جلیلی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
خلوت گُزیده: کسی که در به روی غیر بسته است و تنها درکُنجی نشسته است.
تماشا: سیر و سیاحت.
در زبان عربی «مَشی» به معنای «راه رفتن و قدم زدن» است.
«مَشّاء» یعنی «بسیار راهرونده». «حکمت مشّائی» از همین معنی گرفته شده است.
میگویند ارسطو هنگام تدریس معمولاً قدم میزده و به همین دلیل پیروان ارسطو و حکمت او را مشائی مینامند.
«مشی» اگر به باب تفاعل برود، «تماشیٰ/تماشا» میشود. مهمترین معنای باب تفاعل «مشارکت» است. تماشا یعنی قدم زدن با هم، راه رفتن و گردش کردن.
خلوتگزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
حافظ در این بیت تماشا را به همین معنا به کار برده است.
جهن یزداد در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۳:
ببرم ان درشناک بادیه
که گم شود خرد در انتهای او
علیرضا ساعتچی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵:
به نظر شخص بنده بار در اینجا همان ایران است و رقیب مغولها بودند که به ایران تجاوز کرده بودند. سیه چشمان مردمان مشرق زمین در مقابل آبی چشمان غربی .
حافظ اظهار یاس و نا امیدی میکند که در زمان خودش آزادی ایران وآبادانی آن را ببیند و در ضمن به قشر متعصب مذهبی حکومت که از آنها با عنوان محتسب یاد کرده است گوشزد میکند که این افسانه ای که از ایران باقی مانده بوده را با کوبیدن بر سر ملی گرایی خراب نکنند. زیرا تناقضی بین ملی گرایی ایرانی و مذهبی بودن وجود ندارد و ساز شرع از آن خراب نمیشود
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۱۳ در پاسخ به آرش دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:
درود
چند نکته در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد
نکته اول:
شیخ و حافظ و مفتی هر سه در یک زمینه فعالیت دارند. حافظ این صنف که دکان زهد ابتدا متعلق به ایشان است را ذکر می کند و سپس به سراغ حکومت (محتسب) می رود که چه بسا منظور حاکم وقتِ شیراز امیر مبارزالدین باشد.
بنابراین شیخ و شحنه و مفتی و محتسب باعث می شود ارتباط معنایی قطع شود
نکته دوم:
در زبان حافظ شحنه در مقامی نیست که بخواهد ریا بورزد. شحنه 6 بار در دیوان حافظ تکرار شده که جز یک مورد (شحنه نجف) در بقیه موارد فقط یک ناظر است نه چیزی بیش از این
نکته سوم و مهمتر از بقیه نکات:
حافظ با رندی خودش را داخل این جمع قرار می دهد تا از شر آنان در امان بماند و در دیوان حافظ بسیار است مواردی که حافظ خود را خطاب می کند ولی منظورش دیگری است. در واقع همان به در گفتن و دیوار شنیدن.
به علاوه کلمه «حافظ» می تواند حافظ قرآنی غیر از خود شخص شمس الدین محمد باشد چون طبق شواهد تاریخی حافظان بسیاری در آن زمان وجود داشته اند از جمله حاکمان شیراز در آن زمان
پس شیخ و حافظ و مفتی و متحسب صحیح و حافظانه است
هادی رسولی فر در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۰۰ در پاسخ به فرهاد دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱:
دوست عزیز شما درست میگید، اما خیام و شاعران هم قرن ایشان هیچ کدام از کلمه چیز در اشعارشان استفاده نکردند
Laila Shams در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۴ - نیایش کردن مجنون به درگاه خدای تعالی:
گفت ای دیوانه لیلایت منم / در رگ پنهان و پیدایت منم
گفت ای بیچاره لیلایت منم/ در رگ پنهان و پیدایت منم
ارجاع
«أَنْتُمُ فُقَراءُ إِلَی اللَّهِ»
حبیب شاکر در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱:
سلام بر دوستان
دنیای تو جز موقف نا شادی نیست
وبران نکند!موجب آبادی نیست
کس را نبود گریز از محبس تن
جز مرگ گذر گهی به آزادی نیست
تشکر از همراهان.
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:
غزل ۴۴ سعدی
وزن : مفعول مفاعلن مفاعیل
بیت اول
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست
بوی گل همه جا را فرا گرفته و نای پرندگان به گوش می رسد . روزگارِ پای کوبی و سیر و تفرّج در صحرا فرا رسیده است .
بیت دوم
فرّاش خزان ورق بیفشاند
نقّاش صبا چمن بیاراست
اگر پاییز به سان فرّاشی برگ های زرد درختان را بر صحن باغ و بستان گسترده است . اینک بادِ صبا مثل نقّاشی چیره دست نگارگر چمن زاران شده است . [ فرّاش = آنکه فرش و بساط را گسترده ، پیش خدمت / ورق = برگ درخت / چمن = سبزه و گیاه ، در اینجا مجازاََ به معنی باغ آمده است . ]
صبا = نسیمِ خوشی که به هنگامِ صبح در فصلِ بهار می وزد و سبب شکفتن گل ها و گیاهان می گردد و پیام آور عاشقان است . « در تذکرة اولیا مذکور است : صبا بادی است که از زیرِ عرش خیزد و آن در وقتِ صبح وزد . بادی لطیف و خنک است و در اصطلاح سالکان ، با صبا اشارت است از نفحاتِ رحمانیه که از مشرقِ روحانیت می آید . » ( شرح اصطلاحات تصوّف ) . صبا یکی از عناصر فارسی است که در غزلیات سعدی فراوان آمده و به نام های نسیمِ سحر ، بادِ شمال و بادِ صبحگاهی از آن یاد شده است .
بیت سوم
ما را سر باغ و بوستان نیست
هر جا که تویی تفرّج آنجاست
ما به فکر رفتن به باغ و بوستان نیستیم . زیرا جایی که تو در آن باشی ، شایستگی تبدیل شدن به گردشگاهی فرح انگیز و دلگشا را دارد . [ تفرّج = خوشحالی و گشایش ، گردش و تماشا / سر چیزی داشتن = کنایه از قصد و توجّه به امری داشتن ]
بیت چهارم
گویند نظر به روی خوبان
نهی است ، نه این نظر که ما راست
می گویند نگریستن به چهرۀ زیبارویان روا نیست و آن را نهی کرده اند . امّا نگریستن ما بر آنان از آن روی که از سر هوی و هوس نیست ، مشمول این قانون نمی گردد . [ نظر = نگاه / خوبان = جمعِ خوب به معنی زیبارویان / نهی = بازداشتن و منع کردن ]
بیت پنجم
در روی تو سرّ صنعِ بی چون
چون آب در آبگینه پیداست
راز آفرینش خداوند را در چهرۀ تو می توان به وضوح دید . همچنانکه می توان آب را در شیشه آشکارا مشاهده کرد . [ سرّ صنع = راز آفرینش / بی چون = بی کیفیّت و بی مانند ، کنایه از خداوند است ، صفتی است برای خداوند که در اینجا جانشین موصوف شده است / آبگینه = شیشه و ظرف شیشه ای ]
بیت ششم
چشم چپِ خویشتن برآرم
تا چشم نبیندت بجز راست
چشم چپ خود را از حدقه درمی آورم تا فقط چشم راستم بماند و تو را آنچنانکه هستی مشاهده کند .
بیت هفتم
هر آدمی ای که مُهرِ مِهرت
در وی نگِرفت ، سنگ خاراست
هر انسانی که نشانِ محبّت تو بر وی اثری باقی نگذارد . موجودی است چون سنگ خارا سخت و انعطاف ناپذیر . [ گرفتن = اثر کردن / سنگ خارا = نوعی سنگ سخت و سیاه که مظهر سرسختی است ]
بیت هشتم
روزی تر و خشک من بسوزد
آتش که به زیرِ دیگ سَوداست
این آتش شعله وری که زیر دیگ آرزوهای من است و هر دم هوس و میلم را بیشتر به جوش می آورد . روزی همۀ هستی مرا از میان خواهد برد . [ سَودا = یکی از اخلاط اربعه که غلبۀ آن موجب عشق و هوس و خیال (مالیخولیا) می شود / تر و خشک = کنایه از هستی و وجود ]
بیت نهم
نالیدن بی حساب سعدی
گویند خلاف رای داناست
می گویند این ناله های از حد گذشتۀ سعدی را اندیشۀ دانایان برنمی تابد .
بیت دهم
از ورطۀ ما خبر ندارد
آسوده که بر کنار دریاست
آن کسی که با آرامش در ساحل دریا قدم می زند . از گرداب و غرقابی که ما در آن گرفتار آمده ایم ، آگاهی ندارد . [ ورطه = غرقاب ، گرداب / کنار = ساحل ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:
غزل ۴۲ سعدی
وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل
بیت اول
نشاید گفتن آن کس را دلی هست
که ننهد بر چنین صورت دل از دست
کسی که با مشاهدۀ صورتی چنین زیبا و دلفریب دل از کف ندهد ، نمی توان گفت که صاحب دل است . [ نشاید = از مصدر شایستن به معنی لایق و سزاوار نیست / دل از دست دادن = کنایه از عاشق و بی قرار شدن ]
بیت دوم
نه منظوری که با او می توان گفت نه خصمی کز کمندش می توان رَست
یار من نه از آن یارانی است که بتوان به او سخن گفت و نه از آن دشمنان که بتوان از کمند او رها شد . [ منظور = در اینجا یعنی معشوق و محبوب ]
بیت سوم
به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز
که هشیاران نیامیزند با مست
به دل خود گفتم که از چشمان مخمور یار حذر کند . زیرا درافتادن عاقلان و هشیاران با مستان موجب ملامت و زیانکاری است . [ آمیختن = معاشرت و همنشینی کردن ]
بیت چهارم
سرانگشتان مخضوبش نبینی
که دست صبر برپیچید و بشکست ؟
آیا نمی بینی که سرانگشتان حنا بستۀ یار دست صبر را می پیجد و آن را در هم می شکند ؟ ( زیبایی سرانگشتانش عاشق را بی تاب می کند . ) [ مخضوب = خضاب شده و رنگین / خضاب = رنگ کردن با حنا یا گلگونه است ]
بیت پنجم
نه آزاد از سرش برمی توان خاست نه با او می توان آسوده بنشست
نه می توان آزادانه او را رها کرد و نادیده گرفت و نه می توان با او آسوده و راحت همنشینی کرد . [ برخاستن از سر کسی = کنایه از رها و ترک کردن کسی ]
بیت ششم
اگر دودی رود ، بی آتشی نیست
وگر خونی بیاید ، کُشته ای هست
اگر دودی برخیزد بی تردید نشانۀ آتشی است که دیده نمی شود . همانطور که اگر خونی ریخته شود ، کشته ای یا شهیدی وجود دارد .
بیت هفتم
خیالش در نظر چون آیدم خواب ؟ نشاید در به روی دوستان بست
در حالی که خیال او در نظرم تجسّم می یابد چگونه می توانم بخوابم ؟ ( هرگز نمی توانم بخوام ) گویی خیال او آشنایی است که به دلیل آشنا بودن نمی توان در به روی او بست و از ورودش جلوگیری کرد . [ خیال = تصور چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد / نظر = چشم / چون آیدم خواب = هرگز خواب به چشمم نمی آید ]
بیت هشتم
نشاید خرمن بیچارگان سوخت
نمی باید دل درمندگان خست
شایسته نیست که خرمن بیچارگان را که حاصل حیات آنان است به آتش کشید . همانطور که نباید دل عاشقان دردمند را آزرده و مجروح کرد . [ بیچارگان = درماندگان و ناتوانان / درمندگان = مخفّف درماندگان / خستن = آزرده و مجروح کردن / خرمن کسی را سوختن = کنایه از به رنج و زحمت انداختن و بدبخت کردن کسی ]
بیت نهم
به آخر ، دوستی نتوان بریدن
به اوّل ، خود نمی بایست پیوست
پس از مدّتی دوستی کردن نمی توان رشتۀ محبّت و دوستی را گسست . پس بهتر است که آدمی از اوّل دل نبندد و عاشق نشود .
بیت دهم
دلی از دست بیرون رفته سعدی نیاید باز تیرِ رفته از شَست
ای سعدی ، دلِ از دست رفته به سینۀ عاشق بازنمی گردد . همانطور که تیر رها شده از چلّۀ کمان دیگر به کمان برنمی گردد . [ شست = زه گیر ، انگشتر مانندی که از استخوان و جز آن سازند و در انگشت ابهام کرده و در وقت کمانداری زه کمان را بر آن گیرند . که آن را به اعتبار انگشت ابهام ، شست گویند . ] / دل از دست بیرون رفتن = کنایه از دلباخته و دلبرده شدن و شیفته و بی قرار گشتن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
وزن : مفعول مفاعلن فعولن
بیت اول
دیر آمدی ای نگارِ سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
ای معشوق سرخوشِ مست ، تو را دیر به دست آوردیم . حال که تو را یافتیم . دست از دامنت برنمی داریم . [ نگار = یار زیبا روی ، از آن جهت که معشوق خود را آرایش می کند و زینت می دهد ، به او نگار گفته اند / دامن از دست دادن = کنایه از رها کردن است ]
بیت دوم
بر آتش عشقت آب تدبیر
چندانکه زدیم ، بازننشست
تمام دوراندیشی خویش به سان آب برای فرونشاندن شعله های آتش عشقت که در وجود ما زبانه می کشد به کار بردیم . امّا این آتش فروننشست و از شیفتگی ما به تو اندکی کم نشد .
بیت سوم
از رأی تو سر نمی توان تافت
وز روی تو در نمی توان بست
نمی توان از اندیشه و ارادۀ تو سرپیچی کرد و نیز نمی توان در را بر روی تو بست و از دیدار تو محروم ماند . [ سرتافتن = کنایه از نافرمانی کردن ، روی گرداندن ]
بیت چهارم
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
چون ماهیِ اوفتاده در شَست
نمی توانم از پیش تو بروم . درست همانند ماهی که در قلّاب ماهیگیر گرفتار شده باشد . [ شَست = قلّاب ماهیگیری ]
بیت پنجم
سودای لب شِکردهانان
بس توبۀ صالحان که بشکست
هوس لب شیرین دهنان و خوش سخنان چه بسیار موجب شکستن توبۀ پرهیزگاران و صالحان توبه کار گشته است . [ سودا = عشق و خیال ، یکی از اخلاط اربعه که غلبۀ آن موجب عشق و هوس و خیال ( مالیخولیا ) می شود / لب شکردهانان = لبی که در آن شادی و نشاط باشد ، لبی که سخنان فصیح و بلیغ می گوید / بس = بسیار ، قید کثرت است ]
بیت ششم
چشمت به کرشمه خونِ من ریخت
وز قتلِ خطا چه غم خورَد مست ؟
چشمت با غمزه خون مرا ریخت . براستی مست از قتلی که به خطا مرتکب شده است ، چه غمی به خود راه می دهد . [ کرشمه = ناز ، غمزه ، اشاره به چشم و ابرو / قتل خطا = قتل غیر عمد
بیت هفتم
بیچاره کسی که از تو بُبرید
آسوده تنی که با تو پیوست
کسی که از تو بگسلد درمانده و ناتوان می گردد و آن که به تو بپیوندد ، به آرامش دست می یابد . [ تن = کس ، شخص ]
بیت هشتم
چشمت به کرشمه خونِ من ریخت
وز قتلِ خطا چه غم خورَد مست ؟
چشمت با غمزه خون مرا ریخت . براستی مست از قتلی که به خطا مرتکب شده است ، چه غمی به خود راه می دهد . [ کرشمه = ناز ، غمزه ، اشاره به چشم و ابرو / قتل خطا = قتل غیر عمد ]
بیت نهم
سعدی ، ز کمندِ خوب رویان
تا جان داری نمی توان جَست
ای سعدی ، از دام زیبارویان تا جان در بدن داری ، رهایی نخواهی یافت . یعنی سرانجام در دام عشق جان خواهی باخت .
بیت دهم
ور سر ننهی در آستانش
دیگر چه کنی ، دری دگر هست ؟
اگر بر درگاه او سرِ ارادت و تسلیم بر زمین نگذاری ، چه خواهی کرد . آیا جز این درگاه ، آستانۀ دیگری برای سر نهادن می شناسی . [ آستان = پیشگاه ، درگاه / سرنهادن = کنایه از مطیع و تسلیم شدن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:
غزل ۴۰ سعدی
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات یا فع لان
بیت اول
چنان به موی تو آشفته ام ، به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالَم هست
گیسوان تو چنان مرا برآشفت و بوی خوش تو چنان مرا از خود بی خود کرد که دیگر از هر چه در جهان وجود دارد خبر و آگاهی ندارم . [ دو عالم = این جهان و آن جهان ]
بیت دوم
دگر به روی کسم دیده برنمی باشد
خلیلِ من همه بُت های آزری بشکست
از روزی که به وجودت پی بردم و تو را شناختم . دیگر چشمانم را به روی کسی باز نمی کنم . گویی همانند ابراهیم خلیل که تمام بت های ساختۀ آزر را در هم شکست و به خدای واحد روی آورد . [ برشدن = بلند شدن ، برخاستن ، بالا رفتن / خلیل = دوست و یار ، لقب حضرت ابراهیم (ع) / آزر = در آیه 74 سورۀ انعام ، نام پدر حضرت ابراهیم (ع) ذکر شده که پیشه بت تراشی داشته و از اینرو به او درودگر و نجّار گفته اند . در تورات نام پدر حضرت ابراهیم (ع) ، تاره است و آزر را عموی ابراهیم گفته اند . با توجه به اینکه در اعتقادات شیعه پدر پیامبر یا امام نمی تواند کافر باشد لذا آزر را عموی ابراهیم می دانند . ]
بیت سوم
مجال خواب نمی باشدم ز دستِ خیال
درِ سرای نشاید بر آشنایان بست
از دست خیال تو نمی توانم بخوابم و درست همانطور که نمی توان در به روی آشنایان بست . قادر نیستم از حضور خیالت در ذهنم جلوگیری نمایم . [ مجال = فرصت و امکان / خیال = عکس و تصویر ، تصوّر چیزی در ذهن هنگامی که در جلو چشم نباشد ، تصویر معشوق / شایستن = لایق و سزاوار بودن / آشنایان = دوستان و یاران ]
بیت چهارم
درِ قفس طلبد هر کجا گرفتاری است
من از کمند تو تا زنده ام نخواهم جَست
گرفتاران قفس همواره برای رهایی خویش به جستجوی درِ قفس می پردازند . امّا تا عمر دارم ، خود را از کمند تو رها نمی سازم .
بیت پنجم
غلام دولت آنم که پای بند یکی است
به جانبی متعلّق شد ، از هزار برَست
بنده کسی هستم که دل به «یکی» بندد و وابسته و دلبستۀ «یکی» باشد و از دل دادن به هزار جای رهایی یابد . [ دولت = بخت و اقبال ، سعادت / پای بند = اسیر و گرفتار ، عاشق / متعلّق شدن = وابسته و دلبسته شدن ]
بیت ششم
مطیع امر توام ، گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام ، گر تنم بخواهی خَست
اگر بخواهی دلم را به آتش کشی . در برابر تو سر فرود می آورم و اگر مایل باشی تنم را مجروح سازی . به حُکمت تن می دهم . [ خستن = آزرده و رنجور کردن ]
بیت هفتم
نماز شامِ قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بُوَد می ز بامدادِ اَلَست
کسی که از بامداد الست شراب عشق و میثاق را از دست وی گرفته و نوشیده باشد . آنچنان سرمست می گردد که تنها در شامگاه قیامت سر از این مستی برمی دارد . یعنی عشق ، ازلی و ابدی است .
[ نماز شام قیامت = هنگام نماز مغرب در روز قیامت / اَلَست = آیا نیستم ، مأخوذ از آیه 172 سورۀ اعراف « و پروردگار تو از پشت بنی آدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید : آیا من پروردگارتان نیستم ؟ گفتند : آری . گواهی می دهیم تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بی خبر بودیم » / بامداد اَلَست = مراد روز ازل است . روزی که خداوند از انسان ها پیمان عشق و بندگی گرفت و نیز روزی که سرنوشت انسان بر اساس مشیّت الهی نوشته شد . ] ]
بیت هشتم
نگاه من به تو و ، دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و ، عارفان ز ساقی مست
دیده گان من به تو دوخته شده است در حالیکه دیگران سرگرم کار خود هستند . همنشینان از می انگوری مست می گردند در حالیکه عارفان محو جمال ساقی گشته ، از خود بی خود می شوند . [ معاشران = همنشینان ، دوستان ]
بیت نهم
اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه ها که بخیزد میان اهل نشست
ای سرو خرامان ، اگر تو از رفتار دلفریبت دست برنداری . چه شور و غوغایی در میان مجلسیان به پای خواهد شد . [ خرامان = خوش رفتار ، روندۀ با ناز و تکبّر و تبختر / از پای نشستن = آرام و قرار گرفتن / فتنه = آشوب و غوغا ]
بیت دهم
برادران و بزرگان ، نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شَست
ای بزرگواران و برادران ، مرا در پرهیز از عشق پند ندهید . زیرا چنان اختیار از کف داده ام که گویی تیری از دست تیرانداز رها شده است و دیگر احتمال ندارد که به کمان بازگردد .
[ شست = زه گیر ، انگشتر مانندی که از استخوان و جز آن سازند و در انگشت ابهام کرده و در وقت کمانداری زه کمان را بر آن گیرند . که آن را به اعتبار انگشت ابهام ، شست گویند . ]
بیت یازدهم
حذر کنید ز بارانِ دیدۀ سعدی
که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست
از اشک دیده گان سعدی بپرهیزید . زیرا هنگامی که قطره ها به یکدیگر بپیوندند به سیل تبدیل می شوند . [ حذر = پرهیز کردن ، ترسیدن ]
بیت دوازدهم
خوش است نامِ تو بردن ، ولی دریغ بُوَد
در این سخن که بخواهند بُرد دست به دست
ذکر نام تو خوش و لذّت بخش است . امّا دریغم می آید آن را در غزل خویش بگنجانم . زیرا شعر من شهرۀ آفاق است و دست به دست می گردد و ناچار نام تو ، چنانچه در شعر من باشد به دست این و آن خواهد افتاد .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:
غزل ۳۹
وزن : مفتعلن مفتعلن فاعلات
بیت اول
بی تو حرام است به خلوت نشست
حیف بُوَد در به چنین روی بست
روا نیست که آدمی بی تو خلوت گزیند و تنها به سر بَرَد و حیف است که در به روی چون تو زیبارویی بسته شود .
[ به خلوت نشستن = خلوت نشینی کردن ، عزلت گرفتن / حِیف = در تداول عامه کلمه ای است برای نشان دان تحسّر و تأسف ، دریغا ، افسوس . و به فتح اول ( حَیف ) به معنی ظلم و ستم ]
بیت دوم
دامن دولت چو به دست اوفتاد
گر بِهِلی ، باز نیاید به دست
اگر به نیکبختی (رسیدن به معشوق) دست یافتی و آن را رها کردی . بار دیگر بدان نخواهی رسید . ( در این بیت سعادت به کسی مانند شده است که دارای دامن است . )
[ دولت = بخت و اقبال / هلیدن = رها کردن ، وانهادنن ]
بیت سوم
این چه نظر بود که خونم بریخت ؟
وِاین چه نمک بود که ریشم بخست ؟
این چه چشم و نگاهی بود که موجب قتلم گردید ؟ و این چه ملاحتی بود که نمک بر زخم درونم پاشید و آن را ریش کرد ؟
[ نظر = چشم ، نگاه ، توجّه ، عنایت / ریش = زخم و جراحت / خستن = آزرده کردن ، مجروح نمودن ]
بیت چهارم
هر که بیفتاد به تیرت ، نخاست
وآن که درآمد به کمندت ، نجَست
هر کس را که تیر تو به خاک و خون کشید . برنخواهد خاست و آن کس که اسیر کمندت گردد . خو را از آن رها نخواهد ساخت . یعنی بودن در کمند تو خوش تر از رهایی است .
[ خاستن = برخاستن / جستن = رها شدن ]
بیت پنجم
ما به تو یکباره مقیّد شدیم
مرغ به دام آمد و ، ماهی به شَست
ما آنچنان به سرعت و بی آنکه خود متوجّه باشیم اسیرت گشتیم . هم بدان سان که مرغی به دامِ صیّادی افتد و ماهی ای به قلّاب ماهیگیری .
[ مقیّد = اسیر ، دربند / شست = قلّابِ اهیگیری ]
بیت ششم
صبر قفا خورد و به راهی گریخت
عقل بلا دید و به کُنجی نشست
شکیبایی به دلیل بی تابی سیلی خورد و گریزان به سویی گریخت . عقل نیز دچار مصیبت و گرفتاری شد و به گوشه ای خزید .
[ قفا خوردن = پس گردنی و سیلی خوردن ، آسیب دیدن ]
بیت هفتم
بارِ مذلّت بتوام کشید
عهدِ محبّت نتوانم شکست
می توانم سنگینی و مشقّت را تاب آورم . ولی پیمان دوستی را شکستن در توانم نیست .
[ مذلّت = خواری ، ذلّت / عهد = پیمان ]
بیت هشتم
وِاین رمقی نیز که هست از وجود
پیشِ وجودت نتَوان گفت هست
این نیمه جانی که از هستی ام باقی است . در برابر وجود تو نمی توان ادّعا کرد که وجود دارد .
[ رَمق = باقی جان ، بقیّه حیات ، تاب و توان ]
بیت نهم
هرگز اگر راه به معنی بَرَد
سجدۀ صورت نکند بُت پَرَست
اگر بت پرست به معنا و حقیقت پی می بُرد و بدآن آگاهی می یافت . دیگر هرگز در برابر صورت و ظاهر زیبای بتان سر به سجده فرود نمی آورد .
[ معنی = حقیقت / راه بردن = رسیدن ، دریافتن / «هرگز» متعلّق به مصراع دوم است . ]
بیت دهم
مستی خمرش نکند آرزو
هر که چو سعدی شود از عشق مست
هر کس همانند سعدی در راه عشق و دوستی مست گردد . دیگر مستی بادۀ انگوری را آرز و نمی کند . [ خمر = شراب ، بادۀ انگوری / مست شدن = بی تاب و بی قرار و بی خود گشتن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:
وزن : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
بیت اول
چه دل ها بردی ای ساقی به ساقِ فتنه انگیزت
دریغا ، بوسه چندی بر زنخدانِ دلآویزت
ای ساقی با ساق وسوسه انگیزت چه دل ها که غارت نکردی . افسوس که نمی توان چند بوسه ای بر چانۀ دلربایت نهاد . [ زنخدان = چانه / دل بردن = شیفته ، بی قرار کردن / دلآویز = زیبا و دوست داشتنی ]
بیت دوم
خدنگِ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی ؟
سپر انداخت عقل از دست ناوک های خونریزت
تا کی می خواهی عشوه های نافذ خویش را چونان تیری از هر جانب به سویم روانه سازی ؟ عقل از دست غمزه های جان شکارت سپر انداخت و تسلیم شد . [ خدنگ = درختی است بسیار سخت که از چوب آن نیزه و تیر و زین اسب سازند و تیر خدنگ و زین خدنگ بیدین اعتبار گویند ، مجازاََ به معنی تیر / غمزه = ناز و عشوه / ناوک = تیر کوچک ، در اینجا منظور مژگان معشوق است / سپر انداختن = تسلیم شدن ، عاجز و ناتوان گشتن ]
بیت سوم
برآمیزی و بگریزیّ و بنماییّ و بربایی
فغان از قهرِ لطف اندود و زهرِ شکّرآویزت
آمیزگاری و اختلاط می کنی و می گریزی . چهره می نمایی و آن را از پیش نگاه می ربایی . آه از این قهر به مهر آمیخته و فریاد از آن زهر نوش آمیزت . [ برآمیختن = موافقت کردن ، سازگاری نمودن / نمودن = نشان دادن / فغان = آه و فریاد / شکّرآمیز = شکرآمیخته ، شیرین ]
بیت چهارم
لبِ شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن
بر او شُکرانه بودی گر بدادی مُلکِ پرویزت
اگر شیرین ، لبان شکرآمیزت را در حال سخن گفتن می دید . برای او واجب بود که به شکرانۀ برخورد با آن لب و سخنان شیرین حتّی مُلکِ پرویز را ببخشد .
[ لب شیرین = لب لطیف و با طراوت ، لبی که در آن شادی و نشاط باشد لبی که سخنان فصیح و بلیغ می گوید / شیرین = شاهزادۀ ارمنی و معشوقۀ خسرو چرویز است / پرویز = مراد خسرو پرویز ، شاهنشاه ایران از سلسلۀ ساسانیان ، پسر و جانشین هرمز چهارم است . او ایران را به چنان شکوه و جلالی رساند که تا آن زمان در دورۀ ساسانی به خود ندیده بود . داستان عشق او با شیرین ، زبانزدِ شاعران و نویسندگان است . ]
بیت پنجم
جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی
اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت
اگر روی زیبایت که شهر را بر هم می زند و چشمان مفتون سازت نمی بود . شهر مدّتی از فتنه گری ، افسون سازی و غوغا در امان می ماند .
[ اگر نه = اگر نبود / شهرآشوب = آشوبندۀ شهر ، کسی که با حُسن و جمال سبب فتنه و آشوب شهری گردد ]
بیت ششم
دگر رغبت کجا مانَد کسی را سوی هشیاری
چو بیند دست در آغوش مستان سَحرخیزت ؟
وقتی تو را هم آغوش مستان سحرخیز ببیند . دیگر کجا رغبت هوشیار ماندن برای کسی باقی می ماند ؟
بیت هفتم
دمادم درکش ای سعدی ، شرابِ صِرف و دَم درکش
که با مستان مجلس در نگیرد زهد و پرهیزت
ای سعدی ، پی در پی می ناب بنوش و خاموش باش . زیرا زهد و پارسایی بر مستان مجلس تأثیری ندارد و کارگر نمی افتد .
[ دمادم = پی در پی / درکشیدن = نوشیدن / صرف = خالص / دَم = سخن / زهد = پارسایی ، پرهیزگاری ، دوری از دنیا / دم درکشیدن = ساکت و خاموش بودن / درگرفتن = اثر کردن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
وزن : مفاعیلن مفاعیلن فعولن
بیت اول
مپندار از لبِ شیرین عبارت
که کامی حاصل آید بی مرارت
مپندار که از لبانی که سخنانی شیرین از آنها می تراود ، بدون رنج و سختی کامی حاصل می شود . [ شیرین عبارت = خوش سخن ، شیرین بیان / کام = مراد ، آرزو / مرارت = تلخی ، زحمت ]
بیت دوم
فِراق افتد میانِ دوستداران
زیان و سود باشد در تجارت
میان یاران و عاشقان فراق و جدایی هم اتّفاق می افتد و همیشه عشق متضمّن وصال نیست . همچنانکه در داد و ستد هم زیان وجود دارد و هم سود . [ فراق = دوری ، جدایی / دوستداران = همنشینان ، یاران ]
بیت سوم
یکی را چون ببینی کُشتۀ دوست
به دیگر دوستانش دِه بشارت
وقتی عاشقی را کُشتۀ معشوق دیدی . به مشتاقان دیگر بشارت بده که نوبت آنان نیز خواهد رسید که فدای عشق گردند . [ دوست = معشوق / بشارت = مژده ]
بیت چهارم
ندانم هیچ کس در عهد حُسنت
که با دل باشد ، الّا بی بصارت
در روزگاری که زیبایی تو فرمان می راند . جز انسان های کوردل و بی بصیرت همه عاشق گشته و دل از دست داده اند . [ عهد حُسن = روزگار جمال و زیبایی / بی بصارت = بی بصیرت ، ناآگاه و بی خبر ]
بیت پنجم
مرا آن گوشۀ چشمِ دلآویز
به کُشتن می کند گویی اشارت
پنداری که آن گوشۀ چشمان زیبا و دلنشین تو به کُشتن من اشارت می کند . [ دلآویز = زیبا و دلفریب ]
بیت ششم
گر آن حلوا به دستِ صوفی اُفتد
خداترسی نباشد روز غارت
اگر آن حلوایی که صوفی خوردنش را به خود حرام کرده بود ، به دست وی افتد . خداترسی را کنار می گذارد و آن را خواهد خورد . یعنی صوفی نمایان بی واهمه از ناپارسایی و خویشتن داری تو را تصاحب خواهند کرد .
صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، در معنی این کلمه و چگونگی انتساب و اشتقاق آن ، اقوال ، مختلف ، و عقاید ، متفاوت است . عده ای آن را از صفا و عده ای از صوف ( = پشم ) به مناسبت پشمینه پوشی و عده ای سوفیای یونانی به معنی حکمت و عده ای از صفه و اصحاب صفه می دانند . ( فرهنگ اشعار حافظ )
بیت هفتم
عجب دارم درونِ عاشقان را
که پیراهن نمی سوزد حرارت
در شگفتم که چرا گرمی درون و دلِ عُشّاق پیراهن آنان را به آتش نمی کشد و نمی سوزاند . [ درون = دل ، سینه ]
بیت هشتم
جمال دوست چندان سایه انداخت
که سعدی ناپدید است از حقارت
جمال دوست آنچنان سایه گُستر شد که سعدی در برابر آن از حقارت و کوچکی ناپدید گردید . [ حقارت = کوچکی ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:
وزن : فاعلاتن مفاعلن فع لان
بیت اول
بنده وار آمدم به زنهارت
که ندارم سِلاحِ پیکارت
مثلِ بنده ای از تو امان می خواهم و به تو پناه می آورم . زیرا ابزار و توان جنگیدن با تو را ندارم . [ زنهار = شبه جمله است ، امان و پناه / سِلاح = آلت و ساز جنگ ]
بیت دوم
متّفق می شوم که دل ندهم
معتقد می شوم دگربارت
گاهی با خود به توافق می رسم که به تو دل ندهم و عاشق نشوم . امّا بارِ دیگر به تو و عشقت ایمان می آورم . [ متّفق شدن = یکی شدن ، یک رأی و یک دل شدن ]
بیت سوم
مشتری را بهای روی تو نیست
من بدین مفلسی خریدارت
مشتری وجه کافی برای خرید روی تو را ندارد . امّا من با این ناداری طالب و خریدار تو هستم . [ بها = ارزش ، قیمت / مفلس = فقیر و تهی دست ]
بیت چهارم
غیرتم هست و اقتدارم نیست
که بپوشم ز چشم اغیارت
حمیّت و تعصب آن را دارم که نخواهم کسی رویت را ببیند . امّا توانایی آن در من نیست که بیگانگان را از دیدارت مانع شوم . [ غیرت = رشک و حسد ، قهر و خشم / اقتدار = قدرت ، توانایی / اغیار = جمع غیر به معنی نامحرمان و بیگانگان ]
بیت پنجم
گر چه بی طاقتم چو مورِ ضعیف
می کُشم نَفس و می کَشم بارت
گرچه همانند موری ناتوان و بی طاقتم . امّا با همۀ ناتوانی و بی طاقتی با نَفسِ خویش مبارزه می کنم و بار عشقت را بر دوش می کشم . [ بار کشیدن = تحمّل رنج ]
بیت ششم
نه چنان در کمند پیچیدی
که مُخلَّص شود گرفتارت
گرفتار خویش را به گونه ای در کمند اسیر نکرده ای که بتواند از کمندت رهایی یابد . [ مخلّص = رها ، آزاد / گرفتار = اسیر ، دربند ]
بیت هفتم
من هم اوّل که دیدمت گفتم :
حذر از چشمِ مستِ خونخوارت
من در همان اوّل که تو را دیدم ، با خود گفتم : که باید از چشمان مست و خونریزت حذر کرد . [ حذر = دور ، برکنار / چشم مست = چشم خمار که در ادبیات فارسی زیبا و خوش حالت توصیف شده است ]
بیت هشتم
دیده شاید که بی تو بر نکند
تا نبیند فراق دیدارت
شایسته است که چشم جز به دیدار تو بازنگردد . زیرا در آن صورت که به دیگری می نگرد . به هجران دیدار تو مبتلا خواهد شد . [ شاید = از مصدر شایستن به معنی شایسته ، سزاور است / برکردن = روشن کردن ، به حرکت درآوردن / دیدار = چهره و صورت ]
بیت نهم
تو ملولی و دوستان ، مشتاق
تو گریزان و ، ما طلبکارت
تو از ازدحام عشّاق ملول و دلتنگی و ما مشتاقِ دیدار تو . تو می گریزی ، امّا ما تو را خواستاریم . [ ملول = افسرده ، دلتنگ / مشتاق = آرزومند ، عاشق / طلبکار = دنبال کننده ، خواستار ]
بیت دهم
چشم سعدی به خواب بیند خواب
که ببستی به چشم سحّارت
چشم سعدی که با چشمان افسونگرت آن را افسون کرده ، راهِ خواب بر آن بسته ای . از این پس مگر خفتن را به خواب ببیند . [ سحّار = افسون کننده ، جادوگر ]
بیت یازدهم
تو بدین هر دو چشم خواب آلود
چه غم از چشم های بیدارت ؟
تو با این چشم های مخمور و خواب آلود کجا غمِ چشم های بیدار شب زنده داران را به خود راه می دهی ؟ [ چشم خواب آلود = چشم خمار و مست / چشم های بیدار = چشم های بی خواب و منتظر عاشقان ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:
وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
بیت اول
دوست دارم که بپوشی رُخِ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
دوست دارم که چهرۀ چون ماه تابانت را بپوشانی ، تا مردم تو را مثل خورشید در کوی و برزن نبینند .
بیت دوم
جرم بیگانه نباشد ، که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی ، برود دل ز بَرت
بیگانه در عشق ورزیدن به تو گناهی ندارد ، زیرا اگر تو هم در آینه به چهرۀ خود بنگری ، دل از کف می دهی . [ جُرم = گناه / بَر = سینه / دل از بر رفتن = کنایه از شیفته و بی قرار گشتن ]
بیت سوم
جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی ، برود از شکرت
سخن گفتن شیرین یا شیرین سخن گفتن در پیشِ تو موجبِ خنده و تمسخر است . زیرا وقتی لب به خنده گشایی ، آبروی شیرین ( معشوق خسرو ) می رود یا آبّ به شِکر آمیخته از لبانت جاری می گردد . [ شیرین = شاهزادۀ ارمنی و معشوقۀ خسرو پرویز / آب = ارزش و اعتبار ، آبرو ]
بیت چهارم
راهِ آهِ سَحر از شوق نمی یارم داد
تا نباید که بشوراند خوابِ سَحرت
نمی توانم به آه صبحگاهی که بر اثرِ شوق به سراغم آمده ، راه دهم زیرا می ترسم که صدای آه کشیدنم خوابِ سحرگاهی تو را آشفته سازد . [ شوق = اشتیاق / یارستن = توانستن / شوراندن = آشفته کردن و بر هم زدن ]
بیت پنجم
هیچ پیرایه زیادت نکند حُسنِ تو را
هیچ مشّاطه نیاراید از این خوبترت
زیبایی تو ذاتی و گوهرین است و هیچ پیرایه ای نمی تواند چیزی بر حُسنِ خدادادِ تو بیفزاید و هیچ آرایشگری قادر نیست تو را از آنچه هستی ، زیباتر بیاراید . [ پیرایه = زینت ، آرایش / حُسن = جمال و زیبایی / مشّاطه = آرایشگر / خوب = زیبا ]
بیت ششم
بارها گفته ام این روی به هر کس منمای
تا تأمّل نکند دیدۀ هر بی بَصرت
به دفعات و مکرّر گفته ام که چهرۀ زیبای خود را پیشِ هر کسی آشکار مساز ، تا هر انسان بی بصیرتی به آن چهره ننگرد . [ تأمّل = نگاه کردن / بی بصر = بی بصیرت ، غافل و نادان ]
بیت هفتم
باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست
نتَواند که ببیند مگر اهلِ نظرت
امّا نه چنان است که گفتم ، زیرا که این چنین ظاهر و باطنی که در تو گِرد آمده ، چیزی است که فقط اهلِ نظر قادر به تماشای آن هستند . [ صورت و معنی = ظاهر و باطن / اهل نظر = صاحب نظر و با بصیرت ]
بیت هشتم
راه صد دشمنم از بهرِ تو می باید داد
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت
برای آنکه یک دوست را ببینم و از تو خبری به دست آورم ، ناگزیر باید صد دشمن را به خود راه دهم و آنان را تحمل نمایم .
بیت نهم
آنچنان سخت نیاید سرِ من گر برود
نازنینا که پریشانیِ مویی ز سَرت
ای نازنین من ، اگر سَر در راهِ تو نثار کنم برایم آنچنان دشوار نیست که ببینم مویی از سُرت آشفته و پریشان گردد . [ نازنین = با ناز و زیبا ، گرامی و دوست داشتنی / سر رفتن = کنایه از مُردن است ]
بیت دهم
غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی
زحمتِ خویش نمی خواهد بر رهگذرت
سعدی از اینکه خاک نشینِ راهِ تو گردد ، واهمه ای ندارد . اگر چنین نمی کند ، برای آن است که نمی خواهد تو در گذرگاهت با زحمت وجود او مواجه گردی . [ رهگذر = راه و گذرگاه / بر خاک نشستن = کنایه از زبون و خوار و درمانده شدن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
وزن : فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن
بیت اول
دلِ هر که صید کردی ، نکشَد سَر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بَندُت
دلِ هر کسی را که به دام آوردی ، در برابرت تسلیم می شود و سرکشی و عصیانفرو می نهد . زیرا اسارت در کمندِ تو به گونه ای است که اسیرت آرزوی رهایی را از دل بیرون می کند . [ تناسب = صید ، کمند ، بند ]
بیت دوم
به خدا که پرده از رویِ چو آتشت برافکن
که به اتّفاق بینی دلِ عالَمی سپندت
تو را به خدا سوگند می دهم که از چهرۀ گلگون و آتشینت پرده برانداز تا ببینی که دلِ تمامِ مردم دنیا چونان سپندی برای دفع چشم زخم بر آتشِ رخسارت می تپد . [ به اتفاق = تمام و کامل / سپند = کوتاه شده اسپند است و به آن اسفند نیز گفته می شود . تخمِ گیاهی است از تیرۀ سُدابیان که بیشتر در نواحی مرکزی و شرقی و جنوبی و غربی آسیا در آب و هوای معتدل می روید . تخم آن را برای دفع چشم بَد در آتش می ریزند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) / در این بیت «روی» به «آتش» و «دل» به سپند» تشبیه شده است ]
بیت سوم
نه چمن شکوفه ای رُست چو رویِ دلستانت
نه صبا صنوبری یافت چو قامتِ بلندت
نه چمن توانسته است شکوفه ای به زیبایی رویِ دلربایت برویاند و نه بادِ صبا ، صنوبری به بلندی قامتِ تو یافته است . [ چمن = سبزه و گیاه / صنوبر = درختی است زینتی و همیشه سبز با برگ های سوزنی و شکلی مخروطی که در ادب فارسی قامت یار را بدان تشبیه کنند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) ]
صبا = نسیمِ خوشی که به هنگامِ صبح در فصلِ بهار می وزد و سبب شکفتن گل ها و گیاهان می گردد و پیام آور عاشقان است . « در تذکرة اولیا مذکور است : صبا بادی است که از زیرِ عرش خیزد و آن در وقتِ صبح وزد . بادی لطیف و خنک است و در اصطلاح سالکان ، با صبا اشارت است از نفحاتِ رحمانیه که از مشرقِ روحانیت می آید . » ( شرح اصطلاحات تصوّف ) . صبا یکی از عناصر فارسی است که در غزلیات سعدی فراوان آمده و به نام های نسیمِ سحر ، بادِ شمال و بادِ صبحگاهی از آن یاد شده است .
بیت چهارم
گرت آرزوی آن است که خونِ خَلق ریزی
چه کند که شیرِ گردون نَنَهَد چو گوسفندت ؟
اگر آرزوی ریختن خونِ مردم را داری ، همه تسلیمِ تو هستند . شیر با تمام شجاعتش اگر مانند بره ای به حُکمت گردن ننهد ، چه کند ؟ [ گردن نهادن = کنایه از اطاعت و فرمانبرداری کردن ، تسلیم شدن / در این بیت «شیر» به «گوسفند» تشبیه شده است ]
بیت پنجم
تو امیرِ مُلکِ حُسنی به حقیقت ، ای دریغا
اگر التفات بودی به فقیرِ مستمندت ؟
تو به حق فرمانروای سرزمینِ زیبایی هستی . امّا ای کاش نظری هم به حال فقیر ناتوان می افکندی . [ حُسن = جمال و زیبایی / التفات = توجه و عنایت / مستمند = اندوهگین ، نیازمند ]
بیت ششم
نه تو را بگفتم ای دل که سرِ وفا ندارد ؟
به طمع ز دست رفتی و ، به پای درفکندت
ای دل ، همانا به تو نگفته بودم که معشوق قصدِ وفا کردن ندارد ؟ با طمع ورزیدن به وفای او شیفته شدی و او هم تو را در پای فکند و خوار کرد . [ وفا = شرح بیت 7 غزل 2 / سر وفا داشتن = قصد و توجه به وفا داشتن / از دست رفتن = پریشان و نابود گشتن ، بی خود شدن ]
بیت هفتم
تو نه مردِ عشق بودی خود از این حساب ، سعدی
که نه قوّتِ گریز است و نه طاقتِ گزندت
ای سعدی ، بدین ترتیب که نه توانایی گریختن و نه تابِ گزند عشق داری ، مردِ عشق ورزیدن نبودی .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن
بیت اول
کهن شود همه کس را به روزگار ، ارادت
مگر مرا که همان عشقِ اوّل است و زیادت
خواست و میل هر کس در اثر مرور زمان کهنه می شود و از آن کاسته می گردد . به جز ارادت من که همان عشق آغازین است و بیشتر از آنجع در ابتدا بود . [ ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجه خاص ]
بیت دوم
گَرَم جواز نباشد به پیشگاهِ قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستانِ عبادت ؟
اگر اجازۀ پذیرش به درگات را نیابم و بر آستانۀ ستایش و عبادت تو جان نبازم . به کجا می توانم بروم ؟ [ جواز = اجازه ، پروانه / قبول = پذیرفتن / که = اگر ( لغت نامه ) ]
بیت سوم
مرا به روزِ قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصلِ تو دیدم ، چه جای موت و اعادت ؟
من در روزِ قیامت مشمول محاسبه نخواهم بود ، زیرا دیدن جدایی تو مثلِ مرگ سخت و دشوار و وصالِ تو همانند بازگشت به هستی و تولّدی دوباره است . یعنی مرگ و معاد عاشق هجران و وصال دوست است . [ مگر = قید تأکید به معنی همانا ، به تحقیق / هجر = دوری و فراق / وصل = پیوند با محبوب ، وصال / موت = مردن ، مرگ / اعادت = بازگشتن و دوباره زنده شدن ]
بیت چهارم
شنیدمت که نظر می کنی به حالِ ضعیفان
تَبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
شنیدم که به حالِ ناتوانان و التفاتی داری ، از این روی ، بیمار شدم و دلم خوش است که برای بیمار پرسی بر سرِ بالینم خواهی آمد . [ نظر = توجّه ، عنایت / عیادت = رفتن به احوالپرسی بیمار ، ملاقات کردن ]
بیت پنجم
گَرَم به گوشۀ چشمی شکسته وار بینی
فَلَک شَوم به بزرگیّ و ، مشتری به سعادت
اگر به گوشۀ چشمی بر منِ شکستۀ ناتوان نظری بیفکنی ، از لحاظِ بزرگی و عظمت مثلِ فلک و از نظر سعادت و پیروز بخشی همانند مشتری که سعد فلک خواهم شد . [ شکسته وار = درمانده و ضعیف / مشتری = برجیس و اورمزد که بزرگترین سیارۀ منظومۀ شمسی است و در فلک ششم واقع است و سعد اکبر می باشد ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) / به گوشۀ چشم دیدن = کنایه از توجه و عنایت کردن ]
بیت ششم
بیایمت که ببینم ؟ کدام زِهره و یارا ؟
روم که بی تو نشینم ؟ کدام صبر و جَلادَت ؟
برای دیدارت بیایم ؟ با کدام دل و جرأت و توانایی ؟ بروم و دور از تو در گوشه ای تنها بنشینم ؟ با کدام توانایی و شکیبایی ؟ [ زَهره = جرأت / یارا = توان / جلادت = دلبری و شجاعت ، قدرت ]
بیت هفتم
مرا هر آینه روزی تمام کُشته بینی
گرفته دامنِ قاتل به هر دو دست ارادت
قطعاََ روزی فرا می رسد که از من چیزی به جز کشتۀ عشق باقی نمانده است امّا در همان حال می بینی که با دستان دوستی و ارادت ، دامن قاتلِ خویش را گرفته ام . [ هر آینه = بی شک ، به درستی / تمام = کامل و درست ]
بیت هشتم
اگر جنازۀ سعدی به کویِ دوست برآرند
زهی حیاتِ نکونام و رفتنی به شهادت
اگر پس از مرگ ، جنازۀ سعدی را به کوی یار آورند ، شاهدان خواهند گفت : آفرین بر سعدی که چه نیکو زیست و به دلیل شهادت در راهِ دوست چه سعادت مندانه رفت . [ زهی = آفرین ، خوشا ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بیت اول
معلّمت همه شوخیّ و دلبری آموخت
جفا و ناز و عِتاب و ستمگری آموخت
گویی آموزگار به تو فقط بی باکی ، دلربایی ، آزار عاشق ، عشوه گری ، درشتی و جفاکاری آموخته است . [ شوخی = گستاخی ، دلبری ، بی باکی / ناز = غمزه و دلفریبی / عِتاب = سرزنش و ملامت ]
بیت دوم
غلامِ آن لبِ ضحّاک و چشمِ فتّانم
که کیدِ سِحر به ضحّاک و سامری آموخت
چاکر و بندۀ آن لبان خندان و چشمان جادوگری هستم که ضحّاکِ ماردوش و سامری از آنها کید و سِحر آموخته اند . [ ضحّاک = خندان / فتّان = فتنه انگیز و آشوبگر / کید = مکر و فریب / سِحر = جادو و افسون
ضحّاک ، پنجمین شاه افسانه ای ایران بود . به روایت شاهنامه ، ضحاک به اغوای ابلیس پدر را کشت و پادشاه عرب شد . ابلیس به صورت آشپزی درآمد و به او خدمت کرد و در ازایِ آن ، کتفِ او را بوسید و ناپدید شد . بر جای بوسه های ابلیس دو مار رُست که هر چند سرِ آنها را قطع می کردند ولی باز می روییدند . ( فرهنگ تلمیحات )
سامری ، مردی از پیروان موسی یا خویشاوند او و طبق برخی روایات ، خاله زادۀ موسی که منسوب به قبیله سامره از عظمای بنی اسراییل بود . در تفسیر ابوالفتوح ، ج 7 ، ص 482 ، او را اهل کرمان گفته اند . قصۀ سامری و ساختن گاوِ زر و به صدا در آمدن آن گوساله در تورات نیامده است ولی در تفاسیر چنین است : موسی (ع) برای آوردن الواح به طور سینا رفته بود و به قوم خود وعده داده بود که بعد از سی روز بازگردد . اما چون به فرمان الهی ده روز به آن مدّت افزوده گشت . مردم گفتند که موسی خلف وعده کرده است . سامری در این فرصت از جواهر خود و مردم در عرض سه روز گوسالۀ زرینی ساخت . هنگامی که باد به زیر گوساله دمیده می شد در شکمِ او می رفت و از گلوی او آوازِ گاو بیرون می آمد . مردم به تماشای آن فریفته شدند و از دین برگشتند . در تفسیر ابوالفتوح رازی ، ج 7 ، ص 483 ، می گوید : چون قبطیان و خودِ فرعون ( قبل از اینکه دعوی خدایی کند ) در اصل گاو پرست بودند ، سامری برای نقشه خود ، گوساله را اختیار کرده بود . در آیه 88 سوره طه آمده است « و بر ایشان تندیس گوساله ای که نعرۀ گاوان را داشت بساخت و گفتند این خدای شما و خدای موسی و موسی فراموش کرده بود » ( فرهنگ تلمیحات )
بیت سوم
تو بت چرا به معلّم روی ؟ که بتگر چین
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت
تو ای معشوق زیبا رو ، به نزدِ معلّم می روی تا چه آموزی ؟ در حالیکه پیکرتراشِ چینی که خالق بت هایِ زیباست ، برای شاگردی و آموختن صورتگری به چین و شکن زلفِ تو دست یازیده است . [ بتگر = مجسمه ساز و پیکرتراش / چینِ زلف = پیچ و تاب زلف / آموخت = آموختن ]
بیت چهارم
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
هزار بلبلِ نغمه سرای شیفته و عاشق باید از تو سخن گفتن به زبانِ فصیحِ دری را بیاموزند . [ دستان = در اصطلاح موسیقی به رشته هایی گفته می شده که بر دستۀ سازهای زهی بسته می شده است ( واژه نامۀ موسیقی ایران زمین ) / دستان سرا = آواز خوان / دَری = زبان فارسی که از شعب زبان های ایرانی است و در عهد ساسانیان پهلوی رایج بود و پس از اسلام ، بدین زبان سخن گفته و نوشته اند و اکنون نیز زبانِ رسمی ایران است . ( فرهنگ معین )
بیت پنجم
برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آنکه ره به دکان تو مشتری آموخت
دیگر کسی به آفتاب و ماه توجهی ندارد و بازارِ آنان کِساد شده است . زیرا که خواهندگانِ تو به دکّانِ حُسن و جمالت راه یافته و خریدار زیبایی ات شده اند .
بیت ششم
همه قبیلۀ من عالِمانِ دین بودند
مرا معلّمِ عشق تو شاعری آموخت
تمام مردمان طایفۀ من از علمای دین بوده اند . ولی عشقِ تو به سانِ آموزگاری به من درسِ شاعری داده است .
بیت هفتم
مرا به شاعری آموخت روزگار ، آنگه
که چشم مستِ تو دیدم که ساحری آموخت
هنگامیکه دیدم چشمِ مخمورِ تو جادوگری آموخته ، مردم را تسخیر می کند . روزگار هم به من شاعری و سخن سرایی را تعلیم داد . یعنی چشمان خمارآلوده و جادوگرت مرا شاعر کرد . [ چشم مست = چشم خمار / ساحری = جادوگری و افسونگری ]
بیت هشتم
مگر دهان تو آموخت تنگی از دلِ من
وجودِ من ز میانِ تو لاغری آموخت
بی تردید دهانِ تو برای کوچکی خود از دلِ تنگِ من الگو برداشته و وجود من لاغری خود را از کمرِ باریک تو به وام گرفته است . [ مگر = قید تاکید است به معنی همانا و به تحقیق / میان = کمر / تنگ بودن دهان = در سنّتِ ادبی ، شاعران دهان معشوق را به هیچ ، مانند کرده اند و دهان هر چه کوچکتر باشد زیباتر است ]
بیت نهم
بلای عشق تو بنیادِ زهد و بیخِ وَرَع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت
عشق تو فتنه ای بود که پایه های پرهیزگاری و ریشۀ پارسایی را چنان از جا برکند که صوفی در خانقاه نمانده و رعایت تقوا و پارسایی را رها کرده و در جستجوی تو بی بند و باری پیشه کرده است . [ ورع = تقوا و پرهیزگاری / صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، شرح بیت 6 غزل 14 / قلندری = شوریدگی و لاابالی گری و بی قیدی ]
قلندر = به درویش لاابالی شوریده احوالی اطلاق می شود که نسبت به پوشاک و آداب و طاعات بی قید و بنایِ کارِ او بر تخریب عادات باشد . قلندریّه به فرقه ای از صوفیه ملامتی کفته می شده است که بر خلافِ سایر ملامتیّه که مقیّد به کتمان اسرار و عبادات بوده اند . به این دو موضوع اهمیتی نمی داده اند و از عبادات بیش از فرایض کاری انجام نمی داده و جز صفای دلِ خود به هیچ چیز و هیچ کس نمی اندیشیده اند . از مختصاتِ این فرقه تراشیدن موی سر و صورت و حتّی ابروست که به آن چهار ضرب می گویند . ( فرهنگ اشعار حافظ )
بیت دهم
دگر نه عزمِ سیاحت کند نه یادِ وطن
کسی که بر سرِ کویت مجاوری آموخت
کسی که عابدانه مقیمِ کویِ تو گردیده ، دیگر نه سرِ سیر و سفر خواهد داشت و نه به یادِ وطن می افتد . [ سیاحت = گردش کردن ، سفر رفتن / مجاوری = عزلت و گوشه گیری ، اعتکاف ]
بیت یازدهم
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و رَوِش
ندیده ام ، مگر این شیوه از پری آموخت
من تا کنون آدمی را با این شکل و شمایل و قد و قامت و خصلت و ادا ندیده ام . بی تردید او اینگونه بودن را از پری آموخته است . [ مگر = قید تأکید به معنی همانا ، به تحقیق / پری = جنِ مؤنث که موجودی است از عالم غیر مرئی که با جمالِ خود انسان را می فریبد ]
بیت دوازدهم
به خونِ خلق فرو برده پنجه کِاین حنّاست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت ؟
دست خود را به خون مردم می آلاید و آن را حنا می پندارد ، نمی دانم برای کشتن چه کسی این تندی و چالاکی را آموخته است ؟ [ حنا = گیاهِ معروفی که برگ آن را برای رنگ کردن بکار می برند / شاطری = چابکی و چالاکی ، زیرکی ]
بیت سیزدهم
چنین بگویم از این پس که مرد بتواند
در آبِ دیدۀ سعدی شناوری آموخت
از این پس آنچنان اشک می بارم که آدمی بتواند در آبِ چشم سعدی شنا کردن را بیاموزد . [ مرد = انسان و آدمی / آب = اشک / غلّو : اشک سعدی به دریا مانند شده است که این امر از روی عقل و بر اساس عادت ممکن نیست ./ آرایه ء التفات : از حاضر (من ) به غایب (سعدی) ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵: