مبتدی۷۶ در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:
با سلام خدمت اساتید
جدای از اینکه این شعر در مورد مذکر/مونث/ زلیخا/ ولی عصر/ و یا غیره باشه ( که چندان هم مهم نیست) ؛ یه مسیر رو به زیبایی ترسیم کرده...
از بیوفایی معشوق به تنگ آمده، زبان به گله و شکایت گشوده، جزییات زیادی رو گفته، نصیحت کرده... ولی دست آخر به معشوق نرسیده...
بقول یک شاعر... نوای عاشقان در بی نواییست/ دوام عاشقیها در جداییست
دل سوختگی و نداشتن چاره در این شعر موج میزنه. و شاعر با فراموش نکردن این معشوق، شاید عشق رو به خودش یاداوری میکنه...
بقول حضرت مولوی
غازی بدست پور خود شمشیر چوبین میدهد/ تا او در آن اُستا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود/ آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
بنظرم خوشبخت اون کسیه که عشق رو تجربه کرده... از دوری معشوق دلش گرفته و احساس کرده نمیتونه به زندگی ادامه بده... این تجربه هرچند کوتاه باشه، ارزش بارها یاداوری رو داره...
برای یه مبتدی مثه من، مهم مذکر یا مونث یا شیئ یا حیوان بودن معشوق نیست.. مهم تجربه عشقه... و دلتنگی هاش
(در این بین باید سکس رو از عشق جدا کرد. گرچه در ابعادی با هم آمیخته بنظر میرسن)
متشکرم از صرف وقتتون.
جواد در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۲۴ در پاسخ به شقایق عسگری دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۲:
ببینید اینکه از لحاظ علمی اثر داره بله اما اینجا منظور مولانا اینه رعد مثل باران روی رویش و شکوفه درختان اثر نداره. ینی درواقع باید گفت که بیت آرایه استفهام انکاری دارد. سپاس
سعید در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۴۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۵۱:
این غزل یکی از زیباترین غزلهای میرزا صائب تبریزی پیرامونِ نظریه وحدت وجود است.
عمدۀ غزلهای حضرت مولانا در دیوان شمس مربوط به همین نظریه میباشد و با توجه به اینکه صائب بسیار تحت تأثیر مولانا بوده و در طریق شاعری مولانا را استاد خود میداند و الحق و الانصاف به خوبی هم حق شاگردی را ادا کرده است از جمله آنکه صائب در زمان حیاتش چندین بار دیوان شمس مولانا را تصحیح کرده است که تذکرههای مهمِ عهد صفوی به این موضوع اشاره کردهاند اما متاسفانه امروزه این نسخ تصحیح شده در دسترس نیست(فکرش را بکنید دیوان شمس به تصحیح میرزا صائب تبریزی ، چه شود ...)
هنگامۀ ارباب سخن چون نشود گرم؟
صائب سخن از مولوی روم درافکند
بگذریم، صائب نیز بسیاری از غزلهایش را به این موضوعِ مهم(وحدت وجود) اختصاص داده از جمله همین غزل.
و اوج آن در این بیت است
فلک که نقطۀ پرگار اوست مرکز خاک
جزیرهای است ز دریای بیکرانۀ دل...
پرگار در ادبیات فارسی کاربردی چشمگیر دارد و بسیاری از شاعران به وفور از پرگار در شعرشان استفاده کرده و مضامین متفاوتی خلق کردهاند . اما به جرئت میتوان گفت که این بیت صائب در میان تمامی مضامین خلق شده دربارهی پرگار سرآمد است و به نوعی شاهکار محسوب میشود
صائب در مصرع اول این بیت معتقد است که فلک شبیهِ دایرهای است که نقطه ثابت آن زمین است پس اگر آسمان را دایره در نظر بگیریم ، زمین نقطهای کوچک در مرکز آن محسوب میشود پس این نشان دهندۀ وسعت کوچک زمین در برابر وسعت بزرگ آسمان هاست اما در مصرع دوم این بیت همین آسمان وسیع در مقابل وسعت دریای بیکرانۀ دل ، کوچک به نظر میرسد ، آنچنان که جزیرهای کوچک در میان دریایی بیکران.
همان که حافظ هم میگفت
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد...
البته در بعضی از نسخ به جای (مرکز خاک) از (جرم زمین) استفاده شده که به نظر صائبانهتر نیز میآید
اگر از دورنمای تاریخ ادبیات به شاعرانی که بعد از مولانا پا به عرصهی وجود گذاشتهاند نگاه کنیم ، شاعرانی را میبینیم که به آثار مولانا توجه داشتهاند و تحت تأثیر عرفان او قرار گرفتهاند و با بهره از اندکی قریحۀ شاعریشان توانستهاند که شاعرانی موفق و ماندگار باشند.
اما در این میان سه تن از شاگردان مولانا یعنی حافظ و صائب و بیدل ، گویِ سبقت را از دیگر شاعران ربودهاند. چون هم خود شاعرانی خوش قریحه و با استعداد بوده و هم از گنجینهی ارزشمندی چون دیوان شمسِ حضرت مولانا به خوبی الهام گرفته اند.
مسعود زمانی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۳:
از عقل و ادب هیچ مگویید که امروز
جز حالت شوریده و مستانه ندانیم
این بیت کمه
مسعود زمانی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:
بحث نظر شخصی نیست بحث نسخ قدیمی هست بنده نسخ قدیمی حافظ را دارم
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم صحیح است
مسعود زمانی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:
این شعر یک بیت کم داره
هنر نمیخرد ایام و غیر از ینم نیست
کجا روم بتجارت بدین کساد متاع
مجتبی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۸۲ - سفر اشک:
زبان عاجزست از تعریف این غزل.... خیلی زیبا بود...
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷:
خیام در موضوع مرگاندیشی رباعیهای بسیار دارد از جمله: یادآوری میکند، از آنجا که جهان به بهرام وفا نکرد و قصر با شکوه او را جایگاه حیوانات وحشی کرد، به یقین به ما هم وفا نخواهد کرد و این ماجرا بر ما هم خواهد رفت:
آن قصر که بهرام در او جام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمرآهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
خیام در رباعی زیر جهان را تشبیه به کاروانسرایی می کند که محل اسکان موقت است، جایی که وامانده شاهان و حاکمان بزرگی چون جمشید است:این کهنه رباط را که عالم نام است
بزمی است که واماندهی صد جمشید استو آرامگه ابلق صبح و شام است
قصری است که تکیهگاه صد بهرام استسرت گر بساید بر ابر سیاه
سرانجام خاکست ازو جایگاه
(فردوسی)اگر چرخ گردون کشد زینِ تو
سرانجام خاک است بالینِ تو
(همان: )تأکید بر حتمی بودن مرگ، از مضامینی است که شاعران و گویندگان، بسیار به آن پرداختهاند. این مضمون با تعبیرهای متفاوت و شاعرانه در ادب فارسی و عربی دیده میشود، به گونهای که دهخدا([ii]) (1352: 150-157) در امثال و حکم ذیل «از مرگ خود چاره نیست» بیش از 200 بیت شعر و ضربالمثل با این مضمون نقل کرده است. این سؤال مهمی است که سبب تأکید شاعران بر موضوع بیرحمی مرگ و اینکه به کوچک و بزرگ رحم نمیکند، چیست؟ و هدف آنها از این یادآوری چیست؟ حقیقت این است که تأکید فراوان بر حتمی بودن مرگ، جنبه اخلاقی و تربیتی دارد و به این منظور است که آدمی در زندگی سختگیر نباشد، ناملایمات را تحمل کند، به دیگران ستم نکند، قدرشناس لحظههای زندگی باشد و...این چیزی است که در ایران باستان سخت مورد توجه بوده است([iii])، از جمله: سُئِلَ أنُوشروانُ: وَمَا الَّذِی لَا حِیلَةَ لَهُ؟ فَقَالَ: حِیلَةُ المَوتِ. (ابن قتیبة، بیتا: 1/395): از انوشروان پرسیده شد: آن چیست که گریزی از آن نیست؟ گفت: مرگ.
یکی مژده آورد پیش انوشروان عادل که خدای تعالی فلان دشمنت برداشت. گفت: هیچ شنیدی که مرا فرو گذاشت؟ (سعدی، 1387: 83)
([ii]) دهخدا در امثال و حکم بیش از 60 بیت از فردوسی با مضمون چاره ناپذیری مرگ نقل کرده است.
([iii]) رنگ و بوی ایرانی این رباعیات از نام جمشید و بهرام به وضوح به مشام میرسد.
حدیث میرنظامی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۵۸ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - به یاد وطن (لزنیه):
لطفا این شعرو معنی کنید
آرش در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۰۰ در پاسخ به د.شرفی دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۲:
دقیقا
آرش در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۲:
بسیار زیبا بود
علی هوشنگیان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:
اگر این غزل، سوز و گداز یک عاشق به معشوق است، پس این غزل را باید با آوای عاشقانه و با سوز و گداز خواند ولی ما که در فایلهای صوتی چنین چیزی ندیدیم(نشنیدیم).
مصطفی حسینی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:
با سلام و ادب
در نسخه محمدعلی فروغی، مصرع دوم بیت دوم بدینصورت ضبط شده است:
«با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت»
ارادتمند
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:
صبح می خندد و ، من گریه کنان از غم دوست ای دَم صبح ، چه داری خبر از مَقدم دوست ؟
معنی بیت اول
۱ _ صبح طلوع می کند و من در اندوه فراق دوست اشک می بارم ، ای نفس صبحگاهی ، از بازگشت یار چه خبری داری .
[ دم صبح = اوّل بامداد و پگاه ، نفس صبح / مَقدم = برگشتن و از سفر بازآمدن / خندۀ صبح = کنایه از طلوع صبح و آمدن خورشید ]
بر خودم گریه همی آید و بر خندۀ تو
تا تبسّم چه کنی بی خبر از مَبسَم دوست ؟
معنی بیت دوم
۲ _ در اثر اندوهی که به دل دارم برای خودم و خندۀ تو گریه ام می گیرد و تأسف می خورم که چرا تو بی خبر از لبخند دوست لب به خنده می گشایی ؟
[ مَبسَم = تبسّم و خنده / گریه کردن بر کسی یا چیزی = حسرت و تأسف بر کسی یا چیزی خوردن ]
ای نسیم سحر ، از من به دلآرام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بُوَد مَحرم دوست
معنی بیت سوم
۳ _ ای باد سحرگاهی ، از قول من به معشوق این پیام را برسان که من جز تو کسی را نمی شناسم که محرم دوست باشد .
[ نسیم سحر = باد صبا / دانستن = شناختن / محرم = خویشاوند و آشنا / دلآرام = کنایه از معشوق و محبوب ]
گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کمِ دوست
معنی بیت چهارم
۴ _ ای باد سحرگاهی ، به یار بگو که به خاطر بیگانگان یار خویش را ترک مکن ، زیرا دشمن از این کار تو بسیار خرسند خواهد شد .
[ اغیار = جمع غیر به معنی نامحرمان و بیگانگان / کم چیزی گرفتن = به شمار نیاوردن ، هیچ انگاشتن چیزی ]
تو که با جانب خصمت به ارادت نظر است
بِه که ضایع نگُذاری طرف مُعظَم دوست
معنی بیت پنمم
۵ _ تو که به جانب دشمن با نظر دوستی می نگری ، بهتر است که به جانب دوست ، که بسیار گرانقدر و عظیم است ، نظری بیفکنی و آن را تباه نسازی .
[ ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجّه خاص / نظر = توجّه و عنایت / معظم = عظیم و بزرگ ]
من نه آنم که عدو گفت ، تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالَم دوست
معنی بیت ششم
۶ _ تو خود به خوبی می دانی که من آن کسی نیستم که دشمن توصیف کرده است ، زیرا ضمیر دشمن از عالم دوست خبری ندارد .
نی نی ای باد مرو ، حال من خسته مگوی
تا غباری ننِشیند به دل خرّم دوست
معنی بیت هفتم
۷ _ نه نه ای باد ، به نزد دوست مرو و از احوال دل خستۀ من به او چیزی مگوی تا در اثر این اندوه غباری بر دل شادمان او ننشیند .
[ خسته = آزرده و مجروح / خرّم = با نشاط / غبار به دل نشستن = آزردگی و رنجش پیدا کردن ]
هر کسی را غم خویش است و ، دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
معنی بیت هشتم
۸ _ هر کسی به فکر خویش است و برای خود غصّه می خورد ، امّا دل سعدی همواره در غم این است که با غم دوست چه کند و چگونه آن را تحمّل نماید .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:
گفتم : مگر به خواب بینم خیال دوست
اینک عَلَی الصَّباح نظر بر جمال دوست
معنی بیت اول
۱ _ گفتم : ای کاش خیال دوست را به خواب ببینم ، امّا شگفتا که اکنون در بامدادان نگاهم بر جمال دوست افتاده است .
[ خیال = تصوّر چیزی که که در پیش چشم نباشد ، تصویر معشوق / اینک = اکنون / علی الصباح = قید زمان است به معنی بامدادان ، هنگام صبح / نظر = نگاه / جمال = حسن و زیبایی ]
مردم هلال عید بدیدند ، و پیش ما
عید است و آنک ابروی همچون هلال دوست
مردم برای ورود به عید باید هلال عید را مشاهده کنند . امّا در نزد ما اکنون عید است و نشانۀ آن ابروی همچون هلال دوست است .
[ عید = مراد عید فطر است / آنک = قید زمان است به معنی اکنون ، حالا ]
ما را دگر به سرو بلند التفات نیست
از دوستیّ قامت با اعتدال دوست
معنی بیت سوم
۳ _ ما از زمانی که با قامت معتدل یار دوستی یافته ایم ، دیگر به قامت بلند سرو توجّهی نداریم .
[ التفات = توجّه و عنایت / با اعتدال = موزون و متناسب ]
زآن بی خودم که عاشق صادق نباشدش
پروای نَفس خویشتن از اشتغال دوست
معنی بیت چهارم
۴ _ از آن روی از خود بی خود گشته ام که دوستدار راستین از پرداختن به دوست فارغ نمی شود تا به خود توجّه و التفاتی داشته باشد .
[ بی خود = بی خویش و بی قرار / پروا = توجّه / اشتغال = سرگرم کردن و مشغول داشتن ]
ای خواب ، گِردِ دیدۀ سعدی دگر مگرد
یا دیده جایِ خواب بُوَد ، یا خیال دوست
معنی بیت پنجم
۵ _ ای خواب ، دیگر در اطراف دیدگان سعدی پرسه مزن ، زیرا چشمان او جای خیال دوست است و ناگزیر جایی برای خواب در آن وجود ندارد .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:
صبحی مبارک است نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست
معنی بیت اول
۱ _ بامدادی که در آن جمال دوست مشاهده شود ، صبحی میمون و مبارک است . زیرا در آن صورت این امیدواری که بتوان از وصال دوست برخوردار شد ، وجود خواهد داشت .
[ نظر = نگاه / جمال = زیبایی و نیکویی / بَر = میوه / بر خوردن = کنایه از بهره و لذّت بردن ]
بختم نخفته بود که از خوابِ بامداد
برخاستم به طالع فرخنده فال دوست
معنی بیت دوم
۲ _ بیدار بخت و خوش اقبال بودم که از خواب صبحگاهی بامدادان به بخت پر شگون و خجستۀ دوست از خواب برخاستم .
[ بخت = سعادت و اقبال / فرخنده فال = خجسته شگون ، پیش بینی نیکو و مبارک / نخفتن بخت = کنایه از روی آوردن بخت و اقبال / طالع = در لغت به معنی طلوع کننده ، اما در اصطلاح نجوم جزوی است از منطقةالبروج که در وقتِ مفروض در افق شرقی باشد . اگر آن وقت ، زمانِ ولادت شخصی بود ، آن را طالع مولود یا طالع آن شخص گویند ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) ، بخت و اقبال ]
از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای خواب بُوَد یا مَجال دوست
معنی بیت سوم
۳ _ ای غم و اندوهِ هر دو جهان ، از دلم بیرون روید ، زیرا اگر قرار باشد دل جایگاه و جولانگاه دوست باشد ، جایی برای توجّه به شما و غفلت از دوست باقی نخواهد ماند .
[ مجال = جولانگاه ، محل ]
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکَنم
در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست
معنی بیت چهارم
۴ _ می خواهم از دلم که به باغی می ماند ، ریشۀ همنشینی با بیگانگان را برکنم و تنها دوست را به سان درختی در این باغ باقی گذارم .
[ بیخ = ریشه / صحبت = مصاحبت و همنشینی / اغیار = جمع غیر به معنی نامحرمان و بیگانگان ]
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکَنم
در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست
معنی بیت چهارم
۴ _ می خواهم از دلم که به باغی می ماند ، ریشۀ همنشینی با بیگانگان را برکنم و تنها دوست را به سان درختی در این باغ باقی گذارم .
[ بیخ = ریشه / صحبت = مصاحبت و همنشینی / اغیار = جمع غیر به معنی نامحرمان و بیگانگان ]
تشریف داد و رفت ، ندانم ز بی خودی
کِاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست
معنی بیت پنجم
۵ _ در حال بی خودی بودم که به خانه ام آمد ، به من شرافت بخشید ، مرا عزیز کرد و رفت . به همین دلیل درنیافتم که دوست مرا عزّت بخشید یا خیال دوست .
[ تشریف دادن = افتخار دادن ، تعبیری است برای رفتن بزرگتر به خانه کوچکتر / خیال = تصوّر چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد ، تصویر معشوق ]
هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست
مُقبِل کسی که محو شود در کمال دوست
معنی بیت ششم
۶ _ هوشیاری خود را از کف دادم . عقل هم مرا ترک کرد و توان سخن گفتن از میان رفت . آری ، چه سعادتمند است کسی که در کمال یار محو گردد .
[ مقبل = خوشبخت و سعادتمند / محو شدن = فانی شدن ]
سعدی ، حجاب نیست ، تو آیینه پاک دار
زنگار خورده چون بنماید جمال دوست ؟
معنی بیت هفتم
۷ _ ای سعدی ، بین تو و معشوق پرده و حجابی وجود ندارد . آینۀ دل و باطن خویش را پاک کن ، زیرا اگر آینۀ دل زنگ زده باشد ، چگونه می تواند جمال دوست را به درستی نشان دهد ؟
[ زنگار = زنگ ، ماده سبز رنگ که در مجاورت هوا و رطوبت بر روی آهن و آینه و غیره پدید آید (لغت نامه) لازم به ذکر است که در قدیم آینه ها را از فلز می ساختند و پس از مدّتی برای پاک کردن صیقل می کردند تا زنگ آنها پاک گردد . ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:
ز هر چه هست گزیر است و ناگزیر از دوست
به قول هر که جهان ، مِهر برمگیر از دوست
معنی بیت اول
۱ _ از هر چه وجود دارد چاره ای نیست ، ولی دوست را به هیچ چاره و تدبیری نمی توان ننادیده گرفت . پس به سخنان هیچ باشنده ای در جهان از دوست دل برمگیر .
[ گزیر = چاره / ناگزیر = ناچار / هر که جهان = هر که در جهان است / مهر = عشق و محبّت ]
به بندگیّ و صغیری گرت قبول کند
سپاس دار که فضلی بُوَد کبیر از دوست
معنی بیت دوم
۲ _ اگر دوست تو را به بندگی و خواری و حقارت بپذیرد ، از وی سپاسگزار باش ، چرا که این پذیرش بخششی بزرگ است که در باب تو اعمال می کند .
[ صغیری = کودکی و خواری ]
به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند
رضا مده که متاعی بُوَد حقیر از دوست
معنی بیت سوم
۳ _ اگر به عوض دوست تمام عالَم را به تو بخشند ، خشنود مباش . زیرا تمام هستی در برابر دوست کالایی ناچیز است .
[ به جایِ = در عوضِ ، در مقابلِ ]
جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشت
نه نعمتی است که بازآورَد فقیر از دوست
معنی بیت چهارم
۴ _ دنیا و هر چه در آن وجود دارد به اضافه نعمت های بهشتی ، به اندازۀ نعمتی نیست که درویش از کوی دوست حاصل می کند . یا نعمتی نیست که موجب ترک کوی دوست گردد .
[ نعیم = ناز و نعمت / فقیر = نیازمند ، در اینجا یعنی عاشق نیازمند ]
نه گر قبول کنندت ، سپاس داری و بس
که گر هلاک شوی ، منّتی پذیر از دوست
معنی بیت پنجم
۵ _ نه تنها اگر تو را بپذیرند باید سپاسگزار باشی ، بلکه اگر در این راه نابود هم شوی هم شوی ، باید منّت پذیر دوست باشی .
[ منّت = بخشش و احسان ]
مرا که دیده به دیدار دوست بر کردم
حلال نیست که بر هم نهم به تیر از دوست
معنی بیت ششم
۶ _ من که چشمم بر روی دوست گشوده شده است ، جایز نیست که حتّی اگر تیر دوست به چشمانم اصابت کند ، آنها را ببندم .
[ دیدار = چهره و صورت / دیده برکردن = کنایه از چشم گشودن ]
وگر چنانکه مصوّر شود گزیر از عشق
کجا روم ؟ که نمی باشدم گزیر از دوست
معنی بیت هفتم
۷ _ در صورتی که به تصوّر درآید که از عشق علاج و چاره ای هست ، من که چاره ای جز با دوست بودن ندارم ، به کجا روم ؟
[ مصوّر شدن = به خیال آمدن / گزیر = چاره و علاج ]
به هر طریق که باشد اسیر دشمن را
توان خرید و ، نشاید خرید اسیر از دوست
معنی بیت هشتم
۸ _ آن کسی را که اسیر دشمن شده است ، می توان بازخرید و آزاد کرد . امّا نمی توان عاشقی را که اسیر معشوق گشته ، از اسارت یار رهایی بخشید .
که در ضمیر من آید ز هر که در عالَم ؟
که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست
معنی بیت نهم
۹ _ چه کسی از میان تمام مردم جهان می تواند ذهن و ضمیر مرا به خود مشغول دارد ، زیرا هنوز من ذهن خویش را از دوست تهی نساخته ام . [ ضمیر = خاطر و دل / پرداختن از چیزی یا کسی = روی برگرداندن از چیزی یا کسی ]
تو خود نظیر نداری و گر بُوَد به مَثَل
من آن نی ام که بَدَل گیرم و نظیر از دوست
معنی بیت دهم
۱۰ _ تو بی نظیر و بی همتایی ، حتّی اگر نظیری هم برای تو وجود داشته باشد ، من کسی نیستم که نظیر و مانند تو را چون تو پندارد و وی را برگزینم .
[ بدل = جانشین ]
رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدی
که دوستی نبوَد ناله و نفیر از دوست
معنی بیت یازدهم
۱۱ _ ای سعدی ، در پی نگه داشتِ خشنودی دوست باش و شکیبایی پیشه کن ، زیرا ناله و فریاد کردن از دست یار شرط دوستی نیست .
[ رضا = خشنودی و رضایت / نفیر = فریاد و فغان ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
خورشید زیر سایۀ زلفِ چو شامِ اوست
طوبی غلام قدّ صنوبر خرام اوست
معنی بیت اول
۱ _ معشوق در زیر سایۀ گیسوان شبگون خویش ، چهرۀ تابان خود را نهان کرده است و یا مهر فلک هم مغلوب زلف اوست . قامت خوش خرام او از طوبی هم کشیده تر است .
[ شام = شب / صنوبر = درختی است زینتی و همیشه سبز با برگ های سوزنی و شکلی مخروطی که در ادب فارسی قامت یار را بدان تشبیه کنند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) / صنوبر خرام = آن که خرامیدن او مانند صنوبر است در حرکت به چپ و راست ]
طوبی = درخت طوبا ، نام دیگر بهشت و یا درختی است در بهشت که شاخ و برگ آن تمام باغ عدن را می پوشاند . اصل آن در سرای رسول خدا (ص) و یا علی بن ابی طالب (ع) است و در سرای هر مؤمنی شاخی از آن باشد و میوه های گوناگون و خوشبو از آن حاصل آید و چون بهشتیان میوۀ آن درخت آرزو کنند ، شاخه سر فرود آرد تا میوه بازکنند . در حدیث است که عیسی (ع) به خداوند گفت : پروردگارا طوبی چیست ؟ خداوند فرمود : درختی است در بهشت که من آن را کاشته ام ، بر سراسر بهشت سایه افکنده ، ریشۀ آن از رضوان و آبش از تسنیم . در امالی شیخ صدوق حدیث دیگری است که می گوید در بهشت درختی است که از بالایش جامه برآید و از پایینش اسبان پَردار با زین و مهار که نه سرگین کنند و نه ادرار . اولیای خدا بر آن سوار شوند و در بهشت هر جا که خواهند پرواز کنند . صوفیان طوبی را به معنی طیب وقت و حال خوش گرفته اند . طوبی و سدرة المنتهی و زیتونه را هم یکی می دانند که نام های بسیار دارد .
آن قامت است ؟ نی ، به حقیقت قیامت است زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست
معنی بیت دوم
۲ _ آیا آن قد و قامت معشوق است ؟ نه ، در حقیقت آشوبی است که به پای خاسته است . زیرا هنگامی که او قیام می کند ، رستاخیز من فرا می رسد .
[ قیامت = رستخیز ، محشر ]
بر مرگ ، دل خوش است در این واقعه مرا
کآب حیات در لب یاقوت فام اوست
معنی بیت سوم
۳ _ دل من در این رویداد به مرگ خشنود است ، زیرا آب حیاتی که مرا زنده می کند ، در لبان چون یاقوت او قرار دارد .
[ واقعه = بلا و مصیبت / یاقوت = سنگی است قیمتی به رنگ های مختلف که گران بهاترین آن سرخ رنگ است / یاقوت فام = یاقوت رنگ ، سرخ رنگ ]
_ چشمۀ حیات = آب حیوان ، آب زندگی ، آب خضر ، در غزلیان سعدی همۀ این ترکیبات بکار رفته است . به عقیدۀ قدما آبی بوده است در ظلمات که در انتهای دنیای مسکون جای دارد و هر کس از آن چشمه بنوشد عمر جاودانی خواهد یافت .
در اساطیر آمده است که ذوالقرنین که بنابر باوری قدیمی همان اسکندر مقدونی است . برای یافتن آن چشمه به ظلمات رفت . امّا نتوانست بدان دست یابد ، ولی خضر پیغمبر که وزیر و پسرخالۀ او بود به همراه الیاس نبی آن چشمه را یافتند و از آبش نوشیدند و عمر جاودان پیدا کردند . این افسانه ، علّت مضامین بسیار در اشعار فارسی شده است . در اصطلاح صوفیان گاهی کنایه شده است از سرچشمۀ عشق و محبّت که هر کس از آن بچشد هرگز معدوم و فانی نشود و نیز اشارت به دهان معشوق و گاهی به معنی سخنان پیر و مرشد است که به سالک حیات ابدی می بخشد .
بوی بهار می دمدم یا نسیم صبح ؟
باد بهشت می گذرد یا پیام اوست ؟
معنی بیت چهارم
۴ _ آیا اینکه می وزد نسیم صبحگاهی یا بوی خوش بهاری است ؟ و اینکه می گذرد پیام دلدار است یا نسیم بهشت ؟
[ دمیدن = وزیدن / بهار = شکوفه های تازه و نورُسته ، گل درخت نارنج و نوعی گل گاوچشم و اقحوان اصغر است ، بستان افروز که آن را تاج خروس گویند که گلی است سرخ رنگ و به عنوان گل زینتی نیز در باغ ها کاشته می شود ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) ]
دل عشوه می فروخت که من مرغ زیرکم
اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست
معنی بیت پنجم
۵ _ دل با ناز می گفت : که من همانند پرنده ای هوشیارم . ولی اکنون در دام زلف او اسیر مانده است .
[ عشوه فروختن = کنایه از ناز و کرشمه به کار بردن ، فریفتن ]
بیچاره مانده ام همه روزی به دام او
وِ اینک فتاده ام به غریبی که کام اوست
معنی بیت ششم
۶ _ تمام روزها در دام او اسیر مانده ام و کاری از من ساخته نیست ، امّا اکنون به غم غربت دچار شده ام و این چیزی است که او می خواست . [ کام = مراد و آرزو ]
هر لحظه در بَرم دل از اندیشه خون شود
تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست ؟
معنی بیت هفتم
۷ _ دل هر لحظه در سینه ام از این فکر خون می شود که معشوقی که سعدی بدو دلباخته و حلقۀ غلامی او را به گوش کرده ، خود حلقه به گوش کیست ؟
[ بَر = سینه ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
همیرضا در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۲ در پاسخ به محمود پاک پور دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۲۴:
درود،
گزارهٔ «غیر از این شعر فردوسی در هیچ کتاب فارسی کلمه چک (البته قبل از ورود این کلمه در زمان معاصر از زبانهای اروپایی) استفاده نشده است» به آسانی با استناد به متون در دسترس در همین گنجور نقض میشود و اتفاقاً اگر بررسی بفرمایید شواهد موجود برای آن بسیار زیاد است.
موارد زیر نمونههایی از کاربرد این واژه در همین معنی در متون بسیار کهن هستند:
سوزنی:
سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۷ - در مدح وزیر گوید
«تا لوح آسمان چک ارزاق خلق شد
تو خلق را به مردی مضمون آن چکی»
ویس و رامین:
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۶۳ - نامهٔ سوم اندر بدل جستن به دوست
«نهال مهر بس باد اینکه کشتم
چک بیزاری از خوبان نوشتم»
سنایی:
«چون نماند درم طلاق دهد
چک بیزاری و فراق دهد»
دکتر صحافیان در ۳ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳: