این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست
نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست
وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم
در خم زلفت کسی مشکلگشا چون باد نیست
کوه کندن در خور سرپنجه عشق است و بس
ورنه این زور و هنر در تیشه فرهاد نیست
در گلستان جهان یک گل به آزادی نرست
همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست
یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رس
یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست
هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم است
گوئیا در روی گیتی هیچکس دلشاد نیست
کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن
در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر حاکی از درد و ناامیدی است. شاعر به بیداد و بیعدالتی اشاره میکند و میگوید جایی که عدالت نیست، آباد نیست. او از اضطراب و مشکلات دلش میگوید و در جستجوی کسی است که بتواند مشکلاتش را حل کند، ولی میبیند کسی در این زمینه کمک نمیکند. همچنین به عشق و تلاش در برابر سختیها اشاره دارد و میگوید برای عشق باید از تمام قدرت استفاده کرد، زیرا هنر و زور به تنهایی کافی نیست. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که در گلستان زندگی، هیچ کس واقعا آزاد نیست و همه در غم و ناراحتی به سر میبرند. او با بیان خود نشان میدهد که در غزل و شعر گفتن، مشابهی ندارد و به نوعی به هنرش افتخار میکند.
هوش مصنوعی: این دل خراب و غمگین به خاطر ستمهای تو هیچ رونقی ندارد. واقعاً آباد نیست، بلکه آبادانی در جایی وجود ندارد که عدالت و انصاف وجود نداشته باشد.
هوش مصنوعی: از شانهات حتی یک موی رها نشده، اما در مورد مشکلات قلبم در پیچ و تاب زلفت، کسی وجود ندارد که بتواند به من کمک کند، چون مثل باد نیست که به راحتی عبور کند.
هوش مصنوعی: کوه کندن تنها نتیجه قدرت عشق است و هیچ چیز دیگر نمیتواند چنین نیرویی را ایجاد کند. اگر نبود عشق، هیچ زور و هنری نمیتوانست به تنهایی کار شگفتانگیزی همچون کندن کوه را انجام دهد.
هوش مصنوعی: در میان زیباییهای دنیا، تنها من مانند یک سرو، آزاد و بیقید و شرط هستم و هیچ گل دیگری مثل من آزاد و رها نیست.
هوش مصنوعی: یا این که هیچکس صدای زندانیان قفس را نمیشنود، یا این که من از ناامیدی و despair فریادی ندارم.
هوش مصنوعی: هر کس را که میبینی، در مسیر خاصی درگیر غم و اندوه است، به نظر میرسد در این دنیا هیچ کس خوشحال و شاد نیست.
هوش مصنوعی: فرخی آنقدر در تعلیم و پرورش اهل سخن تلاش کرده که در غزلسرایی هیچکس به اندازه او ماهر و استاد نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کار عالم نیک دیدم هیچ بر بنیاد نیست
بر دل خاصان ز عالم جز غم و بیداد نیست
داده ام انصاف و شد معلوم من کاندر جهان
هیچ کس را خاطری از بند غم آزاد نیست
من که از من عالمی شادند چون می بنگرم
[...]
ناله یادت میدهد کز بیدلانت یاد نیست
لیک او باد است و از وی حاصلی جز باد نیست
در رهت از ناتوانی آب چشمم میبرد
دیگرم جز اشک گلگون هیچ استعداد نیست
ز آتش عشق تو سوزد خلوت دل هر زمان
[...]
عید شد یک دل نمی بینم که اکنون شاد نیست
جز دل خود کین زمان هم از غمت آزاد نیست
کی توانم بهر عیدی با تو گستاخی نمود
چون مرا پیش تو یارای مبارکباد نیست
چون کنم قصد سخن نام تو آید بر زبان
[...]
آه ازین گردون دون کزوی کسی دلشاد نیست
داد کز بیدادِ او ، هرگز دلی آزاد نیست
سر و نازی گر بر آردهم خود از بیخش کند
هیچ کار چرخ بی بنیاد بر بنیاد نیست
بسکه از مرگ جوانان خانه ویران میکند
[...]
باغبان لطف قد آن سرو در شمشاد نیست
کی نماید تربیت جایی که استعداد نیست
گر خط دور لبت را بر زبان آرم مرنج
نقش شیرین را ضرر از تیشه فرهاد نیست
ساغر خونابه دل بسته ره بر ناله ام
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.