درد دگر آن کآه سحر را اثری نیست
آه من از این درد که شب را سحری نیست
گفتم کمرش گیرم و آرم به میان راز
آگه نه از این نکته که او را کمری نیست
احوال دل از طرهٔ او پرس که ما را
دیریاست کز آن گمشده یک مو خبری نیست
افسوس که از شست قدر تیر حوادث
میآید و جز سینه به دستم سپری نیست
افغان که از مرگ من آگه کندت چون
میمیرم و بر بستر من نوحهگری نیست
چندانکه زدم ناله نشد چشم تو بیدار
پنداشتم از طالع من خفتهتری نیست
جز درس محبت همه تحصیل، وبال است
بِپْذیر که نافعتر از این مختصری نیست
شاید که بر اشک من و یعقوب بخندد
آنرا که به دل داغ چو یوسف پسری نیست
کالای وفا خوارتر از اهل هنر شد
ای وای به یغما که جز اینش هنری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان درد و اندوه خود از جدایی و نرسیدن به معشوق میپردازد. او از شبهای بیخواب و بیسحر سخن میگوید و به حسرتی که از عشق بر دلش نشسته اشاره میکند. دلش را به او میسپارد و از بیخبری و فراموشی مینالد. شاعر به وقایع تلخ زندگی و ناپایداری آن نیز اشاره میکند و از غم مرگ و تنهایی وحشتزای خود میگوید. در نهایت، او به ناامیدی از عشق و وفا اشاره میکند و بیان میدارد که زحمتها و تلاشهایش بیفایده بوده است.
هوش مصنوعی: درد جدید من این است که آه و نالههای سحرگاهان اثری ندارند. من از این درد رنج میبرم که در شب هیچ نشانهای از سحر نیست.
هوش مصنوعی: گفتم او را در آغوش بگیرم و به رازهایش پی ببرم، اما نمیدانم که او اصلاً کمر و قدرتی برای این کار ندارد.
هوش مصنوعی: از او حال دل ما را بپرس که مدتهاست هیچ خبری از آن محبوب گمشدهمان نداریم.
هوش مصنوعی: متأسفانه، حوادث زندگی به شدت و به طرز ناخواستهای به ما ضربه میزنند و من تنها سینهام را برای دفاع دارم و هیچ وسیلهای برای مقابله با این مشکلات در دسترس نیست.
هوش مصنوعی: اگر کسی از مرگ من با خبر باشد، وقتی که بمیرم، کسی بر بالین من نخواهد بود که برایم سوگواری کند.
هوش مصنوعی: هرچقدر که ندا زدم و ناله کردم، چشمان تو بیدار نشدند. فکر کردم که هیچ سرنوشتی جز این، برای من وجود ندارد و تو در خواب هستی.
هوش مصنوعی: جز عشق و محبت، هیچ دانشی ارزشمند نیست. بپذیر که جز این، چیزی به درد نخواهد خورد و مفیدتر از این مختصر وجود ندارد.
هوش مصنوعی: شاید کسی که بر درد و رنج من میخندد، نمیداند که یعقوب نیز برای از دست دادن پسرش اشک میریخت و کسی را ندارد که داغ دلش را بفهمد.
هوش مصنوعی: وفا و صداقت در زندگی ارزش خود را از دست داده و جای خود را به هنر و مهارتهای دیگر داده است. افسوس که هیچ چیز دیگری جز همین هنرها باقی نمانده که نشاندهندهی ضعف ارزشهای واقعی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست
چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست
ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست
نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست
بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر
[...]
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
[...]
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
[...]
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکن
دلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
[...]
ای خرده شناسان که بانواع فضایل
ارباب شرف را چو شما راهبری نیست
حیف است که با این هنر و فضل شما را
از حال دل مردم دانا خبری نیست
سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.