گنجور

 
نسیمی

ماه بدر از روی خورشیدم حکایت می‌کند

وین سخن در جان اهل دل سرایت می‌کند

گرچه می‌خواهد که ریزد چشم مستش خون دل

زلفش از روی کرم چندین حمایت می‌کند

شهر دل معمور می‌دارد شه عشقش ولی

لشکر شوقش خرابی در ولایت می‌کند

کی تواند محرم اسرار عشق او شدن

ابلهی کو تکیه بر عقل و کفایت می‌کند

شکر ایام وصال گل چه داند بلبلی

کز جفای خار نالش یا شکایت می‌کند

آنکه مست چشم خوبان نیست ای دل! مجرم است

شحنه عشقش بدین معنی جنایت می‌کند

هست با حق در میان کعبه و دیر و کنشت

چون نسیمی هر کرا فضلش هدایت می‌کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

آب چشمم دم به دم از دل روایت می‌کند

قصهٔ جانم به سوز دل حکایت می‌کند

عاشق مستیم و عقل از خانه بیرون کرده‌ایم

در به در می‌گردد و از ما شکایت می‌کند

دست ما بگرفت آن سلطان و ما را برگرفت

[...]

صائب تبریزی

آن که از اوضاع خود دایم شکایت می‌کند

خاطر دشمن فزون از خود رعایت می‌کند

می‌شود سرحلقه روشندلان روزگار

هرکه چون چشم آشنایی را رعایت می‌کند

نیست ایمن از گزند شوخ چشمان جهان

[...]

فرخی یزدی

پیش خود تا فکر نفع بینهایت می‌کند

کارفرما کارگر را کی رعایت می‌کند

ماه نو با روی پر خون شفق را کن نگاه

کان ز داس و دست دهقانان حکایت می‌کند

فوری از نای وزیر آید نوای راضیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه