همیرضا در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۱ در پاسخ به رسته دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:
بله با سپاس از جنابعالی و به راهنمایی حاشیهگذاران گرامی پای قصیدهٔ کمال اسماعیل و مسعود سعد سلمان، این بیت (تنها با تغییر ردیف «کنم» به «برم») در دیوان مسعود سعد به این شکل آمده است:
«گر بر کنم دل از تو بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا کنم»مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۶ - هم در ستایش او » گر بر کنم دل از تو بردارم از ...
ضمناً باز به نقل از حاشیهگذاران عزیز، بیت در کلیله و دمنهٔ بهرامشاهی هم نقل شده است:نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۲ » گر بر کنم دل از تو و بردارم ...
سهیل قاسمی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:
چه قشنگ... توی عکس نسخه ی خطی که منتشر کرده اید، بیت آخر بجای گو منال نوشته گوشمال:
هر که را دردی چو سعدی میگدازد گوشمال
چون دلآراماش طبیبی میکند، دارو ست درد
چه تعبیر ِ زیبایی...
محمد سلیمانی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۶ - در سابقهٔ نظم کتاب:
در بیت 23 <<چو>> نباید <<چون>> باشه؟
Polestar در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴:
این سروده به بدر الدین جاجرمی هم منتسب شده
رضا از کرمان در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:
اقا محسن سلام
با توجه به معنی کلی این غزل برای بیت آخر که فرمودی میشه این معنی را در نظر گرفت با توجه به فراق و محنتی که داره ازش در غزل صحبت میشه میگه من با توجه به همه سختی ودرد ورنج پا پس نمیکشم وبه عشق معشوق وفا دارم واز پیش تو نمیرم چون من مقید به عشقم وپابسته وگرفتارم وقادر به رفتن نیستم ( پا بسته ومسمار شده قادر به رفتن نیست)
با درود شاد باشی
محسن در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:
با تشکر از سایت خیلی خوبتون
شعر بی نظری بود
ده ها بار خوندمش
میشه لطفاً معنی بیت آخر رو هم کسی بگه
ممنونم
برگ بی برگی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
گل در بر و می در کف و معشوق بکام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گل تمثیلی ست از معشوق یا آن یاری که حافظ در بیشتر غزلیاتش ، آرزوی وصل دوباره وی را داشته و با زیباترین توصیف ها از فراق رویش چه بسیار نغمه ها سروده است ، این یار زیبا روی همان اصلِ هشیاری و خرد خدایی یا ماهی ست که پس از ورود انسان به جهان و غالب شدن خرد جسمی و عقل جزوی انسان به محاق میرود ، همچنین از او به عنوان یوسف هر انسانی یاد شده است که پساز تولد انسان در این جهان توسط برادران یعنی اطرافیان و بخصوص بستگان نزدیکش به چاه ذهن افکنده می شود و حافظ پساز آگاهی و کار معنوی بر روی خود موجبات بازگشت این یار گرانمایه را فراهم آورده ، یه وصالش رسیده و در برِ خود می بیند پس برآمدن ماه و بیرون آمده یوسفیت خود را جشن میگیرد ، حافظ و هر عاشقی که به چنین سعادتمندی رسیده باشد میِ خرد و هشیاری خدایی را در دست خود میبیند که انقطاع نداشته و پیوسته بر وی جاری میباشد ، در این حال نه تنها او ، بلکه معشوق نیز به کام شده و به خواست خود که بازگشت انسان به اصل و وصال معشوق ازلی ست می رسد ، درواقع حافظ چنین عشقی را دو سویه می داند و اینچنین نیست که تنها عاشق خود را در فراق می دیده است و اکنون با وصلش به کامیابی دست یافته باشد ، بلکه معشوق که شوق و زاری ها و نغمه سرایی های عاشق را دیده است نیز با این بازگشت خشنود و بکام است. در مصراع دوم حافظ میفرماید درچنین روز یا لحظاتی سلطان جهان که نمادی از کل هستی و کائنات است خدمتگزارِ چنین صاحب مجلسی خواهد بود ، پس هیچ خواسته ای اعم از معنوی و مادی وجود ندارد که جهان و روزگار از او دریغ ورزیده و از انجام آن سر باز زند .
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
شمع نماد سو سوی چراغ خرد و عقل جزوی انسان است که در برابر نور ماه جلوه ای نداشته و محکوم به فنا ست ، پسحافظ که رخ دوستش تمام و هشیاری حضورش کامل است و همچون ماهِ کامل می درخشد میفرماید در چنین مجلس عشق و عیشی هیچ جایی برای حضور و خودنمایی شمع و عقلِ جزوی و محدودیت اندیش انسان وجود ندارد زیرا این عقل از دیرباز با عشق بیگانه و راز چنین جمعی بر او پوشیده است ، در این بیت "جمع "میتواند رسیدن به وحدت حافظ یا عاشق با عشق و هستی کُل باشد یعنی گُل ، می ، سلطان جهان و معشوق از تفرقه به جمع رسیده و همگی مانند روز الست یک نور و خرد هستند .
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
پس حافظ می فرماید در مذهب رندی و عاشقی شراب خواستن و کامیابی از چیزها و مواهب دنیوی حلال است ، یعنی پس از ورود انسان به طریقتِ عاشقی ، میتواند همزمان از نعمتهای دنیوی نیز بهره ببرد اما پوینده راه عشق مادامی که به وصال مطلوب و معشوق خود نرسیده باشد نوشیدن شراب و لذت بردن از مواهب دنیوی را بر خود حرام می داند زیرا لذت واقعی از چنین شرابهایی نظیر عشق زمینی و مجازی ، دارایی و ثروت و شهرت ، یا باور و اعتقادات مذهبی و حتی علم و دانش ، تنها با وصال معشوق و برآمدن آن ماهِ تمام از چاهِ ذهن ، حلال و امکان پذیر است و از آنها میتوان باده نوشی کرد و لذت برد .
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
حافظ میفرماید" قول نی" یعنی گفتاری که از نی شنیده می شود ، حتی نایِ نی را نیز بکار نمی برد ، پساین نی همان نیی ست که مولانا هم از حکایت و شکایت های او قول و گفتارها شنیده و نقل قول نموده است ، و حافظ میفرماید همه وجودش گوش شده است تا حتی جزیی ترین قول و گفته های نی زندگی را نیز از دست نداده و با تمام وجود بشنود ، نغمه چنگ آهنگ زندگی یا همان کن فکان الهی ست که عارف با همه وجودش به آن توجه دارد و آن را با رضایت کامل می پذیرد . در این حال چشم عارف لحظه ای از لب لعل و وصال معشوق و همچنین گردش جام های بیشتری از شراب عشق غفلت نمی کند ، یعنی با وجود برآمدن ماه و بازگشت هشیاری حضور کارِ معنویِ سالکِ عاشق پایان نیافته و همچنان عارفِ سالک خود را ملزم به پیمایش راه می داند ، توقف و رسیدنی در کار نیست .
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
استفاده از عطر در هر مجلس و محفلی توسط معشوق به منظور جلب توجه عاشق است ، گیسو نماد کثرت و زیبایی های شگفت انگیز این جهان فرم و ماده است ، از ذرات تا کهکشانها و ستارگان بیشمار و اینهمه رنگ و زیبایی های خیره کننده در حیات ، پس حافظ خطاب به حضرت دوست میگوید اینهمه عطر آمیزی های جهان هستی خود گویای جلوه گری توست ، هرجا که بنگریم و در ذره ذره این جهان نشان و عطرِ خوش وجودت را با هر نفس حس می کنیم ، از آبزیان رنگارنگ کف اقیانوس ها تا نقش های خوش رنگ و زیبای پروانه ها ، از عطر و بوی گلی خوش رنگ تا ابعاد زیبای وجود انسان ، پس اگر در این مجلسِ حضور نیز به عطر آمیزی بپردازی که عاشق را به جنون خواهی کشید ، زیرا عطر آمیزی ورای آنچه اکنون با چشم حسی خود می بینیم برای ما غیر قابل تصور است .
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکًر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
پسحافظ یا انسان عاشقی که با عشق و هستی به وحدت و از فردیت به مجموع رسیده است دلخوش به وعده های بهشت موعود و به جویهای شیر عسل نبوده ، و به شیرینی اوقات در آن رضایت نخواهد داد زیرا او از لب شیرین حضرت دوست شادکام شده است و به هرچه غیر اوست تمایلی ندارد، درواقع از حضرتش فقط هم او را طلب می کند و با وصل هرچه بیشتر است که احساس شیرین کامی و نیکبختی می کند . مولانا نیز در این رابطه میفرماید؛
غیر معشوق ار تماشایی بوَد / عشق نبوَد هرزه سودایی بوَد
عشق آن شعله ست کو چون برفروخت/هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
عرفا غم هجران و فراق از یار را گنجی گرانبها میدانند زیرا بدون این درک جدایی انسان از اصل خود ، نه عشقی در کار خواهد بود و نه شوق وصال ، انسان عاشق با پی بردن به اینکه از جنس و ادامه خداوند بوده است برای بازگشت به اصل خود چاره ای جز ویران کردن دل یا مرکز خود ندارد ، دل انسان آباد است به چیدمانی از چیزهای ای جهان از قبیل ثروت ، شهرت و اعتبار ، آبروهای قرضی ، باورهای تقلیدی ، و هر چیز بیرونی و ذهنی دیگر که به نظم خاصی در مرکز خود قرار داده است . اما انسان عاشق با شناخت خود و برای ورود به عالم معرفت پیش از هر چیز باید این دل و مرکز را ویران کرده و چیدمان نظم فریبنده آن را بر هم زند و آنگاه است که گنج با ارزش غم فراق حضرتش در این دل ویران شده جواز اقامت دائم را بدست می آورد ، و با این جواز اقامت است که انسان عاشق همواره و بطور دایم به مقام رزیدنتی کوی خرابات می رسد .
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
و ز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
اما هستند گروهی که اولآ ویران کردن آن دل منظم و تزیین شده به انواع چیزهای این جهانی را ننگ و مایه آبروریزی میدانند و در ثانی اقامت در خرابات را نیز بدنامی بدتر از آن بشمار می آورند ، اما حافظ میفرماید از کدام بد نامی می گویی ، برای او یا انسان عاشق ویران کردن دلی که دلبسته چیزهاست نه تنها ننگ نبوده و ترسی برای آن متصور نیست ، بلکه هویت اصلی انسان که امتداد خداوند است برآمده از این بدنامی میباشد ، از کدام ننگ می گویی؟ آیا بدور انداختن باورهای تقلیدی غلط و خرافات پوسیده که هزاران سال به عنوان دین نشخوار بشر بوده است ننگ است و یا سایر چیزهایی که انسان با عقل معاش اندیشش در دل آباد خود قرار داده و از آنها قرار و آرامش دنیوی و اخروی را طلب میکند ؟ ، حافظ ادامه میدهد نام ، هویت و اعتبار او و هر انسان عاشق به اصل خود به همین ننگ ویران کردن چنین دل و مرکزی ست .حافظ میفرماید از نام و شهرت و اعتبار چه می پرسی ، او یا هر انسان عاشقی ننگ دارد که انسان خود را اظهار نموده و توقع تایید دیگران را نیز داشته باشد ، زیرا که منظور آمدن انسان به این جهان اظهار خود نبوده و بلکه اظهار و آشکار کردن گنج مخفی خدا توسط انسان در این جهان هدف اصلی ست . مولانا نیز در این رابطه میفرماید:
چو بی صورت تو جان باشی ، چه نقصان گر نهان باشی
چرا در بند آن باشی که واگویی پیامی را
و این نامی ست که بعضی ما انسانها با واگویی (بازگویی) پیامهایی در واقع قصد بیان خود را داشته ، به دنبال کسب" نام" برای خود هستیم ، حافظ از این نام ننگ داشته و اینچنین نامی را موجب بد نامی و ننگ میداند و نه ویران کردن دل و اقامت در خرابات را .
میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است ؟
میفرماید در این جهان همه ما انسانها میخواره هستیم ، گروهی مانند حافظ در پی شراب معرفت ، شراب عشق ، شراب انسان دوستی ، و انواع شرابهای الهی دیگر هستند و بسیاری از ما نیز انواع شراب چیزهای این جهانی را طلب می کنیم ، شراب لذت بخش پول و ثروت ، شراب تایید و توجه ، شراب مقام و منزلت اجتماعی و علمی ، شراب شهرت ، و شراب انگوری تا به وسیله آن غم بدست نیامدن خوشبختی از آن چیزها را برای مدت کوتاهی به فراموشی بسپاریم . حافظ میفرماید پس ببینید که هر انسانی در این جهان (شهر ) میخواره است ، همینطور سرگشتگی گروهی مانند حافظ و دیگر بزرگان به گونه ای ست و سرگشتگی بیشتر ما انسانها از نوعی دیگر ، رندی و زیرکی حافظ در اظهار و آشکار کردن گنج پنهان خداوند در جهان است و زرنگی بیشتر ما انسانها در بیان خود و اخذ هرچه بیشتر تایید دیگران . نظر بازی یا جهان بینی بینهایت خدایی حافظ و انسانهای کامل دیگری مانند فردوسی ، عطار ، مولانا و عرفای نامی و گمنام دیگر ، به گونه ای ست و جهان بینی محدودیت اندیش اغلب ما طور دیگر ، پس حافظ میفرماید همه انسانها ویژگی های ذکر شده را در این جهان دارا هستند ، ولی
دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه
هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا .؟
نسیم عطایی در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات:
با سپاس از گردآورندگان این مجموعه ؛
در بیت ۶۹:
(بخشش محضی ز لطف بیعوض
بودم اومید ای کریم بیعوض)
اشتباه تایپی دارد و اشکال قافیه پیدا می کند :
بَخشِشِ مَحْضی زِ لُطْفِ بیعِوَض
بودم اومید ای کَریمِ" بیغَرَض"
صحیح است.
علی عابد در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۰۷ در پاسخ به روفیا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۷:
بیت بعد منظور رو میرسونه. میگه تو یکی نیستی، هزارتایی که یک چراغ روشن از هزارتا خاموش بهتر است
محمّد میری در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - از زبان اهل خراسان به خاقان سمرقند رکنالدین قلج طمغاج خان پسرخواندهٔ سلطان سنجر:
چند نکته : 1- امیر رقاب (amir reghab)، در آهنگ IRAN (ایران) که در اسپاتیفای نمیباشد این شعر را خوانده است ، اگر خواستید میتوانم فایل را برای اثبات به شما بدهم ، 2- من یه نسخه از این کتاب رو دارم که جای کلمات از و چون و امثالهم کلمات مشابه دیگری بکار برده شده است.
لینک آهنگ
نصرت الله در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴:
در بیت نخست، منظور از مندل پارچهای است که از آن خیمه و سایهبان و امثالهم درست میکنند.
نصرت الله در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲:
مقصود از «گوهر آمل» در مصرع دومِ بیت هفتم، گمان میرود که طالب آملی، شاعر گرانقدر آن خطه باشد.
نصرت الله در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹:
در بیت هفتم، منظور از کجک، آلتی است مانند تبر که فیلبانان برای راندن فیل به کار میبرند.
فرزانه در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
فرزانه در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:
فرزانه در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:
فرزانه در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:
فرزانه در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
شیرین در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۴ - عقد نوزدهم در محبت که میل دل است به مطالعه کمال صفات و انجذاب روح به مشاهده جمال ذات:
این شعر زیبا را شهریار رومی در آهنگ "زنده جاویدان" بسیار زیبا خواندهاند.
پری در ۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۳۸ - مقالت دهم در نمودار آخرالزمان: