گنجور

 
فرخی یزدی

اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی باید

وگر همدرد مجنونی غم دیوانگی باید

رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم هم

وزین خویشان نامحرم مرا بیگانگی باید

من و گنج سخن‌سنجی که کنجی خواهد و رنجی

چو من گر اهل این گنجی تو را ویرانگی باید

چو زد دهقان زحمتکش به کشت عمر خود آتش

تو را ای مالک سرکش جوی مردانگی باید

قناعت داده دنیا را گروه بی‌سر و پا را

چرا با این غنا ما را، غم بی‌خانگی باید

در این بی‌انتها وادی، چو پا از عشق بنهادی

به گرد شمع آزادی، تو را پروانگی باید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شمارهٔ ۸۱ به خوانش محمدرضا خوشدل
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم