گنجور

 
فرخی یزدی

پیش خود تا فکر نفع بینهایت می‌کند

کارفرما کارگر را کی رعایت می‌کند

ماه نو با روی پر خون شفق را کن نگاه

کان ز داس و دست دهقانان حکایت می‌کند

فوری از نای وزیر آید نوای راضیم

از فلان مأمور اگر ملت شکایت می‌کند

آخر ای مظلوم از مظلوم چون خود یاد کن

چون ببینی ظالم از ظالم حمایت می‌کند

آه مظلومان چو آتش در میان پنبه است

چون فتد اینجا به آنجا هم سرایت می‌کند

بگذرند از کبریایی گر خداوندان آز

ثروت دنیا خلایق را کفایت می‌کند

از طریق نامه طوفانی خود فرخی

اهل ثروت را به سوی حق هدایت می‌کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

آب چشمم دم به دم از دل روایت می‌کند

قصهٔ جانم به سوز دل حکایت می‌کند

عاشق مستیم و عقل از خانه بیرون کرده‌ایم

در به در می‌گردد و از ما شکایت می‌کند

دست ما بگرفت آن سلطان و ما را برگرفت

[...]

نسیمی

ماه بدر از روی خورشیدم حکایت می‌کند

وین سخن در جان اهل دل سرایت می‌کند

گرچه می‌خواهد که ریزد چشم مستش خون دل

زلفش از روی کرم چندین حمایت می‌کند

شهر دل معمور می‌دارد شه عشقش ولی

[...]

صائب تبریزی

آن که از اوضاع خود دایم شکایت می‌کند

خاطر دشمن فزون از خود رعایت می‌کند

می‌شود سرحلقه روشندلان روزگار

هرکه چون چشم آشنایی را رعایت می‌کند

نیست ایمن از گزند شوخ چشمان جهان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه