در کف طفلان رها کردم دل دیوانه را
قال و قیل نو مبارک زاهد فرزانه را
تا نگه دارم شمار گردش پیمانه را
راست گویم دوست دارم سبحه صد دانه را
میکنم از سینه بیرون این دل دیوانه را
زانکه دانم جغد میآرد خرابی خانه را
آزمودم خنده طاعات هشیاران نداشت
ذوق عیش هایهای گریهٔ مستانه را
دل چو گشت آواره گفت ای دیده پاس سینه دار
کز برای روز بد میخواهم این ویرانه را
تا ابد در بسته ماند آسمان را می فروش
گر شب آدینه بگشاید در میخانه را
عاقل از هامون به شهرم میکشد با سلسله
کیست تا بیرون کند از شهر این دیوانه را
دل بوَد مِلک من، اما چون تصرف هست شرط
هر که بینی مال غم میداند این ویرانه را
باز بهر نهی منکر از هجوم زاهدان
پای خم پر شد خدا ویران کند خمخانه را
کعبه میپوشد سیه گویی تشبه میکند
از حدیث من تشبه دود آتشخانه را
سرّ سالوس و ریا پرسیدن از یغما چه سود؟
واعظ از وی خوبتر میداند این افسانه را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساساتی عمیق و درونی پرداخته که از دل دیوانه و آواره انسان نشأت میگیرد. شاعر از رهایی دل در میان بچهها صحبت میکند و به قضاوتهای زاهدان اشاره میکند. او دوست دارد از دل دیوانهاش بکاهد و میداند که نگهداری از این دل خراب به چه معناست. شاعر به تضاد بین زندگی مستانه و طاعتهای خستهکننده اشاره میکند و از درد و غم ناشی از احساس تنهایی سخن میگوید. همچنین، او به تلاش برای دستیابی به آزادی از قید و بندهای دینداران ریاکار میپردازد و در نهایت به بیفایده بودن پرسش و پاسخهای ظاهری وعاظ اشاره میکند. این شعر به یک نوع جستجو برای حقیقت و آزادی فردی در مقابل قواعد اجتماعی و مذهبی میپردازد.
هوش مصنوعی: دل دیوانهام را به دست بچهها سپردم و از هیاهوی تازه زاهد دانا فارغ شدم.
برای آنکه شمارش پیمانههای باده را که مینوشم نگه دارم؛ راستش تسبیح صد دانه را دوست دارم!
دل دیوانه را از سینه بیرون میکنم چون میدانم وقتی جغد شوم در جایی بنشیند آنجا را ویرانه میکند!
شادی و خنده عبادتهای هوشیاران و دانایان را آزمودم اما مزه و ذوق هایهای گریه مستان را نداشت.
روزی که دل آواره و بیخانمان شد گفت ای عزیز جان و ای دیده من، سینه را همچنان ویرانه نگهدار که برای روز مبادا و روز بد بهکار خواهد آمد. (یعنی برای دل آواره و ویرانهنشین)
اگر شب جمعه میفروش در میخانه را بگشاید تا ابد درِ آسمان را خواهد بست و دکان آسمان تعطیل خواهد شد.
عاقل بجای آنکه منِ دیوانه را زنجیر کند و از شهر بیرون کند؛ مرا به شهر میکشاند؛ کجاست کسی که مرا دیوانهتر و از شهر بیرون کند؟!
خانه و مِلک من دل است اما چون تصرف و داشتن آن برای ادعای مالکیت آن، شرط است از هرکه بپرسی و هر کهرا ببینی میداند این مِلک مال من نیست و متعلق به غم است.
باز اطراف خمخانه و انبار می و میفروشی پر از زاهدان و مزاحمانی شد که برای نهی از منکر، آنجا ریختهاند؛ خدا خمخانه را بر سرشان ویران کند!
کعبه سیاه میپوشد گویا تشبه میکند، از حدیث من تشبه به آتشخانهها که از دود سیاه شدهاند.
از سالوس و ریا و معنی آن از «یغما» پرسش کردن چه سود دارد؟ واعظ و زاهدی که بر منبر است این ماجرا را بهتر میشناسد و با آن آشناست!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را
چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را
صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن
سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را
نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را
[...]
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را
از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را
گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر
ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را
هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال
[...]
محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را
این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را
گو چو بنیادم می و معشوق ویران کردهاند
[...]
میکشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را
هست سوزی کو به شمعی میکشد پروانه را
سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم
چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را
میل خالت دارم و اندیشهام از زلف توست
[...]
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را
دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب
بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.