گنجور

 
یغمای جندقی

در کف طفلان رها کردم دل دیوانه را

قال و قیل نو مبارک زاهد فرزانه را

تا نگه دارم شمار گردش پیمانه را

راست گویم دوست دارم سبحه صد دانه را

می‌کنم از سینه بیرون این دل دیوانه را

زانکه دانم جغد می‌آرد خرابی خانه را

آزمودم خنده طاعات هشیاران نداشت

ذوق عیش های‌های گریهٔ مستانه را

دل چو گشت آواره گفت ای دیده پاس سینه دار

کز برای روز بد می‌خواهم این ویرانه را

تا ابد در بسته ماند آسمان را می فروش

گر شب آدینه بگشاید در میخانه را

عاقل از هامون به شهرم می‌کشد با سلسله

کیست تا بیرون کند از شهر این دیوانه را

دل بوَد مِلک من‌، اما چون تصرف هست شرط

هر که بینی مال غم می‌داند این ویرانه را

باز بهر نهی منکر از هجوم زاهدان

پای خم پر شد خدا ویران کند خمخانه را

کعبه می‌پوشد سیه گویی تشبه می‌کند

از حدیث من تشبه دود آتش‌خانه را

سرّ سالوس و ریا پرسیدن از یغما چه سود‌؟

واعظ از وی خوب‌تر می‌داند این افسانه را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را

چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را

صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن

سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را

نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را

[...]

امیرخسرو دهلوی

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را

از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را

گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر

ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را

هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال

[...]

سلمان ساوجی

محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را

غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را

بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را

این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را

گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده‌اند

[...]

ناصر بخارایی

می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را

هست سوزی کو به شمعی می‌کشد پروانه را

سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم

چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را

میل خالت دارم و اندیشه‌ام از زلف توست

[...]

جامی

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را

دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را

تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب

بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را

خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه