گنجور

 
یغمای جندقی

تا ابر خطت محیط ماه است

روز من و عالمی سیاه است

گفتم به مهت شبیه دانند

گفتا مشنو که اشتباه است

ره بر زنخش فتادت ای دل

کورانه قدم منه که چاه است

با بار غم تو و دل من

دیگر چه مقام کوه و کاه است

ای دل مزنش به خیل مژگان

یک تن نه حریف یک سپاه است

گفتم صنما به زلف هندو

دل بردی و عالمی گواه است

گفتا دل خویشتن نگه دار

دزد نگرفته پادشاه است

این داد به آتش آن به آبم

اینم ثمر سرشک و آه است

ای ابر عطا تن ضعیفم

در دشت تو کمترین گیاه است

بگذار قدم به دیده من

انگار تو آنکه خاک راه است

صد جور اگر کنی به یغما

جور دگر تو عذرخواه است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای مه مه مهر و مهر ماه است

بی باده نشستن از گناه است

روز و رخ دوستان سپید است

روی و دل دشمنان سیاه است

سلطان ملک ارسلان مسعود

[...]

ابن عماد

شاهی و ملایکت سپاه است

خلق تو عظیم و حق گواه است

سلیم تهرانی

امشب شده دلبری دچارم

کز وی به اجل مرا پناه است

زنبور گزنده چون مگس نیست

می گویم و خال او گواه است

دنباله ی چشم او ز سرمه

[...]

وحیدالزمان قزوینی

از دوری او که هم چو ماه است

از بس شب هجر من سیاه است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه