گنجور

 
فرخی یزدی
 

این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست

نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست

وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم

در خم زلفت کسی مشکل‌گشا چون باد نیست

کوه کندن در خور سرپنجه عشق است و بس

ورنه این زور و هنر در تیشه فرهاد نیست

در گلستان جهان یک گل به آزادی نرست

همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست

یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رس

یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست

هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم است

گوئیا در روی گیتی هیچکس دلشاد نیست

کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن

در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست