گنجور

حاشیه‌ها

غلامرضا نوروزی گرجی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۳ - گفتار اَندر آفرینشِ عالم:

خدمت دوستان عزیز سلام و عرض ادب ،خدمت اقای سورنا عرض میکنم شکی نیست حکیم فردوسی فخر ایران زمین است فردوسی عزیز دیندار بود خداوند راقبول داشت که در اولین بیت شاهنامه هم اورده است پیامبر وامامان را هم قبول داشت که در اشعارش اورده که فرموده:مترسان مرا قدرتم ایزدیست       که هفتاد سالم مرا بنده گیست    نترسم که دارم زروشن دلی     به دل مهر جان نبی و علی     به نام نبی وعلی گفته ام     گهرهای معنی بسی سفته ام، درضمن قران سخن خداوند است وخداوند خالق بطلمیوس وهر چه در هستی است میباشد وعلم خالق (خداوند)بر هرچه مخلوق است احاطه دارد پس علمی که در قران کریم است از خداوند است نه از بشری ۰ متشکرم

Sajjad Gorji در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۲ در پاسخ به سید مجید سادات کیائی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۴:

بادرود 

اتفاقن  داره میگه (کَه)  که به پوچی این هستی تاکید کنه که بگه تو هیچی نیستی.  در ضمن کوه هستی و کوه قاف  با هم جور نمیاد ما بابد  ذره را نشان بدیم که قاف بزرگیش هویدا بشه

با سپاس

اتابای اتابای در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۸۲ - شهر کثیف:

نظر شما کاملا اشتباه است آقا یا خانم قند و نبات است پدرسوخته اینجا شاعر با نیش و کنایه گفته است گه به گور پدر کسی که نوشت  کجا نوشت ؟ بر در و دیوار شهرهایی که در آن مسلمانان ساکن اند نوشت . چه نوشت؟ کیر بر کس زن خواننده (هر آن کس که دیوار نوشته را بخواند) اینجا شاعر دارد شرایط جامعه را هجو می کند بنابراین طنز گونه سخن می گوید مانند کسی است که دشنام دهنده را پاسخ می دهد کمی ادب داشته باش پدرسگ. دوم آنکه شاعر نخست شهر مسلمانان و رفتارشان (فحاشی) را مورد نقد قرار داده و سپس به قصد فحاشی کرده است با این مقصود که من هم از همین مردم هستم و خود و رفتارم را جدا نمی دانم

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۶ در پاسخ به فاریان دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹۶:

کدام اشاره واضح ما که کسی انرا نمیتواند پیدا کند؟  کجای قران  از نان خواجه گفته / میشود بگویید کدام ایه / همه چیز را به قران میبندید

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - در هجاء نظامی:

دریغ حایط و قصرم زمین و انهارم -
زمین و آب  با هم اید و نه ابکار که یکبار دگر هم در این سرود امده

فاریان در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹۶:

شعر باید از منجیک باشد.
سبز من اشاره به خدای خالق گیاهان دارد و گوگرد سرخ استعاره از بالاترین درجات عرفانی است.
نان خواجه هم اشاره مستقیم و کاملا واضحی است به ایه‌ای است در قران.
این هم اولین تفسیر عرفانی من تا برگ زرین دیگری در مصادره به مطلوب ورق زنیم.

کوروش در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره:

که زمین و آسمان پر نور شد

در مقالات آن همه مذکور شد

منظور مقالات چیه

کوروش در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر را:

 

هر که بی‌من شد همه من‌ها خود اوست

 

دوست جمله شد چو خود را نیست دوست

 

 

میلاد دهقانی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۲۹ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » برق نگاه:

وقت بخیر

یک بیت نیز قبل از بیت آخر وجود دارد که به آن اشاره نشده است:

فریب خال لبش خوردم و ندانستم

که دام کرده نهان در قفای دانه خویش

 

لطفا اصلاح شود

با تشکر

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:

وزن: مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلاتُ( بحر مضارع مثّمن اخرب مکفوف مقصور)

بیت اول 

هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست

الحان بلبل از نفس دوستان توست

١.الحان: جمعِ لحن، نغمه ها، آوازها.

تناسب: گل، بوستان، بلبل/ استعاره مصرّحه: بوستان(وجود معشوق).

معنی بیت اول : بامدادان که بوی گل از بوستان به مشام می رسد، گویی هر گل بوی خود را از تو به وام گرفته است؛ همچنانکه نغمه سرایی بلبلان نیز به تأثیر از آوای شوق عاشقان تو شکل می گیرد؛ به سخن دیگر، پیوند میان عاشقانت با تو مثل پیوند بلبل با گل است.

بیت دوم 

چون خضر دید آن لب جان بخش دلفریب

گفتا که آب چشمهٔ حیوان دهان توست

٢.خضر : -> ٥٣/٣ چشمه ی حیوان: - > ٥٣/٣.

تلمیح: به داستان خضر و آب حیات/ تشبیه: دهان به آب چشمه ی حیوان مانند شده است.

معنی بیت دوم : هنگامی که خضر لبان فریبا و حیات بخش تو را دید، گفت به راستی دهان تو سرچشمه ی آب حیات بوده است و من به خطا سراغ آن را در جای دیگری می گرفته ام.

بیت سوم 

یوسف به بندگیت کمر بسته بر میان

بودش یقین که ملک ملاحت از آن توست

٣. یوسف: محبوب ترین پسر یعقوب است. او و ابن یامین از زنی به نام راحیل و ده برادر دیگر از مادری جدا بودند. یوسف بسیار زیبا بود و مورد محبّت پدر قرار داشت. برادران دیگر جز برادر تنی اش، ابن یامین، به او حسد می بردند و سرانجام او را در چاه انداختند و کاروانی او را از چاه بیرون آورد و در مصر به غلامی فروخت. عزیز مصر او را خرید و به خانه برد و در آنجا همسر عزیز مصر (زلیخا) به او اظهار عشق کرد؛ امّایوسف از گناه سر باز زد. چنین شد که زلیخا به او تهمت بست و او را به زندان افکندند. سرانجام یوسف به خاطر دانستن تعبیر خواب از زندان رهایی یافت و در مصر به پادشاهی رسید. (فرهنگ تلمیحات) / ملاحت: نمکین بودن، زیبا و دلربا بودن.

کنایه: کمر بر میان بستن (آماده ی کاری شدن) / تشبیه تفضیلی: برتری معشوق بر یوسف/ استعاره ی مکنیّه:ملک ملاحت(ملک سرزمین ملاحت) / تضاد: بندگی، ملک.

معنی بیت سوم : یوسف که مظهر زیبایی است، در برابر تو کمر خدمت به میان بسته است؛ زیرا او هم به یقین باور داشت که تو یگانه فرمانروای سرزمین زیبایی هستی.

بیت چهارم 

هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری

در دل نیافت راه که آنجا مکان توست

٤.شاهد: معشوق زیبا.

معنی بیت چهارم : از زمانی که دل به تو سپرده ام، دیگر هر زیبارویی که برای دلربایی جلوه آغاز می کند، به دلم راه نمی یابد؛ زیرا قلب من تنها به تو تعّلق دارد.

بیت پنجم

هرگز نشان ز چشمهٔ کوثر شنیده‌ای

کاو را نشانی از دهن بی‌نشان توست

٥. کوثر: (( کوثر (از مادّه ی کثر) نام حوض یا چشمه یا نهری است در بهشت که اهل تفسیر را در باب آن گفت و گو هاست. براساس روایات سرچشمه ی آن سدرة المنتهی است و پایه هایش در زیر عرش قرار دارد. سنگ ریزه های آن مروارید و پهنای آن میان مغرب و مشرق است. بر طبق روایات شیعه ساقی آن علی بن ابی طالب (ع) است که دوستان را از آن سیراب کند و دشمنان را تشنه به جهنّم فرستد. به عدد ستاره های آسمان قدح هایی بر کنار آن نهاده اند از مروارید سرخ که هرکس با آن قدح ها از آب کوثر بخورد، تشنه نشود و هرکس از آن وضو سازد، هرگز ژولیده موی و خاک آلود نگردد. پیامبر اسلام(ص) گفته است: کوثر نهری است که به حوض من می ریزد و حوض من بین صنعا و اردن است که درازی آن را سواری تندرو در یک ماه بپیماید. از شیر سفید تر است و از عسل شیرین تر و از کف نرم تر. قدح های آن از نقره است. هر کس شربتی از آن بخورد، هیچ گاه تشنه نشود؛ چنانکه از یکی از منابع متأخّر بر می آید ( احوال القیامه، طبع ولف 107) کلیّه ی نهرهای بهشت به حوض کوثر می ریزند. ( فرهنگ اساطیر) / دهان بی نشان: در سنّت ادبی شاعران دهان معشوق را به هیچ مانند کرده اند و دهان هرچه کوچک تر باشد زیباتر است. 

نوعی ردّالصّدر علی العجز و آرایه ی تکرار: نشان/ تشبیه مضمر: دهان به کوثر / واج آرایی: تکرار حرف ((ش)). 

معنی بیت پنجم: آیا هرگز نشانی از چشمه ی بهشتی کوثر شنیده ای؟ گویا برای نمودن دهان زیبا و شیرین توست که بی نشان است. 

بیت ششم 

از رشک آفتاب جمالت بر آسمان

هر ماه ماه دیدم چون ابروان توست

٦. رشک: حسد. 

تشبیه: جمال به آفتاب (اضافه ی تشبیهی) / تناسب: آفتاب، آسمان، ماه/ جناس تام: ماه (برج) ماه (قمر) / تشبیه مقلوب: ماه تو به ابروان که عکس آن متداول است. 

معنی بیت ششم  : در آغاز هر ماه در آسمان ماه را می بینم که در اثر رشک و حسد بردن بر جمال زیبایت وجودش کاسته می گردد و به سان ابروان تو باریک و هلالی می شود. 

بیت هفتم 

این باد روح پرور از انفاس صبحدم

گویی مگر ز طرهٔ عنبرفشان توست

٧. انفاس: جمعِ نفس / انفاس صبحدم: نسیم بامدادی / مگر: قید تأکید است، همانا، یقیناً/ طرّه: موی جلوی پیشانی، زلف تابدار و آراسته/ عنبر: مادّه ای چرب و خوشبو و سیاه رنگ که از روده ی نوعی وال یا ماهی عنبر(کاشالو) گرفته می شود. (لغت نامه) / عنبرفشان: معطّر. 

معنی بیت هفتم : این باد که در اثر بوی خوش صبحگاهی روح نواز گشته، گویی از گیسوی عنبرفشان تو وزیدن گرفته است. 

بیت هشتم 

گفتند میهمانی عشاق می‌کنی

سعدی به بوسه‌ای ز لبت میهمان توست

٨.قبا: -> ٢١/٩ / کمر : کمربند. 

کنایه: پیرهن قبا کردن( پیراهن چاک و پاره کردن) / تشبیه: دست از آن روی که به دور کمر حلقه می شود، به کمر مانند شده است/ ایهام : کمر ١- کمربند ٢- عضو بدن که هر دو با ((میان)) در معنی کمر تناسب و ترادف دارد. 

معنی بیت هشتم : اگر دست خود را مثل کمربندی در میان تو ببینم و تو را در آغوش بگیرم، از شادمانی صد پیراهن خویش را می درم. 

بیت نهم

صد پیرهن قبا کنم از خرمی اگر

بینم که دست من چو کمر در میان توست

٩- معنی بیت نهم : شنیده شده است که عاشقان را مهمان می کنی؛ پس سعدی را به یک بوسه مهمان کن.

با تشکر از دوست خوبم سرکار خانم پروین اختیار زاده 

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

وزن: مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلات (بحر مضارع مثمّن اخرب مکفوف مقصور)

بیت اول 

ای کآب زندگانی من در دهان توست

تیر هلاک ظاهر من در کمان توست

١. آب زندگانی: - > ٥٣/٣.استعاره ی مصرّحه:کمان ( ابرو) / ایهام: تیر هلاک ظاهر من ١- تیر آشکار نابودی من ٢- تیر هلاک شدن ظاهری من ( اگر در راه تو هلاک شوم، این هلاک فنای ظاهری است).

معنی بیت اول : ای کسی که آب حیات من از دهان تو حاصل می شود و دهان تو چشمه ی آب حیات است، آنچه مرا آشکارا از پای درمی آورد، تیر نگاه و غمزه ای است که از کمان تو به سوی من رها می گردد. 

بیت دوم 

گر برقعی فرونگذاری بدین جمال

در شهر هر که کشته شود در ضمان توست

٢.برقع: روی بند و نقاب زنان/ ضمان: کفالت، برعهده گرفتن. 

معنی بیت دوم  : اگر بر روی جمال خویش پرده ای نکشی و آن را آشکارا در معرض تماشای جمال پرستان قراردهی، آنان چون تاب دیدن زیبایی ات را ندارند، هلاک خواهند شد و خون آنان به گردن توست.

بیت سوم 

تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب

کاین مدح آفتاب نه تعظیم شان توست

٣. تعظیم: بزرگ داشتن و بزرگ گردانیدن/ شان: شأن، مقام و منزلت. 

تشبیه مضمر و تفضیلی: تشبیه معشوق به آفتاب و برتری او به آن. 

معنی بیت سوم : من چهره ی تابانت را به آفتاب مانند نمی کنم؛ زیرا در این صورت به جای ستودن رخسار تو مقام آفتاب را بالا برده ام. 

بیت چهارم 

گر یک نظر به گوشهٔ چشم ارادتی

با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست

٤. نظرکردن: توجّه و عنایت کردن/ ارادت: دوستی از روی اخلاص و توجّه خاص. 

معنی بیت چهارم : اگر به گوشه ی چشم دوستی و مهربانی نظری بر ما بیفکنی، یا از این کار خودداری نمایی، فرقی نمی کند؛ آنچه تو خواهی نیکوست و ما را اختیاری نیست. 

بیت پنجم

هر روز خلق را سر یاری و صاحبیست

ما را همین سر است که بر آستان توست

٥. صاحب: دمساز و همنشین. 

کنایه: سر چیزی یا کاری داشتن (قصد و توجّه به امری داشتن) / جناس تام: بین دو ((سر)) / مجاز: سر به علاقه ی محلیّت (اندیشه) / ایهام: سر (دوم) ١- در معنی عضو بدن ٢- اندیشه. 

معنی بیت پنجم : مردم هر روز سری با یاری و مصاحب دیگری دارند؛ امّا ما تنها سری داریم که آن را بر درگاه تو نهاده ایم. 

بیت ششم

بسیار دیده‌ایم درختان میوه‌دار

زین به ندیده‌ایم که در بوستان توست

٦- استعاره ی مصرّحه: بوستان (وجود عشق) / ایهام تناسب: بین ((به)) در معنای غیر منظورش با ((درختان میوه دار)) / ایهام ترادف: بین ((دار)) در ((میوه دار)) در معنای ((درخت)) یا ((درختان)). 

معنی بیت ششم : تاکنون درختان میوه دار بسیاری دیده ایم؛ امّا از این گونه که در بوستان تو یافت می شود ندیده ایم. 

بیت هفتم 

گر دست دوستان نرسد باغ را چه جرم

منعی که می‌رود گنه از باغبان توست

٧. جناس زاید: دست، دوست/ تناسب: باغ، باغبان/ استعاره ی مصرّحه: باغ(معشوق) باغبان(نگهبان معشوق). 

معنی بیت هفتم : اگر دست دوستان به باغ و بوستان تو نرسد، تو گناهی نداری؛ زیرا باغبان تو مانع دست یابی دوستان به بوستان توست. 

بیت هشتم 

بسیار در دل آمد از اندیشه‌ها و رفت

نقشی که آن نمی‌رود از دل نشان توست

تضاد: آمد، رفت/ جناس اشتقاق: رفت، می رود. 

معنی بیت هشتم : چه بسیار اندیشه هایی که به دل خطور کردو سپس محو گردید؛ امّا نقشی که هرگز از لوح دل زدوده نمی شود، نشان توست که بر دل نهاده شده است. 

بیت نهم 

با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی

ای دوست همچنان دل من مهربان توست

٩.مهربان: عاشق و محبّت.(لغت نامه) 

تضاد: دشمنی، دوست. 

معنی: ای دوست، اگر هزار بار با من دشمنی ورزی، دل من هنوز هم دوستدارو عاشق تو خواهد بود. 

بیت دهم 

سعدی به قدر خویش تمنای وصل کن

سیمرغ ما چه لایق زاغ آشیان توست

١٠. سیمرغ: - > ١/٤ / زاغ آشیان: اسم مرکّب، آشیان زاغ. 

تضادّ معنوی و تناسب لفظی : سیمرغ، زاغ/ استعاره ی مصرّحه: سیمرغ (عشق) و زاغ آشیان (دل تنگ و سیاه). 

معنی: ای سعدی، به اندازه ی توان و امکان خویش وصل را آرزو کن؛ زیرا آشیان تو که درخور زاغ است، حضور سیمرغ عشق ما را بر نمی تابد.

با تشکر از دوست خوبم سرکار خانم پروین اختیار زاده

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

محمد علی چمنیان در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۸۱ - جوجهٔ نافرمان شاعر نامشخص:

این شعر از پروین اعتصامی است.دوستی  از نوه ملک‌الشعرای بهار  نقل قول کرد که وی از پدر بزرگش شنیده که در پاسخ به فراخوانی برای نگارش شعر کودکان برای تدوین کتب فارسی دبستان، پروین اعتصامی این شعر را سروده و فرستاده و به همین خاطر در دیوان اشعار وی نیامده است .

شبگرد در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۸ در پاسخ به امیر حسین دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش

که یزدان به آتش بسوزد تنش

 

از این بیت چه برداشت می کنید ؟ 

به وضوح دارد این حرف را خطاب به کسانی می زند که با حضرت علی(ع) جنگیده اند....کدام اهل سنت امروزه یا در روزگار فردوسی حاضر هستند بگویند کسانی که با حضرت علی جنگیده اند اهل آتش هستند! اصلا جرعت دارند چنین کلامی را به زبان بیاورند ؟

سوخته دل در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثانی: فی الشرعیّات و ما یتعلق بها » شمارهٔ ۱۱۴ - الحج:

خداوند می فرماید که قلب حرم من است و در حرم من غیر از من جایی مده

اینجا این سوال پیش می آید

که چه چیزی گنجایش وجود خدا را دارد آ

یا ملک؟ آیا ملکوت؟ آیا همه اجرام آسمانی؟ گنجایش وجود خداوندی را دارد؟ خود خداوند می فرماید خیر پس چه چیزی گنجایش خدا را دارد خود خدا می فرماید قلب بنده مومن من، پس دو کعبه می‌توان متصور بود یک کعبه صورت که همان مسجدالحرام است و یک کعبه دل که کعبه حقیقت است

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

غزل ۱۳۷

وزن فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

بیت اول 

کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت

که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت

۱_ آن معشوق زیبا و خندان کیست که مثل پری از نظر غایب شد و با رفتن او قرار و آرام یکباره از دل دیوانه سلب گردید ؟ 

[ لعبت : در لغت به معنی عروسک و پیکر نگاشته / پری وار : مانند پری زیبا که در اینجا شتابان رفتن یار مراد است / قرار : آسایش و آرامش /تضاد : قرار ،دیوانه / تناسب : پری و دیوانه ؛ زیرا " پری آن قدر زیباست که هر که او را ببیند ، عاشق و دیوانه نیشود (پری زده ) و یا میمیرد . ] 

بیت دوم 

باد بوی گل رویش به گلستان آورد

آب گلزار بشد رونق عطار برفت

۲_ باد بویی از چهرهء گلگون او به گلستان آورد و براثر بوی خوشش آبروی گلزار بر باد شد و عطر فروشی از رونق افتاد.

[ باد : باد صبا / آب : آبرو ، ارزش و اعتبار / عطار : عطر فروش ./تناسب : بو ،عطار / تشبیه : رو و چهره به گل (اضافهء تشبیهی ) .]

بیت سوم 

صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیم

چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت

۳_ ما صورت زیبای یوسف ندیده را توصیف می کردیم ؛ اما هنگامی که آن را دیدیم ، دیگر سخن توانایی توصیف آن را از دست داد .

[ یوسف : س ُ ] (اِخ ) ابن یعقوب . از انبیای معروف بنی اسرائیل و یکی از دوازده فرزند یعقوب پیغمبر بود و حسن او شهرت جهانگیر داشت . به عزیزی مصر رسید. داستان او چنین است که شبی در خواب دید که خورشید و ماه و یازده ستاره پیش پایش سر نهاده اند. رؤیای خویش با پدر گفت . پدر پاسخ داد که توبه فرمانروایی خواهی رسید، لیکن این خواب از برادران پوشیده دار تا مبادا بر تو رشک ورزند. یوسف سفارش پدر فراموش کرد و به یکی از برادران خواب خود بازگفت . همه آگاه شدند. آتش حسد و کینه در دلشان شعله ور گشت و کمر به نابودی او بستند. پیش پدر رفتند و اجازه خواستند که او را به گردش برند. پدر ابتدا مخالفت ورزید، ولی سرانجام او را راضی کردند و یوسف را با خودبه بیرون کنعان بردند. پیراهن از تنش برآوردند و به چاهش افکندند و پیش پدر رفتند و گفتند یوسف به سفارش ما عمل نکرد و از ما دور شد. گرگ خوردش و پیراهن بدو نشان دادند. کاروانی از سر چاه می گذشت . دلو در چاه انداختند تا آب کشند، یوسف بر دلو نشست و بالا آمد.کاروانیان او را به بهایی ناچیز فروختند. خریدار اورا به مصر آورد. شهرت حسن او همه جا پیچید و زنان بسیار از جمله زلیخا زن عزیز مصر خریدار و عاشق او گشتند. عزیز به اصرار و التماس زلیخا به این بهانه که چون فرزندی ندارد یوسف را خرید و به فرزندی و بندگی قبول کرد. زلیخا در آتش عشق او می سوخت ولی یوسف توجهی بدو نداشت ، تا سرانجام ، عشق خود آشکار کرد و تمنای وصال نمود. یوسف سر باززد و در نتیجه مورد بی مهری زلیخا قرار گرفت و زلیخا نزد شوهر او را متهم به قصد خیانت کرد. عزیز یوسف را به زندان افکند، تا آنکه شبی خوابی دید که همه از تعبیر آن عاجز ماندند. یکی ازملازمان او که چندی در زندان با یوسف بود، صدق یوسف را در خواب گزاری به یاد وی آورد. او را از زندان فراخواندند. عزیز خواب خویش بدو گفت..../

صفت کردن : وصف کردن ، میان نمودن .]

بیت چهارم 

بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را

که مرا در حق این طایفه انکار برفت

۴_ از این پس بر مستان خرده نمی گیرم و آنان را ملامت نمی کنم ؛ زیرا انکار من در حق ایشان از بین رفت و دیگر منکر آنان نیستم.

[ ملامت : عتاب و سرزنش / انکار : ردّ و عدم قبول ، ایراد / طایفه : گروه ]

بیت پنجم 

در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال

به سرت کز سر من آن همه پندار برفت

۵_در این اندیشه بودم که هرگز به خیال دل نبازم و اسیر آن نگردم . به سرت سوگند می خورم که آن اندیشه ها از سرم رفت و به خیال دل سپردم .

[ خیال : وهم و گمان ، تصویر معشوقه به سرت : سوگند به سر تو ] 

بیت ششم 

 

آخر این مور میان بسته افتان خیزان

چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت

۶_ آخر این عاشق که مثل تو مور میان بسته و در راه طلب می کوشید ، چرا باید مثل مار سرش به سنگ جفا کوفته شود ؟ 

[ افتان و خیزان : افتادن و خاستن ، رفتن کسی که توانایی راه رفتن ندارد ، ولی تلاش می کند / سر کوفته چو مار : مانند مار سر کوفته و تابود شده /کنایه : افتان و خیزان ( آهسته و آرام ) تضاد : افتان ، خیزان / تناسب : میان ، سر ] 

بیت هفتم 

 

به خرابات چه حاجت که یکی مست شود

که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت

۷_ برای اینکه کسی مست شود، نیازی به خرابات نیست، زیرا با دیدن تو عقل از سر هشیار می رود.

[ خرابات : در لغت به معتی میخانه و‌‌‌..است اما در اصطلاح صوفیه عبارت است از خراب صفات بشریه و فانی شدن وجود جسمانی و....شیخ محمود شبستری : خراباتی شدن، از خود رهایی است 

خودی کفر است ، اگر خود پارسایی است ./تناسب : خرابات ،مست / تضاد: مست ، هشیار / کنایه : عقل از سر رفتن (هوش و حواس از دست دادن ، مبهوت ماندن ) 

بیت هشتم 

به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید

دلش از دست ببردند و به زنار برفت

۸_ کسی که به نماز ایستاده بود، ابروان محراب گونهء تو را به یاد آورد و دل از کف داد ، نماز فرو گذاشت و زنّار عشق بر بست 

[ به نماز آمده : کسی که به نماز ایستاده باشد / محراب: حایی در مسجد که امام در آنجا نماز می گزارد ، قبله /زنّار : زُن ْ نا ] (معرب ، اِ) هر رشته را گویند عموماً. (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ). ریسمانی است به ستبری انگشت از ابریشم که آن را بر کمر بندند و این غیر از کستیح است . (از تعریفات جرجانی ) (از کشاف اصطلاحات الفنون ). مأخوذ از تازی هر رشته ای عموماً. || هر حلقه و رشته ای که بر میان قدح و ساغر بندند. (ناظم الاطباء).]/،کنایه :دل از دست بردن (عاشق و شیفته شدن ) ،به نماز ایستاده (پارسا)

بیت نهم 

پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند

نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت

۹_ برای من مردن در برابرتو بهتر از آن است که بعد از مرگم بگویند این که با اندکی رنجش معشوق را ترک گفت ، در عشق صادق نبود .

[صدق: راستی و درستی ]

بیت دهم 

تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی

که به پهلو نتوانی به سر خار برفت

۱۰_ای سعدی ،تو که نمی توانی خار را تحمل کنی و با پهلوان بر آن بخوابی مردِ به دست آوردن گلی از گلزار امید اونیستی.

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

شیرو در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶:

"می روم" درست است چون "بار" روی "محمل" قرار می گیرد و "محمل" روی شتر است و برای خوانش باید یک ویرگول بین "زیر" و "محمل" گذاشت تا در عبارت اسنادی، "شتر" که مسند جمله است نمایان بشود. یعنی شاعر، شتری به زیر محمل است که بار(غم) از دل اش بیرون "نمی رود".

فرخ مردان در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

اجرای خصوصی علی رستمیان در حضور جلیل شهناز محشره. لینک : پیوند به وبگاه بیرونی

شیرو در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶:

به نظر قرائت لغت "بعد" به فتحه درست باشد چون معرفت و دوستی قدیمی با در پوشش ماندن از میان و از دل نمی رود یعنی بعداز در حجاب ماندن و تعبیر بعد(به ضمه) غریب است.

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت 

واندر آن برگ ، وُ نوا خوش° ، ناله های زار داشت 

بلبل استعاره ای  از شخص حافظ و یا انسان عاشقی ست که به خداییت و یا خویش خود بازگشته باشد، گل لطیف است و صفت خداوند یا زندگی و برگ گل نمادی ست از خرد و هشیاری اصیل زندگی که پرتوی ست از  آن عقل کل، پس حافظ به شرح حال خود و یا انسان عاشقی می پردازد که عقل جزوی خود را رها کرده و  به خرد و هشیاری اصلی خود بازگشته و گلبرگی از گل خوش رنگ زندگی که رنگ خداست را در منقار خود دارد، انسان نمی تواند خدا را داشته باشد اما او  میتواند و این قابلیت را دارد که با نیروی عشق از خرد و هشیاری اصیل زندگی که در روز الست  خداوند به او عطا کرده است بار دیگر  برخوردار شده و گلبرگی از گل بینهایت خداوندی را داشته باشد، این دارایی ارزشمنداست که سرانجام او را به اصل خود یعنی خدا یا هستی کل وصل کرده و به وحدت می رساند، در خوانش مصرع دوم نکته این است که برگ و نوا در اینجا به یک معنی نبوده و نباید جمع بسته شود ، درواقع "و" حرف ربط بین برگ و نواخوش می‌باشد ، برگ‌ همان گلبرگ مصرع اول است که اینجا دیگر در منقار نیست بلکه تمثیل خداوند است و در این مصرع بر  بلبل عاشق  محیط شده ، او را در میان گرفته است، پس بلبل عاشق  با داشتن و دارایی هشیاری اصیل است که با خداوند به وحدت رسیده و گلبرگ زندگی یا خداوند، حافظ و عاشق را احاطه می کند و اینجا  بلبل است که اندر گلبرگ قرار می‌گیرد، البته که خداوند بر کل هستی محیط بوده، کائنات را اداره می کند و این جهان است که "اندر " او قرار دارد، اماحافظ می‌فرماید با عنایت خاص خدا به بلبل عاشق است که او اکنون درون برگ قرار دارد "وُ نوا" خوش شده ، یعنی نوای چنین انسانی همچون سایر ابعاد وجودیش خوش شده، هر سخن و نوایی که از نی او تراوش کند خوش و نیکوست زیرا آهنگ و چنگ زندگی ست که از طریق او بیان می شود  ، اما علیرغم این نوای خوش زندگی که از زبان و کلک بزرگی چون حافظ بر جهانیان جاری می شود ، آهنگ این نی سوزناک بوده و  ناله های زاری  که از سر افسوس است نیز بوضوح از زبانش شنیده میشود و حافظ  در ابیات بعد به علت این زاری می پردازد .

گفتمش در عین وصل ، این ناله و فریاد چیست 

گفت ما را جلوه معشوق در کار داشت 

پس‌حافظ از  بلبل شوریده سبب این ناله و فریاد را در حالیکه به وصل گل رسیده است می‌پرسد، پاسخ این است که مگر جلوه حضرت معشوق را در این گلبرگ نمی بینی، رنگ خوش و عطر و بوی آن نشانگر‌چیست و از کجاست و چگونه است که انسان این زیبایی را تشخیص داده و عطر آن را می شنود ؟ و آیا  آهنگ زیبا و موزون  آن گلبرگ را  که از زبان حافظ به گوش می‌رسد نمی شنوی ؟ همه این لطایف گلبرگ ، بیانگر جلوه‌گری حضرتش در جهان فرم و ماده ست که انسان از آن برخوردار می باشد . در کار داشت یعنی پس از آنکه انسان عاشقی چون حافظ در گلبرگ زندگی قرار گرفت، تازه کار عاشقی و معنوی او شروع می شود و این جلوه گری معشوق است که موجب خلق و تراوش چنین غزلهای نابی می‌گردد که میتواند جهانی را سیراب کند. استاد شهریار هم در بیتی به این مضمون اشاره می کند:

در وصل هم ز عشقِ تو ای گل در آتشم☆عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود ، از گدایی  عار داشت 

حافظ از زبان بلبل و در پاسخ به دلیل ناله های زار می فرماید یار  یا خداوند که پادشاهی ست کامران ، یعنی شاهی که هرچه بخواهد و اراده کند همان شده و کامش برآورده میشود ، اگر با ما  که خاک نشین هستیم هم نشینی نکند چه جای اعتراض است ؟ هیچ ، هیچ جای اعتراض نیست زیرا او پادشاه جهان است و از گدایی (یک گدا ) عار داشت ، یعنی در شأن پادشاه نیست که با گدایان هم‌نشینی کند پس جای هیچگونه اعتراضی نیست و کسی هم نمی تواند پادشاه  را سرزنش کند .

در نمی گیرد نیاز و ناز  ما با حسن دوست 

خرم آن  کز نازنینان بخت برخوردار داشت 

اما آنچه موجب ناله های سوزان میشود این است که انسان گدا و نیازمند که واقعآ محتاج است به اینکه خود را به پادشاه وصل کرده و اثبات کند از جنس پادشاه است و اصل او زیبایی و حسن دوست را دارد ، چنین گدا و نیازمندی ناز را پیشه خود نموده و در حالیکه  پادشاه او را بسوی خویش می خواند ، انسان سر باز زده و  ناز می کند ،  این ناز و امتناع  انسان فقیر است که ناله و فغان از نهاد بلبلانی چون حافظ بلند کرده که به فریاد مبدل می شود ، حافظ با آواز بلند می فرماید بدان که این نیازمندی و فقر با حسن و زیبایی دوست در نمی گیرد ، یعنی کارگر نمی افتد و پادشاه جهان به این ناز انسان وقعی نمی گذارد ، در مصرع دوم نازنینان همه انسانها هستند که در عین نیازمندی ، خداوند آنها را گرامی داشته و با نظر لطف و کرامت به آنها می نگرد، پس حافظ می‌فرماید اما خرم و سرخوش آن انسانی که از بین همه نازنینان از بخت هم نشینی با پادشاه برخوردار شد ، از نگاه عارفان هر انسانی توانایی و استعداد  این بخت را برای خود دارد و اینگونه نیست که خداوند با قرعه و بطور اتفاقی  انسانی را از این بخت برخوردار کند ، بلکه هر کسی از نازنیان میتواند با سعی و کوشش این بخت را برای خود رقم زند  تا شاید روزی با عنایت حضرت دوست به این مراد و مطلوب خود برسد که با پادشاه و آن هم پادشاه جهان هم نشینی کند .

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم 

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت 

پس‌حافظ امیدوار است تا با این آگاهی بخشی ،‌ انسان به یکباره از جای برجهد تا جان و جوهر وجودی خود را بر قلم آن یگانه نقاش هستی بیفشاند ، یعنی خداوند با وصل هر نازنینی به اصل زیبای خود نقشی جدید بر هستی می زند و بر رنگ و بوی گلبرگ خود که همان خرد و هشیاری ایزدی ست می افزاید ، تصور کنید جهان بدون رنگ و نقش بزرگانی چون حافظ را ، بدون شک جهان پس از حضور  آن بزرگان رنگ و بوی دیگری یافته است .در مصرع دوم می‌فرماید آن یگانه نقاشی که اینهمه نقش عجب و حیرت انگیز  را در گردش پرگار خود داشته و دارد ، گردش پرگار همان چرخ هستی یا روزگار است و خداوند هر لحظه بوسیله پرگار خود در کار نقش زدن بر هستی ست ، مولانا  می‌فرماید  ؛ کل اصباح لنا شان جدید / کل شیء عن مرادی لا یحید 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی  مکن 

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت 

با این آگاهی بخشی هاست که نازنینانی مرید راه عاشقی میشوند اما مانعی در این راه خودنمایی  می کند که بدنامی و رسوایی ست ، حافظ می‌فرماید  فکرش را نکن و قدم در این راه بگذار ، ‌ماجرای عاشقی شیخ صنعان بر دختر ترسا را ببین که چه پایداری ها در راه عشقش انجام داد و خرقه دلبستگی  و تعلق خاطر به اعتقادات و مراد بودن خود را در خانه خمار و می فروش به گرو گذاشت تا با نوشیدن شراب به خواست معشوق عمل کرده و به وصالش برسد ، او بر عشق دختر ترسا به این کار پرداخت ، پس نازنینی که مرید راه عاشقی پادشاه جهان گردد باید بدنامی و رسوایی های بیشتر از اینها را بجان بخرد و از ملامت مردم هراسی بدل راه ندهد .

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر 

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت 

قلندران معروف بودند به تظاهر به فسق یا بقولی از گروهِ ملامتی ها بودند در حالیکه در باطن تقوی و پرهیزگاری داشتند، حافظ می‌فرماید ماجرای عاشقی شیخ صنعان نیز تمثیلی ست که شیخ عطار  بمنظور انتقال پیامی به انسانها بیان نمود است، پس او یاد آن شیرین قلندر را خوش و گرامی داشته و ادامه می دهد که شیخ صنعان قلندرانه در حلقه زنار نیز به ذکر و تسبیح خداوند مشغول بوده و در سیر آفاق و انفس بسر می برده است.

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت 

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت 

آن حوری سرشت اشاره به دختر ترساست که هر روز  بر بام قصر رفته و دل از شیخ صنعان می ربود ، و در اینجا نیز منظور حضرت معشوق است که هر لحظه بر بام قصر جلوه گری میکند تا دلها را ربوده و عاشق خویش کند ،‌ پس نگاه حافظ همچون شیخ صنعان بر آن حوری سرشتی که بر بام و بلندای قصر جلوه گری میکند ،  نگاهی ست که شیوه و فریب داشت ، یعنی شیخ صنعان نیز در ظاهر چشم به بهشت و شراب روان در زیر درختان بهشتی را داشته ، اما در واقع دلش در گرو عشق آن حوری سرشت بوده و حافظ نیز  منظوری جز وصالش در سر نمی پروراند به هر قیمتی ، و هر فرمان و خواسته ای که حضرتش از او داشته باشد به جان و دل انجام می دهد  تا سرانجام به وصلش برسد ، یعنی همان کاری که شیخ می کرد ، . به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید .

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۱ در پاسخ به محمد مهدی ستاری دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

ایهام دارد و در هر دو معنا درست است

مرا نصیب و روزی مباد که بی یاد تو بنشینم

یک روز مبادا که بی یاد تو بنشینم یعنی هیچگاه چنین نخواهد شد

۱
۱۴۱۰
۱۴۱۱
۱۴۱۲
۱۴۱۳
۱۴۱۴
۵۸۰۸