کن یعنی از علایق دنیوی و جسمانی خود را رها کن و به عالم علوی سفر نما در مصرع دوم می فرماید: همراهان یعنی سالکان راه خدا از خانۀ طبیعت بدر رفتند و خود را از تعلقات این عالم سفلی رهانیدند تو هم به آنان تأسی کن و خود را از این عالم خاکی پست نجات بده و از آن بدر شو و به عالم علوی سفر کن.
941 اگر خواهی که گردی مرغ پرواز
جهانِ جیفه، پیش کرکس انداز
جهان جیفه مراد جهان کثیف و مردار است کرکس نیز پرنده ای لاشخور است. مراد از مرغ پرواز مرغی است که به مراتب بالا پرواز کرده، اوج می گیرد. شیخ می فرماید: اگر تو هم می خواهی مانند سالکاان حقیقی پرواز کنی و به عالم علوی و مراتب بالا برسی این جهان جیفه و مردار را به کرکس ها که مراد دنیا پرستان می باشند، بینداز و قطع علایق مادی کن تا شایسته پرواز و عروج گردی چون «ترک الدنیا رأس کل عباده»
942 به دونان ده مر این دنیای غدّار
که جز سگ را نشاید داد مردار
یعنی این دنیای غدار، بی وفا و فریبنده را به افراد دون و سفله بده و دل از افکار دنیوی منقطع گردان و به حکم «الدنیا جیفة طالبها کِلاب» این دنیا را که مانند مرداری است و مردار نیز چون شایسته سگ هست تو نیز این دنیای مردار را به سگان که طالبان دنیا هستند، بده.
943 نسب چبود مناسب را طلب کن
به حق رو آور و ترک نسب کن
شیخ در این بیت بر سبیل نصیحت به افرادی که مغرور به نَسَب خود می باشند و به واسطۀ این غرور از مرشد کامل تبعیت نمی کنند، ارزش نسب را مورد سؤال قرار داده، می فرماید آن را رها کن و مرشد مناسب را برگزین، یعنی مرشدی که با عالم تجرد مناسبتی پیدا کرده، رهنمای خود قرار ده. در مصرع دوم می فرماید: به حق و جانب وحدت روی آور و نسب صوری را رها کن.
944 به بحر نیستی هر کو فرو شد
فلا انساب نقد وقت او شد
در این بیت با اشاره به این آیه کریمه «فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَیْنَهُمْ» می فرماید: هر کسی از مرشد کامل تبعیت کرد و در دریای نیستی غوطه ور شد و به کمال رسید، مصداق آیه فوق که مخصوص روز قیامت است، در این دنیا برای او نقد شد. مضمون آیه فوق این است که در روز قیامت نسب ها مطرح نیست و آنچه مد نظر است و به آن پاداش بیشتری می دهند، عمل است. و هر که عملش سنگین تر است، پاداش بیشتری می گیرد. بنابراین آنچه در قیامت برای دیگران خواهد بود برای عارف کامل و کسی که به مقام فناء فی الله رسیده است در این دنیا اتفاق می افتد.
945 هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوت
ندارد حاصلی جز کبر و نخوت
هر آن نسبتی که منتسب به شهوت بوده، منشأ آن شهوت باشد، برای انسان حاصل و نفعی نداشته، غیر از کبر، غرور و نخوت که صفات ذمیمه اند، نتیجه ای ندارد.
946 اگر شهوت نبودی در میانه
نسب ها جمله می گشتی فسانه
اگر شهوت نبود، اجتماع زن و مرد اتفاق نمی افتاد در نتیجه نسب ها از بین می رفت و افسانه و غیر واقع گشته، نسل و نسب معدوم و منقطع می گردید
947 چو شهوت در میانه کارگر شد
یکی مادر شد آن دیگر پدر شد
یعنی قوه شهوانی که در میان زن و مرد وجود دارد، موجب اجتماع و ازدواج آن ها شده، در نتیجه یکی مادر و دیگر پدر می گردد و فرزند از آن ها به وجود می آید و نسب صوری به این ترتیب حاصل می شود ولی آنچه مهم است، نسب حقیقی است که آن غیر از این نسب صوری است و آن نسب حقیقی عبارت از معرفت الله می باشد، هر مقام و پاداش که باشد مربوط به این نسب است نه به آن نسب صوری که حاصل شهوت است و آن نسب صوری منحصراً برای بقای نسل می باشد.
948 نمی گویم که مادر یا پدر کیست
که با ایشان به حرمت بایدت زیست
می فرماید: مطالبی که در بالا گفته شد، برای مذمت و تحقیر پدر و مادر نیست، بلکه هدف این است که مقام و مرتبه هر کس مربوط به فطرت، اجتهاد و عمل خود می باشد و الا حرمت پدر و مادر را باید مراعات نمود و به حکم «وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً قُلْ لَهُما قَوْلًا کَرِیماً» با حرمت و احترام با آن ها باید زیست.
949 نهاده ناقصی را نام، خواهر
حسودی را لقب کرده برادر
در ابیات قبل بیان کرد: نسبت های صوری پدر و مادر افتخار نمی آورد. در این بیت و بیت های بعدی نیز به نسبت های دیگر مانند خواهر، برادر، فرزند، دایی و عمو اشاره داشته، این نسبت ها نیز مقام و مرتبه نمی آورد و هر چه هست عمل است. لذا می فرماید: «ناقص العقل والدّین» را خواهر نام نهاده و حسودی را برادر لقب کرده ای و با اتکال به آن ها از کسب فضیلت، محروم مانده، به مطلوب حقیقی نمی رسی.
950 عدوی خویش را فرزند خوانی
ز خود بیگانه خویشاوند خوانی
شیخ با اشاره به این آیه کریمه «إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ» می فرماید: دشمن خود را فرزند می خوانی، چون انسان نقد و سرمایۀ عمر خود را مصروف تربیت و خدمت ایشان می کند و از معرفت حق باز می ماند.کسی را که از خودت بیگانه است او را هم خویشاوند می خوانی این مضمون شاید اشاره به خویشاوندان سببی است.
951 مرا باری بگو تا خال و عم کیست
وز ایشان حاصلی جز درد و غم نیست
در ابیات بالا پدر و مادر، برادر، خواهر و فرزند را که نزدیکترین نسبت را با انسان داشت نفی کرد و فرمود که این ها برای انسان مقام و مرتبه نمی آورد، حال می فرماید: در مقابل آن ها منسوبین درجۀ دو که عبارت از دایی و عمو است چه جایگاهی می تواند داشته باشد و از آنها جز درد و غم حاصلی نیست، چون متکی شدن به نسبت ها انسان را از تحصیل کمالات باز می دارد، پس مایه درد و غم است.
952 رفیقانی که با تو در طریقند
پی هزل ای برادر هم رفیقند
رفیقانی هستند که با تو در طریق طریقت قدم می گذارند، اما ای برادر عزیز بدان که عده ای نیز برای هزل با تو رفیقند
953 به کوی جِدّ اگر یک دم نشینی
از ایشان من چه گویم تا چه بینی
با رفیقانی که برای هزل با تو همنشین شده اند اگر بطور جد با آنها همنشینی کنی، آن موقع معلوم نیست که از آن ها چه می بینی، یعنی سخنان خوب و افعال نیک می شنوی و می بینی در واقع آن ها نیز رفیق طریق می شوند یا بر عکس. فایدۀ رفیق طریق بهتر از صحبت خویشاوندان سببی و نسبی است. خویشاوندان سببی و نسبی نیز اگر رفیق طریق باشند، مطلوب است.
954 همه افسانه و افسون و بند است
به جان خواجه کاینها ریشخند است
می فرماید: همه این نسبت ها اعم از پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزند، خویشاوندان سببی، رفیقان طریقت که به هزل یا به جد با انسان ارتباط دارند، همه افسانه و افسون و بند است، در واقع مقیداتی هستند که انسان را از عالم تجرد و وحدت اطلاقی باز می دارند. قسم به جان خواجه که همۀ این ها ریشخند و بی ثمر است چون همۀ این نسبت ها انسان را مقید به رسوم و عادات می سازند و از مطلوب حقیقی که قرب و وصول حق است، باز می دارند
955 به مردی وارهان خو را چو مردان
و لیکن حقّ کس ضایع مگردان
یعنی با پیروی از مردان خدا و مانند آن ها و با مردانگی و شهامت خود را از این قیود خلاص کن و متوجه عالم تجرد و وحدت باش و لیکن حق شرعی هیچ کس را ضایع مکن، یعنی در ظاهر، ادای حقوق شرعی را داشته باش و در باطن از همه منقطع و مجرد شو و از تحصیل کمالات معنوی غافل مباش.
956 ز شرع ار یک دقیقه مانْد مهمل
شوی در هر دو کون از دین معطّل
مراد از هر دو کون صورت و معنی است. چون رعایت احکام و اوضاع شریعت همانطور که موجب انتظام صورت است، علاوه بر آن بستر و زمینه ای برای حصول کمالات معنوی هم است. همچنین عدم رعایت احکام شریعت همانطور که موجب اختلال صورت است، موجب فساد معنی نیز می باشد. لذا شیخ می فرماید: اگر از شرع نبوی دقیقه ای را مهمل و معطل بگذاری در هر دو کون یعنی در احکام صوری و در کمالات معنوی از دین محمدی(ص) معطل خواهی ماند و از احکام و فواید آن محروم خواهی گشت.
957 حقوق شرع را زنهار مگذار
و لیکن خویشتن را هم نگهدار
باتوجه به مطالبی که در ابیات بالا راجع به انساب گفته شد، مراد از حقوق شرع در این جا حقوق شرعی مربوط به آن ها یعنی حقوق شرعی نسبت به پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزندان خویشاوندان و رفیقان است. لذا می فرماید: حقوق شرعی نسبت به آن ها را زنهار مگذار یعنی پایمال مکن و به دقت مراعات کن، اما بدان که این یک قسمت از وظایف تو است. همچنانکه نسبت به دیگران وظایفی داری نسبت به خودت نیز وظایفی داری و آن هم عبارت از اکتساب معرفت، قرب الهی و خودسازی است، لذا می فرماید: اهتمام به آن وظیفه اوّلی تو را از این مهم باز ندارد.
958 زر و زن نیست الاّ مایۀ غم
به جا بگذار چون عیسی مریم
زر و زن مایه و اصل همۀ غم هاست آن ها را به جا بگذار (ترک کن)، همچنانکه عیسی بن مریم (ع) منشأ تجرد و انقطاع بود، ترک هر دو نمود و هرگز نه زر نگهداشت و نه زن، تو نیز ترک این هر دو بگوی.
959 حنیفی شو ز قید هر مذاهب
درآ در دیر دین مانند راهب
حنیفی شود یعنی مانند حضرت ابراهیم حنیف(ع) شو، چون او مقید به مذاهب و طریق آباء و اجداد خود نگشت و گفت «إِنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ»، بنابراین تو نیز از قید مذاهب و طرایق درگذر و هر چه مانع وصول حق است، مبرا شو و مانند راهب به دیر دین درآ. راهب کسی است که خود را از صحبت خلق مجرد و منقطع گردانیده است و مراد از دیر دین، معابد و مساجد است. مقصود این است همانگونه که در دیر، زنار خدمت می بندند، تو نیز زنار خدمت ببند و مجرد و آزاده شو.
960 ترا تا در نظر اغیار و غیر است
اگر در مسجدی آن عین دیر است
مادامی که در نظر تو، شهودِ اغیار و غیر وجود دارد و هنوز به آن مرتبه نرسیده ای که غیر از حق چیز دیگری را نبینی، در واقع هنوز در مرحلۀ شرک و کفر هستی، حال می خواهد تو در مسجد یا در دیر باشی.
961 چو برخیزد زپیشت کسوت غیر
شود بهر تو مسجد صورت دیر
اگر تو به مرتبه ای برسی که از پیش تو لباس و کسوت غیر و اغیار برخیزد، یعنی تعینات از بین برود و در هر چه می نگری، غیر از ذات حق نبینی، در این صورت برای تو مسجد، صورت دیر پیدا خواهد کرد و برعکس. یعنی مسجد و دیر یکی خواهد بود.
962 نمی دانم به هر جایی که هستی
خلاف نفس بیرون کن که رستی
نمی دانم در کجا هستی، خواه در مسجد، خواه در دیر، خواه زنار بسته ای، خواه تسبیح داری و به طور خلاصه در هر جایی که هستی و هر عنوانی که داری، باید با نفس امّاره مخالفت کنی تا از حجاب خودی خلاصی یابی، در این صورت است که رسته ای، یعنی نجات یافته ای.
963 بت و زنار و ترسایی و ناقوس
اشارت شد همه با ترک ناموس
ناموس عبارت از شهرت و جاه می باشد که اصل و منشأ مذاهب فاسده و عقاید باطله است. و حجابی بالاتر از آن برای اصحاب کمال نیست. لذا شیخ می فرماید: بت، زنار، ترسایی و ناقوس همه اشاره به ترک ناموس (شهرت و جاه) می باشد.
964 اگر خواهی که گردی بندۀ خاص
مهیا شو برای صدق و اخلاص
اگر می خواهی بندۀ خاص حق باشی باید برای صدق و اخلاق مهیا شوی و از خلایق صرف نظر کنی و در ورطۀ کبر و ریا نیفتی، صدق آن است که هرچه داری بنمایی و اخلاص آن است که از غیر حق مبرا باشی. بدان که صدق در حقیقت آن است که انسان با خدا و خلق در آشکار ونهان به دل و زبان یک رو و یک راست باشد و اخلاص آن است که هرچه می کند، برای خدا بکند.
965 برو خود را ز راه خویش برگیر
به هر یک لحظه ایمانی ز سر گیر
اگر می خواهی سالک راه حق باشی برو و خود را یعنی هستی و پندار خود را از راه خویش برگیر و مرتفع کن، چون جمیع حجاب های دیگر فرع به حجاب خودی است. هر کاری می کنی باید خالصاً لوجه الله باشد. در مصرع دوم می فرماید: هر لحظه ایمانی ز سر گیر، یعنی نفس اماره مرتباً در انسان خیال اعمال و اوصاف بد تلقین می نماید و می خواهد انسان را به ورطه کبر و خود بینی بیندازد، پس انسان باید هر لحظه نفی و منع آن خیالات بکند و ایمان و تصدیق را هر لحظه از سر گیرد و ایمان خود را تازه گرداند. در واقع انسان باید هر لحظه در پیکار و مبارزه با نفس اماره باشد.
966 به باطن نفس ما چون هست کافر
مشو راضی بدین اسلام ظاهر
چون نفس انسانی به طور جبلّی و سرشتی تمایل به کفر و عدم انقیاد دارد و دایماً می خواهد انسان را به ورطه کفر بیندازد، پس به این اسلام ظاهر نباید راضی و قانع شد و باید با آن نفس اماره دائماً مبارزه نمود و او را تحت انقیاد خود در آورد.
967 ز نو هر لحظه ایمان تازه گردان
مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان
ایمان عبارت است از تصدیق به آنچه پیغمبر برای آن مبعوث شده است. ایمان دارای مراتب بسیاری است و یک قسم از آن، ایمان به ذات و صفات الهی است. چون صفات الهی نامتناهی است و ذات الهی نیز متناسب باصفات الهی متجلی می شود، پس هر آئینه تجلیات الهی نامتناهی است و ایمان کامل آن است که بر همۀ آن تجلیات تصدیق داشته باشی، بنابراین مراتب ایمان بی نهایت است و در مرتبۀ هر ایمانی، شرکی مخفی است و هر کسی می تواند، به درجه ای از ایمان می رسد. انسان باید تلاش نماید که بر تعداد تصدیقات خود اضافه کند تا از شرکش کم شود. به عبارت دیگر هر کس به همۀ تجلیات معرفت داشته، آن ها را تصدیق کند ایمان او خالی از شرک است و هرکس به هیچ کدام از تجلیات معرفت نداشته، آن ها را تصدیق نکند، او در شرک کامل است. بین ایمان کامل و شرک کامل طیف بسیار و سیع و بی نهایتی وجود دارد. شیخ با توجه به این موضوع می فرماید که هر لحظه ایمان خود را تازه کن یعنی بر تعداد تصدیقات خود بر تجلیات اضافه کن تا بدین ترتیب از شرک تو کاسته شود و در مصرع دوم تاکید می فرماید که مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان. یعنی راه تلاش برای انسان بسته نیست و هر قدر انسان بیشتر تلاش کند به درجات بالاتر ایمان نایل می آید.
968 بسی ایمان بود کان کفر زاید
نه کفر است آن کزو ایمان فزاید
شیخ در این بیت مجدداٌ به پاسخ سوالی بر می گردد که پرسیده بود:
«بت و زنار و ترسایی در این کوی
همه کفر است وگرنه چیست بر گوی»
می فرماید: بسیار ایمان وجود دارد که زاییدۀ کفر است و برعکس. بت، زنار، ترسایی به ترتیبی که در ابیات قبلی توضیح داده شد نه تنها کفر نمی آورد بلکه سبب ازدیاد ایمان می گردد. چون اعتقاد توحیدی که بت، مظهر آن است، عقد خدمت که زنار، نشان آن است و تجرید که ترسایی، بیانگر آن می باشد، گرچه در ظاهر کفرند و لی چون ایمان را می افزایند، حاشا که کفر باشد، بلکه کمال اسلام است.
969 ریا و سمعه و ناموس بگذار
بیفکن خرقه و بر بند زنار
ریا عبارت از آن است که اعمال خود را به رؤیت و نظر مردم در آورند و سمعه آن است که طلب آوازه و ستایش خلق کنند و ناموس آن است که توقع حرمت و جاه از خلق داشته باشند، همۀ این ها موجب تعین و خود بینی است و انسان را ازخدا دور می سازد. شیخ بر سبیل نصیحت می فرماید: طالب اخلاص، خُمول و بی تعینی باش. ریا، سمعه و ناموس را ترک کن و خرقه را که موجب خودنمایی است از تن به درآر و زنار را که نشان خدمت است بر میان بند تا خلق بسیار بر تو معتقد نشوند و به سبب اعتقاد آن ها در تو عُجْب و غرور ایجاد نگردد. حقیقت سخن آن است که غیر ازکاملان که برای حال آن ها شهرت و خمول فرقی ندارد و در هر حال اغوا و وسوسۀ شیطانی برای آنها راهی ندارد ولی برای کسان دیگر که به آن درجۀ کمال نرسیده اند و در مراتب سیر الی الله در مرتبۀ تلوین هستند، مناسب حال آن ها خُمول و بی تعینی است، چون شهرت برای این افراد مورد آفت است.
970 چو پیر ما شو اندر کفر فردی
اگر مردی بده دل را به مردی
شیخ می فرماید: اگر تو طالب کمال هستی من یک نمونه برای تو معرفی می نمایم و آن هم پیر ما است تلاش و سعی نما تو هم مثل پیر ما در کفر، فرد و بی همتا باشی. البته باید گفت، خود شیخ که عارف کاملی است پیر او باید اکمل زمان باشد. فرد شدن در کفر دو تعبیر دارد: یکی آنکه شخص، جامع همه کفرهایی باشد که در ابیات بالا توضیح داده شده، اعم از بت پرستیدن، زنار بستن، ترسایی کردن، ناقوس زدن، حنیفی و راهب بودن، خراباتی گشتن، طلب شراب و شمع و شاهد نمودن. تا زمانی که سالک، واصل و متحقق بدین صفات کمال نگردد، نمی تواند، ارشاد نماید. پیر و مراد شیخ چون جامع همۀ آن هاست پس در کفر فرد و بی نظیر است. دوم آن که کفر به معنای پوشاندن است و آن عبارت از پوشاندن تمام تعینات و کثرات در وحدت، فرد و یکتاست و به آن معنی تمام تعینات و کثرات حتی هستی و تعین خود را نیز در بحر احدیت ذات فانی می سازد و به مرتبه بقا می رسد هر دو معنی که بیان گردید، باید در مرشد کامل باشد در مصرع دوم می فرماید: تو اگر مردی، یعنی اگر همت مردانه داری، دل خود را به مردی بده اما به کدام مرد؟ آن مردی که دارای ویژگیهای فوق الذکر باشد.
971 مجرد شو ز هر اقرار و انکار
به ترسا زاده ای دل ده به یک بار
مراد از ترسا زاده، شیخ و مرشد کامل است. وجه تسمیه مرشد به ترسازاده به این اعتبار است که هر مرشدی به منزلۀ فرزند معنوی مرشد کامل دیگر است که متصف به صفت ترسایی و تجرد و انقطاع است. اگر سلسلۀ این توالدهای معنوی را ادامه دهیم به حضرت رسالت پناه می رسیم . حال شیخ به سبیل ارشاد می فرماید: اگر می خواهی راه سعادت را بپیمایی و به معرفت الله برسی، از هر اقرار و انکار مجرد شو و دل خود را به یک باره و به تمامی به ترسازاده ای بده یعنی مرید مرشد کاملی باش. در مورد مصرع اول باید گفت که اقرار و انکار آن است که انسان اعمال و افعال خلایق را با موازین ذهنی و عملی خود وزن می نماید پس اقرار و انکار دال بر وجود خود است و مجرد شدن از انکار و اقرار دال بر نیستی و فنا است، پس معنی مصرع اول این است که با ارشاد مرشد کامل به مقام فنا برس.
احسان در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۷:
احتمالاً در بیت 13 بتوان ترکیب «تیرمکان» را یک کلمه محسوب کرد. اگر این طور باشد می توان گفت تکرار قافیه اتفاق نیافتاده است هر چند مولوی با وجود تمام قدرت شاعری خود بعضی وقتها هم بعضی اصول را رعایت نمی کند. جالب است که با چنین طبع روانی شاکی هم است که قواعد شعر گفتن دست و پایش را بسته است.
قافیه و تفعله را گو همه سیلاب ببر پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا
رستم از این بیت و غزل ای شه دیوان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱:
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
غزل در بارهٔ انسانهای عاشقی ست که پای در وادی معرفت نهاده اند ولی کم حوصله بوده و پیوسته میزان پیشرفت معنوی خود را بررسی میکنند، پس حافظ میفرماید چیزی لذت بخش تر از این نیست که سالک از سرِ فکر و ذهنِ خود، در اندیشهٔ می و شرابِ خردِ ایزدی بوده و میزان آن را بوسیله تعداد جامهای دریافتی بسنجد، به ظاهر کاری خوشایند است همانندِ کسی که همواره حساب بانکی خود را بررسی میکند تا از مقدارِ صفرهای ارقام حسابش آگاهی یابد، سالکِ کوی معرفت نیز قصدِ آن دارد تا ببیند نسبت به روزهای آغازین چه مقدار پیشرفت نموده و چقدر تا رسیدن به مقصود نهایی خود یعنی رسیدن به حضور و وحدت با خداوند باقی مانده است و آیا اصلآ سرانجامِ خوبی در انتظارِ او خواهد بود یا مانندِ بسیاری از میانهٔ راه بازگشته و از دریافتِ شرابِ عشق توبه خواهد نمود .البته در این بیت سالک بسیار خوشبین به سرانجام کار خود بوده و به همین دلیل از این اندیشه ها لذت برده و خوشتر از این فکرها چیز دیگری برای او قابل تصور نمیباشد .
غمِ دل چند توان خورد که ایام نخواهد ماندن
گو نه دل باش و نه ایام ، چه خواهد بودن؟
سالکِ کم حوصله بطور دایم غمِ از دست رفتنِ ایام و روزها را خورده و با خود می اندیشد که زمان بسرعت در حالِ سپری شدن است و او هنوز راهی طولانی در رسیدن به مقصد و مقصود خود دارد ، او هنوز دل در گروِ چیزهای این جهان دارد و راهی بس طولانی در پیشِ روی، پس تا به چند امکانِ این غمخواری وجود دارد، بهتر است سالک این افکار را از سر خود بیرون کرده و تصور کند نه دلِ دلبستگی وجود دارد و نه روزگاری، با این بی اعتنایی است که سالک از چنین افکار مزاحمی رهایی می یابد. دل در اینجا دلِ دلبستگی و هم هویت شدگیِ سالک با راهِ سیر و سلوکِ معنویِ خود است که همانند تعلقِ خاطر به مادیات و اعتقادات تقلیدی، موجبِ بازدارندگی، رشد و تعالیِ سالک میشود . پس حافظ میفرماید این بی دلی و همچنین نبودنِ ایام یعنی بی زمانی، از الزاماتِ پیشرفتِ معنوی بوده و در واقع نیز چنین است، رفتنِ انسان به گذشته و آینده و یا بطور کلی به زمان و ایام نقطهٔ انجمادِ رشدِ سالک بوده و تنها فاصله بین دو فکر یا سکوت است که پرِ پروازِ او را می گستراند و حافظ نیز به همین مطلب اشاره میکند ، یعنی وقتی دل و ایام یا زمان در کار نباشد چه چیزی خواهد بود ؟ عرفا عقیده دارند عدم، خاموشی یا خداوند و زندگی خواهد بود که آن را لحظهٔ وصل نامیده اند .
مرغِ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
رحم آنکس که نهد دام چه خواهد بودن ؟
حافظ در این بیت سالکِ کم حوصله را به مرغی تشبیه میکند که هنوز پرِ پرواز او رشد ننموده و کامل نشده اما او صبوری نکرده و قصدِ پرواز به آسمانِ عدم و یکتایی را دارد، در این حال اگر چنین مرغی از استادِ معنویِ خود دور شود احتمالِ به دام افتادنش توسط کسانی که برای چنین مرغانی دام گسترده اند بسیار زیاد خواهد بود تا به مکاتب و باورهای تقلیدی دیگران روی آورده و از مسیرِ واقعیِ خود منحرف شود، صیادان هیچ ترحمی به چنین مرغی نخواهند نمود و این شخصِ سالک است که باید غمخوار خود باشد . امروزه به روشنی می بینیم جوانانی را که با هدفِ رسیدن به خداوند پای در راهِ معنویت گذاشته اند اما در دام اعتقادات پوچ صیادان و شیادانِ بی رحمی گرفتار میشوند که حتی میتواند به کمربندِ انتحاری منجر شود.
باده خور غم مخور و پندِ مقلد منیوش
اعتبارِ سخن عام چه خواهد بودن ؟
مقلد انسانهایی هستند که از خود بینش و خلاقیتی نداشته و نگاهِ آنان به زندگی از پشتِ عینکِ دیگرانی ست که آنها نیز آن را بصورت ناقص از سایرین گرفته و با افزودنِ چیزهایی برابرِ سلیقه خود بر آن، معجونی عجیب و خرافی پدید آورده اند، حافظ میفرماید پندِ چنین مقلد هایی را مشنو، یعنی اصلآ گوش نکن زیرا حتی شنیدن کلامِ آنان موجب تاثیر پذیری و دیدنِ جهان از منظرِ چشم تقلیدی آنان خواهد شد، پس چه باید کرد؟ حافظ میفرماید باده و شراب الهی را بنوش، یعنی جهان را بطورِ مستقیم از دید و منظرِ خدا بنگر و غم مخور، بویژه غمِ دل دلبستگی و غمِ ایام و زمان را که پیشتر ذکر نموده است. در مصرعِ دوم میفرماید سالک قطعآ با این کار موجباتِ سرزنش و عیب جویی های مردمانِ دارای خویشتنِ کاذب بر علیه خود را فراهم میکند زیرا او ساختار شکنی کرده و نمیخواهد دنباله رو مقلد باشد، اما چه اهمیتی دارد، سخن مردم کوته بین و مقلد چه اعتباری دارد؟ هیچ . سالک بی توجه به سخن آنان باید به کار معنوی و معرفتیِ خود ادامه داده ، بادهٔ عشق و خردِ ایزدی را بدون واسطه دریافت کند .
دست رنج تو همان به که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
حق آن است که دسترنجِ کار و سختی هایی که سالک در راهِ معنوی متحمل میشود صرف کامروایی و خوشبختی او شود و نه صرف و به کامِ مقلدانی که راهِ معرفت و خدا را به اشتباه رفته و به تباهی و نابودی کشیده شده اند، در مصرع دوم گوشزد میکند که هر انسانی عاقبت ناکامی در این راه را میداند، انسانهایی که قرار بوده با خداوند یکی شده و به وصال حضرتش نایل شوند یعنی همه صفاتِ خداوند در آنان ظاهر شود، اما اکنون با باورهای تقلیدی خود با درونی پر از خشم و نفرت، کینه توزی، حس انتقام جویی، باور پرستی، و درد های بسیارِ دیگری که در خود می پرورند، پر پروازشان سوخته و پرواز را فراموش کرده اند و این عینِ ناکامی ست .
پیر میخانه همی خواند معمایی دوش
از خطِ جام، که فرجام چه خواهد بودن
پیر میخانه همان انسانهای کامل و بحضور رسیده ای مانند مولانا و حافظ هستند که مرشد و راهنمایِ انسانهای عاشقِ شرابِ عشق بوده و تنها آنانند که در مواجهه با سالک، خطِ جام و مقدار میِ دریافتیِ سالک را تشخیص میدهند و میدانند فرجام و عاقبت کارِ او چه خواهد بود، آیا سرانجامی نیکو برای او رقم خواهد خورد و شاهدِ خوشبختی را در آغوش خواهد گرفت و یا اینکه از راه باز مانده و بارِ دیگر به ذهن رجعت خواهد نمود. آنان این معما را در لحظه (دوش ) از رویِ خط جام و مقدارِ شرابِ دریافتیِ سالک حل میکنند .مولانا در این رابطه میفرماید ؛
زان رنگ و روی و سیما ، اسرار توست پیدا
کاندر کدام کویی ، چه یار می پسندی
بردم از ره ، دلِ حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن
منِ بدنام در مقابلِ من ِخوشنام است و نه تنها حافظ ، بلکه هر انسانی دارای این دو وجه میباشد، منِ جعلی و ذهنی در مقابلِ من حقیقی و خدایی، دف و چنگ نوای شادی بخشِ زندگی یا خداوند است و غزل کنایه از پیغام و سروشِ آسمانی. پس حافظ میفرماید بوسیلهٔ آهنگِ زندگی و کن فکانِ الهی و غزلهایی که سروش و پیغامهایِ خداوند است، او دلِ دلبستگی ها و هم هویت شدگی هایِ حافظ و هر انسانِ عاشقی را به یغما برده تا جای برایِ خداوند در مرکزش باز شود، باشد که ببینیم جزایِ من یا خویشتنِ کاذبِ او یا انسان چه خواهد بود و آیا به جرمِ یک عمر گمراه نمودنِ انسان کشته خواهد شد یا اینکه بار دیگر سر بر آورده و کنترلِ امورِ انسان را از خداوند یا اصل خداییِ انسان بازپس گرفته، او را به ذهن و زمان خواهد برد .
دکتر امین لو در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۱ - اشارت به ترسایی و دیر:
چون از پاسخ سوال بت و زنّار فارغ شد اکنون به پاسخ ترسایی شروع می نماید.
930 زترسایی غرض تجرید دیدم
خلاص از ربقۀ تقلید دیدم
تجرید و تفرید از علایق دنیوی و طبیعی بر حضرت عیسی(ع) غالب بود. لذا شیخ می فرماید: غرض ارباب کمال از ترسایی که عبارت از متابعت حضرت عیسی (ع) است، تجرید از قیود، رسوم، عادات و خلاصی از ربقة یعنی بند تقلید می باشد. هر کسی گرفتار قید تقلید باشد، از عبادت حقیقی محروم است بدین سبب، مرد وارسته می خواهد از قیود تقلید خلاصی یافته تا به مقامِ اطلاقِ توحیدِ حقیقی برسد.
931 جناب قدس وحدت، دَیر جان است
که سیمرغِ بقا را آشیان است
دیر به معنای معبد ترسایان و جناب به معنای آستانه است. آستانه مقدسِ وحدتِ ذاتی که از لوث کثرات پاک و منزه است، به منزله دیر و معبد جان و روح انسانی است. آن آستانه آشیانِ سیمرغِ بقایِ حقیقی است. چون اصل و حقیقت، مختص وحدت است که آن نیز از اختلاف، منزه بوده، همیشه باقی است. حیات حضرت عیسی(ع) نیز واسطه وصول به این مقام است.
932 ز روح الله پیدا گشت این کار
که از روح القدس آمد پدیدار
روح الله حضرت عیسی (ع) است. مراد از این کار در مصرع اول همان کار تَجرُّد از قید کثرات و رسوم و عادات می باشد که از آن به ترسایی تعبیر می گردد. پس معنی مصرع اول چنین خواهد بود: ترسایی یا کار تجرد از حضرت عیسی(ع) شروع گردید، گرچه در سایر انبیاء قبل از او نیز تجرد بوده ولی هیچکدام به مرتبه او نبوده است. به همین جهت حضرت محمد(ص) فرموده که «فأنا أولی الناس بعیسی بن مریم» تعین حضرت عیسی از باطنِ احدیتِ حضرت الهیت است و از این جهت به روح الله مسمی گشته است. در مصرع دوم می فرماید که روح الله بودن حضرت عیسی (ع) نیز از نفخ روح القدس یعنی جبرئیل حاصل شده است. به عبارت دیگر نافخ در صورت روح القدس، اسم جامع الله بوده است که به صورت او متمثل شده است.
933 هم از الله در پیش تو جانی است
که از روح القدس در وی نشان است
چنانچه حضرت عیسی (ع) روح الله است. در پیش تو هم که انسان هستی به حکم «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» جانی و حقیقتی است که مظهر آن، اسم جامع الله می باشد. از اسم جامع الله در روح القدس نشانی هست هم چنین در پیش تو نیز همان اسم به صورت جان (روح) هست ولی ظهور آن موقوف به قابلیت و استعداد فطری و سعی و اجتهاد تو می باشد تا از حالت قوه به فعل درآید.
934 دگر یابی خلاص از نفس ناسوت
درآیی در جناب قدس لاهوت
ناسوت به معنای بشریت است و از ریشه «ناس» به معنی تحرک است و انسان را از آن جهت ناس گویند که متحرک و مضطرب است. ضمناً انسان به جهت اینکه دو وجه دارد: وجه روحانی که متعلق به عالم علوی است و وجه نفسانی که تعلق به عالم سفلی دارد. بنابراین دائماً در تکاپو است که به کدام وجه برود. لاهوت به معنای ذات احدیت است به اعتبار اینکه از اغیار محجوب و مستور است. شیخ در این بیت می فرماید: اگر از نفس ناسوت که حامل قوای حیات، حس و حرکت ارادی است که به آن روح حیوانی نیز می گویند، رهایی یابی، در آن صورت مانند حضرت عیسی(ع) تو هم در آستانه و حریم قدس لاهوت که همان مقام وحدت ذاتی است، در می آیی و به حیات ابدی می رسی.
935 هر آن کس کو مجرد چون مَلَک شد
چو روح الله بر چارم فلک شد
هر آن کسی که مانند فرشتگان از نفسانیت و طبیعت، مجرد و مبرا شد، مانند روح الله یعنی حضرت عیسی(ع) به فلک چهارم که منزل آفتاب است، عروج نمود و در آن جا مستقر گردید. حصول این مرتبه با قابلیت فطری و اجتهاد میسر است. باید دانست که انسان دارای قابلیت همه کمالات هست، الا نبوت تشریعی که به حضرت ختمی مرتبت خاتمه یافته است، اما باقی کمالات که از مقام ولایت است، برای امت حضرت محمد(ص) قابل حصول است
محمد در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵:
با درود
در گوشه سلامت مستور چون توان بودتا نرگس تو با ما گوید رموز هستی
بهاالدین خرمشاهی در حافظنامه و در شرح این بیت می نویسد :
مادام که چشم تو با ما اسرار مستی را در میان می گذارد، یعنی ما را مست می دارد، چگونه می توان در گوشه سلامت و عافیت مستور و برکنار ماند.
دوستان باید به دنبال این باشند که حافظ چه می گوید؟ و منظور و مقصود او چیست.نه اینکه برداشت یا باورهای اعتقادی خود را بر حافظ حمل کنند.
کیمیا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۵۲ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
سپاسگزارم بابت مطالب مفیدی که نوشتید واقعا کمکم کرد❤️😅
آشنا در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۵۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » هلال محرم:
یک نفر لطف کنه و ترجمه این شعر زیبا رو به فارسی بنویسه... من خیلی گشتم پیدا نشد
safesho در ۴ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۴: